‌ جامعهٔ شایستهٔ از دید راسکولنیکوف

0

حمیدرضا آتش برآب

عضو هیأت علمی دانشگاه گیلان (علمی‌‌پژوهشی)‌

‌چکیده

نقد جامعه شناختی، روان شناختی، زیباییشناختی، تطبیقی، اخلاقی و تاریخی و سایر شاخه های نقد ادبی، که جای نقد صوری و کلاسیک را گرفته اند، وجود مناسبات تنگاتنگ میان ادبیات و علم و جامعه را اثبات میکند. نمیتوان ادبیات را – که به گفتهٔ لوکاچ، واقعیات اجتماع را بازتاب میدهد- قائم به ذات دانست، فقط به جنبه های درونی متن ادبی پرداخت و به عوامل بیرونی و فرامتنی، به ویژه گفتمان متن و جامعه، اهمیت نداد. جامعه شناسان جرم را پدیده ای اجتماعی و، از نظر جامعه شناسی، تفسیرپذیر میدانند؛ پدیده ای که به وضعیت و ساخت فرهنگی جامعه بستگی دارد و نمیتوان علتی استثنایی برای وقوع آن جست. جرم و مجازات مجرم به عنوان بخشی از حوزهٔ اجتماعی زندگی انسان، از دیرباز از دغدغه های ادبیات بوده است که اندیشمندان آن را نیز نهادی اجتماعی و تابع نظام های اجتماع میدانند. نقد ادبی جامعه شناختی که به فراخور از جامعه شناسی جرم نیز بهره میبرد، در بررسی و تحلیل آثار ادبیای که به مقولهٔ جرم و مجازات آن پرداخته اند، اهمیت بسیاری دارد. مقالهٔ حاضر بر آن است تا از این منظر به یکی از بارزترین آثار ادبی جهان در این حوزه -جنایت و مکافات فیودار داستایفسکی- و دغدغه ها و نظرگاه های جامعه شناختی این نویسندهٔ بزرگ روس بپردازد

مقدمه؛ تعریف جرم و نگاهی کوتاه به مطالعهٔ جامعه شناختی جرم

از دیدگاه آسیب شناسی اجتماعی، جرم هرگونه عمل خلاف قوانین، مقررات، موازین و معیارهای ارزشی و فرهنگی جامعه است. به بیان ساده تر، جرم را هر عملی دانسته اند که قانون را نقض کند، فارغ از سطح قدرت و موقعیت اجتماعی بزهکار و سطح جرم -جانی یا مالی یا حتی بدون قربانی. هرچند تعریف جامع جرم کار ساده ای نیست، «گفته اند جرم عملی است که نظم اجتماعی را بر هم میزند، اما این تعریف نه تنها مشکلی را حل نمیکند، بلکه یک مشکل را به سه مشکل تبدیل میکند: منظور از نظم چیست؟ منظور از اجتماع کدام اجتماع است؟ تشخیص این امر با کیست؟» (ستوده، ۱۳۸۲‌: ۶۵‌).

جرم را میتوان به مدد رویکردها و علوم مختلفی تحلیل کرد: رویکرد ژنتیکی و زیست شناختی، جغرافیایی، اقتصادی، حقوقی، جامعه شناختی، روان شناختی و فرهنگی.

متخصصان و دانشمندان هریک از این حوزه ها در پی تحلیل علل وقوع جرم و نیز ارائهٔ راهکارهایی برای پیشگیری از آن -پیشگیری از جرم بیشتر به مفهوم پیشگیری از تکرار آن و نه پیشگیری از وقوع آن – با توسل به محکومیت های اجتماعی بوده اند.

مطالعهٔ جامعه شناختی جرم و مجازات، تاریخچهٔ نظری بسیار غنیای دارد که سنت های فکری چندگانه و گاه مرتبط با هم را دربرمیگیرد. برخی از این سنت ها ریشه در آرا و افکار نظریه پردازان و جامعه شناسان اروپای قرن نوزدهم به خصوص دورکیم، وبر و مارکس دارد. از میان این سه نفر، دورکیم و وبر حقوق خوانده اند و فقط دورکیم در حوزهٔ مجازات هم مطالعات وسیعی داشته است، اما توسعهٔ رویکرد جامعه شناختی بالا به پایین به مقولهٔ جرم و مجازات وامدار این سه نظریه پرداز است. رویکرد پایین به بالا به مقولهٔ جرم را میتوان وامدار جامعه شناسی آمریکایی و به خصوص مکتب شیکاگو -که استدلال میکند میتوان رفتار انسان را

بر حسب محیط شهری او تبیین کرد- دانست. ازرا پارک، از مؤسسان مکتب شیکاگو، میگوید:

«مطمئنا یکی از جذابیت های شهر در این است که هر فردی، جانی یا گدا، درست همانند یک نابغه میتواند در شهر همدمی شبیه به خود بیابد. عیب یا استعدادی که در محدوده های تنگ یک اجتماع کوچک ممنوع است در آنجا موفق به کشف آب وهوایی اخلاقی میشود که میتواند در آن شکوفا گردد.» (پارک، ۱۳۵۸‌: ۱۰۹‌).

