ناپلئون در تبعید – آخرین لحظات زندگی یک امپراطور

0

تنظیم: پل فلوریود و لانگل ترجمه: ابو القاسم حالت ناشر: انتشارات امیر کبیر

«…در میان کسانی که امپراتور(ناپلئون را در سنت هلن احاطه کرده بودند یکنفر از همه برجسته است آنهم گراند مارشال برتران است. او درباره فداکاری خود نسبت به ناپلئون هیاهو راه نمی‌انداخت ولی تمام وظایف خود را با آرامش کامل انجام داد.»

با این جملات، کتاب «ناپلئون در تبعید» که حاوی خاطراتی از آخرین روزهای زندگی ناپلئون است آغاز میشود. هر چه هست تصویر عبرت آموز-و حیرت‌آفرینی از یکی دیگر از بازیهای تقدیر است که سقوط و زوال یکی از مقتدرترین فرمانروایان تاریخ را نشان میدهد. وقتی ناپلئون در آخرین لحظات زندگی تقاضا میکند که قدری قهوه بخورد و جواب می‌شنود که حتی یک قاشق قهوه هم برای او ممنوع است از قلم گراند مارشال برترا میخوانیم «که اشک در چشمم حلقه زد وقتی به مردی نگریستم که تا آن حدا رعب‌آور بود و آنطور با غرور قدرت مطلق فرمان میداد و الان بصورت موجود ضعیفی درآمده که یک قاشق قهوه التماس میکند.»

بهتر است شرح این لحظات تراژیکومیک را از متن کتاب بخوانیم که ابو القاسم حالت با مهارت قابل تحسینی آنرا به پارسی برگردانده است.

باپلئون کبیر به صورت موجودی بدبخت درآمده است:

در حدود ساعت دو بعد از ظهر با اینکه گراند مارشال در مقابل امپراتور ایستاده بود، معذلک امپراتور به مونتولون گفت: «آیا می‌دانی که برتران متمهای وصیتنامه‌ها را امضا کرده یا نه؟»

«مونتولون پاسخ داد: «بله قربان.» امپراتور مارشال را ندید اگر چه چشمان او بر وی دوخته شده بود.

صبح امپراتور لااقل بیست مرتبه پرسیده بود که آیا اجازه دارد قدری قهوه بخورد. ولی هر دفعه پاسخ او این بود «نه قربان.»

«دکترها حتی یک قاشق قهوه هم به من اجازه نمی‌دهند؟»

«نه قربان نه الان. معده شما خیلی حساس شده و ممکن است باعث شود که خیلی زودتر به حال تهوع بیفتید.» در طی روز او هشت یا نه بار به حال تهوع افتاده بود.

از دیدن تغییری به این بزرگی چه افکاری به مغزم خطور کرد! اشک در چشمم حلقه زد، وقتی به مردی نگریستم که سابقا تا آن حد رعب‌آور بودو آنطور با غرور و قدرت مطلق فرمان می‌داد و الان به صورت موجود ضعیفی درآمده که یک قاشق قهوه التماس می‌کند و مثل یک بچه مطیع پشت سر هم اجازه می‌خواهد بدون اینکه چنین اجازه‌ای را کسب کند. مکرر اجازه می‌خواهد و نمی‌تواند اجازه بگیرد، معذلک عصابی نمی‌شود و اوقات تلخی نشان نمی‌دهد. در سایردوره‌های بیماری خود دکترها را به جهنم می‌فرستاد و هر کار که دلش می‌خواست انجام می‌داد. اما حال مثل یک بچه آرام و سربزیر شده است. ناپلئون کبیر به ین صورت درآمده است، به صورت یک مرد از پا افتاده بدبخت.

مونتولون به خانم برتران گفت که امپراتور در وصیتنامه خود از او نامی نبرده، ولی با گراند مارشال، شوهرش، خیلی خوب رفتار کرده است. او نباید خود را از این بابت ناراحت کند زیرا مندرجات وصیتنامه امپراتور را فقط مجریان وصایای او می‌دانند. مونتولون به گراند مارشال گفت نتوانسته است امپراتور را برای امضای چیزی آماده کند.

