داستان علمی تخیلی روز پیش از انقلاب – اورسولا لوگوین

0

ترجمه: ع.فخریاسری

درباره «اکومن»

دنیای داستان روز پیش از انقلاب

داستان «روز پیش از انقلاب» در یک فدراسیون کهکشانی تخیلی به نام «اکومن» می گذرد که شامل مجموعه ای از دنیاهایی با ساکنان انسانی است. دنیای «اکومن» محل وقوع چند داستان عملی _ تخیلی اثر اورسولا لوگوین است، این نام از کلمه یونانی «Oikoumene» به معنای «جهان مسکون» مشتق شده است. لوگوین در چارچوب این دنیا به کاوش در اندیشه های انسان شناختی و جامعه شناختی مورد نظرش می پردازد. جهان های اکومن شامل چندین سیاره اند که میلیون ها سال پیش توسط انسان هایی که از دنیای خاستگاه شان به نام «هاین» آمده اند، مسکونی شده است. اهالی هاین از تکنیک های مهندسی ژنتیک برای سازگار کردن انسان ها با دنیاهای غیرمطلوب استفاده می کردند. تمدن هاینی بعدها مضمحل شد و سیاره های مستعمراتی (از جمله کره زمین) فراموش کردند که جهان های انسانی دیگری هم وجود دارد. داستان های اکومن از اعاده سفرها و ارتباطات میان ستاره ای و تلاش ها برای استقرار مجدد یک فدراسیون کهکشانی سخن می گویند. از جمله برجسته ترین رمان های لوگوین که در جهان اکومن می گذرد می توان به «دست چپ تاریکی» (۱۹۶۹) (برنده جایزه های نبولا و هوگو)، مخلوع (۱۹۷۴) (برنده جایزه هوگو) اشاره کرد. دو اثر کوتاه تر لوگوین «روز پیش از انقلاب» (۱۹۷۴) (برنده جایزه نبولا در رده داستان کوتاه) و «کلمه برای جهان، جنگل است» (۱۹۷۳) (The Word For World is Forest) برنده جایزه هوگو در رده نوولا در همین جهان می گذرند.

صدای گوینده مثل صدای کامیون های حمل قوطی های خالی در یک خیابان سنگفرش بلند و گوشخراش بود، و حاضران در میتینگ پهلو به پهلو در هم چپیده بودند که صدای بلندبالای سرهایشان طنین انداخت. «تاویری» در جایی در سمت دیگر تالار حضور داشت. لازم بود خود را به او برساند. راه خود را از لابه لای جمعیت سیاهپوش و بسیار متراکم باز کرد. کلمات را نمی شنید، چهره ها را نیز نمی دید: تنها نعره بلندگو را می شنید و فشار بدن ها را از پشت سرش احساس می کرد. نمی توانست تاویری را ببیند، قدش خیلی کوتاه بود. سینه و شکم بزرگی با لباسی به رنگ سیاه سد راهش شد. باید راهش را به سمت تاویری باز می کرد. عرق ریزان با مشت های محکم بر آن ضربه زد. مثل این بود که به سنگ می کوبید، از جایش تکان نخورد؛ ولی از آن شش های عظیم صدای یک نعره درست بالای سرش بیرون آمد. خودش را جمع کرد. آن گاه دریافت که آن نعره خطاب به او نبوده است. دیگران داد و فریاد می کردند. سخنران چیزی _ چیزی جالب پیرامون مالیات ها و ماموران مخفی _ گفته بود. با صدای لرزانی به جمع فریادها پیوست: «بله! بله!»؛ با فشار پیش رفت و به آسانی به فضای باز میدان مشق نظامی در «پارهو» وارد شد. بالای سرش آسمان غروب بلند و رنگ پریده می رسید و دور تا دورش را سنبله های خشک و سفید با گلچه های متراکم گرفته بودند که او هرگز نام آنها را ندانسته بود. گل ها در بالای سرش تکان می خوردند و در معرض باد که همواره در گرد و غبار دشت ها در جریان است، سر خم می کردند. از لابه لای آنها شروع به دویدن کرد، علف ها کنار زده می شدند و سپس با گردن های کج و در سکوت به چالاکی بار دیگر سرپا می ایستادند. تاویری با لباس خوبش – همان لباس خاکستری رنگ که به او هیئت پروفسورها یا هنرپیشه ها، ظرافتی خشن را می داد _ در میان علف های بلند ایستاده بود.