دیدگاه جامعه شناختی ترکیب هم زمان عوامل فردی و اجتماعی را در وقوع جرم مؤثر دانسته و سن، نژاد، جنس، وضعیت اجتماعی و اقتصادی، ارتباطات بین فردی، ضعف اعتقادات و باورهای دینی، بیکاری، مهاجرت و شهرگرایی، سطح فرهنگ، عواملی مانند زمان، مکان، کیفیت وقوع جرم و … را در نظر میگیرد، اما نقش عوامل جسمانی و روان شناختی را کمرنگ میداند.

چگونگی وقوع جرم و چگونگی به مجازات رسیدن قانون شکنان مبنای کلی طبقه بندی جرم

از دیدگاه جامعه شناسان است و در کلیترین حالت میتوان به چهار دسته جرم اشاره کرد: جرائم خیابانی، جرائم یقه سفیدان (جرائم شغلی و صنعتی)، جرائم سازمان یافته و جرائم سیاسی.

باید توجه داشت که هدف از مجازات مجرم نیز همواره یکسان نیست، مجازات گاه مقدم بر بازپروری است و گاه برعکس.

رویکرد بالا به پایین مارکس به جرم و خشونت، متأثر از باور پایه ای اوست که اقتصاد زیربنای جامعه است و سایر ابعاد زندگی اجتماعی از جمله جرم و خشونت، روبنا هستند و معلول عوامل اقتصادی، فرصت های نابرابر و فرهنگ استثماری. به این ترتیب، مارکس وقوع جرم را در قشر کم درآمد و طبقات پایین جامعه محتمل تر میشمارد و بر این باور است که باید بر نابرابریهای اقتصادی فائق آمد، چون این نابرابریها زایندهٔ فساد، تباهی و انواع کج رویهاست. (شیخاوندی، ۱۳۷۹: ۲۰۰).

چنانکه ذکرش رفت، دورکیم نیز در پایه گذاری نظریات جامعه شناختی جرم در قرن نوزدهم نقش مهمی دارد، او تعداد و شدت فعالیت های مجرمانه را مرتبط با عاملی اجتماعی به نام وجدان جمعی میداند. به نظر دورکیم، اگر وجدان جمعی در جامعه ای قویتر باشد، تعداد رفتارهایی که یک فرمان اجتماعی یا یک ممنوعیت را زیر پا میگذارند، کمتر میشود (آرون،

۱۳۸۲‌: ۳۷۰). دورکیم وجدان جمعی را چنین تعریف میکند: «مجموعهٔ اعتقادها و احساسات مشترک در میانگین افراد یک جامعهٔ واحد دستگاه معینی را تشکیل میدهد که حیات خاص خود را دارد، این دستگاه را میتوان وجدان جمعی نامید» (دورکیم، ۱۳۸۴: ۷۷).

البته دیدگاه فرهنگی نیز نقش جامعه را در وقوع جرم از یاد نبرده است. جرم در جرم شناسی فرهنگی چنین تعریف میشود: «جرم یک فعالیت یا یک واقعیت انسانی است که از نظر ماهیت فرهنگی، محصول نظم اجتماعی به حساب میآید، نظمی که همهٔ ما در هر لحظهٔ تاریخی مشخص در آن زندگی میکنیم. به عبارت دیگر جرم دربرگیرندهٔ تجربیات و رفتارهای زندگی روزمرهٔ تمام اعضا جامعه است » (محسنی، ۱۳۸۶: ۱۰۸).

منتقدان ادبی در خوانش و نقد و تفسیر جنایت و مکافات داستایفسکی از نظرگاه های مارکس و دورکیم بهره گرفته اند اما در بیشتر پژوهش ها تمرکز اصلی بر نقش داستایفسکی جامعه شناس و آرای وی در آفرینش این رمان جریان ساز و سیمای یکی از مشهورترین جنایتکاران ادبی تاریخ بوده است و ما نیز در ادامه، به بحث دربارهٔ باورهای جامعه شناختی داستایفسکی میپردازیم.

داستایفسکی جامعه شناس و جنایت و مکافات

نیچه داستایفسکی را تنها روانشناسی میداند که توانسته از او چیزی بیاموزد و بسیاری از ادب پژوهان نیز نویسندهٔ کبیر روس را نه تنها به سبب گفتهٔ نیچه، که اغلب و به درستی، به سبب بصیرت عمیق جامعه شناختی، رویکرد روان شناسانه به جرم و تصویری که از بحران ایمان و باور در جامعه به خواننده ارائه میدهد، میستایند. اما این ستایش قدری شتاب زده است و بیشتر در راستای اثبات برتری بیچون وچرای داستایفسکی در حوزهٔ روانشناسی جنایت و نقش والای وی به عنوان یکی از بزرگ ترین فیلسوفان مذهبی اگزیستانسیال؛ به این ترتیب، بر نقد کوبندهٔ اجتماعی او کمتر تأکید میشود. پرتره های روان شناختی داستایفسکی تفسیرهایی اجتماعیاند ‌ و بازتاب تأثیر ساختارهای اجتماعی و سیاسی. دانشجویان و علاقه مندان حوزهٔ جامعه شناسی در داستایفسکی و آثار وی، علاوه بر بینش روان شناختی (فردی و اجتماعی)، درک عمیقی از فرضیات اساسی و پرسش های بنیادین جامعه شناسی مییابند: نیازهایی که افراد جامعه را به سوی ارتکاب عملی خاص میرانند و نظام های اجتماعیای که این نیازها را برطرف میکنند، کدامند؟ داستایفسکی باور دارد این نیازها تنها اقتصادی و مادی نیستند و کالاهای عمومی یا اجتماعی مانند امنیت یا یافتن معنا یا حتی کامیابی نیز میتوانند پیش راننده باشند. ساختارهای اجتماعی تا حدودی شبیه نظام های اقتصادی عمل میکنند، ورای حوزهٔ روانشناسی فردی قرار میگیرند و نیاز فرد به کالاهای عمومی یا اجتماعی را برطرف میسازند. او فقط در پی تحلیل ساختارهای موجود نیست، بلکه میخواهد رفتار اجتماعی هر فرد را نیز پیش بینی کند و دریابد ساختارهای اجتماعی چه تأثیری میتوانند بر آن داشته باشند.

