‌ بررسی شخصیت‌های رمان برادران کارامازوف داستایفسکی

0

فاطمه موسوی ثابت

دکترای زبان و ادبیات فارسی. دانشگاه سیستان و بلوچستان، زاهدان، ایران

محمدعلی محمودی

دانشیار گروه زبان وادبیات فارسی، دانشگاه سیستان و بلوچستان، زاهدان، ایران

چکیده:

“برادران کارامازوف ” شاهکارداستایفسکی روسی، از پیشگامان نویسندگی روانشناختی در ادبیات روسیه و جهان میباشد. از نظرطراحی شخصیت ها، اثری است با ویژگی های روانشناختی. شخصیت داستایفسکی ورمانش، مورد توجه زیگموند فروید قرار گرفت. او در مقاله “داستایفسکی و پدر کشی” این رمان راعالی ترین رمان و در موضوع پدر کشی آن را همپای “هملت ” و “ادیپ “دانست. در مقالهٔ حاضر، به صورت تحلیل روانکاوانه، بر اساس نظریهٔ “شخصیت ” فروید، به بررسی رمان و بیان شواهد مثال برای اثبات این مدعا پرداخته شدکه هر کدام از پسران کارامازوف، نمایندهٔ یکی ازجنبه های سه گانهٔ شخصیت پدرشانند. دمیتری سرکش، “نهاد”، ایوان تحصیلکرده و اسمردیاکف توسری خورده،”من “، و آلیوشای مهربان، نمایندهٔ “فرامن ” کارامازوف پیر است.

۱-مقدمه

رمان برادران کارامازوف، اثر نویستدهٔ بزرگ روسی، فیودور داستایفسکی است که با این رمان، تاثیری ژرف بر ادبیات روسیه و جهان گذاشت. البته لئونید گراسمن در مورد داستایفسکی بدین امر اذعان دارد که علی رغم همهٔ تلاش های او در زمینهٔ خلق و آفرینشگری ادبی، آثار او بیشتر در فلسفه، روانشناسی و عرفان مورد توجه قرار گرفته است تا در تاریخچهٔ رمان اروپایی. (باختین، ۱۳۹۵‌: ۹۰)

فروید رمان برادران کارامازوف را بهترین رمان داتسنه است. او در مقالهٔ داستایفسکی و پدرکشی چنین مینویسد: “برادران کارامازوف عالی ترین رمانی است که تا کنون نوشته شده است و قطعهٔ مفتش اعظم یکی از والاترین دستاوردهای ادبیات جهانی است که ارزش گذاری مجدد آن ممکن نیست. همان گونه که آشکار است، پدرکشی مهم ترین و نخستین جنایت بشر و فرد است. به هر حال پدرکشی منشا اصلی احساس گنهکاری است.” (فروید،

(۱:۱۳۷۳

برای بررسی شخصیت های رمان و یافتن نکات روانشناسی در میان داستان، نیازمند استفاده از نقد روانکاوانه هستیم. نقدروانکاوانه با نام فروید، روانشناس بزرگ قرن نوزدهم و بیستم میلادی پیوند خورده است.

فروید در عین اینکه بنیانگذار روانشناسی است، پایه گذار مطالعات روانشناسانه ادبیات و هنر نیز میباشد. با کشف موضوع ضمیر ناخودآگاه توسط فروید تحول بزرگی در عرصه نقد به وجود آمد، زیرا تا پیش از او و کشف ضمیر ناخودآگاه، مطالعات و نقد ادبی و هنری به طور عمده بر اساس ضمیر خودآگاه و نیت ضمیر خودآگاه استوار شده بود. به بیان صریح تر، منتقد در گذشته در جست وجوی این بود که هنرمند و ادیب چه قصدی داشته است و چه میخواسته بگوید. اما پس از فروید نقد به سوی کشف و خوانش ضمیر ناخودآگاه سوق پیدا کرد؛ یعنی در جست وجوی مسائلی بود که هنرمند و ادیب یا نمیدانستند یا نمیخواستند ابراز کنند. به همین دلیل ارتباطی میان رویای شاعرانه و خواب، میان صفحه شعر و گفتار بیماران فرض شد، زیرا همگی محل بروز و ظهور ضمیر ناخودآگاه هستند. (یاوری، ۱۳۸۴‌: ۲۳) فروید از همان آغاز و همزمان با ارائه نظریه روانکاوانه اش در حوزه نقد روانکاوی در ادبیات، بخش مهمی از تحقیقات خود را در این حیطه متمرکز کرد، وی با بهره گرفتن از ادبیات و هنر، در غنی کردن مکتب روانکاوی، انقلاب بزرگی در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم برپا نمود. نقد روانکاوانه گونه ای از نقد روانشناختی است که در آن، به متن، همانند رویا نگریسته میشود تا با تحلیل روحیات، افکار و عملکرد شخصیت های داستان، به لایه های نهفتهٔ ذهن و روان آن ها دست یابند.

فروید (۱۹۱۵) بنیانگذار روانکاوی، شاعران و نویسندگان را مهمترین متحدین روانکاوان میداند، و معتقد است آن ها چیزهایی را میبینند که روانکاوان از درک آن ها عاجزند.

۱-۱ بیان مساله و سوالات تحقیق

در این تحقیق بنا بر این نهاده شد تا به سوالات ذیل پاسخ داده شود:

-آیا ترتیب تولد هر پسر، در تحلیل شخصیت پدر، تاثیرگذار است؟

-چرا پسران کارامازوف، از نظر شخصیتی با هم تفاوت فراوان دارند؟

-آیا با توجه به نظریهٔ روانشناسی سطوح شخصیت از دید فروید، میتوان شخصیت پسران کارامازوف را تحلیل نمود؟

-چرا در رمان برادران کارامازوف، پس از مرگ پدر، ایوان دچار عذاب وجدان میشود؟

۱-۲-اهداف و ضرورت تحقیق

با توجه به این که نقد و نقادی، تاثیر بسیار فراوانی بر درک بهتر آثار مختلف دارد و از آن جا که برخی از آثار، سرشار از نکات روانشناختی هستند، نیازمند نقد روانشناختی هستیم تا به درستی ظرایف نهفته در آن ها را دریابیم. آثار داستایفسکی و به ویژه رمان “برادران کارامازوف ” سرشار از لطایف و ظرایف روانشناختی است که با نقد روانشناختی صحیح، ارزش این آثار را میتوان بیشتر درک نمود.

۱-۳-پیشینهٔ تحقیق

مهم ترین تحلیلگر روانکاوی در زمینهٔ ادبیات و هنر، آثار خود فروید بود. او به مطالعه زندگی و شخصیت آفریننده اثر میپرداخت، هنرمند را به چشم یک بیمار روانی مینگریست و اثر او را زاییده توهمات و مشکلات روانی او میدانست.

فروید در زمینهٔ نقد روانشناختی رمان برادران کارامازوف، تحلیلی از انگیزهٔ پنهان پدرکشی در خود داستایفسکی ارائه داد. او با بررسی انگیزه های پدرکشی پسران کارامازوف و بیان روابط بین نویسنده و پدرش، او را دارای انگیزهٔ پنهان پدرکشی دانست که با انتقاداتی در این زمینه روبرو شد. به اعتقاد فروید” برادران کارامازوف عالی ترین رمانی است که تا کنون نوشته شده است و قطعهٔ مفتش اعظم یکی از والاترین دستاوردهای ادبیات جهانی است که ارزش گذاری مجدد آن ممکن نیست. همان گونه که آشکار است، پدرکشی مهم ترین و خستین جنایت بشر و فرد است. به هر حال پدرکشی منشا اصلی احساس گناهکاری است.”