او هشت متمم وصیتنامه را به گراند مارشال نشان داد که امپراتور شروع کرده و نتوانسته بود تمام کند، و در آنها گفته بود که با وجود بیماری جسمی، در کمال تسلط بر خصائل روحی و فکری ترتیبات ذیل را داده است:

از امیر اتریش خواهش کرده که دکتر انتو مارشی را به خدمت خود بگمارد و آبه ونیالی را در ردی اطرافیان پسر خود درآورد. امپراتور خانه‌ای را که در کرس داشت به مادرش بخشید. این میل امپراتور بوده است که املاک خود در جزیره الب را به پرنسس پولین واگذار کند و به کار دینال فش نیز تمام چیزهایی را بدهد که او و کاردینال مشترکا صاحبش بوده‌اند.

مونتولون گفت امپراتور دیگر مغزش کار نمیکند و ممکن است گفته شود که او وصیتنامه خود را به میل خود تنظیم نکرده بلکه مونتولون به او دیکته کرده است. امپراتور، اگر چه مبالغه کرده، گفته است که میخواهد ده میلیون فرانک در اختیار ارتش فرانسه بگذارد و دویست میلیون فرانک از «املاک خاصه» خود به بعضی از اشخاص بدهد. معذلک پرسیده است که آیا چیزی برای مونتولون، برتران وپی یرون و غیره گذارده یا نه

مونتولون نسخه دستنویس کتاب نبرد مصر بعلاوه کاغذهای مختلف به خط گراند مارشال را که در اختیار امپراتور بود، تحویل گراند- مارشال داد. در ساعت نه شب امپراتور به دنبال مونتولون فرستاده بود که برایش کاری انجام دهد ولی هیچ کاری نکرده بود. امپراتور در ساعت یازده شب خاموش بود ولی به خواب نرفته بود.

در ساعت یازده و نیم مارشال را وادار کرده بود روی یک ورق کاغذ بنویسد که او ملک خود را در سالین واقع در کرس با پنجاه هزار فرانک درآمد به پسر خود بخشیده است. در طی شب، از یک تا سه بعد از نیمه شب، امپراتور ژنرال مونتولون دیکته کرده و وادارش نموده بود که در تاریکی بنویسد. او دیگر کاملا سالم نبود و فکر روشن نداشت. او گفت که چهار صد میلیون فرانک املاک خاصه خود را به پسر خود خواهد داد.

«من سلطنت خود در فرانسه و ایتالیا را به او می‌بخشم. بی پرده بگویم، همه چیز را به او بخشیده‌ام، معذلک این برای او بد نیست که یک درآمد پنجاه هزار فرانکی در اتریش داشته باشد چون بالاخره او هم یک ژرمن است.

از ساعت سه تا چهار خوابید. در ساعت چهار حالش به هم خورد. بین چهار تا هفت صبح به سکسکه دست داد و مجددا حالش بد شد. در ساعت هشت تنقیه شد، بعد چند قاشق سوپ خورد. از ساعت شش تا هشت صبح لااقل بیست بار گفت: «بگویید آتشی روشن کنند، هوا سرد است. آتش، آتش!» از هشت تا یک ربع به یازده خوابید. در ساعت یازده پزشکان همراه گراند مارشال وارد شدند.

امپراتور وقتی از خواب بیدار شد به گراند مارشال گفت:

«احوال خانمت چطور است؟»

«خوب است، قربان.»

«حال خودت چطور است؟»

«خوب است. اعلیحضرت امروز صبح سرنگ استعمال فرمودند؟»

«نه. مارشال، من این کار را نکردم..؟»

«بله، قربان.»

«اوه، آیا پزشکان فکر کردند مزاج من خوب کار کرده؟ اوه، آیا هوا خوب است؟»

«خیلی عالی است.»

«آتش روشن کنید خیلی سرد است.»

دکترها به او اصرار کردند غذا بخورد امپراتور دو قاشق سوپ، یک بیسکویت، یک گیلاس شراب و یک تخم‌مرغع خورد. سه یا چهار بار به انگلیسی گفت: «مشروب، مشروب، مشروب.» تخم‌مرغ خود را خورد و مجددا گفت: «مشروب، مشروب» شراب خود را نوشید. به نظر میرسید که چشمان وی از حال طبیعی خارج شده‌اند. تا ظهر چهار بار آب مخلوط با شراب نوشید. در ساعت یازده پزشکان به او توصیه کردند که یک ضماد روی شکم خود قرار دهد. امپراتور جواب داد: «بسیار خوب، این کار را بکنید.» وقتی پزشکان از اتاق بیرون رفتند امپراتور پرسید: «ولی، برتران، چرا ضماد؟»

«برای اینکه شکم را تقویت کند و التهابات آن را بیرون بکشد.»