به نظر خوشحال نمی رسید، ولی می خندید و در همان حال چیزی به وی می گفت. صدای سخنش زن را به گریه انداخت و زن دستش را پیش آورد تا دست او را بگیرد و کاملاً متوقف نشد. زن گفت: «آه، تاویری، همان جاست!» جلو که می رفت هوا از بوی شیرین و غریب علف های سفیدرنگ، سنگین دم کرده بود. در زیر پا خارها و انبوه علف ها احساس می شد و سرازیری ها و گودال هایی بر سر راه ظاهر می شدند. ترسید بیفتد … ایستاد.

آفتاب صبحگاهی درخشان، بی وقفه و مستقیم، چشم ها را می آزرد.

شب گذشته فراموش کرده بود، نرده ها را بکشد. پشت به آفتاب کرد، ولی جهت صحیح چندان برایش راحت نبود. بی فایده است.

دوباره آه کشید، بلند شد و پاهایش را بر لبه تخت گذاشت؛ با لباس خواب، قوز کرده به پاهایش نگریست. انگشتان پاهایش که یک عمر تحت فشار کفش های ارزان قیمت بودند، در محل تماس با یکدیگر کاملاً به شکل مکعبی درآمده بودند و رویشان پینه های بزرگی بسته بود، ناخن ها بی رنگ و بی شکل بودند. خطوط ظریف و خشکی در بین استخوان های برجسته قوزک پاهایش می دویدند. انگشتان ظرافت خویش را حفظ کرده بودند، ولی پوست به رنگ خاک بود و گره های برجسته ای از رگ ها بر برآمدگی جلوی پا دیده می شدند. نفرت انگیز، اندوهبار، یاس آور، پست و ترحم انگیز. تمام این کلمات را امتحان کرد و همه آنها مناسب به نظر می رسیدند، مثل آن کلاه های کوچک زشت، زشت: بله، این یکی هم همین طور است. نگاه کردن به کسی و او را زشت دیدن. عجب کاری! ولی، پس آن وقت ها _ زمانی که زشت نبود _ این طور به خودش نگاه می کرد؟ نه چندان! یک بدن متناسب شیئی، ابزار، یا تعلقاتی نیست که مورد تحسین قرار گیرد، این تنها توست، خود خودت. تنها وقتی خودت نیستی، تو مال توست، چیزی متعلق به تو، که نگران آن هستی _ آیا شکل و شمایل مناسبی دارد؟ آیا عمل خواهد کرد؟ آیا دوام خواهد آورد؟

«لایا» با صدای محکمی گفت: «چه اهمیتی دارد؟» و برخاست.

ناگهان از جایی برخاستن برایش سرگیجه آور بود. ناچار بود از بیم افتادن دستش را روی میز کنار تخت بگذارد. آخرین اندیشه اش در رویا رسیدن به تاویری بود.

او چه گفته بود؟ به خاطر نمی آورد. حتی مطمئن نبود که دستش را لمس کرده باشد به حافظه اش فشار آورد و خمی در ابروانش افتاد. زمان درازی از رویای قبلی اش _ و حتی اندیشیدنش _ راجع به او می گذشت. «تاویری»؟ چند وقت است که دیگر این نام را بر زبان نیاورده است.

«آزیو» گفته بود. وقتی که من و او در شمال در زندان بودیم. پیش از آن با آزیو آشنا بودم. نظریه آزیو درباره «دوسویگی». آه بله. درباره او حرف می زد و بدون شک خیلی هم زیاد، من و من می کرد، خیلی صحبتش را به میان می آورد. ولی به عنوان «آزیو»، آخرین اسم، مرد به طور عام. از مرد خاص دیگر خبری نبود، کاملاً رفته و فراموش شده بود. کسان بسیار اندکی او را می شناختند. همه در زندان بودند. همه از این حرف ها خنده شان می گرفت، همه دوستان در تمام زندان ها و این روزها، حتی آنجا هم از آنها خبری نبود. آنها در قبرستان های زندان آرمیده بودند، یک قبرستان عمومی.