با وجود تصویرسازیهای مشهور داستایفسکی از ذهن جنایتکاران، به نظر میرسد او چندان هم دل مشغول مقوله هایی مانند تعریف جرم، تعریف مجرم و ویژگیهای شخصیتی و فیزیکی و روانی او و نوع مجازات و محکومیت اجتماعی نیست؛ دغدغهٔ او گویی بیشتر ایدئولوژی و اصلاحات اجتماعی و سیاسی است و نگران جریان های اجتماعیای است که به زعم او جرم زا و مجرم آفرین هستند. جریان های اجتماعی، بنا بر تعریف دورکیم، وقایعی اجتماعیاند که شاید متشکل و متبلور نباشند اما حالتی موضوعی دارند و بر افراد جامعه سلطه و در آنها نفوذ دارند، به نحوی که احساسات و واکنش هایی که به وجود میآید از هیچ شعور جزئی یا خاصی سرچشمه نمیگیرد، بلکه از خارج هر یک از ما تحریک میشود و قادر است ما را حتی علیرغم میل خود در جهت معینی به جنبش درآورد (شایان مهر، ۱۳۷۹: ۲۲۴). داستایفسکی میخواهد بداند و تبیین کند که فرد چطور نیازهای اجتماعی خود را در نظامی درحال تغییر مرتفع میسازد و این نیازها به نوبهٔ خود چطور نظام های اجتماعی را میآفرینند و شکل میدهند و در این میان، با توجه به نابرابریهای اجتماعی و اقتصادی موجود، روح فرد چه آسیبی میبیند و این آسیب ها چه نتایجی دربرخواهند داشت.

همان طور که ذکرش رفت، دورکیم نیز معتقد است افکار انسان فقط نتیجهٔ عقلانیت فردی او نیست بلکه ثمرهٔ محیط اجتماعیای است که فرد جزئی از آن به شمار میآید. محیط اجتماعی روسیهٔ قرن نوزدهم، به زعم داستایفسکی، عامل اصلی به وجودآمدن افکار انحرافی و گرایش به جنایت برای رسیدن به هدف شخصی است.

هجوم نیهیلیسم شاید بزرگ ترین تهدید اجتماعیای بود که داستایفسکی را برانگیخت قهرمانانی چون راسکولنیکاف، لوژین و سویدریگایلاف را در جنایت و مکافات بیافریند.

دفاع از روح سرزمین مادری در مقابل جریان نیهیلیسم اروپایی، ظهور جامعهٔ به اصطلاح نو (دست کم از لحاظ گسست از جامعهٔ سنتی و رهیافت غیردینی به روابط اجتماعی)، بحران اخلاقی جامعه و بازتاب این بحران در آشوب و خشونت از بزرگ ترین دغدغه های داستایفسکی است که میتوان گفت در رمان مشهور اهریمنان به اوج بروز خود میرسد.

اهریمنان تحلیل پدیدهٔ اجتماعی جنون و جن زدگی است و پاسخ ادبی داستایفسکی به گرایش نسل جوان رادیکال به نیهیلیسم؛ نسل جوانی که میخواهد جهان را با تعدی و خشونت تغییر دهد و گویی هدفی جز هتک حرمت هرآنچه از پیش وجود داشته است، ندارد ۱. این رمان مانند پدران و فرزندان تورگنیف رمان «هشدار» است و «پیشگویی»؛ زیرا جن زدگی و اهریمنیبودن (تحت تأثیر نیهیلیسم و اندیشه های غربی) حاصلی جز توطئه و خیانت و بیمسؤولیتی و ویرانگری نخواهد داشت.

داستایفسکی بر این باور است که رسیدن به ثبات در جامعه تنها با بیرون راندن نیهیلیسم (اهریمنان، اجنه یا ارواح خبیثه) از کالبد روسیه و احتراز از جریان های اجتماعی غیرمیهنی و با مددگرفتن از ایمان ناب -که برخی منتقدان آن را ایمان کور داستایفسکی میخوانند و جامعهٔ پیرو آن را جامعه ای درمانده به حساب میآورند- ممکن است. نیهیلیسم روسی که داستایفسکی از آن می هراسد، در نیمهٔ دوم قرن نوزدهم میان روشنفکران روس پا گرفت. با توجه به چندمعنایی بودن واژهٔ نیهیلیسم، ارائهٔ شرحی مختصر از آن و دسته بندیاش میتواند از ابهام بکاهد.

