نقد یوسا بر کتاب مادام بووارى

0

ترجمه:عبدالله کوثرى

اگر رمانى که در نوشتن آن این همه مشکل دارم، خوب از کار دربیاید، من به صرف نوشتن آن دو حقیقت را که براى خودم بدیهى است، اثبات کرده ام: اول، اینکه شعر به طور کامل ذهنى است و در ادبیات هیچ موضوع زیبایى نداریم و بنابراین ایوتوت به خوبى قسطنطنیه است؛ دوم، بنابراین آدم مى تواند به همان خوبى درباره فلان چیز بنویسد که درباره بهمان چیز. هنرمند باید هر چیز را به سطحى بالاتر ارتقا بدهد. او مثل تلمبه است، درون وجود او لوله بزرگى است که تا احشاى چیزها و تا ژرف ترین لایه ها مى رسد. هنرمند هرچه را که زیر سطح نهفته مى مکد بالا مى آورد و آن را به صورت پاشه هاى بزرگ بیرون مى ریزد.
(نامه به لوییز کوله، ۲۶-۲۵ ژوئن)

• تولد ضدقهرمان

روز ۲۶ مه ۱۸۴۵ فلوبر به پوات ون چنین مى نویسد: «مى دانى که چیزهاى زیبا به توصیف درنمى آیند.» این حرف دروغى آشکار است. رمانتیک هاى آن روزگار کارى نداشتند جز توصیف زیبایى تا حد ملال. بى تردید در چشم آنان زیبایى بر گرد دو قطب واقعیت جمع شده بود: کازیمودو و آن دختر زیباى کولى (اسمرالدا).۱ در رمان رمانتیک آدم  ها و چیزها و رویدادها یا زیبایند یا زشت یا جذاب یا نفرت آور. چیزهاى والا، هیولاوار، متعالى، نفرت آور در زندگى و استحاله آنها به چیزى که حیثیت دارد و جادویى هنرى از خود مى پراکند از دستاوردهاى بزرگ رمانتیک  ها است. چیزى که در رمان رمانتیک  ها فراموش شده آن ناحیه  از هسته بشرى است که چهره ها و چیزها و کنش  ها در آن نه چون کازیمودو نفرت آورند و نه چون اسمرالدا زیبا، یعنى آن درصد بالایى که هنجار اصلى را تشکیل مى دهند، آن زمینه هر روزى که چهره   هاى نمونه قهرمانان و هیولاها بر متن آن جلوه گر مى شود، در مادام بووارى که هر چیز در فاصله اى یکسان از این دو حد افراط قرار گرفته و با هستى ملال آور، ساده و غم انگیز مادى همخوانى دارد، این برزخ میانى به «زیبایى» استحاله مى یابد. مراد این نیست که فلوبر نخستین نویسنده اى بود که خرده بورژوازى را وارد رمان کرد و رمان رمانتیک توصیف کننده دنیاى فئودال  ها و اشراف بود. رمان هاى بالزاک سرشار از شخصیت هاى متعلق به تمام لایه هاى بورژوازى- از جمله بورژوازى روستایى ولایتى- است و با این همه این ویژگى مانع از آن نمى شود که قهرمانان بالزاک (دست کم بسیارى از آنها) از همان شخصیت   هاى قطبى [افراطى] که خاص رمان رمانتیک بوده برخوردار باشند. فلوبر دنیاى بورژوازى را دستمایه اصلى مادام بووارى نمى کند، مصالح او چیزى گسترده تر است که تمام طبقات اجتماعى را دربرمى گیرد، یعنى قلمرو و میان مایگى و دنیاى ملال انگیز آدم  هایى بى بهره از هر ویژگى یا کیفیت خاص. پس بنابر همین یک دلیل، شایسته است این رمان را اولین نمونه رمان هاى مدرن بدانیم که کم وبیش تمام آنها بر گرد سیماى زار و نزار ضدقهرمان بنا شده اند.
فلوبر چند سال قبل از نوشتن مادام بووارى به این نتیجه رسید که میان مایگى به گونه اى ژرف [وجود] آدمى را تصویر مى کند. این موضوع در نامه هایى که از سال ۱۸۴۶ به بعد نوشته پیوسته به چشم مى خورد: «انکار وجود عواطف ولرم، به این دلیل که ولرم هستند، مثل انکار خورشید در ساعتى غیر از صلاه ظهر است.