«قدری شراب بمراتب بهتر خواهد بود.»

ظهر ضماد انداخته شد. از ظهر تا یک بعد از ظهر امپراتور سه بار پرسید: «آیا دکتر ها رفته‌اند؟»

«نه، قربان، در اتاق ‌ مجاور هستند.»

چند بار شراب مخلوط با آب خواست که به او قدری داده شد. بعد به او گفتند دکترها توصیه کرده‌اند که بیشتر لیموناد و کمتر شربت جو، یا آب میوه بخورد. از ساعت یک تا سه بعد از ظهر از تکرار همان مطالب خودداری کرد ولی هر دقیقه پرسشهای متفاوتی مینمود.

«بهترین شربت کدام است؟ لیموناد یا شربت جو؟»

«جو سنگینتر است و کمتر نشاطمیبخشد.»

«کدام را دکترها توصیه میکنند؟»

«هر کدام را که شما بهتر بپسندید»

«پس من میتوانم بجای همه آنها لیموناد بخورم؟»

«بله قربان.»

«آیا شربت جو را از جو میسازند؟»

«نه قربان، آن را از شیر بادام می- سازند.»

«آیا از گیلاس، شربت میوه می- سازند؟»

«بله.»

«از سیب؟»

«بله.»

«از گلابی؟»

«نه.»

«از بادام؟ اوه، بله. البته، شربت جو می‌سازند. از گردو؟»

«نه.»

«گردو از کشورهایی می‌آید که هوایش سردتر است و بادام از کشورهایی که هوای گرم دارد.»

«بله قربان.»

بعد میخواست دوباره این پرسشها را از سر بگیرد. «آیا از گیلاس شربت میوه می‌سازند؟» و غیره…«شربت بادام یا لیموناد کدام فرحبخشترند؟» همه اینها را به تمام معنی دوازده بار پرسید.

در ساعت دو و نیم بعد از ظهر حالش به هم خورد. در ساعت سه، پرسشهایی او متوقف شد و تا ساعت شش و نیم به خواب نسبتا آرامی فرو رفت. نوعی سکسکه او را از خواب پراند. ولی او حرفی نزد و تا ساعت هشت خاموش ماند. دکتر انتومارشی دریافت که در طی هشت ساعت گذشته، ضماد تاثیری نداشته است. درجه حرارت امپراتور معمولی بود و نبض او نامرتب میزد. او تصمیم گرفت دو ضماد جدید روی رانهای امپراتور بیندازد. این را به امپراتور پیشنهاد کرد و امپراتور آن را پذیرفت. لذا دکتر انتو مارشی ضمادها را انداخت.

گراند مارشال دکتر آرنوت را احضار کرد که آمد و نبض امپراتور را مرتب و خوب یافت. خوب امپراتور در طی روز خیلی آرام بوده است. تهوع او بین ساعت هشت تا ده بکلی بند آمده بود. روی هم رفته پزشکان فکر میکردند که امروز وضع مزاجی امپراتور از روز پیش بهتر بوده است. در ساعت ده بعد از ظهر دکتر آرنوت به اردوگاه باز- گشت. ظهر در اقامتگاه امپراتور آیین عشاء ربانی برقرار گردید. خانم برتران و تمام فرزندانش در این مراسم حضور داشتند. خانم برتران تا ساعت هفت بعد از ظهر در لونگ وود ماند و فقط گاهی بیرون رفت که هوا بخورد. امپراتور از مونتولون پرسید که آیا خانم برتران در او تغییر زیاد دیده است….

سی‌ام آوریل-شب نسبتا آرامی بود و امپراتوردر این شب بیش از آنکه بخوابد استراحت کرده بود. دیگر رانهای خود را مثل شب قبل نمی‌مالید. در ساعت هفت صبح درجه حرارتش تغییر یافت و دستور داد که برایش آتش روشن کنند. حواسش کاملا جمع بود. ساعت هفت و نیم صبح گراند مارشال وارد شد.

ناپلئون از او پرسید: «احوال بر و بچه ها چطور است؟»

«بسیار خوب است، قربان.»

«هوا چطور است؟»

«خیلی عالی است.»

«آفتاب است؟»

«بله.»

«چه ساعتی است؟»

«هشت. صبح»

نیم ساعت بعد امپراتور پرسید: «گورگو کجاست؟»

«در پاریس است.»

«چرا از اینجا رفته است؟»

«چون مریض بود.»