(فروید، ۱۳۷۳)

به مرور تحلیل روانکاوانه در متون ادبیات رواج یافت. از میان آثاری که به نقد زندگی و اثار داستایفسکی پرداخته اند میتوان به آثاری از قبیل ” بوطیقای داستایفسکی”(۱۹۶۳)، اثر باختین،

“داستایفسکی، زندگی و آثار”اثر لئونید گراسمن که از پیشگامان مطالعه و نقد زندگی و آثارداستایفسکی است “زندگی و آثار داستایفسکی از نگاهی دیگر”(۱۳۸۹) اثر استانیلاو ماتسکه ویچ که نویسنده، برادران کارامازوف را برگرفته از شخصیت داستایفسکی میداند،

“داستایفسکی پس از باختین ” (۱۳۸۸) اثر ملکم وی جونز، “آزادی و زندگی تراژیک – پژوهشی دربارهٔ داستایفسکی-“(۱۳۸۶) اثر ویچسلاف ایوانف، “انسان طاغی”(۱۳۷۴) اثر آلبر کامو، و “داستایفسکی، زندگی و نقد آثار” (۱۳۸۸) اثر هانری تروایااشاره نمود. در ایران نیز آثاری در این زمینه انجام شده که میتوان کتاب های”داستایفسکی و آثار و افکار” نوشته کریم مجتهدی، “تاریخ ادبیات روسی”(۱۳۶۷) نوشته سعید نفیسی، “روشنفکران رذل و مفتش بزرگ “(۱۳۹۳) اثر داریوش مهرجویی و مقالهٔ ” نظریه کارناوال و هجومنیپی باختین در خوانش برادران کارامازوف و تحلیل جهان درون قهرمان “(۱۳۹۵) از زهرا محمدی و آیدا اسحاقیان را نام برد.

آن چه این پژوهش را از دیگر پژوهش ها متمایز میسازد، زاویهٔ دید متفاوتی است که در واکاوی روانکاوانهٔ رمان به کار گرفته شده است. جنبه های شخصیت از دیدگاه فروید، با واکاوی و بیان شواهد مثال، به فرزندان کارامازوف پیر نسبت داده شده و از این نظر، این مقاله به عنوان اولین مقالهٔ واکاوی روانکاوانه در زمینه رمان های خارجی است.

۲-بحث و بررسی

۲-۱-عناصر شخصیت از دیدگاه فروید

زیگموند فروید، روانشناس بزرگ سده بیستم، نخستین کسی است که ذهن آدمی را به سه بخش خودآگاه، نیمه آگاه و ناخودآگاه تقسیم میکند. او خودآگاه را بیواسطه ترین و قطعیترین نوع ادراک میداند که وضعیتی کاملا گذرا دارد. همهٔ آنچه روزی خودآگاه بوده است، زمانی به بخش نیمه آگاه ورود میکند و پس از مدتی به بخش ناخودآگاه ذهن منتقل میشود. بخش نیمه آگاه به خودآگاه نزدیک تر است تا به ناخودآگاه. این بخش جایگاه تمام خاطرات، اندیشه ها و ادراک هایی است که در حال حاضر به آن ها آگاهی هشیارانه نداریم؛ اما با اندکی تمرکزمی توانیم بدان ها ‌ دست یابیم. و اما بخش ناخودآگاه، گسترده ترین و پنهان ترین بخش ذهن انسان است که همهٔ آنچه سرکوب شده و یا به دست فرامشی سپرده شده، در آن بایگانی میشود. سراسر این بحش را امیال و انگیزه های نامعلوم گرفته اند. (ر.ک. فروید، ۱۳۸۲: ۱-۵)

فروید شخصیت انسان را دارای سه جنبه میداند. او رفتار و عملکرد هر کس را برآمده از یکی از این جنبه ها که قدرت بیشتری دارد، میداند. به اعتقاد او، هر انسان دارای سه نظام عمده در شخصیت است که عبارتند از: نهاد، فرامنیا فراخود و من یا خود. “این سه عنصر اصلی و اساسی شخصیت، همواره و به صورتی متقابل، بر یکدیگر تاثیر میگذارد، اما از لحاظ ساختار، کنش، عناصر تشکیل دهنده و پویایی، به طرز مشخصی با یکدیگر تفاوت دارند، از نظر فروید رفتار یا روان یا شخصیت انسان همیشه محصول ارتباط متقابل، متعامل و متعارض این سه عامل است. ” (شاملو، ۱۳۸۴: ۳۲)

۲-۱-۱-“نهاد منبع اولیهٔ انرژی روانی (لیبیدو) است. نهاد در انسان از همان بدو تولد شروع به فعالیت میکند و همواره در جستجوی لذت وکامجویی است. به طور خلاصه “نهاد”

سرچشمهٔ تجاوزات وتمایلات است. بی قانون، ضد اجتماعی و غیر اخلاقی است. کار آن تنها سیراب کردن غرایز لذت جویانهٔ ما، بدون هیچ گونه توجهی به قراردادهای اجتماعی، مبادی قانونی و محدودیت اخلاقی است. (گورین، ۱۳۷۳: ۱۴۴)

نهاد نمی تواند فکر کند بلکه فقط میتواند بخواهد. بدوی و همیشه بچه گانه عمل میکند.

فروید این بخش را مخزن هیجان ها نامید. نهاد.” انرژی روانی کل، یعنی، زیست مایه را نیز در بر دارد. نهاد ساختار نیرومند شخصیت است، زیرا تمام نیروی دو ساختار دیگر را تامین میکند.” (شولتز، ۱۳۸۳: ۵۹)

“تنها امر مهم برای نهاد پرهیز از درد است و بدین منظور آن، اصل لذت را سرلوحهٔ تمام کارهای خود قرار میدهد؛ چون نهاد از طریق ارتباطی که با کاهش تنش دارد، در جهت افزایش لذت و دوری از درد عمل میکند و در این مسیر به هیچ دلیلی – خواه آداب یا اخلاق یا پاره ای از الزام زندگی واقعی- پذیرای درنگ یا تاخیر در ارضاء نیست.” (همان: ۶۰-۶۱) نهاد، تحت تسلط اصل لذت است و در صدد ارضاء آنی تمام تمایلات، خواسته ها و نیازهاست. اگر این نیازها فورا برآورده نشوند، نتیجه اش اضطراب و تنش خواهد بود. نهاد در دوران اولیه زندگی بسیار اهمیت دارد زیرا باعث میشود تا نیازهای نوزاد برآورده شود. اگر نوزاد گرسنه باشد، شروع به گریه خواهد کرد و تا هنگامی که تقاضای نهاد برآورده نشده، به گریه ادامه خواهد داد.

اگر ما کاملا تحت تسلط اصل لذت باشیم، ممکن است به قاپیدن چیزهایی که میخواهیم از دست دیگران اقدام کنیم تا نیاز خود را برآورده سازیم. این نوع رفتار هم از نظر اجتماعی غیرقابل پذیرش است و هم نوعی رفتار ایذائی است. به عقیده فروید، نهاد سعی داردتنش های ایجاد شده توسط اصل لذت را از طریق «فرایند نخستین» که مستلزم شکل دادن به تصویری ذهنی از شیء مورد نیاز به عنوان روشی برای ارضاء آن نیاز است، حل کند.

۲-۱-۲-“فرامن در نتیجهٔ باید ها ونباید ها، تربیت های اخلاقی، مذهبی و… در وجود افراد بتدریج از کودکی شکل میگیرد. کار فرامن دفاع از ارزش هایی است که والدین، جامعه و مذهب به او آموخته اند. این فرامن است که تمایلات ناپسند را به قسمت ناخودآگاه ذهن میراند. اگر نهاد لگام گسیخته ازفرد شیطان میسازد، فرامن از وی فرشته ای ایثارگر خلق میکند… البته ایثاری که هیچگونه دلیل منطقی ندارد.” (شایگان فر، ۱۳۸۰: ۱۰۷)

فرامن آن جنبه از شخصیت است که در بردارنده تمام ایده آل ها و استانداردهای اخلاقی و درونی است که ما از والدین و جامعه کسب میکنیم. فرامن راهنمای قضاوت ماست. به عقیده فروید، فرامن از حدود ۵ سالگی شروع به ظهور و پدیدار شدن میکند.

رفتارهایی که کودکان به خاطر آن ها تنبیه میشوند، یک قسمت از فرامن یعنی، وجدان را تشکیل میدهد. قسمت دوم فرامن، من آرمانیاست که شامل رفتارهای خوب یا درستی است که کودکان برای آن ها تحسین شده اند. به این طریق کودکان مجموعه ای از مقررات را یاد میگیرند که پذیرش یا طرد والدینشان را به همراه دارد. سرانجام، کودکان این آموزش ها را درونی میکنند و پاداش ها و تنبیه ها توسط خود فرد اعمال میشود. کنترل مربوط به والدین، جای خود را به خودگردانی میدهد. در نتیجه این درونیسازی، هرگاه عملی مخالف با این آموختهٔ اخلاقی انجام دهیم و یا حتی فکر انجام دادن آن را بکنیم، احساس گناه یا شرم خواهیم نمود.

