فیلمنامه «چهارصد ضربه»

0

محسن آزرم

«فیلم ساختن، یعنى بهتر کردن واقعیت و ترتیب دادن واقعیت، مطابق دلخواه خویش. فیلم ساختن، یعنى ادامه دادن بازى هاى بچگى، یعنى ساختن چیزى که هم یک اسباب بازى تازه است، و هم ظرفى است که در آن مثل یک گلدان گل، آدم مى تواند افکار موقت یا دائمى خودش را به صورت یک دسته گل مرتب کند.» (فرانسوا تروفو، من خوشبخت ترین مرد روى زمینم، ترجمه پرویز دوائى، نشریه روزانه سینما ،۵۴ هفتم آذر ۵۴)

وقتى «فرانسوا تروفو» شش ماه از زندگى اش را در زندان ارتش و بیمارستان گذراند، بیست ویک سال داشت. بعد از این شش ماه بود که او را به خاطر «تزلزل شخصیت»، از خدمت معاف کردند. و این معافى، شروع عیش مدام او بود. اول به «کایه دو سینما» (و مرادش آندره بازن، منتقد مشهور سینما) پیوست و بعد در روزنامه ها و مجله هاى دیگر راجع به فیلم ها نقد نوشت. فیلم هایى را که دوست داشت ستایش کرد و از فیلم هایى که بدش مى آمد چنان بد نوشت که خشم بزرگ ترها را برانگیخت. مقاله هایش درباره سینماى فرانسه، آنقدر تند بودند که از چشم کسى پوشیده نمى ماندند. همه مى خواستند بدانند جوانى که دارد انقلاب سینمایى به راه مى اندازد کیست. (هنوز مانده بود تا انقلاب شصت وهشت فرانسه) بیست وسه سالش بود که فیلم کوتاه «ملاقات» را ساخت و تدوینش را به «آلن رنه» سپرد. یک سال بعد، دستیار «روبرتو روسلینى» شد و به یکى از هزار آرزوى بزرگ زندگى اش رسید. سال بعد، وقتى فیلم کوتاه «نوجوان ها» را ساخت، دوباره دست به کار نوشتن شد و بیشتر نوشته هایش، این بار، نقدهاى تند و تیزى بودند خطاب به تهیه کننده ها، به خصوص «مورگنسترن» و موقعى که در بیست و نهم اکتبر همان سال (۱۹۵۷)  با دختر مورگنسترن عروسى کرد، دهان همه از حیرت باز مانده بود. یک سال بعد، نوجوان ها در جشنواره بروکسل برنده شد. بعد از جشنواره کن آن سال، مقاله  تندى درباره جشنواره نوشت و مدیران جشنواره، رسماً، اعلام کردند منتقد بیست و شش ساله حق ندارد سال بعد به تماشاى فیلم ها بیاید. با این همه، یک سال بعد، در سال ،۱۹۵۹ مجبور شدند جایزه بزرگ جشنواره را دودستى به او تقدیم کنند. «چهارصد ضربه» (ترجمه دقیق این عبارت، «شیطنت» است.)، نخستین فیلم بلند او، چنان درجه یک از کار درآمده بود، و تماشاگران چنان تشویق اش کردند که مدیران، چاره اى جز تقدیم جایزه بزرگ به او نداشتند. (تروفو، فیلم را به آندره بازن تقدیم کرده بود) «در فستیوال کن ۱۹۵۸ متوجه شده بودم که گلدانى جلوى پرده گذاشته بودند تا به حال و هواى جشن بیفزاید، (گلدان) طورى قرار داده شده که بهترین منظره را در معرض دید مهمانان رسمى بالکن نشین قرار دهد، اما جلوى دید کسانى را که بیشتر از آنها عاشق سینما بوده و ده ردیف اول سالن را اشغال کرده بودند مى گرفت و نمى گذاشت زیرنویس ها را بخوانند. همین کافى بود تا من القاب بد بى شمارى نثار مدیران فستیوال بکنم. بالاخره هم آنها آن چنان از حملات بى امان من خسته شدند که از سردبیرم خواستند تا سال بعد خبرنگار دیگرى را به فستیوال بفرستد. من سال ۱۹۵۹ هم براى فستیوال به کن برگشتم، اما این بار مرا به خاطر فیلم چهارصد ضربه در بالکن نشاندند، از آن جایگاه مى توانستم بى محابا تأثیر دوست داشتنى گل ها را جلوى پرده، تحسین کنم» (فرانسوا تروفو، منتقدان چه سودایى در سر دارند؟، ترجمه بهروز تورانى، در کتاب نقد چیست، منتقد کیست؟ به کوشش مسعود فراستى، انتشارات فرهنگ کاوش)