«با اجازه من رفت؟»

«بله، قربان، حتی نامه‌ای برای او مرقوم فرمودید.»

«آیا الان به من نوشابه‌ای داده‌اند؟»

«بله، قربان.»

«آیا این آب مخلوط با شراب بود؟»

«نه، قدری لیموناد بود.»

«قدری شامپانی با آب برای من بیاورید.»

صبح امپراتور به مونتولون گفت که به پایان زندگی خود نزدیک شده است. قدری رشته فرنگی برایش آوردند. اول نمی- خواست چیزی بخورد. بعد، ده دقیقه طول کشید تا سه قاشق خورد. زرده یک تخم‌مرغ تازه را قورت داد ولی یک قطعه نان را که تازه در دهان خود گذارده بود نتوانست بجود. قدری آب با شراب نوشید.

«آیا آب هم در این شراب هست؟»

«بله، قربان.»

ضماد او تجدید شد. در این وقت ساعت نه صبح بود و ضماد از ظهر روز قبل تا این ساعت بر جای خود قرار داشت.

او اظهار کرد: «پس به من ضماد انداخته‌اید؟» امپراتور

«بله، قربان.»

وقتی ضماد او کنده می‌شد فریادی کشید. هنوز تمام ضماد را نکنده بودند. انتو مارشی بعد دو ضماد را که روی رانهای او انداخته شده بود برداشت و گرم کرد و دوباره انداخت.

امپراتور از او پرسید: «چه میکنی؟»

«روی رانهای شما ضماد می‌اندازم.»

«پس من روی هم رفته سه ضماد دارم؟»

«بله قربان.»

«چیزی نیست.»

ده دقیقه بعد به گراند مارشال گفت: «آیا من سه ضماد دارم؟»

«بله قربان.»

«آیا روی بازوهای من هم ضماد بسته‌اند؟»

بعد کوشش شد که شمدهای بستر او را عوض کنند. روز قبل ظرف چینی کوچک او دوبار برگشته بود. امپراتور در طی ده روز اول بیماری خود، هنگامی که در بستر بود، وقتی میخواست ادرار کند، از یک شیردان چینی استفاده مینمود. پیش از آن همیشه برمیخاست و بالای ظرف مخصوصی میایستاد در حالی که سر خود را به دیوار تکیه میداد. مدت مدیدی بود که این رسم را داشت حتی وقتی که تندرست بود، شاید در قسمت اعظم زندگی، با این وضع سالیان دراز بسر برده و همیشه هنگام ادرار رنج کشیده بود. من اغلب از او شنیده بودم که می‌گفت از درد مثانه خواهد مرد.

این بار، وقتی پیشنهاد شد که شمدهای بستر او عوض گردد، امپراتور خواست که راحتش بگذارند. یک لحظه بعد حالش به هم خورد، اگر چه از آنچه خورده بود چیزی بالا نیاورد. یک ربع از نه می‌گذشت. در طی شب گذشته حرفهای امپراتور کاملا واضح بود. از خواب پرید در حالی که گریه میکرد:

به مونتولون گفت: «اوه! اوه! این مرگ است! دوست من، من مرده‌ام.»

امپراتور راجع به مرگ خود مقدار زیادی بیا او صحبت کیرد و چند میطیلیب را دیکته کرد که مونتولون یادداشت نمود. در ساعت ده امپراتور کاملا هوشیار و در حال طبیعی بود. انتو مارشی به او یادآوری کرد که به وی قول داده بود نامه‌ای برایش به امپراتور بنویسد. امپراتور جواب داد: «این کار را خواهم کرد. تو را بی‌نیاز خواهد ساخت. اغلب در فکر تو هستم.»

بعد انتو مارشی افزود: «خانم برتران بسیار غمگین است از اینکه دیگر نمی‌تواند شما را ملاقات کند. ناراحتی او باعث تاسف همه است.»

«ولی اگر او اینجا بود با کمال خوشوقتی او را می‌پذیرفتم. یک وقت که فکر می‌کنی من برای پذیرفتنش حال مناسبی دارم، او را با خودت پیش من بیاور.»

گراند مارشال ساعت ده و نیم وارد شد. امپراتور حال تهوع داشت.

گفت: «خوب گراند مارشال، تازه چه داری که به من بگویی؟»

«دکترها فکر میکنند با وجود غذای خیلی کم که خورده‌اید، نسبتا بنیه خوبی دارید.»