“نهاد با کودک متولد میشود اما فرامن بر اثر تربیت به وجود میآید.” (شمیسا، ۱۳۷۸، ۲۲۰‌)

۲-۱-۳-” هر فرد، سازمان منسجمی از فرایندهای ذهنی دارد که آن را “خود” آن شخص مینامیم. ضمیر آگاه به این “خود” مربوط است. “خود” شیوه های تحریک یعنی بروز هیجان به جهان خارج – را کنترل میکند؛ “خود” نهادی ذهنی است که بر همهٔ فرایندهای تشکیل دهنده اش نظارت دارد و شب ها به خواب میرود، اما حتی در خواب نیز رویاها را سانسور میکند” خود” باعث سرکوب هم میشود تا نه فقط گرایش های خاصی از ذهن بیرون رانده شوند بلکه همچنین فعال و تاثیرگذار نیز نباشند. در تحلیل روان، این گرایش های بیرون رانده شده در تعارض با “خود” قرار میگیرند و لذا باید مقاومت “خود” در برابر گرایش های سرکوب شده را از میان برداریم.”(فروید، ۱۳۸۲: ۷)

” من از منطق و اصل واقعیت ها در جامعه پیروی میکند. من، پیوند فرد را با جهان خارج برقرار کرده وسلوک شخص را با جامعه وواقعیات زمان او ممکن میسازد. من همیشه ناچار است میان دو نظام احساسی و بدون منطق یعنی نهاد و فرامن، تعادل برقرار سازد.”(شمیسا،

(۱۰۷:۱۳۷۸

فروید رابطهٔ نهاد و من را به رابطهٔ اسب و سوارکار مانند میداند. به اعتقاد او اگر هدایت های سوارکار نباشد، نیروی خام حیوانی اسب، ممکن است با دوندگی و جهش کنترل نشده اش، جان سوارکار را به خطر بیندازد.

“روانشناسان به من، نیروی مجریهٔ شخصیت نام داده اند، زیرا مسیرهای منجر به کنش را کنترل کرده، طرح های محیطی را برای پاسخ انتخاب مینماید و نیز در این مورد که چه غرایزی باید ارضا شوند، تصمیم میگیرد.” (دفتر همکاری حوزه و دانشگاه، ۱۳۶۹: ۲۹۵)

“به تعبیر فروید، خود بینوا روزگار سختی دارد؛ خود از سه سو تحت فشار است و از سوی سه خطر متفاوت تهدید میشود: نهاد، واقعیت و فراخود. “(شولتز، ۱۳۸۳: ۶۱) بنابراین درون شخصیت انسان، سه نیرو همواره در تعارض با یکدیگر فعالیت میکنند؛ به گونه ای که میتوان درون هر انسان را میدانی برای کارزار این نیروها دانست. فروید این پیکار را بین پیر دختری مبادی آداب (فرامن)، و یک میمون دیوانهٔ جنسی (نهاد) میداند که در پیکاری اخلاقی و همیشگی با یکدیگر به سر میبرند و این درگیری ها به یک کارمند بانک نسبتا عصبی (خود) ارجاع داده میشود. (ر.ک. شولتز، ۱۳۸۳: ۶۱)

من، به منظور حفظ تعادل روانی، به راهکارهایی رو میآورد که به آن مکانیسم های دفاعی میگویند. مکانیسم های دفاعی من عبارتند از: مکانیسم واپس زنی، فرافکنی، انکار، دلیل تراشی و بازگشت.

۲-۲-مکانیسم واپس زنی

“واپس زنی زمانی روی میدهد که انسان از بیداری و احیای مساله در ذهن خودآگاه هراس دارد و در نتیجه آن را به بخش ناخوداگاه میفرستد… مکانیسم واپس زنی حتی گاه میتواند بر کنش های بهنجار بدن تاثیر بگذارد مثلا فردی ممکن است دچار ناتوانی جنسی شود یا ورم مفاصل وی نتیجهٔ واپس زنی احساسات خصمانه اش باشد. ” (دفتر همکاری حوزه و دانشگاه،

(۳۱۰:۱۳۵۷

حالات واپس زده کدام است؟ آن که مراجعتش به ضمیر آشکار موجب زحمت و رنج میشود، خاطرهٔ اعمالی که بیش از حد دردناک یا موحش و یا شرم آور است. (شاله، ۱۳۴۸: ۴۶)

۲-۳-سازوکار دفاعی فرافکنی

” راه دیگر دفاع علیه تکانه های ناراحت کننده و نسبت دادن آن ها به دیگری است.” (شولتز،

(۷۶:۱۳۸۳‌

بدین معنی که فرد، خواسته ها ‌ و تمایلات نامطلوبی را که نه قادر به بروز آن هاست و نه میتواند آن را در خود سرکوب کند، در دیگران میجوید. البته برای اینکه فرافکنی تحقق پیدا کند” باید کمینه سنخیت و جذابیت میان مضامین فرافکنده شده و شخص یا چیزی که در جایگاه یا ظرف این فرافکنی است وجود داشته باشد.” (همان: ۱۳۲)

۲-۴-سازوکار دفاعی سرکوبی

سازوکار دفاعی سرکوبی، منکر شدن عامل تهدید کننده یا ناراحت کننده توسط فرد است که رایج ترین سازوکار مورد استفاده است و به نوعی فراموشی ناهشیارانه تلقی میشود.

۲-۵-سازوکار دفاعی انکار

“پیوندی نزدیک با واپس رانی دارد و به معنای نپذیرفتن و انکار وجود تهدید بیرونی یا رویدادی آسیب زاست که رخ نموده است.”(همان: ۶۵) سازوکار دفاعی انکار نیز قبول نکردن و انکار وجود عامل تهدیدزا، چه به صورت داده ها و چه به صورت رویداد آسیب زای خارجی است. سازوکار انکار و سرکوبی با یکدیگر در ارتباطند.

“فرد برای متوقف کردن بخشی از تاثرات حسی دنیای خارج و درون؛ به انکار موجودیت افکاروتجارب دردناک میپردازد. معمول ترین شکل انکار، خیالبافی و رویاست.” (جباریلر خسروشاهی، ۱۳۹۲: ۴)

۲-۶-سازوکار دفاعی دلیل تراشی

“فرد پس از یک فکر و یا ارتکاب به عمل نامطلوب، برای رهایی از اضطراب با آوردن عذر وبهانه سعی در توجیه رفتار خود دارد و به این طریق به سرکوب انگیزه های غیر معقول و احساس ناتوانی در خود میپردازد.” (جباریلر خسروشاهی، ۱۳۹۲: ۴)

۳-برادران کارامازوف

رمان برادران کارامازوف ماجرای زندگی خانواده کارامازوف است که شامل پدر خانواده –

فئودور کارامازوف – وسه پسر به نام های دمیتری – پسر ارشد- ایوان – پسر دومی- و آلکسی، پسر کوچک خانواده است. پدر پس از دوبار ازدواج، صاحب این سه پسر میشود و با بیمسئولیتی از بزرگ کردن آن ها سرباز میزند. پسران باحمایت فامیل دلسوز خود بزرگ میشوند و همگی در یک زمان مشخص، به سوی پدر بازمیگردند. طی ماجراهای مختلفی که روی میدهد، پدر پیر کشته میشود و رویدادهای پسین پیرامون یافتن قاتل و انگیزه قتل میگذرد.