در رنگ هاى سایه روشن همان قدر حقیقت نهفته که در رنگ هاى تند. (نامه به لوییز، ۱۱دسامبر ۱۸۴۶) چیزى که مایه شوربختى مى شود بداقبالى هاى بزرگ نیست، چیزى که سبب خوشبختى مى شود اقبال بلند نیست، بلکه رشته اى ظریف و لمس ناشدنى از هزاران اتفاق ناچیز، هزار نکته کوچک پیش پا افتاده است که زندگى را قرین آرامشى دلپذیر یا آشوبى جهنمى مى کند.» (نامه به لوییز، ۲۰ مارس ۱۸۴۷) او پنج ماه بعد باز به همین موضوع برمى گردد و فکر خود را با همان واژه  ها بیان مى کند: «در واقع چیزى که در زندگى باید از آن بترسیم بداقبالى   هاى فاجعه بار نیست، بلکه بدبیار ى هاى پیش پا افتاده است. من از گزش سوزن بیشتر مى ترسم تا ضربه شمشیر. به همین ترتیب، ما به ایثار و فداکارى مداوم احتیاج نداریم، چیزى که هماره به آن نیازمندیم دست کم نشانه هاى ظاهرى دوستى و محبت دیگران است، در یک کلام توجه و ادب دیگران.» (نامه به لوییز، ۲۶ اوت ۱۸۴۷) این اعتقاد که زندگى صرفاً از دو حد افراطى ساخته نشده و در اکثر موارد نیکبختى و فلاکت صرفاً انباشت تدریجى و درک ناشدنى وقایع ناچیز و معمولى است و هر چیز ناچیز و کدر بیشتر از پدیده هاى بزرگ و پرزرق وبرق به ماهیت انسان مى خورد، بدین معنى است که وقتى بوئیه و دوکان بعد از خواندن وسوسه به فلوبر پیشنهاد کردند موضوعى «معمولى» براى رمانش انتخاب کند، چیزى را بیان مى کردند که پیش از آن به ذهن دوست شان رسیده بود. زیرا از همان اول کار، این فکر- مثل هر چیز دیگر در زندگى فلوبر- با ادبیات پیوند خورده بود. در سال ۱۸۴۷ او به لوییز کوله گفته بود:  «موضوع زیبا کار را میان مایه مى کند.» بى گمان این گفته اغراق آمیز است، چون موضوع زیبا، اگر خوب به اجرا درآید ممکن است به اثرى فوق العاده بینجامد، اما باید توجه کرد که چهار سال پیش از مادام بووارى فلوبر از موضوعات عادى دفاع مى کرد. اما در این تردیدى نیست که او با این کار مفهوم واقع گرایانه رمان را مطرح مى کرد. هرچیز پست و پیش پاافتاده  در چشم او موضوعى مشروع است از آن روى که حقیقت دارد و از آن روى که نماینده تجربه بشرى است. زمانى که سرگرم نوشتن مادام بووارى است این عقیده را با کلامى روشن و با تصویرى بیان مى کند که یادآور سخن مشهور فاکنر است که آدم   هاى روى زمین را به مشتى حشره بر پشت ماده سگى تشبیه مى کرد که ممکن است هر لحظه خود را بتکاند و از شر آنها خلاص شود. «آیا جامعه همان رشته بى پایان این همه حقارت، دوز و کلک موذیانه و ریاکارى و فلاکت نیست؟ آدم  ها بر این کره خاکى وول مى خورند مثل یک مشت شپش کثیف بر زهارى پت وپهن.» (نامه به لوییز، ۲۶- ۲۵ ژوئن ۱۸۵۳) در واقع مادام بووارى دنیاى موجوداتى است که هستى شان سراسر حقارت است و ریاکارى، فلاکت و رویاهاى مبتذل. این گفته جدا از آنکه بریدن از دنیاى رمان رمانتیک را خبر مى دهد آغازگر دوران رمان مدرن نیز هست که در آن قهرمانان، بى بهره از تعالى اخلاقى، تاریخى و روانى، سراپا غرقه در میان مایگى مى شوند و با گذشت زمان، در روزگار ما که این فرآیند به اوج خود مى رسد در آثار نویسندگانى چون ساموئل بکت و ناتالى ساروت بدل به تفاله مى شوند و موجوداتى در مرحله کرم وارگى [لارو] زائده اى نباتى و حتى فروتر از این، در رمان   هاى فیلیپ سولرز چیزى بیشتر از نجواى کلمات نیستند. این روند فروکاستن شخصیت- که برخلاف تصور برخى بدبینان به مرگ رمان نمى انجامد، بلکه به احتمال زیاد، در روندى متضاد با آن، به بازگشت دوباره قهرمان رمان، اما بر بنیانى دیگر، مى انجامد- بى تردید با اولین رمان چاپ شده این مرد آغاز شد که در سال   هاى آخر عمر به این مى نازید که روایتى براساس «هنجارمندى»۲ بنا کرده است: «من همواره تلاش کرده ام به دل چیزها نفوذ کنم و بر فراگیرترین حقیقت  ها انگشت بگذارم، تعمد داشته ام که از هر چیز تصادفى و نمایشى بپرهیزم. نه هیولایى و نه قهرمانى.»۳

