داستان علمی تخیلی برادر کوچولو – بروس هلند راجرز

0

ترجمه: زهرا عباسپور تمیجانی

درباره بروس هلند راجرز

بروس هلند راجرز نویسنده آمریکایی آثاری در گونه های ادبی مختلف از جمله فانتزی و علمی _ تخیلی آفریده است. او در مجله Speulatims ستون ثابتی دارد که در آن در مورد چالش های روحی و روانی یک نویسنده تمام وقت سخن می گوید. او به خاطر آثار تخیلی یا علمی _ تخیلی اش چندین بار برنده یا نامزد جایزه های گوناگون شده است.


سه کریسمس پی در پی بود که پیتر یک «برادر کوچولو» می خواست. آگهی های تلویزیونی مورد علاقه او آنهایی بودند که نشان می دادند یاد دادن کارهایی که خودش بلد است به «برادر کوچولو» چقدر می تواند جالب باشد. اما هر سال مادر می گفت که پیتر برای داشتن یک «برادر کوچولو» آماده نیست، تا امسال.

امسال وقتی که پیتر به سالن پذیرایی دوید، «برادر کوچولو» را دید که آنجا در بین هدایای کادوپیچی شده نشسته و با قان و قون کودکانه و لبخندی شاد یکی از بسته ها را با دست های تپلی اش پرتاب می کند.

پیتر به قدری هیجان زده شده بود که دوید و دست هایش را به دور گردن «برادر کوچولو» حلقه کرد. اینجا بود که او متوجه دکمه شد. دست پیتر بر روی چیزی سرد در گردن «برادر کوچولو» فشرده شد و ناگهان «برادر کوچولو» دیگر قان و قون نمی کرد و حتی نمی توانست بنشیند. «برادر کوچولو» یک مرتبه مثل یک عروسک معمولی بی حرکت بر روی زمین ولو شد.

مادر گفت: «پیتر!»

«من نمی خواستم این طوری بشه.»

مادر «برادر کوچولو» را بلند کرد، او را بر روی دامنش نشاند و دکمه پشت گردنش را فشار داد. صورت «برادر کوچولو» زنده شد و چین برداشت مثل اینکه می خواهد گریه کند، اما مادر او را بر روی زانویش گذاشت و گفت که پسر خوبی است. او هم اصلاً گریه نکرد.

مادر گفت: «پیتر! «برادر کوچولو» مثل بقیه اسباب بازی هات نیست. تو باید خیلی مراقبش باشی، درست مثل اینکه یک بچه واقعیه.»

او «برادر کوچولو» را روی کف اتاق گذاشت و «برادر کوچولو» تاتی کنان به سوی پیتر رفت. «چرا نمی ذاری به تو در باز کردن بقیه هدیه ها کمک کنه؟»

پس پیتر هم این کار را کرد. او به «برادر کوچولو» نشان داد که چگونه کاغذ ها را پاره و جعبه ها را باز می کنند. بقیه اسباب بازی ها یک ماشین آتش نشانی، چند کتاب گویا، یک واگن و تعداد زیادی مکعب چوبی بودند. ماشین آتش نشانی، دومین هدیه عالی بود، ماشین، چراغ، آژیر و شلنگ هایی داشت که از آنها گاز سبز خارج می شد، درست مثل یک ماشین آتش نشانی واقعی. مادر توضیح داد که چون «برادر کوچولو» خیلی گران بوده نتوانسته اند به اندازه پارسال هدیه بخرند. مسئله ای نبود. «برادر کوچولو» بهترین هدیه ای بود که پیتر تا آن وقت گرفته بود.

اولش پیتر فکر کرد که همه چیز خوب پیش می رود. اولش هر کاری که «برادر کوچولو» می کرد، سرگرم کننده و جالب بود. پیتر همه کاغذ کادوهای پاره شده را در واگن گذاشت و «برادر کوچولو» آنها را برداشت و روی کف اتاق انداخت. پیتر شروع به خواندن یک کتاب گویا کرد و «برادر کوچولو» آمد و آنقدر کتاب را تند ورق زد که نمی شد آن را خواند.

اما بعد وقتی که مادر به آشپزخانه رفت تا صبحانه را آماده کند، پیتر سعی کرد به «برادر کوچولو» نشان بدهد که چگونه می شود با مکعب ها یک برج خیلی بلند درست کرد. «برادر کوچولو» علاقه ای به یک برج واقعاً بلند نداشت. هر بار که پیتر چند مکعب را روی هم می گذاشت، «برادر کوچولو» با دست بر روی آنها می زد و آنها را می ریخت و می خندید. پیتر هم برای بار اول خندید، همین طور برای بار دوم. اما بعد گفت: «حالا نگاه کن. من یک برج واقعاً بلند می سازم.»

اما «برادر کوچولو» نگاه نمی کرد. این بار فقط چند مکعب روی هم چیده شده بود که او به آنها ضربه زد.