پرداخت شخصیت پدر خانواده، یعنی فئودور کارامازوف به شکل شخصی بیآبرو و دلقک رفتار دیده میشود که ویژگیهای رفتاری متفاوت وگاهی متضادی دارد. از رفتارش چیزی برداشت میشود و از افکارش چیزی دیگر. او برای رسیدن به مقصود خویش از همه چیز، حتی وجههٔ اجتماعی خودش نیز میگذرد. او حتی حاضر به مهربانی در حق هیچکس، حتی فرزندانش نیست؛ اما در قبال بلهوسیهایش برای معشوقه ای که گمان میکند در ازای پول، حاضر به ازدواج با اوست، پول فراوانی کنار میگذارد. ازسویی عاشق پیشه ومهربان است واز سویی دیگر؛ سنگدل و اهل جنجال. سر انجام، شخصیت متناقض و چندپهلوی او، مقدمات مرگش را فراهم میسازد و شخصیت پسران کارامازوف، با برجستگی در برخی ویژگیها جلوه گر میشود و مخاطب، آن ها را با همان ویژگیها به خاطر میسپارد. برجستگیهای شخصیت پسران کارامازوف، کاملا با نظریهٔ” جنبه های شخصیت ” فروید مطابقت دارد. میتوان رد پای این ویژگیها را که کاملا متفاوت از یکدیگرند، در شخصیت پدر یافت.

۴-دمیتری “نهاد” کارامازوف پیر

دمیتری پسر بزرگ خانواده و بزرگترین مشکل کارامازوف پیر است. او همچون پدرش، عاشق پیشه، شهویخو و پر از خشم و کینه است.”دمیتری که مرد فاسدالاخلاقی است مبتلا به بیماری اراده است.” (نفیسی، ۱۳۶۷: ۲۴۹) برای او لذت بردن از شرایط و کامجویی، در درجهٔ اول اهمیت قرار دارد. دمیتری جوان، هر کسی که او را از رسیدن به خواسته اش بازدارد، از سر راه برمیدارد. دمیتری برای کسب پول بیشتر، با پدر میجنگد، از او شکایت میکند و او را به مرگ تهدید میکند. او این پول را صرفا برای خوشگذرانی و عیاشی با معشوقهٔ مشترک خود با پدرش میخواهد.

جاه طلبی، آزار و اذیت اطرافیان، مال و ثروت اندوزی، خشم لگام گسیخته، عیش ونوش و شهوت طلبی از جمله ویژگیهای شخصیت دمیتری است. در نخستین صفحات کتاب از زبان راوی توضیحاتی در باره شخصیت ها به مخاطب میدهد او در چند کلمه، توصیفی کوتاه از

شخصیت دمیتری میدهد:

” منتها شستش خبردار میشود که جوانک آدمی است سبکسر و گردنکش و جوشی و کم حوصله و ولخرج، و پول بیدردسر که به دستش برسد وقتش خوش میشود و البته دیر نمی پاید.” (داستایفسکی، ۱۳۸۶: ۲۸)

همان طور که در مبحث نهاد دیدیم؛ نهاد به دنبال کامجویی است. بیقانون، ضد اجتماعی و غیراخلاقی است و تنها در پی سیراب نمودن غرایز لذت جویانهٔ خویش است. نهاد نمی تواند فکر کند بلکه فقط میتواند بخواهد. بدوی و همیشه بچه گانه است. فروید آن را مخزن هیجان ها نامید. درست همان گونه که دمیتری مخزن هیجان هاست. او گاه لبریز از احساس عاشقانه است به گونه ای که حاضر است دست به هر کاری بزند تا معشوقه اش را در کنار خود ببیند؛ و گاهی لبریز از حس خشم نسبت به مانع و رقیب بزرگی چون پدرش و همچنین گاهی لبریز از حس نفرت میشود، به گونه ای که خواهان از میان برداشتن پدر است.

خشم از ویژگی های بارز شخصیت دمیتری است. او در میکده، ریش های شخصی را به مشت میگیرد، کتکش میزند و درانظار عمومی او را تحقیر میکند، به گونه ای که همین امر، زندگی آن مرد را به تزلزل کشانده، بنیان زندگی اش را از هم میپاشد.

دمیتری در برابر برخی از کشیشان و پدر روحانی، برخوردی لبریز از خشم از خود نشان

میدهد و پدرش را لایق مرگ میداند:

“دمیتری فئودورویچ دیوانه از خشم، که شانه هایش را چنان به عقب برده بود که تا اندازه ای گوژپشت مینمود، با صدایی تهی ژکید که “چرا چنین آدمی زنده است؟ به من بگویید، آیا میتوان به او اجازه داد به آلوده کردن زمین ادامه دهد؟ “”(همان: ۱۰۹)

این که دمیتری خود را مجاز میداند شخصی (پدرش) را فقط برای این که مطابق میل و خواستهٔ او عمل نمیکند، لایق مرگ بداند، تنها از این امر نشات میگیرد که دمیتری سراپا نهاد است، او خواهان چیزی است و باید زمینه را برای رسیدن به خواسته اش مهیا باشد. در غیر این صورت، مخالفان او محکوم به مرگ خواهند بود.

این میزان خشم و هیجان عنان گسیخته، به اندازه ای است که پدر روحانی را به زانو در میآورد.

“پیر دیر، روشن و قاطع، آن قدر روی پاهای دمیتری فئودورویچ خم شد که پیشانیش با زمین مماس شد.” (همان: ۱۱۰)

خشم دمیتری کاملا نمودار خشم پدر است. پدر نیز برای رسیدن به مقصود، دست به هر کاری میزند. هر که در مقابلش بایستد با خشم و تمسخر از راه بدر میکند. در راه رسیدن به معشوقش (که در عین حال معشوق پسرش نیز هست) بر پسرش خشم میگیرد. حاضر به پرداخت پول و خالی کردن عرصه به نفع پسرش نیست و با او آشکارا میجنگد. گویی پسر همان نهاد لگام گسیخهٔ خود اوست که در مقابلش قد علم کرده و او چهره واقعی خود را میبیند. برای همین گاهی از خشم دیمیتری میترسد و به اطرافیان سفارش میکند مانع از حضور او به خانه اش شوند. خشم پسر، تجسم خشم درونی و سرکش خود اوست که گریبانگیرش شده و او را به دردسر میاندازد.

مورد برجسته دیگر در شخصیت دمیتری وپدرش، شهوت پرستی است.

در باره شهوت پرستی پدر در همان صفحات اول کتاب این گونه میخوانیم:

” از مهربانی دوسری چه بگویم که با وجود زیبایی آدلایدا ایوانا، در عروس و داماد از قرار معلوم خبری نبوده … چون طبعی شهوی داشته و حاضر یراق بوده که به دیدن اندک روی خوش دنبال هر شلیته پوشی بدود.”(داستایفسکی، ۱۳۸۶: ۲۳)

شهوت پرستی از ویژگیهای بارز شخصیت پسر بزرگتر او نیز هست؛ این ویژگی چنان در این دو نفر بارز است که در اظهارات یکی از همشهریهایشان به برادر کوچکتر این گونه

میخوانیم:

“بگذار بگویمت؛ او ممکن است شریف باشد، میتنکا را میگویم. احمق است، اما شریف.

منتها شهوت … شهوت پرست است. تعریف دقیق و جوهر درونیاش همین است. پدر توست که این شهوت پرستی را به او تحویل داده.” (همان: ۱۱۶)

شهوت پرستی پدر را در روابط مختلفی که با زنان داشته و به ویژه در ارتباطش با “لیزاوتای بوگندو” به خوبی ‌ میتوان مشاهده کرد.

کارامازوف پیر، همواره به فکر شهوترانی خودش بود و هرگز حاضر نشد فرزندان خود را مورد حمایت قرار دهد و بزرگ کند چون مانع از کامجوییهایش میشدند. پس از این که همسر اولش از رفتار او به تنگ میآید و او را رها میکند، “خانه اش را حرمسرا میکند و به میگساری رو میآورد.”(همان: ۲۳)

فئودور پاولوویچ از صفر شروع کرده بود؛ کوچک تر از ملکش، ملکی پیدا نمی شد؛ بر سفره دیگران مینشست و مثل کنه خود را به آنان میچسباند؛ وقتی هم که مرد صاحب صدهزار روبل پول نقد بود. (همان: ۲۱)

او حتی در زمانی که پسر کوچکش آلیوشا از از او کسب اجازه میکند تا به صومعه بپیوندد،

باز به شهوترانی میاندیشد و حتی پسرش را بدین کار فرامی خواند:

” میدانی نزدیک صومعه جایی است بیرون شهر که هر الف بچه ای میداند کسی در آن نیست، جز زنان رهبانان، یعنی به همین نام مشهورند. به نظرم سی زن. خودم آنجا بوده ام.