تفنگدارهاى «موج نو»ى سینماى فرانسه، روزى که تصمیم گرفتند ریشه «سینماى بابابزرگ ها» را بخشکانند، اصلى ترین هدف شان «شورش» علیه همه سنت ها بود، شورش علیه همه چیزهایى که آنها مى گفتند. براى تفنگدارها، همه چیز از خانواده شروع مى شد، از باید و نبایدهایى که سال ها، سایه سنگین اش روى سرشان بوده و حتى حالا که بزرگ شده اند و قد کشیده اند، هنوز از شنیدن شان مو بر اندام شان راست مى شود. این بود که تصمیم گرفتند ریشه این مشکل را بزنند و ریشه همه چیز، همین خانواده هاى بى دروپیکرى بود که آنها را به امان خدا رها کرده بود، بى آنکه به حرف شان گوش بدهد. «چهارصد ضربه» چنین داستانى است. بچه اى که نه محبتى واقعى از پدرش (ناپدرى) مى بیند، نه از مادرش. و سعى مى کند این کمبود را طورى دیگر جبران کند. خلاف کارى هاى بچه اى سیزده چهارده ساله، بیش از هر چیز، ریشه در خانواده دارد. این همان نکته مشهورى است که روانشناس هاى متخصص نوجوانى، یا جرم شناس هایى که تخصص شان درباره نوجوان هاى بزه کار است، همیشه به آن اشاره مى کنند.

تروفو، چهارصد ضربه را در بیست و هفت سالگى ساخت و دست کم، یکى دو سال قبل تر، فیلمنامه را با همکارى یکى از رفقایش، «مارسل موسى»، نوشته بود. یعنى در زمان نوشتن فیلمنامه، بیست و چهار پنج سالش بیشتر نبود (درنهایت، دوبرابر سن آنتوان دوآنل) و هنوز مانده بود تا سى ساله شود. نوشتن فیلمنامه اى درباره سیزده چهارده سالگى یک نوجوان پاریسى، نوجوانى که از زندگى واقعى محروم است، یکى از آرزوهاى تروفو بود. وقتى او سینما را کشف کرد، نوجوانى بود که فیلم دیدن را به درس خواندن ترجیح مى داد. مخفیانه از در خروجى سینما، یا از پنجره مستراح سینما، وارد سالن مى شد و هربار، در جایى نزدیک تر به پرده مى نشست تا سالن سینما را پشت سر بگذارد. (مارسل افولس، پسر ماکس افولس کبیر، در مقاله اى مى نویسد آخرین بارى که تروفو را مى بیند او و همسرش تعریف مى کنند که اولین بار، همدیگر را در جشنواره ونیز، نزدیک ترین ردیف به پرده، مى بینند، چون هر دو نزدیک بین بوده اند. منتها به بچه هایشان گفته بودند که قایق هایشان در یکى از کانال هاى ونیز با هم تصادف کرده بود! اصل مقاله را با ترجمه پروین دوامى در کتاب فرانسوا تروفو، زندگى و آثار، تألیف حمید هدى نیا، انتشارات فیلم بخوانید.) درس نخواندن و فرار از مدرسه، مهم ترین ایرادى بود که پدر و مادرش مى گرفتند و همین باعث شد که «رولان تروفو»، فرانسوا را به کانون بزه کاران جوان تحویل بدهد. همه اتفاق هاى چهارصد ضربه، به نوعى، واقعى هستند. خیلى  از آن ها، همان اتفاق هایى هستند که براى خود تروفو افتاده اند و بقیه، چیزهایى هستند که به چشم خودش دیده است. چهارصد ضربه، داستان پسرکى است به نام «آنتوان دوآنل» که کم کم از خانه و مدرسه دلزده مى شود و ترجیح مى دهد اوقاتش را با «رنه بیژى»، همکلاسش، بگذراند. سطح زندگى آنها در یک حد نیست. آنتوان از طبقه متوسط است و رنه، از طبقه اى بالاتر. آنها به جاى درس خواندن و در مدرسه حاضر شدن، به سینما و شهربازى مى روند و تا مى توانند تفریح مى کنند. کم کم اوضاع برمى گردد و پدر و مادر که دل خوشى از او ندارند، آنتوان را به کانون اصلاح و تربیت مى فرستند. یک زندان واقعى، براى نوجوانى که بیش از هر چیز به آزادى نیاز دارد. تروفو، بارها در مصاحبه ها و یادداشت هایش روى این نکته تأکید کرده که چهارصد ضربه، از دل تجربه هاى شخصى خود او بیرون آمده است. او قبل تر از اینها، در نقدهایى که راجع به فیلم هاى دیگران مى نوشت، به این اشاره مى کرد که تجربه هاى شخصى، معمولاً، بهترین نوع تجربه هستند و کارگردان ها (فیلمنامه نویس ها)یى که از این تجربه ها استفاده مى کنند، اثرى خلق مى کنند که مى توان از آن لذت برد. شاید یک دلیل عمده تروفو براى نوشتن (و ساختن) چهارصد ضربه به عنوان نخستین فیلمنامه (فیلم) بلند سینمایى، همین باشد. تروفو، نوجوانى خوبى نداشت، مدام تحقیر مى شد و آنقدر که باید تحویلش نمى گرفتند. ایراد از او نبود، از آدم بزرگ ها بود. او روز به روز داشت بزرگ مى شد، اما آدم بزرگ ها او را به چشم بچه اى مى دیدند که بى دلیل دارد زیاده روى مى کند. آنها