لایا با صدای بلند گفت: «آه، خدای من» و یک بار دیگر روی تخت افتاد، چه تاب یادآوری آن نخستین هفته ها در قلعه، در سلول را نداشت، آن نخستین هفته های نه سال ماندن در «قلعه» در «دریو»، آن نخستین هفته های پس از آنکه آزیو در نبرد در میدان کاپیتول کشته شده و با ۱۴۰۰ نفر دیگر در گودال های پر از آهک در پشت دروازه «اورینگ» مدفون شده بود. دستانش را به همان وضعیت همیشگی روی دامنش گذاشت: دست چپ پنجه دست راست را در مشت گرفته بود و شست دست راست به عقب و جلو حرکت می کرد و برآمدگی اولین انگشت نخست دست راست را فشار و نوازش می داد. ساعت ها، روزها، شب ها. درباره همه آن اندیشیده بود، تک تک آنها، تک تک آن چهارده هزار تا، چگونه آنجا دراز کشیده بودند، آهک با گوشت تنشان چه کرده بود و چگونه استخوان هایشان به آن مغاک تاریک راه یافتند. چه کسی به او دست زد؟ حالا آن استخوان های باریک دست ها چه وضعیتی دارند؟ ساعت ها، سال ها.

زیر لب نجوا کرد: «تاویری، هرگز فراموش ات نکرده ام!» و بلاهت این گفته وی را به رختخواب آشفته که نور صبحگاه بر آن تابیده بود، بازگرداند. البته که فراموشش نکرده بود. این چیزها بین زن و شوهر نیازی به گفتن ندارند. آن پاهای زشت. مثل سابق. بار دیگر روی کف اتاق قرار داشتند. اصلاً جایی نرفته بود، فقط دور خودش می چرخید. با صدای خرخرمانندی ناشی از تلاش و نارضایتی از جایش بلند شد و برای یافتن لباس به سمت صندوقخانه رفت.

دوست داشت از آزیو به عنوان «همسرم» یاد کند. آنها خود را عقب می کشیدند. البته اگر می خواست یک اودونیایی خوب باشد. باید می گفت: «شریکم.» ولی چرا باید اودونیایی خوب باشد؟

چندین بار از تالارها به سمت حمام ها گذشت. مرو آنجا بود، داشت موهایش را در دستشویی می شست. لایا آن موهای بلند، باریک، حلقه حلقه خیس را در دل تحسین کرد. او آنقدر کم از منزل خارج می شد که نمی دانست آخرین بار کی آن سر تراشیده و موقر را دیده بود، با این همه از آن سر با موهای فراوان هم لذت می برد، لذتی بی حساب. چند بار او را مسخره کرده بودند، موبلند، موبلند، پلیس یا آن جوانک های خشن موهایش را کشیده بودند و در هر بار که وارد زندان جدیدی می شد، سربازی با خنده ای بر لب سرش را از ته تراشیده بود؟ ولی بعد دوباره رشد کرده بود، از موهای کرک مانند، تا موهای زبر و کوتاه، تا دسته های موی پیچ درپیچ مجعد، تا موهای بلند همچون یال اسبان … آن قدیم ها. به خاطر خدا، نمی توانست به چیزی جز آن روزهای گذشته بیندیشد؟