در آثار ادبی و فلسفی و سیاسی اروپای سدهٔ هجدهم و اوایل سدهٔ نوزدهم گاهی به اصطلاح نیهیلیسم برمیخوریم که بیشتر در اشاره به سوسیالیست ها و آشوبگران اجتماعی به کار میرفت اما پرداخت به نیهیلیسم به عنوان مکتبی فلسفی در آثار تورگنیف، داستایفسکی و نیچه به اوج میرسد. نیهیلیسم از واژهٔ یونانی Nihil‌ به معنای «هیچ چیز» برگرفته شده است و میتوان آن را وضعیتی روان شناختی و معرفت شناختی دانست که در آن معنای زندگی، هستی، بودن، خود و حیات از دست میرود و در پی آن شرایطی اضطراب آفرین و سردرگمی روحی ایجاد میشود (زمانیان، ۱۳۸۵: ۹۰). از آنجا که نیهیلیسم از نظرگاه اثباتی ادعا میکند باید به انسان ها به طور نامحدود میدان انتخاب و امکان همه گونه رشد داده شود (غفوری، ۱۳۷۹: ۷۷)، با هرگونه تعیین تکلیف و نمودن راه خیر -چه به واسطهٔ دین و چه معیارها و چارچوب های اجتماعی- مخالف است، زیرا باور دارد فرد باید خود در برگزیدن خیر یا شر مختار باشد. با ورود به جریان نیهیلیسم، هر ارزش و اخلاق و الزامی برای انسان رنگ میبازد. نگاهی انتقادی و دلسردکننده و

۱ عنوان رمان اهریمنان، که در ایران از زبان هایی واسط با عناوین شیاطین و جن زدگان ترجمه شده است، از شعری از پوشکین با همین نام گرفته شده است که بخشی از آن نخستین اپیگراف رمان نیز هست: اگر میخواهی بکش، اما ردی برای رفتن نیست. گم گشته و وامانده ایم، گویی افسارمان را اهریمنی در دست دارد، و هم اوست که به کج راهه میبرد ما را… چه بسیارند! به کجا رانده میشوند؟ از چه رو شکوه آمیز آواز سر میدهند؟ جنی را تاج بر سر مینهند یا که جادوگرزنی را در نکاح کرده اند؟

ناباور بر جهان بینی فرد حاکم میشود و سعی میکند موانع آزادی و خلاقیت را از سر راهش بردارد. یکی از این موانع آداب و رسوم و قراردادها و هنجارهای اجتماعی است که نیهیلیست ها میکوشند آنها را بیارزش و بیاعتبار و درخور نابودی جلوه دهند و در نهایت خود از جامعه بگسلند. اما آزادیای که با نابودی تمامی قراردادها به دست آید، حقیقی نیست و چنین فرد به اصطلاح آزادی که دور و گسسته از جامعه به زندگی ادامه دهد، آزادی بیمحتوا دارد (نصری،

۱۳۷۵: ۲۱۲). نگرش پایه ای رد و نفی در تمام دسته های نیهیلیسم مشترک است، خواه نیهیلیسم سیاسی باشد یا اخلاقی، یا معرفت شناختی یا کیهانی یا وجودی (ستوری، ۲۰۱۱: ۱۸). نیهیلیسم روسی بیشتر با دستهٔ سیاسی و وجودی عجین است و همین گرایش های نیهیلیسم و عواقب آن زمینهٔ اهریمنان و حتی جنایت و مکافات است.

راسل مک نیل، ادب پژوه و استاد دانشگاه ونکوور که سلسله مقالات و سخنرانیهایی دربارهٔ دیدگاه های جامعه شناختی داستایفسکی ارائه کرده است، باور دارد داستایفسکی در جنایت و مکافات این ایده را میپروراند: گسترش نیهیلیسم روسی که بر پایهٔ پوزیتیویسم استوار است و آنچه را با روش عقلانی اثبات شدنی نباشد مردود میداند و نفی همه چیز مفیدترین کاریست که سراغ دارد، برای جامعه زیان آور است و جز رنج و آشوب و جنایت و جانی به همراه ندارد و لوژین و راسکولنیکاف و سویدریگایلاف هر سه گواه این داعیه اند (مک نیل، ۲۰۰۲: ۳). در وجود سویدریگایلاف منطق صرف چنان حاکم شده است که جنایت و بخشش نزد او ارزش اخلاقی یکسان یافته اند و در نهایت هم او مرگ را به عنوان تنها راه منطقی برمیگزیند. راسکولنیکاف منطقی تحت تأثیر سونیای مذهبی، از ادامهٔ راه به عنوان جنایتکاری موفق باز ‌ میماند، زیرا پی میبرد نمیتواند جنایتش را از لحاظ منطقی توجیه کند. اخلاقیات، عواطف و احساسات جایی در عقلانیت نیهیلیسم روسی ندارد. داستایفسکی میکوشد اثبات کند نیهیلیسم روسی راه به جایی جز جرم و جنایت نمیبرد چون با عواطف و احساسات فردی در تناقض است.