میدانی، در نوع خودش جالب است، البته به صورت تنوع. بدیش در آن است که خیلی روسی است. از زن فرانسوی خبری نیست. البته میتوانند زن فرانسوی را هم به قید فوریت بیاورند، پول کلانی دارند. اگر خبر پول برسد، میآیند.” (داستایفسکی، ۱۳۸۶: ۲۳‌)

پیرمرد به شهوترانی و گناهکاریش نزد آلیوشا اعتراف میکند و این را حق مسلم خودش

میداند:

“پسر عزیزم آلکسی فئودوروویچ شاید بهتر باشد تو هم بدانی. بگذار بگویمت که قصد دارم تا آخر به گناهانم ادامه بدهم. چون گناه شیرین است؛ همه به آن بد میگویند، اما همگی آدم ها در آن زندگی میکنند، منتها دیگران در خفا انجامش میدهند و من در عیان …اگر خوش داشته باشی، میتوانی برای آمرزش روانم دعا کنی. اگر خوش نداشته باشی، دعا نکن، به جهنم! فلسفه ام این است.” (همان: ۲۴۵)

دمیتری ویژگی شهوت پرستی خود را یک ویژگی کارامازوفی میداند و به برادر کوچکترش در

این باره میگوید:

“برادر، من آن حشره ام، و این شهوت بخصوص در شان من آمده. همگی ما کارامازوف ها چنان حشراتی هستیم، و هر چند تو فرشته باشی، آن حشره در درون تو نیز زندگی میکند و

در خونت توفان به پا میکند. توفان ها، چون شهوت توفان است … بدتر از توفان! ” (همان:

(۱۵۵

دمیتری در این اعتراف، خود را در مقابل شهوت پرستی، ناگزیر میداند. او اعتراف میکند که این ویژگی را از پدر دارد و در مقابل آن، توان مقاومت ندارد. شهوت پدر را میتوان کاملا مستقیم در رفتار پسر مشاهده نمود. نکته قابل توجه دیگر در این است که تمام ویژگی های بخش نهاد را پسر بزرگتر کارامازوف دارا میباشد. این یعنی بخش اعظم شخصیت فئودور کارامازوف را بخش نهاد و سرکش و بیقانون تشکیل میدهد که به راستی نیز چنین است.

البته دیمتری افزون بر خصلت های یاد شده، شخصی مهربانی، عاشقی پاکباخته است و این دو خصلت نیز در وجود او همانند سایر ویژگی های یاد شده در اوج است، به گونه ای که تعادل زندگیاش به دلیل همین عدم توازن در ویژگیهای شخصیتی، در هم ریخته و نابسامان میشود. باختین در باره این وجود پر از بحران دمیتری چنین مینویسد: “در برادران کارامازوف و در صحنه بازپرسی مقدماتی و محاکمهٔ دمیتری… بازپرس، قضات، دادخواه، وکیل مدافع و کمیسیون تخصصی، همگی به یک اندازه در نفوذ به هسته ناتمام و مردد شخصیت دمیتری ناتوانند، زیرا او انسانی است که اساسا در سراسر حیات خود بر آستانه تصمیم ها و بحران های درونی عظیم ایستاده است.” (باختین، ۱۳۹۵‌: ۱۹۹‌)

۴-۱-ایوان و اسمردیاکف “من ” کارامازوف پدر

” من ” منطقیتر است. نه همچون نهاد بیمنطق و خود محور، و نه همچون فرامن از خود گذشته و ایثارگر. این ویژگیها را میتوان در شخصیت ایوان کارامازوف و اسمردیاکف به طور همزمان یافت.

ایوان شخصی است منطقی.”ایوان بر خلاف برادر ناتنی اش، به حدی با افکار جدید غربی آشناست که همین بیش از پیش ذهنش را نسبت به اعتقادات سنتی بیگانه کرده وموجب بروز نگرانیهای عمیق نزد او شده است.” (مجتهدی، ۱۳۸۹: ۸۳‌) او سعی داردخود را درگیر مذهب نکند. از نظر او مذهب اصلا قابل توجیه نیست، پس مقالاتی علیه دین و کلیسا مینویسد. در

جملاتی از کتاب، تقابل شخصیتی ایوان و دمیتری را اینگونه میخوانیم:

“دمیتری در قیاس با ایوان تا اندازه ای بیسواد بود و دوبرادر در منش و خصلت چنان نقطهٔ مقابل یکدیگر بودند که پیدا کردن دو آدم ناهمسان تر از آنان دشوار میبود.” (داستایفسکی،

(۵۲:۱۳۸۶

پدر در کنار ایوان کمی آرامتر میشود.

” همگان میدانند برای پول نیامده، چون پدرش پولی به او نمیدهد. سلیقه مشروب و ولخرجی ندارد، با این همه پدرش بی او کارش زار است. با هم خیلی خوب میسازند.

حقیقت هم همین بود؛ مرد جوان نفوذ بی چون و چرایی روی پدرش داشت. به نظر میآمد پدرش آبرومندانه تر رفتار میکند…” (همان: ۳۴)

“من ” هم مجری شخصیت است و هم درخواست های” نهاد” و هم “فرامن ” را کنترل میکند.

همان گونه که “نهاد ” مظهر اصل لذت است، “من ” مظهر اصل واقعیت است. من تا اندازه ای هشیار و تا حدودی ناهشیار عمل میکند.

” ایوان کارامازوف در آن زمان در قیافهٔ آشتی دهنده ومیانجی پدر و برادر بزرگش دمیتری… که نزاع علنی با پدرش داشت و حتی درصدد بود از او در دادگاه شکایت کند، ظاهر شد. (همان: ۳۵)

ایوان بسیار حسابگر و محتاط است؛ او بدش نمی آمد که پدرش به دست اسمردیاکف کشته شود (تا اندازه ای هشیار). پس در شب حادثه با عدم حضور خود، زمینه را برای ارتکاب قتل آماده کرد. به دلیل رفتار حسابگرانه و محتاطانه خود کمتر مورد منع وبازداشت آلیوشا (فرامن) قرار میگیرد. پس از آن، با برملا شدن رازش توسط اسمردیاکف، برای رهایی از روان رنجوری، به سازوکارهای دفاعی -من – رو میآورد (تا حدودی ناهشیار).

یکی از وظایف من، یافتن راه هایی برای ارضای درخواست های نهاد است و اغلب این کار تا زمان مناسب به تعویق میافتد. من برای انجام این کار، مجبور است مقداری از انرژی خود را صرف کنترل نیروهای پرتوقع ” نهاد” کند. درست مانند ایوان که با ایجاد زمینهٔ مناسب برای کشته شدن پیرمرد، در واقع به خواستهٔ دمیتری مبنی بر برداشتن رقیب عشقی از سر راه خود، پاسخ مثبت میدهد.

کارامازوف پیر، بیش از این که از دمیتری با آن همه سرکشی و عنان گسیختگی وحشت داشته باشد، از ایوان میترسد. منطق ایوان در قضاوت بین برادر بزرگتر و پدر، منطق “یک افعی، افعی دیگری را میخورد. هر دو هم حقشان است “بود که او را به وحشت میاندازد.

(داستایفسکی، ۱۳۸۶: ۲۰۱)

“ایوان چه میگوید؟ الیوشای عزیزم، تنها پسرم، از ایوان میترسم. از ایوان بیشتراز آن یکی میترسم. فقط از تو یکی نمی ترسم.” (همان: ۲۰۲)

ایوان با فرافکنی، تمام گناه قتل پدر را به گردن قاتل -اسمردیاکف -می اندازد. اما وقتی با توبیخ نهفته در صحبت های اسمردیاکف مواجه میشود وواقعیت مرگ پدر را با توجه به نیت پنهان خود، از زبان او میشنود، گرفتار عذاب وجدان یا به قول نویسندهٔ کتاب (اختلال دماغی) میشود که تا مدتها جسم و روحش را میآزارد.

ایوان از نیت باطنی خود یعنی آرزوی کشتن پدر و بی خبرجلوه دادن خود و گناهکار نمودن اسمردیاکف، تا حدودیآگاهیداشت. احساساتش این پیام را به وی میدادند اما او به انکارآن ها میپرداخت.