لباسش را پوشید، رختخواب را مرتب کرد، پایین به تالار عمومی رفت. صبحانه خوبی بود، ولی بعد از آن سکته لعنتی دیگر هرگز اشتهایش برنگشت. دو فنجان چای سبز نوشید، ولی نتوانست میوه اش را تمام کند. وقتی که بچه بود، چقدر در پی میوه بود، آنقدر که از دزیدنش ابایی نداشت و بعدها به خاطر عشق به خدا این کار را کنار گذاشت! لبخندی زد و به سر تکان دادن ها و پرس وجوهای دوستانه دیگران که مشغول صرف صبحانه بودند و «آوی» بزرگ که امروز صبح پشت پیشخوان بود، پاسخ داد. این او بود که وی را با نشان دادن هلو وسوسه کرده بود، «ببین، من اینو برات نگه داشته ام.» و چگونه می توانست دست او را رد کند؟ در هر حال همیشه به میوه علاقه داشت، ولی به قدر کافی در اختیارش نبود، یک بار زمانی که شش یا هفت سال بیشتر نداشت از گاری فروشنده ای در خیابان «ریور» میوه دزدیده بود. ولی وقتی که کسی چنین با هیجان صحبت می کند، خوردن کار مشکلی است. اخباری از «تو» (Thu) رسیده بود، اخبار حقیقی. اول میل داشت چندان آنها را جدی نگیرد، چرا که از شور و هیجان زیاد احساس خستگی می کرد، ولی بعد از آنکه مقاله را در روزنامه خواند و محتوای آن را فهمید، با اطمینان عجیبی _ احساسی ژرف و سرد _ پیش خود فکر کرد که چرا این طور شده؟ چرا این اتفاق افتاده است؟ آن هم در تو و نه اینجا. تو پیش از تمام کشور دستخوش این رویداد خواهد شد، انقلاب نخست در آنجا رخ خواهد داد. اصلاً مگر این اهمیتی هم دارد! دیگر ملتی وجود نخواهد داشت. با این حال بالاخره به نحوی اهمیت داشت؛ در واقع این خبر در او اندکی احساس سردی، اندوه و رشک را زنده می کرد. از تمام حماقت های بی پایان. او زیاد خود را درگیر صحبت ها نکرد. خیلی زود از جایش برخاست و با همان احساس تاسف به حال خویش به اتاقش بازگشت. او نمی توانست در هیجانشان شریک باشد. به دور از آن هیجانات بود، واقعاً به دور. در حالی که با تلاش بسیار از هفت طبقه بالا می رفت پیش خود موضوع را این طور توجیه کرد: «قبول اینکه خارج از آنی، در حالی که پنجاه سال است که در آن، در مرکز آن هستی. ساده نیست.» آه به خاطر عشق به خدا. صدایی از اندوه و تاسف سر داد!

پله ها را پشت سر گذاشت و با احساس دلسوزی برای خودش قدم به داخل اتاق نهاد. اتاق خوبی بود و تنها بودن در این اتاق نیز خوب بود. احساسی از آسودگی داشت، حتی اگر کاملاً عادلانه نبود. برخی از کودکان در اتاق های زیر شیروانی پنج تایی در یک اتاق زندگی می کردند، اتاقی که چندان از این اتاق بزرگ تر هم نبود. همیشه تعداد کسانی که خواهان یک خانه اودونیایی بودند، بیشتر از آن بود که آماده ساختنش برای یک زندگی مناسب میسر باشد. این اتاق بزرگ تنها به این دلیل نصیب وی شده بود که زن مسنی بود که دچار سکته شده بود و شاید هم به خاطر آنکه وی «اودو» (Odo) بود. اگر اودو نبود، بلکه تنها زن مسنی دچار سکته بود، آیا صاحب این اتاق می شد؟ خیلی به ندرت. بالاخره چه کسی دلش می خواست با زنی که آب از دهانش جاری است هم اتاقی شود؟ ولی اطمینان از آینده دشوار بود.

دسته بازی، نخبه گرایی، پرستش رهبران، اینها چیزهایی بودند که اندک اندک بازمی گشتند و همه جا پیدایشان می شد. ولی او هرگز امید نداشت که شاهد از بین رفتن آنها در طول زندگی اش _ در طول یک نسل _ باشد، تنها زمانه است که تغییرات بزرگ ممکن می سازد. به علاوه، این اتاق قشنگ، بزرگ، رو به آفتاب و مناسبی برای پیرزن بیماری چون او بود که انقلاب جهانی را آغاز کرده بود.

منشی اش تا یک ساعت دیگر پیدایش می شد، تا به او در انتشار ثمره کار روزانه اش کمک کند. خود را به سمت میز کشاند: هدیه ای زیبا و نفیس از سندیکای کابینت سازان «نیو»(Nio)، چرا که کسی این حرف را از او شنیده بود که تنها مبلی که در زندگی آرزویش را داشته میزی است با چندین کشو و فضای کافی بر بالای آن … ولی روی میز عملاً پوشیده از کاغذها و یادداشت هایی بود که به آنها سنجاق شده بودند و بیشترشان با دستخط واضح و با حروف کوچک نیو بود: فوری. _ ایالات شمالی. _ مشورت با W/R.T.؟