مى خواستند خواسته هاى خود را به فرانسوا تحمیل کنند، و فرانسوا مى خواست دست کم به اندازه سنش حق داشته باشد.
با این همه، آنتوان دوآنل، شخصیت اصلى فیلمنامه چهارصد ضربه، بیش از آن که قربانى خواسته هاى خود باشد، قربانى اختلاف پدر (ناپدرى) و مادرش است. پدر، سوداهایى را در ذهن مى پروراند و از راهى مى رود که نتیجه اى در بر ندارد و مادر، به زندگى وفادار نیست. گناه آنتوان، این است که همه چیز را مى توان به او نسبت داد و هر حرفى که از زبان او دربیاید، کسى جدى اش نمى گیرد. در بخشى از سکانس ،۱۲ خانم روانشناس به آنتوان مى گوید: «والدینت اظهار کردن که تو مرتباً دروغ مى گى.» و جوابى که آنتوان مى دهد این است: «خب، من دروغ مى گم؛ بعضى وقت ها دروغ مى گم، چون بارها سعى کردم به اونا حقیقت رو بگم، اما باور نکرده اند، بنابراین ترجیح مى دم دروغ بگم.» (صفحه ۱۰۵) درست است که روانشناس به حرف هاى او گوش نمى دهد و مثل باقى آدم بزرگ ها جدى اش نمى گیرد، اما آنتوان حرف خودش را مى زند. و البته، در همین سکانس است که او مى فهمد یکى دیگر از ضربه ها را هم مادرش نثار او کرده است: «این درسته که صد فرانک از مادربزرگت دزدیدى؟» (صفحه ۱۰۴) این دزدى، در کنار دزدى ماشین تحریر اداره پدر (ناپدرى)اش، سند جرم او است. اما خود آنتوان که مى داند دلیل اصلى همه اتفاق ها، این است که مادرش را با مردى غریبه در خیابان دیده، و این اتفاق در ساعتى افتاده که قاعدتاً آنتوان باید سر کلاس درس مى بوده، اما به جاى درس خواندن، با رنه در خیابان ها پرسه مى زده است.