تا این که حقیقت امر را از زبان قاتل میشنود. همانطور که خواندیم، ایوان ترجیح میداد برادر بزرگتر خودش قاتل باشد تا اسمردیاک؛ زیرادر این صورت میتوانستخود را از عذاب وجدان قتل پدر رها سازد. ایوان هر بار که به دیدار اسمردیاکف میرفت، چهرهٔ فردی بی گناه را به خود میگرفت؛ زیرا علی رغم خواستهٔ پنهانی نابودی پدر، رفتارهایش تا حدودی ناهشیارانه بودند.

” دم به دم از خود میپرسید که چرا آن شب آخر در خانهٔ فئودور پاولوویچ از اتاق بیرون آمده، مانند دزد روی پله ها رفته وگوش خوابانده بود تا بشنود پدرش آن پایین چه میکند. چرا بعدها با حالت انزجار آن را به یاد میآورد: چرا صبح روز بعد، به وقت سفر ناگهان شوریده خاطر شده بود؛ چرا ‌ با رسیدن به مسکو به خودش گفته بود” من بی سرو پایم؟”

(داستایفسکی، ۱۳۸۶: ۸۶۰)

“ایوان میگذارد پدرش کشته شود. او که ژرف تر از آن است که به ظواهر راضی شود و حساس تر از آن است که خود دست به این کار بزند، به این راضی میشود که بگذارد این عمل صورت گیرد.” (کامو، ۱۳۷۴‌: ۲۳، ۵۷، ۵۵)

او پس ازشنیدن صحبت های اسمردیاکف با اضطراب میاندیشد:

” آره، آن وقت انتظارش را داشتم، راست است! آن قتل را میخواستم! باید اسمردیاکف را بکشم …”(داستایفسکی، ۱۳۸۶: ۸۶۸‌)

و بدین ترتیب ایوان با بیماری روحی شدیدی روبرو میشود که تعجب همه را برمی انگیزد. او در رویا (و یا ضمیر ناخودآگاه خویش) خود را گرفتار شخصی میبیند که با استدلال هایی به ظاهر منطقی، قصد آزار او را دارد. این شخص منطقی درونش، در همه جاست، گویی همه جا حاضر است تا او را محکوم کند. این رویای تلخ، کار را به جایی میرساند که تشخیص خواب و بیداری را برایش دشوار میکند.

“ایوان ناگهان فریاد زد:” نه، نه، نه! رویا نبود. او اینجا بود؛ همین جا روی کاناپه نشسته بود.

به پنجره که زدی، استکانی به او پرت کردم … همین استکان. یک دقیقه صبر کن. دفعهٔ پیش خواب بودم، اما این رویا، رویا نبود.. هر چند که خوابم. اما او همین جا روی کاناپه نشسته بود… خیلی خیلی احمق است، آلیوشا، خیلی خیلی احمق.”(داستایفسکی، ۱۳۸۶: ۹۱۸) درگیری ایوان در رویا را میتوان درسازوکار دفاعی سرکوبی و انکاریافت.

این عذاب روحی ناشی از فکر کشتن پدر (پدرکشی) چنان تاثیر مخربی روی ایوان میگذارد که آلیوشا (فرامن) را به میانجیگری میکشاند. با این حال هم حال ایوان (من) بهتر نمیشود.

“آلیوشا در ادامه سخن آورد… خودت را متهم کرده ای و به خودت اعتراف کرده ای که قاتل غیر از تو کسی دیگر نیست. اما تو چنان کاری نکرده ای، اشتباه میکنی، قاتل تو نیستی.

میشنوی؟ تونبودی! خدا مرا فرستاده است که این را به تو بگویم.”(همان: ۸۴۶‌)

اسمردیاکف نیز جلوه دیگری از من دو تکه شده پیرمرد است که سرانجام او را به نابودی میکشاند. اسمردیاکف فرزند لیزا وتای بوگندوست که به اعتقاد همهٔ اهالی شهر، فرزند نامشروع کارامازوف پیر است.

“قضا را در یک شب صاف و گرم مهتابی در ماه سپتامبر (سال ها پیش) دستهٔ پنج یا شش نفره ای عیاش مست بسیار دیروقت از باشگاه باز میگشتند… در میان خار خسک ها و گزنه های زیر پرچین، عیاشان لیزا وتا را در خواب یافتند. به ذهن آقای جوانی خطور کرد تا از بلهوسی سر از این قضیه در بیاورد که آیا میشود به چنین جانوری به چشم یک زن نگاه کرد…

همگی با حالتی پر اشمئزاز محال بودن آن را اعلام کردند. اما فئودور پاولوویچ که در میان آنان بود، خود را پیش انداخت و گفت اصلا هم محال نیست و درحقیقت لطف هم دارد.”(همان: ۱۴۲)

فرزند لیزا و تا در خانه فئودور پاولوویچ به کمک خدمتکار خانه و همسرش به دنیا آمد وکم کم در اتاق خدمتکار به عنوان آشپز، مشغول به کار شد. او از همان ابتدا با رفتارش خدمتکار پیر را متعجب میساخت.

“او هنوز جوانی بود دور و بر بیست و چهار سال، و سخت مردم گریز و کم گو. چنین نبود که … به قول گریگوری بیهیچ حق شناسی بار آمد. پسری نامانوس بود، و چنین مینمود که به آدمی پر حجب و حیا باشد. به عکس، آدمی از خود راضی بود، و به نظر میآمد از همه تنفردارد دنبا با دیده بیاعتمادی مینگرد. در کودکی بسیار علاقه داشت گربه ها را حلق آویز کند.”(داستایفسکی، ۱۳۸۶‌: ۱۷۷‌)

اسمردیاکف و ایوان در اولین روزهای آشنایی با هم، به دلایلی چند، از هم خوششان میآید و این کشش دو طرفه را در جایجای متن رمان میتوان دید. حس علاقه دو طرفه بین ایوان و اسمردیاکف را از زبان پدر خانواده، به وضوح میتوان دریافت:”اسمردیاکف همیشه بعد از شام به این جا میآید. فرد مورد علاقه اش تو هستی. چکارکرده ای که شیفته ات شده؟”

(همان: ۱۸۹)

در اوایل ورود، ایوان نیز حس خوشایندی به اسمردیاکف داشت، اما به مرور این حس علاقه، بدون این که خودش بداند چرا، به حس نفرت مبدل شده بود.

” آن وقت ها علاقه خاصی به اسمردیاکف پیدا کرده بود، و حتی پنداشته بود آدمی بسیار اصیل است. تشویقش کرده بود با او حرف بزند، هر چند که همواره از گسیختگی یا بیقراری ذهنش در عجب مانده بود، و نمیتوانست دریابد این چیست … آنان درباره سوالات فلسفی بحث میکردند… اما ایوان فئودوروویچ به زودی پیبرد که، هر چند خورشید و ماه و ستارگان موضوع جالبی میتوانستند باشند، برای اسمردیاکف در درجهٔ دوم اهمیت قرار دارد و در پی چیزی کاملا متفاوت است. ” (داستایفسکی، ۱۳۸۶: ۳۷۴-۳۷۵)

اسمردیاکف نقاط مشترکی با ایوان دارد:

یکی از نقاط مشترک اسمردیاکف با ایوان، بی اعتقادی به دین و تمسخر دین و کلیساست. اسمردیاکف این ویژگی را برای اولین بار که گریگوری او را با کتاب مقدس آشنا میساخت، با خنده و تمسخر از خود نشان داده بود. او را همواره در سکوت و حالت تفکر و شاید مکاشفه مییافتند. گویی دائم به چیزی میاندیشد. او اعتراف به نپذیرفتن دین را در حضور فئودور، ایوان و گریگوری با صدای بلند بیان میکند و پس از آن، فئودور او را در این اعتقاد مانند ایوان میداند و ایوان را به تحسین گفتن اسمردیاکف دعوت میکند.