یک ربع بعد، گراند مارشال گفت: «اگر اعلیحضرت بتوانند استماع فزمایند مطالبی هست که باید به عرض برسانم.»

«بسیار خوب، به من بگو.»

«قربان، من همانطور که اعلیحضرت میل داشتند گفت و گویی را که شده بود یادداشت کرده‌ام.من دفتر یادداشت روزانه‌ای در طی پنج یا شش سال گذشته نگه داشته‌ام. این دفتر یادداشت حاوی مطالبی است که مورد علاقه شدید آیندگان قرار خواهد گرفت اینها یادداشتهایی است درباره مکالمات امپراتور، تفسیرهایی که روی وقایع گوناگون فرموده‌اند، مطلبی است که راجع به اشخاص و کتابهایی که خوانده‌اند و ملت فرانسه و بسیاری از موضوعات دیگر اظهار داشته‌اند.»

لازم بود که گراند مارشال خیلی بلند فریاد بزند. امپراتور گفت: «اوه»! و با چشمانی خالی از احساس به برتران نگاه کرد. بعد چشمان خود را بست و دیگر چیزی نگفت.

در ساعت یازده و نیم صبح پزشکان به بالین امپراتور حاضر شدند. به او توصیه کردند ه دوای ضد قی بخورد ‌ ولی او از خوردنش امتناع کرد. به او پیشنهاد تنقیه شده و او پذیرفت. سعی کردند سرنگ را در او فرو برند ولی برای تحمل آن توانایی کافی نداشت. چنان به نظر می‌رسید که غش خواهد کرد. خود را در بستر انداخت بدون اینکه بخواهد بار دیگر آن کار را انجام دهد. پزشکان به اتاق برگشتند. گراند مارشال به امپراتور التماس کرد که اجازه دهد تنقیه‌اش کنند و گفت: «این احتمالا لازم است. به حال شما فایده دارد.»

«بسیار خوب.»

«مارشال وسائل تنقیه را در مورد امپراتور به کار برد که قسمتی از آن را به هدر داد و چیزی تخلیه نکرد. درجه حرارتش که پائین رفته بود، کمی بالا آمد. امپراتور افسرده و بیحال بود. مجددا در ساعت یک و نیم بعد از ظهر به تهوع افتاد و تا ساعت سه دراز کشید در حالی که چشمانش بسته بود و حرفی نمیزد، فقط گاه‌گاهی به اطراف اتاق نگاه میانداخت که ببیند چه کسی حضور دارد.

صبح از مارشال پرسیده بود که مردم درباره وضع مزاجی وی چه میگویند. مارشال پاسخ داده بود که آنها فکر میکنند حال امپراتور رو به بهبود است. بین ساعت سه تا چهار و نیم خاموشی بود و تقریبا هیچ نمی- گفت ولی به اطراف نگاه میکرد و آب دهان خود را بیرون میانداخت. ساعت چهار و نیم بعد از ظهر گراند مارشال وارد شد.

«این تو هستی مونتولون؟»

«نه، این برتران است. مونتولون مریض است.»

برتران تا ساعت هفت و نیم بعد از ظهر در کنار بستر امپراتور ماند. ناپلئون مکرر به او نگاه کرد ولی چیزی نگفت. انتو مارشی آمد و به امپراتور اصرار کرد که چیزی بخورد. ولی او احساس نمیکرد که میلی به غذا داشته باشد. انتو مارشی قدری سوپ به اضافه یک گیلاس شراب با آب تعارف کرد ول یاو نخورد. در این وقت ساعت پنج بعد از ظهر بود. مارشال در ساعت پنج و نیم آمدن پزشکان را به عرض رساند.

«بسار خوب، خیلی وقت است که اینجا هستند؟»

«بله قربان، میتوانم آنها را به حضور بیاورم؟»

پزشکان داخل اتاق شدند. ناپلئون چشمان خود را باز نکرد. و پس از یک ربع ساعت پزشکان برای مشورت به اتاق مجاور رفتند. صدای آنان شنیده می‌شد. امپراتور فوران چشمان خود را گشود. پرسید: «آنها رفته‌اند؟»

«نه قربان. در اتاق مجاور هستند.»

«اوه، پس مشغول کنسولتاسیون هستند.»

یک ربع بعد:

«آنها رفته‌اند؟»

«نه قربان، هنوز در آنجا هستند. دارند فکر میکنند.»

پزشکان دوباره وارد اتاق شدند.

گفتند «قربان، چهار روز است که بازوی شما پانسمان شده است. این خطرنا است باید باندهای آن عوض شود.»