مثلث لوژین، راسکولنیکاف و سویدریگایلاف

لوژین، در ظاهر شهروند برجسته ای است با این باور که رفاه شخصی وی به سود جامعه هم خواهد بود. راسکولنیکاف هم درست به همین دلیل از او متنفر است: «اگر تا حالا مثلا به من نوعی میگفتند همسایه ات را دوست بدار، و من هم گردن کج میکردم، خوب حاصلی هم داشت؟! حاصلش این بود که من کتم را دوپاره میکردم و میدادمش به همسایه ام و هردو نیمه برهنه میماندیم. ما روس ها خودمان ضرب المثلی داریم که میگوید پی چند تا خرگوش که بدوی، هیچ کدام را نمیتوانی بگیری! علم ولی بهمان میگوید اول خودت را دوست داشته باش، همه چیز این دنیا بر مبنای نفع شخصی است. خودت را دوست داشته باش و کارهات را درست سروسامان بده، آن وقت کتت هم تکه پاره نمیشود! اصل اقتصادی هم میگوید که هرچه امور خصوصی در جامعه بهتر سازماندهی بشوند، کت تکه پاره نشده هم زیاد خواهیم داشت! یعنی هرچه پایه های جامعه مستحکم تر، رفاه و آسایش عمومی هم بهتر! پس بنده با مال وثروت اندوزی برای شخص خودم، به قول گفتنی، به همه سود میرسانم » (داستایفسکی،

۱۹۸۱‌: ۱۳۱‌). از دیدگاه نیهیلیستی، لوژین بیراه نمیگوید. اما هنگامی که دونیا درخواست ازدواج لوژین را رد میکند، تفکر منطقی او به هم میریزد. لوژین دیگر نمیخواهد کتش را برای خودش نگهدارد و پشیمان است که چرا به شکل دیگری عمل نکرده است: «چرا نکردم یک پولی بریزم تو دست وبال این مادر و دختر؟! اشتباه خودم بود دیگر! حالا یعنی لازم بود این قدر جهودبازی دربیاورم؟! صرفه جویی برنمیداشت که این کار! پول ندادم چون میخواستم تو مضیقه بمانند و دستشان پیش خودم دراز باشد… حالا ببین چه بساطی درست کردند برام! اگر هزار و پانصد روبل سلفیده بودم برای جهاز و کادو و جواهر و خرت وپرت و اینها، حالا جای پام حسابی محکم بود و نمیتوانستند بزنند تخت سینه ام و ردم کنند! اینها از آن قماشی هستند که وقتی خودشان نامزدی را به هم میزنند، تاوانش را هم میخواهند بدهند، پول و هدیه و همه چیز را هم دودستی پس میدهند. ولی اینها که آه در بساط ندارند، چه جوری میخواستند پس بدهند؟ نمیتوانستند و پشیمان میشدند! بماند که وجدانشان هم ول کنشان نبود، هی به خودشان میگفتند آخر چطور آدمی به این دست ودلبازی و خوش قلبی را از خودمان برانیم؟ هرچه کنی به خود کنی گر همه نیک و بد کنی! حالا باید عواقبش را هم بکشم!» (همان، ۳۱۲) و به این ترتیب، داستایفسکی اثبات میکند که تفکر صددرصد منطقی با نهاد بشر در تضاد است و آنچه با نهاد بشر تضاد دارد، منجر به رنج و حتی انحراف میشود.

ضلع دوم مثلث، راسکولنیکاف است. راسکولنیکاف پیش و پس از قتل پیرزن رباخوار و خواهرش لیزاوتا در این اندیشه است که ابرانسان است و نه آدمی معمولی، اما بعدتر میبینیم که احساساتش برانگیخته میشود و با نظریهٔ اولیه اش دربارهٔ ابرانسان ها تضاد پیدا میکند.

راسکولنیکاف در مقاله اش انسان ها را به دو دسته تقسیم کرده است؛ از زبان پارفیری میشنویم:

«مقالهٔ حضرت آقا را که بخوانی، میبینی آدم ها را به دو دسته تقسیم کرده: آدم های معمولی و ابرانسان ها. آدم های معمولی باید فرمان بردار باشند و حق ندارند از حدود قانون تجاوز کنند – هرچه باشد معمولیاند دیگر! ولی آدم های استثنایی مجازند مرتکب هر جنایتی بشوند و هرجور که مایلند قانون شکنی کنند- فقط و فقط هم چون ابرانسان هستند» (همان، ۲۲۷). راسکولنیکاف میگوید: «بنده فقط گذرا اشاره کردم که ابرانسان حق دارد -حق درونی، نه حق قانونی- وجدان خودش را مبنا قرار بدهد و از برخی موانع خاص بگذرد، البته فقط و فقط اگر به پیاده سازی عملی ایده هاش کمکی میکند (ایده های این ابرانسان ها شاید بشریت را نجات بدهد!) … یک کلام ختم کلام: حرفم این است که همهٔ آدم های بزرگ و حتی آنهایی که فقط یک سروگردن از عوام الناس بالاترند -یعنی آنهایی که دست کم حرفی برای گفتن دارند- جنایتکاری در ذاتشان است … کم وزیاد دارد البته. غیر از این باشد چطور میخواهند خلاف جریان آب شنا کنند؟ ذاتشان هم برنمیتابد همان راهی را بروند که همه دارند میروند! به من باشد که میگویم وظیفه شان حکم میکند خلاف جریان بروند» (همان، ۲۲۸). راسکولنیکاف که به عنوان ابرانسان وظیفهٔ خود میداند خلاف جریان برود، در لحظهٔ ارتکاب قتل (عملی صددرصد منطقی و نتیجه بخش) دچار تزلزل شده و در نظریهٔ به ظاهر محکمش نشانه های فروپاشی آشکار میشود.