پیتر گفت: «نه!» او بازوی «برادر کوچولو» را محکم چنگ زد.«نکن!» صورت «برادر کوچولو» چین برداشت. او واقعاً می خواست گریه کند.

پیتر به آشپزخانه نگاهی کرد و گفت: «گریه نکن، ببین، من یکی دیگه درست می کنم. ببین چطوری درستش می کنم.»

«برادر کوچولو» نگاه کرد. سپس ضربه ای به برج زد که فرو ریخت، فکری به خاطر پیتر رسید.

وقتی که مادر دوباره به سالن پذیرایی آمد، پیتر برجی ساخته بود که از قد خودش بلندتر بود، بهترین برجی که تا حالا ساخته بود. پیتر گفت: «نگاه کن!» اما مادر به برج حتی نگاه هم نکرد. او گفت: «پیتر!» و «برادر کوچولو» را بلند کرد و روی دامنش گذاشت و دکمه را فشار داد تا روشن شود. به محض اینکه «برادر کوچولو» روشن شد، شروع به دست و پا زدن کرد و صورتش سرخ شد.

«من منظوری نداشتم.»

«پیتر! بهت گفتم! اون مثل بقیه اسباب بازی هات نیست. وقتی که خاموشش کنی، نمی تونه حرکت کنه، اما هنوز می تونه ببینه و بشنوه.

اون همه چی رو احساس می کنه و این اونو می ترسونه.»

«اون داشت مکعب های منو بهم می ریخت.»

«بچه ها همه شون همین طورن. داشتن برادر کوچولو همین طوریه.»

«برادر کوچولو» جیغی کشید.

«اون مال منه.» پیتر این را آهسته تر از آن گفت که مادر بتواند بشنود. اما وقتی که «برادر کوچولو» آرام شد، مادر او را دوباره روی کف اتاق گذاشت و پیتر گذاشت که تاتی کند و برج را با یک ضربه خراب کند.

مادر به پیتر گفت که کاغذ کادوهای پاره شده را از روی زمین جمع کند و دوباره به آشپزخانه برگشت. پیتر یک بار این کار را کرده بود، اما مادر از او تشکر نکرده بود. او حتی به این موضوع توجه هم نکرده بود.

پیتر با عصبانیت کاغذها را گلوله کرد و آنها را یکجا توی واگن ریخت تا اینکه واگن تقریباً پر شد. در همین موقع، «برادر کوچولو» ماشین آتش نشانی را شکست. پیتر درست وقتی که او ماشین را بالای سرش برده بود تا به زمین بیندازد، به طرفش چرخید.

پیتر فریاد کشید: «نه!» همین که ماشین به زمین برخورد کرد، شیشه جلویی ترک برداشت و به بیرون پرت شد و شکست. پیتر حتی یک بار هم با آن بازی نکرده بود و حالا بهترین هدیه کریسمسش شکسته بود.

کمی بعد، وقتی که مادر به اتاق آمد، از پیتر به خاطر اینکه همه کاغذپاره ها را جمع کرده بود، هیچ تشکری نکرد. در عوض، «برادر کوچولو» را بغل کرد و دوباره روشن کرد. او لرزید و بلندتر از قبل شروع به جیغ زدن کرد.

مادر پرسید: «خدای من! اون چطوری خاموش شده؟»

«من ازش خوشم نمیاد!»

«پیتر، این کار اونو می ترسونه! گوش کن!»

«من ازش متنفرم! ببرش!»

«تو دیگه نباید خاموشش کنی. هرگز!»

پیتر داد زد: «اون مال منه! اون مال منه و من هر کاری که بخواهم می تونم باهاش بکنم! اون ماشین آتیش نشونیمو شکسته!»

«اما اون یه بچه س!»

«اون احمقه! ازش متنفرم! اونو از اینجا ببر!»

«تو باید یاد بگیری که با اون مهربون باشی.»

«اگه از اینجا نبریش، خاموشش می کنم. من خاموشش می کنم و یه جایی قایمش می کنم که تو نتونی پیدایش کنی!»

مادر با عصبانیت گفت: «پیتر!» او هیچ وقت اینقدر عصبانی نشده بود.

او برادر کوچک را پایین گذاشت و یک قدم به طرف پیتر برداشت، می خواست پیتر را تنبیه کند. پیتر اهمیتی نمی داد. او هم عصبانی بود. داد زد: «من این کارو می کنم! من خاموشش می کنم و یه جای تاریک قایمش می کنم!»

مادر گفت: «تو این کارو نمی کنی.» او به بازوی پیتر چنگ زد و آن را پیچاند. بعد از آن نوبت باسن بود.

اما این طور نشد. به جای آن پیتر احساس کرد که انگشتان مادر به دنبال چیزی در پشت گردنش می گردد.

نوشته‌های پیشنهادی

آگهی متنی در همه صفحات

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.