«بسیار خوب هیاهو راه نیندازید. میتوانید تختخواب را کنار بزنید.»

بازوی او پانسمان شد. زخم او بوی بدی میداد. پانزده دقیقه بعد به امپراتور گفته شد: «دکترها فکر میکنند صلاح در این است که یکبار تنقیه شوید. لطفا اجازه فرمایید که مارشال ترتیب این کار را بدهد.»

مارشال وسائل تنقیه را آماده کرد. دکتر آرنوت و ژنرال برتران از اتاق خارج شدند ولی امپراتور حرفی نزد و حرکتی نکرد. گراند مارشال مجددا احضار شد. او به امپراتور گفت:

«دکترها خواهش دارند که از این تنقیه امتناء نفرمائید. این حتما برای شما لازم است.»

امپراتور جواب داد: بسیار خوب، مینشینم.»

«شما خیلی ضعیف هستید. به مارشال اجازه فرمایید که ترتیب این کار را بدهد او میتواند و امروز صبح هم این کار را بخوبی انجام داد.»

«کاملا با شما موافقم.»

گراند مارشال از اتاق بیرون رفت. امپراتور خود را آماده کرد ولی گفت: «یکی باید به من کمک کند که برگردم.»

مارشان پاسخ داد: «قربان، من این کار را خواهم کرد.» امپراتور وسیله تنقیه را در خود نگه داشت. بعد برای بیست دقیقه بر صندلی رو باز خود نشست.

وقتی که به سوی بستر خود بازگشت، پرسید: «انتو مارشی، این تو نیستی؟» در طی این مدت بستر او مرتب شده بود و امپراتور خود را در بستری پاکیزه و تازه مرتب شده یافت. ساعت در این وقت یک ربع به هفت بود.

آرنوت به اردوگاه برگشت. دکتر- انتو مارشی رفت شام بخورد، مارشان و علی هم همین کار را کردند. ساعت هفت و نیم مارشان برگشت. بعد گراند مارشال برای صرف شام بیرون رفت. در ساعت پنج و نیم بعد از ظهر درجه حرارت امپراتور خیلی بالا رفت. دکتر انتو مارشی پیش از آن هرگز حرارت او را تا این درجه ندیده بود. نبض او نود بود. در صورتی که دکتر انتو مارشی طی روزهای نخستین ملازمت امپراتور هرگز ندیده بود که نبضش بیش از هشتاد و چهار باشد.

از ساعت هفت و نیم بعد از ظهر تا نه امپراتور خاموش ماند و هیچ چیز نخورد. در ساعت نه، مارشال برگشت و در خدمت امپراتور ماند. از ساعت نه تا ده امپراتور از سکسکه رنج میبرد. آه عمیقی کشید و تنفس او بسختی انجام میگرفت. به مارشال گفت که ضماد را بردارد. دو ضماد که بر روی رانهای او انداخته بودند بعد از پانزده ساعت هیچ اثری نکرده بود. مارشال آنها را برداشت. ضمادی هم که روی شکمش انداخته بودند نتیجه خیلی کمی داشت. پوست سفید شده بود و مارشال آن را پانسمان کرد. امپراتور بسختی نفس میکشید و چنان «اه، اه» میگرد که من قبلا از او نشنیده بودم. دکتر اصرار کرد که امپراتور چیزی بخورد، قدری سوپ با یک تخم‌مرغ. ولی تنها چیزی که امپراتور می- گفت این بود:

«مرا تنها بگذارید. اینقدر از من سوال نکنید. خوب، بعد ساکت باشید.»

«آیا اعلیحضرت احساس درد میکنند؟»

«نه.»

«معذلک اینطور به نظر میرسد که اعلیحضرت رنج میبرند.»

«نه.»

سوپ را از اتاق بیرون بردند. گراند مارشال در ساعت یازده شب به دنبال دکتر آرنوت فرستاد. در ساعت یازده و نیم امپراتور مقداری از اخلاط خود را بیرون داد و احساس راحتی کرد. تنفس او آسانتر و نبض او آهسته تر شد. یک ربع به نیمه شب دکتر آرنوت وارد گردید و نیم ساعت بعد بازگشت. امپراتور حالش بهتر بود.

دیگر خطر فوری وجود نداشت. ولی انتو مارشی فکر کرده بود که بین ساعت ده و یازده شب امپراتور در آستانه مرگ قرار داشت.

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.