«وحشت هرآن بیشتر و بیشتر گریبانگیرش میشد، به خصوص بعد از قتل دوم که کاملا غیرمنتظره هم بود. فقط میخواست از آنجا بگریزد، آن هم هرچه زودتر، بهتر. اگر آن لحظه قادر میبود درست ببیند و درست فکر کند، اگر میتوانست پی ببرد در چه موقعیت دشواری قرار گرفته و چطور همه چیز احمقانه است و وحشتناک و بی راه چاره، و اگر میدانست که ناچار خواهد شد چه موانعی را از سر راه بردارد و حتی مرتکب چه خطاهایی بشود تا از آنجا برهد و خودش را به خانه برساند، شاید از همه چیز دست میشست و فورا با پای خودش میرفت و تسلیم میشد -آن هم نه اینکه برای خودش تنش بلرزد، بلکه از شدت وحشت و نفرت از اعمالی که مرتکب شده بود، خودش را لو میداد» (همان، ۷۱). راسکولنیکاف اگر به تعریف خودش ابرانسان بود، نه میهراسید نه پیش از ارتکاب جرم دچار ترس و تردید و تزلزل میشد.

داستایفسکی با به تصویرکشیدن افکار بغرنج و احساسات ضد و نقیض راسکولنیکاف نشان میدهد که او ابرانسان نیست و نمیتواند باشد؛ برعکس، احساسات و هیجاناتی دارد که نمیتواند رهایشان کند اما نیهیلیسم هم آنها را تأیید نمیکند. پس از جنایت، وجود راسکولنیکاف گویی دو پاره شده است، هم میخواهد از چنگ قانون بگریزد و به اصطلاح جان به در ببرد و هم کشش غریبی به اعتراف و مجازات دارد. به زعم داستایفسکی، این تضاد نیهیلیسم و طبیعت انسان است که راسکولنیکاف را در شرایطی قرار میدهد که به سوی جنایت گام بردارد. البته باید اشاره کرد که دربارهٔ راسکولنیکاف چندگانگی انگیزه مطرح است و به راحتی نمیتوان از کنار چنین پرسش هایی گذشت: آیا راسکولنیکاف پول را برای کمک به خانواده اش میخواهد؟ آیا هدفش رسیدن پول پیرزن رباخوار به کلیساست؟ آیا خودش نیاز شخصی مبرمی به پول دارد؟ آیا الگوهایی که او برای خود برگزیده است، وی را به سمت جنایت رانده اند؟ آیا درصدد است مفهوم ابرانسان -ناپلئون را به آزمایش بگذارد؟ آیا اتاق خفه و بسته اش که به صندوقخانه میماند او را به سوی جنایت سوق میدهد؟ آیا پای اهریمنی در میان است و او هم مانند قهرمانان اهریمنان، جن زده شده است؟ یا صرفا میخواهد بین خود و جامعه ای که از آن جدا افتاده پل بزند و به هر راه ممکن به زندگی اجتماعی برگردد؟ یا همان طور که داستایفسکی میخواهد به خواننده اش بقبولاند نیهیلیسم و تضاد آن با طبیعت انسان تنها گناهکار داستان است؟ مثلا نقش الگوهایی که انسان برمیگزیند در کردار و اعمال و تصمیمات وی بسیار مؤثر است. مردان بزرگ و به قول راسکولنیکاف ابرانسان هایی که او از آنها در مقاله اش سخن میگوید، هر ‌ یک در برهه ای تاریخی برای تغییر جامعه ای که در آن میزیسته اند، دست به خون هزاران هزار انسان آلوده اند و راسکولنیکاف هم که مبتلا به بیهویتی است و اصول و باورهای روسیهٔ مقدس -به باور خودش قید و بندها- را کنار نهاده، ایرادی نمیبیند با هدف تغییر و در اصل، ویرانی ساختارهای موجود و ایجاد ساختار نوین، همان راه را پیش بگیرد: «دستهٔ دوم ولی آنهایی هستند که راحت قانون را زیر پا میگذارند، یا نابودگرند و یا تمایل به نابودگری دارند -حالا بسته به ظرفیت و توانشان. جنایت هایی که مرتکب میشوند نسبی است و انواع و اقسام مختلف دارد و بیشتر هم به روش های مختلف خواهان نابودی حال به نفع آیندهٔ بهترند. ولی اگر مجبور بشوند به خاطر عقیده شان از روی جسد کسی بگذرند یا حمام خون راه بندازند، ابایی ندارند و از پسش خوب برمیآیند، یعنی در درونشان، در اعماق وجدانشان، به خودشان اجازه میدهند موانع را از سر راهشان بردارند… البته یادتان باشد به آن ایده و ابعاد و اهمیتش هم بستگی دارد. من هم تنها از این نظر است که در مقاله ام گفته ام آنها حق دارند مرتکب جنایت بشوند…» (همان، ۲۷۸).