اما این قاعده در مادام بووارى به تمامى رعایت نشده، زیرا فلوبر برخلاف گفته خود، آن موجود استثنایى را قربانى نکرده است. کازیمودو گاه به گاه از خیابان   هاى ایون ویل مى گذرد، در هیات نابینایى سراسر زخم چرکین و اما بسیارى از خصلت هایش را وامدار آن کولى دختر دلرباى رمان گوژپشت نوتردام است، از این رو است که من گفته ام مادام بووارى نتیجه انکار رومانتیسم نیست، حاصل به کمال رساندن رومانتیسم است. مادام بووارى مفهوم رئالیسم را بدان گونه که در روزگار فلوبر بود وسعت بخشید و رمان را که ژانرى بود در پى بازنمایى کل «واقعیت»  از تحرک و توان تازه اى برخوردار کرد. فلوبر درست در اواسط کار نوشتن این رمان به لوییز نوشت که هر چیز زندگى باید ماده خامى براى آفرینش بشود. زمانى فکر مى کردند شکر فقط از نیشکر به دست مى آید. امروز شکر را تقریباً از همه چیز مى گیرند. شعر هم همین طور است. باید شعر را از هر چیزى به دست بیاوریم، مهم نیست چه چیزى، چرا که شعر در همه چیز و همه جا وجود دارد. هیچ ذره اى از ماده نیست که حاوى فکر نباشد، بیایید به این فکر عادت کنیم که دنیا را چون اثرى هنرى ببینیم که باید از روش   هاى آن در کارهاى خود تقلید کنیم. (نامه مورخ، ۲۷ مارس ۱۸۵۳)