در خانه، پدر و مادر، آنتوان را، آن طور که باید، نمى بینند. کارهاى سخت خانه، به او تعلق دارد، بى آنکه تقدیرى در کار باشد. اگر مادرش چند روزى با او از سر مهر و محبت رفتار مى کند، دلیلش این است که نمى خواهد شوهرش از قضایاى او باخبر شود. اما همه چیز به خانه برنمى گردد، مدرسه هم دست کمى ندارد. معلم هاى خشک و عصبى و بى احساسى که وظیفه درس دادن به بچه ها را به عهده دارند، طورى رفتار مى کنند که انگار مجبورند قیافه بچه ها را تحمل کنند. البته تحمل بچه هایى که در سن بلوغ هستند آسان نیست، اما راه چاره، قطعاً، تحقیر و نادیده گرفتن آنها هم نیست. و این، همان کارى است که معلم هاى آنتوان مى کنند. مهم ترین نمونه اش، جایى است که آنتوان، بعد از خواندن «در جست وجوى مطلق» (نوشته اونوره دو بالزاک)، چنان تحت تاثیرش قرار مى گیرد که وقتى معلم انشا مى گوید «خاطره دردناکى را شرح دهید که خود شاهد آن بوده اید و شما را تحت تأثیر قرار داده است» تصمیم مى گیرد مرگ پدربزرگش را بنویسد، اما ناخودآگاه، آخرین جمله هاى رمان بالزاک را وارد نوشته اش مى کند و همین باعث مى شود که معلم بى انصاف، به او نمره صفر بدهد. «من براى کسانى که در این کلاس بالزاک رو نمى شناسن، مى گم که این انشا یک سرقت ادبیه.» (صفحه ۶۹) مى بینید؟ به جاى آن که تشویقش کند، تنبیه اش مى کند، آن هم در مقابل بچه هایى که هیچ کدام، حتى، اسم بالزاک را هم نشنیده اند. تروفو هم وقتى هم سن آنتوان بود، شیفته بالزاک شد (بیشتر موج نویى ها بالزاک را دوست داشتند) و زمانى که تصمیم گرفت فیلم بسازد، به این نویسنده محبوبش اداى دین کرد.

نقل قول اول مطلب را به یاد بیاورید: فیلم ساختن، یعنى بهتر کردن واقعیت و ترتیب دادن واقعیت مطابق دلخواه خویش. جایى از فیلمنامه، در سکانس ،۱۰ موقعى که آنتوان و رنه به دیوار تکیه داده اند، آنتوان مى گوید که پدرش گفته است اگر دوباره خلافى از او سر بزند، قطعاً مى فرستدش به مرکز آموزش پریتانه، که احتمالاً مدرسه اى نظامى است و ادامه مى دهد «ترجیح مى دادم این مؤسسه وابسته به نیروى دریایى باشه. خیلى دلم مى خواست دریا رو ببینم. هیچ وقت دریا نرفتم.» (صفحه ۷۳) موقعى که بعدتر از این ها، خانم دوآنل (یعنى مادرش) با بازپرس صحبت مى کند، مى گوید: «مى تونین کارى کنین که یک مرکز در کنار دریا براش پیدا کنین؟» و جواب بازپرس این است: «خانم، ما که این جا اردوى تعطیلات نداریم.» (صفحه ۹۹) آدم بزرگ ها، یکى از آرزوهاى آنتوان را از او دریغ مى کنند، اما زمانى که او از فرصت استفاده مى کند و از کانون اصلاح و تربیت فرار مى کند، آنقدر مى دود تا کانون و نگهبان ها و جاده را پشت سر بگذارد و به دریا برسد. «آنتوان به دو از پله هاى سیل بند به طرف دریا مى رود. سطح آب دریا پایین است. ساحل دریا صاف و بى انتها است. او تنها است. وارد آب مى شود. کفش هایش پر از آب مى شوند و او به آنها نگاه مى کند. برمى گردد و در طول ساحل دریا، در آب، راه مى رود. نگاهى به دریا مى اندازد، برمى گردد و به سوى ساحل مى آید. دوربین به چهره آنتوان نزدیک مى شود. آنتوان به دوربین نگاه مى کند و نماى چهره اش ثابت مى شود.» (صفحه ۱۱۱) این، همان لحظه اى است که آنتوان سال ها آرزو داشت از راه برسد. اتفاقى که باید، مى افتد. از این لحظه به بعد، آنتوان آدمى دیگر مى شود. بلوغ اصلى او، حالا است. حالا که دریا را از نزدیک دیده و معناى موج و ساحل را فهمیده است. حالا که آب دریا، بى آنکه بترسد، یا از کسى حساب ببرد، پیش مى آید و در کفش او مى ریزد. رحم نمى کند، پیش مى آید. حالا مى فهمد که زندگى چیز پیچیده اى نیست، پیچیدگى اى اگر هست، کار آدم بزرگ ها است. کار آن هایى که دوست ندارند کسى از زندگى لذت ببرد. کار آن هایى که تلخى را به شیرینى ترجیح مى دهند و بدخلقى را بهتر از روى خوش مى دانند. چه قدر تا آخر راه مانده است؟ یعنى، چند سال زندگى ارزش این کارها را دارد؟ کسى چه مى داند!

پى نوشت:
عنوان این یادداشت، نام فیلمى است ساخته هوارد هاکس

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.