“فئودور پاولوویچ ناگهان فریاد زذ: ایوان خم شو چیزی در گوش ات بگویم. او این همه را به نفع تو پیش کشیده. میخواهد تحسینش کنی. تحسینش کن. “(همان: ۱۸۴‌)

از دیگر ویژگی های مشترک بین اسمردیاکف و ایوان، انگیزه پنهان پدر کشی است. این دو نفر همزمان نقشهٔ مرگ پدرشان را به کمک هم انجام میدهند بدون این که حتی یک کلمه در این باره با هم گفتگو کنند. اسمردیاکف تمام مدت به طور ضمنی در کلام و اشاره در پی گرفتن مجوز قتل پدر از ایوان بوده است. در واقع میتوان گفت که اگر ایوان نمی بود، هیچگاه اسمردیاکفی نبود که بخواهد کارامازوف پدر را بکشد. این نیروی قدرتمند عقاید ایوان بوده که به اسمردیاکف منتقل شده است. بدین ترتیب اسمردیاکف را میتوان همزاد و سلاح عملی برادرش ایوان دانست. (محمدی و اسحاقیان، ۱۳۹۵: ۳۹۴)

ایوان در یک گفتگوی درونی، به تمایل به مرگ پدرش اعتراف میکند.

“و راستی چرا من عازم چرماشنیا شدم؟ برای چه؟ برای چه؟ آره، البته، در انتظار چیزی بودم و حق با اوست … آره، آن وقت انتظارش را داشتم، راست است! آن قتل را میخواستم

. آره، آن قتل را میخواستم …”(داستایفسکی، ۱۳۸۶: ۸۶۸)

نقطهٔ مشترک دیگر بین ایوان و اسمردیاکف، تمایل به متهم ساختن دمیتری است. اسمردیاکف با زیرکی جزئیات را طوری کنار هم مینشاند که متهم قتل پدر، دمیتری شناخته شود و ایوان نیز در دل خویش چنین آرزویی را میپروراند.”اسمردیاکف نقطه عطفی است میان ایده و عمل “(تروایا، ۱۳۸۸: ۴۸۹)

” از بیمارستان بیرون رفت. احساس اصلی او احساس آرامش خاطر بود از این واقعیت که مرتکب شونده قتل اسمردیاکف نبوده بلکه میتیا (برادرش) بوده، هر چند که از او انتظار میرفت خلاف این را احساس کند. نمی خواست دلیل این احساس را تجزیه و تحلیل کند و حتی از سرک کشیدن به درون عواطفش اشمئزاز شدیدی حس میکرد. چنان احساسی داشت که گویی میخواهد برای از یاد بردن چیزی شتاب کند.” (داستایفسکی، ۱۳۸۶: ۸۵۸)

ویژگی مشترک دیگر بین ایوان و اسمردیاکف، غش و یا اختلال دماغی است. اسمردیاکف بیماری غش دارد و ایوان نیز پس از قتل پدر و سنگینی عذاب وجدان، دچار غش های پی در پی میشود.

در رفتار غیرارادی این دو نفر نیز نقطه مشترکی دیده میشود و آن، واکنش فرافکنی است.

ایوان تمایل دارد انگیزه پنهانی قتل پدر را با متهم کردن دمیتری نادیده بگیرد و اسمردیاکف نیز با وجود این که به دست خویش کارامازوف پیر را به قتل رسانده، متهم قتل پیرمرد را ایوان میداند.

“اما حالا نمیخواهم به شما دروغ بگویم، چون … چون اگر براستی تا حالا متوجه نشده اید همان طور که برایم روشن است، و تظاهر نمی کنید، تا این که توی رویم گناهتان را به گردن من بیندازید، هنوز هم مسئول همه چیز شمایید، چون از قتل خبر داشتید، قربان، و مرا مامور انجام آن کردید، قربان، و با خبر داشتن از همه چیز گذاشتید و رفتید. و این است که میخواهم امشب توی رویتان ‌ ثابت کنم که در کل ماجرا قاتل حقیقی فقط شمایید، قربان، و من قاتل حقیقی نیستم هر چند که در حقیقت من او را کشتم. قاتل اصلی شمایید.” (همان: ۸۸۲) عذاب وجدان و مجازات خویش: ایوان با بیماری خویش و اعتراف به قتل پدر، از خودش انتقام میل به پدرکشی را گرفت و اسمردیاکف نیز در نهایت خود را حلق آویز نمود و بدین ترتیب از زیر بار عذاب وجدان، خود را رهایی بخشید.

ویژگیهای مشترک میان ایوان و اسمردیاکف، آن دو را در ابتدا به سمت هم جذب کرد و درست همین ویژگیهای مشترک در نهایت آن ها را نسبت به هم بی اعتماد کرد؛ گویی هر دو میتوانستند ذهن و فکر هم را بخوانند و همین امر باعث ایجاد شکاف و فاصله بین آن ها میشد؛ چنان که هر دو بعد از مدتی، نفرت خود را نسبت به هم نشان دادند. حتی ویژگی غش کردن اسمردیاکف را در آخر داستان در ایوان نیز میبینیم. این من دو تکه شده را میتوان در ایوان به شکل موجه تر و والاتر و در اسمردیاکف به صورت سطح پایین تر و پست تر، مشاهده کرد و آن من پست تر است که در نهایت، جان پیرمرد را میگیرد.

۴-۲-آلیوشا (فرامن)

آلیوشا پسر کوچک فئودور کارامازوف است. او از کودکی فردی دوست داشتنی و محبوب دل همگان بوده. هر جا وارد شود، خیلی زود نظر همه را به خود جلب میکند. بسیار درستکار، مورد اعتماد، محجوب و پاکدامن است. طوری که هم سن و سالانش او را دست میاندازند. از

اول رمان در مورد او این گونه میخوانیم:

“او از اولین دوستداران انسانیت بود، و اگر هم زندگی رهبانی را اختیار کرد برای این بود که به نظرش آمد برای جانش، که میکوشید آن را از ظلمت معصیت برهاند و به نورعشق واصل کند، مفری آرمانی است. … هیچ حرفی ندارم که حتی در آن زمان هم آدمی بسیار عجیب بود، راستش این که از گهواره چنین بود.” (داستایفسکی، ۱۳۸۶: ۳۶)

و یا:

“در بیست سالگی که به خانه پدرش آمد، خانه ای که گندچال بیبند و باری بود، از آنجاکه طیب و طاهر بود، به دامان سکوت پناه برد..” (همان: ۳۷) فئودور کارامازوف، او را “پسر مهربان ” میداند.

“پدرش که به سبب طفیلیگری قبلی اش حساس و زودرنج شده بود، ابتدا با بی اعتمادی و بدخلقی با او روبرو شد… اما به زودی، یعنی دو هفته نشده، بنا کرد به بغل کردن و بوسیدنش، آن هم با اشک و احساسات ناشی از مستی. با این حال پیدا بود که محبت واقعی و عمیقی نسبت به او احساس میکند، محبتی که پیش از آن نتوانسته بود دربارهٔ کسی مرعی دارد.

(همان: ۳۷)

پیر مردی با آن درجه شهوت و خلق و خوی ابتدایی، که میتوان او را تندیسی از شخصیت رشد نیافته و گرفتار در بخش اول وجودی خویش، یعنی نهاد، دانست؛ با این حال، در برابر انسانیت و پاکی و وجدان انسانی، مجبور به انجام واکنش هایی هر چند ناخودآگاه و غیرارادی میشود. آلیوشا، نماد “فرامن ” و وجدان پیرمرد است که اگر چه بخش کوچکی از شخصیت او را شامل میشود، اما بخشی است تاثیرگذار که او را در پیری به کرنش میکشاند.