• رمان یعنى فرم

فلوبر که مى کوشید چیزى را که تا آن زمان موضوعى غیرهنرى شمرده مى شد به موضوعى زیبا بدل کند، طبعاً فرم را به کار گرفت. این روش او را به این باور رساند که موضوع بد و خوب ندارد، هر موضوعى ممکن است بد یا خوب باشد و این صرفاً به نحوه رفتار ما با موضوع بستگى دارد. این امروز براى ما بدیهى مى نماید. اما در روزگار فلوبر اعتراف به چنین عقیده اى در چشم لوییز ویرانگرانه مى نمود: «به همین دلیل نه موضوع نجیب داریم و نه موضوع نانجیب و باز به همین دلیل از دیدگاه هنر ناب مى توانیم به این اصل باور داشته باشیم که چیزى به نام موضوع نداریم، سبک به خودى خود شیوه مطلقى براى دیدن چیزها است.» (نامه ۱۶ ژانویه ۱۸۵۲) رمان نویسان رومانتیک، مثل اسلاف خود، این نظریه را به عمل درآورده بودند، اما این مشکل را چون مشکلى فکرى مطرح نکرده بودند. برعکس، همواره مى گفتند زیبایى اثر بسته به عواملى چون صداقت، اصالت و عواطف نهفته در موضوع است. علاوه بر این، در قرن نوزدهم، همچون قرن  هاى قبل از آن، برخى از شاعران درباره اهمیت مطلق فرم تامل کرده بودند، اما رمان نویس  ها از این مرحله دور بودند، حتى بزرگترین ایشان. نباید از یاد ببریم که تا آن زمان رمان همواره عامیانه ترین ژانر ادبى با کمترین نشان از هنر و چکیده ذهن عوام شمرده مى شد، حال آنکه شعر و تئاتر را ژانرهاى شریف و متعالى آفرینش مى دانستند. بى گمان رمان نویس   هاى نابغه اى بودند، اما نوابغى شهودى۴ به شمار مى رفتند و خودشان هم معترف بودند که آفرینشگرانى دست دوم هستند (که در بعضى موارد بعد از شکست در آفرینش ژانرهاى درجه یک، یعنى شعر یا تراژدى به رمان رو آورده بودند) و وظیفه عمده شان، با توجه به سلیقه عوامانه مخاطبانشان «سرگرم کردن» بود. در مورد فلوبر ما با پارادوکسى روبه رو مى شویم؛ همان نویسنده اى که دنیاى مردمان میان مایه و جان   هاى بندى خاک را بدل به موضوع رمان مى کند، به این نکته اشاره مى کند که در داستان نیز، همچنان که در شعر، همه چیز اساساً بستگى به فرم دارد، عامل تعیین کننده در تشخیص اینکه موضوعى زیبا یا زشت است، حقیقى یا دروغ است همین فرم است و اعلام مى دارد که رمان نویس فراتر از هر چیز دیگر باید هنرمند باشد، باید صنعت گر خستگى ناپذیر و فسادناپذیر سبک باشد. وظیفه او، در یک کلام، ایجاد همزیستى است، یعنى او باید به کمک هنر واقعاً ناب (به قول خودش، هنر اشرافى) جانى در ابتذال آدمى بدهد، جانى در عام ترین تجربیات آدمى بدمد. این همان چیزى است که او در داستان لوییز کوله La Paysanne یافته و با شور و شوق ستایشش مى کند. «تو یک داستان معمولى را که در محدوده تجربه هر آدمى جاى مى گیرد، در فرمى اشرافى عرضه کرده اى و از نظر من این نشانه قدرت واقعى در ادبیات است. فقط آدم هاى ابله یا نابغه از چیزهاى پیش پا افتاده استفاده مى کنند. طبایع متوسط از این چیزها پرهیز دارند، آنها دنبال استثنائات هستند دنبال چیزهاى والا یا پست»۵ من نمى دانم آیا لوییز به راستى این همزیستى و وحدت را در داستانش ایجاد کرده بود یا نه اما در این تردیدى نیست که فلوبر در مادام بووارى به آن رسیده و این همچنان که بودلر دریافت یکى از مهمترین دستاوردهاى این کتاب است. او مى گوید «این رمان نشان داد که همه موضوعات مى توانند خوب یا بد باشند و این بستگى به رفتار ما با آن موضوع دارد، حتى مبتذل ترین موضوعات ممکن است بهترین موضوع بشوند.»
براى فلوبر به کار گرفتن موضوعات زندگى روزمره در رمان با دقتى تاب سوز در قلمرو زبان همراه است. او در نامه هاى متعلق به این سال ها از تکرار این مطلب خسته نمى شود و هدف خود را که همانا برکشیدن نثر روایت تا جایگاه هنرى است که تا آن زمان خاص شعر بوده در عبارات زیر خلاصه مى کند. او مى داند که اگر در این کار موفق شود «زندگى هاى معمولى» که در رمان خود بازگو مى کند تا حد حماسه تعالى بخشیده است: «تلاش در اینکه نثر را از وزن و آهنگ شعر برخوردار کنى (و در عین حال آن را همچنان نثر نگه دارى) و نوشتن از زندگى هاى معمولى به گونه اى که تاریخ و حماسه را مى نویسى (بى آنکه ماهیت موضوع را قلب کنى) شاید تلاشى پوچ و بى معنى باشد. این چیزى است که گاه به گاه از خود مى پرسم. اما شاید هم این کار تجربه اى سترگ و اصیل ترین تجربه باشد.» (نامه به لوییز، ۲۷ مارس ۱۸۵۴)

پى نوشت ها:
۱- دو قهرمان اصلى رمان گوژپشت نوتردام اثر ویکتور هوگو، کازیمودو موجودى قوزى و زشت سیما و اسمرالدا دخترى زیبا و دلربا. این کتاب به فارسى ترجمه شده.م
۲- Normality
۳- نامه بدون تاریخ به ژرژ ساند. مکاتبات، جلد ،۷ ص ۲۸۱.
۴- intuitive geniuse
۵- نامه مورخ ۱۶ ژوئیه ۱۸۵۳.

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.