سویدریگایلاف سومین شخصیت بارز داستان و سومین ضلع مثلث است که از تضاد تفکر منطقی و احساسات بشری رنج میبرد. او متمول است اما رسوا و بیآبرو، و باور دارد تا هنگامی که خطر دستگیرشدن در میان نباشد، میتواند و حق دارد دست به هر جنایتی بزند. وقتی دونیا به دیدار او میرود، سویدریگایلاف فکر تجاوز به دختر را در سر میپروراند، چون میداند قرار نیست دستگیر شود. منطقی هم برای خودش دارد: «کی میآید حرف تو را باور کند؟ چه معنی دارد زن های جوان سرشان را بیندازند پایین و بروند دیدن مردهای مجرد، آن هم توی اتاقشان؟! از کی تا حالا رسم شده؟! برادرت را هم این وسط قربانی کنی، باز نمیتوانی چیزی را ثابت کنی. تجاوز اثباتش به این راحتی هم نیست خانم خانمها!» (همان، ۴۲۶). بخش منطقی وجود سویدریگایلاف او را به سمت تجاوز میکشاند. سویدریگایلاف برای متقاعدکردن دختر لفاظی میکند چون مطمئن است مجازاتی در کار نخواهد بود؛ در عین حال میگوید تجاوز چیز خوشایندی نیست. گویی بخش اخلاق گرای وجودش مانع اوست و اندوه جانکاهی که خود او هم نمیداند چیست بر وجودش سنگینی میکند؛ در نهایت فقط میخواهد بداند دختر دوستش دارد یا نه. با پاسخ منفی دختر، «وجود سویدریگایلاف، یک آن، دستخوش کشاکشی خاموش اما وحشتناک شد و نگاهی به دختر انداخت که نمیشد فهمیدش یا توصیفش کرد» (همان،

۴۳۹). قدم بعدی سویدریگایلاف منطقی که نتوانست خود را به لذت جسمانی و منطقی راضی کند و از عشق صرف نظر کند، خودکشی است؛ او نمیتواند با منطق نیهیلیستی به عشق برسد.

داستایفسکی به مدد ضلع سوم مثلث داستان با موفقیت به خواننده ثابت میکند که حاصل جامعه ای که قدم به راه نیهیلیسم گذاشته و از روح سرزمین مادری و ایمان و مسیحیت خاص روسی فاصله گیرد، جز انحراف و تباهی نخواهد بود.

پیشنهاد داستایفسکی

همان طور که گفته شد، دیدگاه جامعه شناختی ترکیب هم زمان عوامل فردی و اجتماعی را در وقوع جرم مؤثر میداند و به سن و نژاد و جنس و وضعیت اجتماعی و اقتصادی نیز میپردازد. داستایفسکی در آثار خود با چیره دستی جامعهٔ پر از جرم و جنایتی را تصویر میکند که اگر به سوی ایمان راستین و نهاد ایمان خواه بشر بازنگردد، سرنوشتی جز تباهی نخواهد داشت. ایمان راستین داستایفسکی ایمانی است که به فرد نیروی حیات و آفرینش و عمل سازنده میبخشد و بدون آن نمیتوان هیچ گونه هارمونی اجتماعیای تصور کرد. جامعهٔ بدون ایمان راستین سراسر چپاول خواهد بود و تعدی و جنایت. اما با اینکه داستایفسکی در حالت کلی ریشهٔ بدی و شر را در روان فرد میداند، در جنایت و مکافات و اهریمنان با توجه به اینکه انسان تا حد زیادی حاصل شرایط محیط زندگی خود است، نقش جریان های اجتماعی وارداتی و گرایش به بیایمانی (تحت تأثیر اندیشه های غربی) را پررنگ تر فرض کرده است. این نویسندهٔ کبیر -به زعم برخی منتقدان، خوشبینانه – باور دارد که میتوان جامعه و شرایط اجتماعی را بهتر و بهتر کرد و انسان ها را از چنگال تباهی و پلیدی رهانید؛ اما این مهم به مدد منطق و نیهیلیسم و اندیشه های غربی حاصل نمیشود، چون حاصل چنین ساختارهایی انحراف است و جنایت؛ فقط باور به جاودانگی روح و وجود حقیقت آن جهانی است که انسان را به هدف غایی میرساند.