بزرگترین آرزوی آلیوشا ورود به صومعه و خدمت به پیر دیراست. برخورد پدر در مقابل او

بسیار مهربانانه است. پدر در پاسخ به پسر برای ورود به صومعه میگوید:

” که میخواهی آنجا بروی پسرکم؟… به دلم برات شده بود که به اینجا میرسی. باور میکنی؟

…من هم، فرشته من، ولت نمی کنم. وهر مبلغی که ازت بخواهند… میپردازم ”

(داستایفسکی، ۱۳۸۶: ۴۳)

همانطور که آلیوشا پسر کوچک فئودور است، از نظر شخصیتی نیز بخش کوچکی از وجود او را تشکیل میدهد. با این که شخصیت اول رمان همین آلیوشاست، اما حضورش در متن، کاملا سایه وار است و کمرنگ همه جاست، اما کاری از دستش برنمی آید. این امر به اندازه ای

به وضوح جلوه میکند که خود راوی در ابتدا در توجیه آن، زبان به توضیح میگشاید:

“او آدم اول رمان است، اما مبهم و تعریف ناشده. و به راستی، در روزگارانی چون روزگار ما توقع صراحت از آدمیان غریب است. به جرات میتوانم بگویم که یک چیز تا اندازه ای مسلم است: این آدم، آدمی است غریب و ناهمرنگ …به جرات میگویم که چنان آدمی هسته کل را در خود و با خود دارد، و دیگر آدمیان همزمانش معلوم نیست چرا از آن موقتا بریده شده – اند.”(همان: ۱۶)

همان طور که در اولین سطر میخوانیم، او آلیوشا را قهرمان و شخص اول رمان میداند. اما این قهرمان رمان، ویژگی هایی دارد که ممکن است توسط سایر شخصیت ها و حتی خوانندگان رمان، عجیب به نظر برسد. زیرا در سرتاسر رمان، با فضایی سرشار از خودکامگی و خودمحوری مواجه ایم. حتی در شخصیت ایوان و اسمردیاکف که نماد بخش منطقی و آگاه شخصیت کارامازوف پیر هستند نیز خودمحوری و ارضای خواسته های درونی، موج میزند.

اما تنها کسی که از این ویژگی ها مبراست، آلیوشاست. برای همین است که شخصیت او در مقایسه با فضا و شخصیت های کل رمان، غریب و مبهم باقی مانده است.

“چه بسا عده ای از خوانندگانم تصور کنند که قهرمان جوانم موجودی مریض احوال و هپروتی ورشد نیافته بود، یک رویایی رنگ پریده و ریز نقش ومسلول. به عکس، آلیوشا در این زمان نوجوان نوزده ساله خوب بار آمده، سرخ گونه، روشن چشم و سرشار از سلامت بود…شاید بگویندم که آلیوشا احمق و رشد نیافته بود و تحصیلاتش را به پایان نبرد و الخ.

اینکه تحصیلاتش را تمام نکرد، درست است، اما گفتن اینکه احمق بود یا تنبل، کمال بی انصافی است.” (همان: ۴۵)

توجیهاتی بدین شکل در باره هیچکدام از شخصیت های رمان در کتاب آورده نشده است. اما در باره آلیوشا دائم با پاسخ به “ان قلت ” های متعدد مواجه میشویم که حاکی از آن است که آلیوشا در جایگاه یک شخصیت مثبت، نقشی بسیار کمرنگ و حاشیه ای را در این داستان ایفا میکند.

او سنگ صبور همه است اما تنها کسی که به او آرامش میدهد، پدر زوسیما -پیر صومعه – است که میتوان او را نماد روحانیت و صفات پسندیده دانست. کسی که در برابر خشم سرکش دمیتری، به جای اعتراض و یا طرد او از صومعه (جایگاه عبادت)، در مقابل او سر به تعظیم فرو میآورد و دیگران را به رعایت حال او فرا میخواند.

گویی صفات تند و هیجانی و ناپسند در وجود آلیوشا راهی ندارند. هیچگاه خشم او را نمیبینیم. از گرفتاری دیگران ناراحت میشود. همه با او راز دل میگشایند و مطمئن اند که بلایی سرشان نخواهد آمد. در معنای واقعی، او یک شخصیت کاملا سفید است.

این جنبه از شخصیت فئودور پاولویچ یعنی جنبهٔ انسانی و اطمینان بخش او، بسیار کم رنگ است. پیرمرد گاهگاهی تمایلاتی در زمینهٔ انسانیت از خود بروز میدهد اما بسیار کمرنگ و جرقه وار. مثل بخش فرامن شخصیت کارامازوف پیر که کم حجم ترین بخش شخصیتی او را شکل میهد.

” آلیوشا میدانی بابت از دست دادن تو متاسفم؛ باورت میشود راستی راستی به توعلاقمند شده ام؟ خوب، فرصت خوبی است. برای ما معصیت کاران دعا میکنی، اینجا خیلی معصیت کرده ایم.” (داستایفسکی، ۱۳۸۶: ۲۳)

رمان برادران کارامازوف را میتوان کشمکش درونی فئودور کارامازوف (پدر خانواده) با خودش دانست. او با جنبه های پنهان شخصیت خود درگیر است. او از بخش ” نهاد” شخصیت خود میترسد، چون این بخش از شخصیت او، بسیار سرکش است و زمام اکثر جنبه های وجودی او را در دست گرفته است. او از جانب ” نهاد” خویش احساس خطر بیشتری میکند به طوری که از سایر جنبه های شخصیتی خویش تا حدودی غافل میشود.

کارامازوف پدر با “من ” خویش، مدتی زندگی میکند. زندگی با بخش “من ” شخصیتی، خوب است، آزاری ندارد. گاهی از بودن در کنار “من ” منطقی احساس آرامش میکند. او را به “نهاد” خویشتن ترجیح میدهد، غافل از این که “من ” او در پی انجام اعمالی است که در نهایت موجب نابودی او میشود.

“فرامن ” او بسیار کمرنگ وناچیز است. تنها بخش دلگرم کنندهٔ شخصیت اوست اما خیلی کوچک است. بیشتر اوقات نیست ‌ و خیلی کم سر وکله اش پیدا میشود. این بخش از شخصیت او، در عین کوچکی، بسیار دوست داشتنی است. اما به هر حال در مقابل سرکشی های دو بخش نهاد و من کارامازوف پیر، توان جلوه گری ندارد و برای همین همیشه در حاشیه میماند.

۵-نتیجه

رمان برادران کارامازوف، یک رمان روانشناختی است که نویسنده در آن ویژگیهای روحی وروانی شخصیت ها را به خوبی به تصویر کشیده است.. بسیاری از یافته های روانشناس بزرگی چون فروید، از جمله ساختار شخصیت انسان را در این رمان میتوان یافت. فروید شخصیت هر انسان را متشکل از سه بخش میداند: نهاد، من و فرامن. با تحلیل شخصیت های رمان برادران – کارامازوف، و بیان شواهد مثالی از اعمال، نیات و اندیشه های آنان، این فرضیه که هر کدام از پسران کارامازوف پیر، جلوه ای از شخصیت پدر هستند، اثبات شد.

شخصیت کارامازوف پدر، سه تکه شده و هر تکه را در قالب یک پسر میتوان دید. پسر بزرگتر، نماینده “نهاد” فئودور کارامازوف، ایوان و اسمردیاکف، نماینده “من ” فئودور کارامازوف و پسر کوچکتر، آلیوشا، نماینده ” فرامن ” اوست.

با این که نهاد سرکش کارامازوف پیر، احتمال مرگ او را بیش از دیگر بخش های شخصیت او محتمل میدارد، اما در نهایت، او از جانب “من ” خویش به مرگ و نیستی محکوم میشود.

“من ” دو تکه شدهٔ او در دو هیات والاتر و پست تر، با همکاری هم، پیرمرد را به کام مرگ میکشانند. در پایان داستان نیز میبینیم که “من ” والاتر داستان با وجود متوسل شدن به مکانیسم های دفاعی مختلف، آنچنان گرفتار روان رنجوری میشود که تا مدت ها با مرگ دست و پنجه نرم میکند و من پست تر، زیر بار این حس گناه، تاب مقاومت نمی آورد و اقدام به خودکشی میکند.

قتل کارامازوف پیر را میتوان نمادی از گرفتاری یک انسان به دست عناصر شخصیت خویش دانست. درگیری بخش های مختلف شخصیت که در نهایت منجر به پیروزی و سلطه بخشی از شخصیت و شکست بخش دیگری خواهد شد. در شخصیت کارامازوف پدر، این درگیری در هر سه بخش شخصیت او به طور همزمان و با شدت فراوان وجود دارد. بیشترین درگیری او در بخش نهاد و من اواست. هر دو بخش شخصیتی او، خطراتی برایش به همراه میآورند.

خطراتی که از سوی بخش خودآگاه پست او، مرگ را برایش رقم میزند. بخش فرامن وجود او، اگر چه بخش امن شخصیت او محسوب میشود، اما به اندازه ای کوچک و ناتوان عمل میکند که از عهده مقابله با سرکشی های نهاد و من، برنمی آید.

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.