پاسخ داستایفسکی به این پرسش که در جامعهٔ مبتلا به نیهیلیسم چه باید کرد، به اندازهٔ هشدارها و پیشگوییهایش و حتی بیشتر از آنها اهمیت دارد. داستایفسکی فریاد برآورده است که نیهیلیسم لوژین و راسکولنیکاف و سویدریگایلاف که در حوزهٔ فردی منجر به انحراف و تعدی و جنایت شده است، با گسترش در جامعه از وضعیت اخلاقی به وضعیت سیاسی – اخلاقی تغییر پیدا میکند و در نهایت به انقلاب منجر میشود. به ایمان راستین و مسیحیت روسیای که داستایفسکی مدافع آن است، اشاره کردیم. مخالفت داستایفسکی با سوسیالیست ها و نفرت طبقاتیای که به زعم او آنها سعی در گسترش آن داشتند، برگرفته از افکار او به عنوان شاگرد مکتب انجیل است؛ اما او شاگردی است که با کاتولیسیسم سر جنگ دارد و تقسیم دنیا به ستمدیدگان و ستمگران را برنمیتابد و از طرفی بر این باور است که دارایی را باید داوطلبانه با همنوع تقسیم کرد. بر اساس همین طرز فکر میتوان گفت داستایفسکی راسکولنیکاف را از جنایت نهی میکند، اما بر اعمال پیرزن رباخوار هم صحه نمیگذارد و حتی شاید او را سزاوار زنده ماندن هم نمیداند. داستایفسکی باور داشت اگر جهان اسلاو حول سرزمین مقدس روسیهٔ ارتودوکس گرد آید و اسلاوگراهای نیمه انقلابی و نیمه رمانتیک (به سبب تمایلشان به احیای گذشتهٔ روسیه و باورشان به رسالت فرهنگی و تاریخی این سرزمین مقدس) به عنوان خلق راستین روسیهٔ کبیر و ابزار ارادهٔ الهی به جای غرب گراها عنان کار را در دست گیرند، به مدد تاریخ تمدن و میراث فرهنگی و کلیسای ارتودوکس روسیه میتوان نیهیلیسم را که مانند ناخوشی و به تعبیر خود وی، جن زدگی، در کالبد روسیه رخنه کرده است، بیرون راند و از آن بالاتر، اروپا و حتی شرق را نیز نجات داد ۱. آنچه در این میان به یاری مردم میآید، اعتراف است و رنج و بوسیدن خاک مقدس سرزمین روس و بازگشت به اجتماع -همان رنجی که راسکولنیکاف در تبعید و زندان متحمل میشود اما این بار در ابعاد جامعه و به شکل رنجی بزرگ و همگانی، تا گناه کبیرهٔ ازدست دادن ایمان، قطع رابطه با سرزمین و خاک و ملت، چشم پوشی از روس بودن و تن دادن به بیریشگی جبران شود.

نتیجه

داستایفسکی در جنایت و مکافات یکی از ماندگارترین جنایتکاران جهان ادبیات را آفریده است.

اما قاتلی جامعه رنجور به نام راسکولنیکاف را، که نظام اجتماعی او را به سمت جامعه رنجوری رانده است، نمیتوان صددرصد در قالب جنایتکار و قاتلی این جهانی متصور شد. اصول اخلاقی راسکولنیکاف بر پایهٔ بیایمانی بنا نهاده شده است و او در رویارویی با آزادی بیقیدوشرط که به مدد اندیشه های نوین غربی برای تغییر جهان در اختیار دارد، تعدی و زورگویی و هتک حرمت را صرفا ابزاری ساده برای رسیدن به هدف میانگارد. راسکولنیکاف از حد رفتار بهنجار اجتماعی قدم فراتر میگذارد ولی رفتار نابهنجار خود را ناپسند و زیان بخش نمیداند و به اصطلاح، ترمز اخلاقی ندارد. او تصمیم میگیرد بت قانون را بشکند و حاصل ‌ نتایج وحشتناکی است که داستایفسکی با استادی آنها را روایت میکند.

شرایط اقتصادی و پول از مضمون های تکرارشونده در آثار داستایفسکی است و بسیاری از شخصیت های آثار داستایفسکی، مانند راسکولنیکاف و سونیا، تحت فشار وضعیت مالی خود دست به انتخاب راه های غیراخلاقی زده اند. اما داستایفسکی اقتصاد را علت ارتکاب جرم نمیداند، زیرا همیشه چیزی مهم تر در میان است؛ یعنی نفس شورش علیه جامعه به علت تضاد نیهیلیسم قرن نوزدهمی روسیه با طبیعت انسان و عواطف و احساساتش و تلاش راستین یا انحرافی برای تغییر ساختارهای جامعه. راسکولنیکاف از لوژین و سویدریگایلاف متنفر است اما با ارتکاب قتل خود نیز شبیه آنها میشود و با عبور از مرز ایمان، دیگر تنها

۱ داستایفسکی از طرفداران جنبش قرن نوزدهمی میهن باوری یا اصل باورمندی به آب وخاک почвенничество است که با جنبش اسلاوفیل ها مشابهت بسیار دارد؛ از جمله در زمینهٔ ریشه کنی نظام سرواژ، بازگشت به گذشته و فرهنگ باستانی سرزمین مقدس روسیه و رد نیهیلیسم و جنبش های لیبرال و اندیشه های غربی و حاکم ساختن اصول کلیسای ارتودوکس روسی.

سقوط برایش میماند و بس. اما سونیای نجات دهنده مسیح وار در مسیر او قرار میگیرد و نجاتش میدهد. اعتراف راسکولنیکاف به سونیا را میتوان شاهدی بر عجز اجتماعی انسان در ساختاری مقهورکننده و مبتنی بر بیهویتی دانست که جز بیمسؤولیتی تاریخی و اجتماعی چیزی به همراه نمیآورد.

بازگشت به اجتماع و در اصل، بازگشت به مسیحیت و دامان سرزمین مقدس روسیه درمان و راه نجاتی است که داستایفسکی برای مردم راه گم کردهٔ سرزمین خود متصور است و با رسالت باوری نابی تأکید میکند روسیه، این سرزمین مقدس، اگر جدا باقی بماند و متفاوت، سرمشق اروپا و شرق نیز میتواند باشد.

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.