دستخط خودش پس از مرگ آزیو هیچ وقت به یک صورت نبوده است. وقتی که فکرش را بکنید، عجیب به نظر می رسد. بالاخره ظرف پنج سال پس از مرگ وی، او بود که تمام کتاب «قیاس» را به نگارش درآورده بود و بعد آن نامه ها که نگهبان بلندقد با چشم های قی کرده _ اسمش چه بود، مهم نیست _ برایش در این دو سال قاچاقی از قلعه خارج کرده بود. از «نامه های زندان» که حالا دیگر همه آنها را به این نام می خواندند، چندین ویرایش مختلف وجود داشت. همه آنها نامه هایی بودند که مردم برایش نوشته و او را سرشار از نیروی روحی توصیف کرده بودند _ که شاید این معنا نیز از آنها برمی آمد که او در نوشته هایش آشکارا به مردم دروغ گفته تا روحیه شان را بالا نگه دارد و کتاب «قیاس» که محکم ترین اثر فکری اش بود، تمام آنها در «قلعه» در «دریو» _ در سلول _ پس از مرگ آزیو به نگارش درآمده بود. باید کاری می کرد و در قلعه می شد، کاغذ و قلم داشت … ولی تمام آنها با عجله و به شکلی مورچه وار نوشته شده بود که هرگز این احساس را نداشت که دستخط خودش است. چون شباهتی به آن حروف گرد و درشت دستنوشته «جامعه بدون دولت» در ۴۵ سال پیش نداشت. تاویری نه تنها آرزوهای تن و قلبش را با خود به داخل آهک ها برد، بلکه حتی دستخط خوبش را نیز از او گرفت.

ولی تاویری انقلاب را برایش به ارث گذاشته بود.

مردم می گفتند: چقدر شجاعی که در زندان، پس از شکستی که نصیب «جنبش» شد پس از مرگ همسرت همچنان به نوشتن ادامه دادی.

آدم های ساده لوح. مگر کار دیگری می شد کرد؟ شهامت، شجاعتت _ شجاعت چیست؟ او هرگز این معنا را نفهمیده بود. برخی می گفتند، نترسیدن. دیگران می گفتند ترسیدن، ولی ادامه دادن. ولی غیر از ادامه دادن چه کار دیگری می شد کرد؟ آیا واقعاً انتخاب دیگری هم وجود داشت؟

مردن تنها به معنای ادامه دادن در جهت دیگر بود.

اگر بخواهی به منزل برسی باید به رفتن ادامه دهی، این معنای جمله ای بود که وی یک بار نوشت: «مسافرت حقیقی بازگشت است»، ولی این تنها اندیشه ای بود که به ناگهان به خاطرش آمده بود و حالا دیگر از زمان دلیل و منطق تراشی برای آن بسیار گذشته بود. خم شد، خیلی ناگهانی، طوری که صدای خفیفی از درد حاصل از غژغژ استخوان هایش از گلو خارج کرد و شروع کرد به کاویدن در کشوی آخری میز تحریرش دستش با پوشه ای که از فرط کهنگی نرم و بی حال شده بود برخورد کرد و آن را بیرون کشید، پیش از دیدن و تنها با لمس انگشتان آن را شناخت: دستنوشته «سازمان سندیکایی در گذر انقلابی» عنوان پوشه و در زیر آن نام تاویری اودو آزیو،IX741 را نوشته شده بود. دستخط بسیار زیبایی بود: حروف شکیل، درشت و کشیده. ولی او ترجیح داده بود که از چاپ صوتی استفاده کند. تمام دستنوشته به صورت چاپ صوتی و با کیفیت عالی بود: سکوت ها منظم و مرتب و ویژگی های فردی در لهجه اصلاح شده بودند. اصلاً متوجه ادای حرف «او» از ته گلو _ آن طور که اهالی «ساحل شمالی» ادا می کردند _ نمی شدید. اثری از تاویری در این دستنوشته جز اندیشه هایش باقی نمانده بود. هیچ چیزی راجع به او به جز نامش، بر روی پوشه نبود. نامه هایش را نگه نداشته بود، این کار بیش از حد احساسی است. به علاوه او هرگز چیزی را نگه نمی داشت. هرگز نمی توانست درباره چیزی که بیشتر از چند سال در اختیارش بود فکر کند، به جز البته آن بدن فکسنی که او به او چسبیده بود: با آن…

باز هم دوگانه کردن. «او»She و «آن»It. سن و بیماری آدم را دوگانه گرا می کند و او را وادار می سازد که همواره بگریزد: ذهن مصر است که این من نیست، این من نیست. ولی آن تو هستی. شاید عارفان می توانستند ذهن را از بدن جدا سازند، همیشه آرزومند رسیدن به این حالت بود و رشک می برد، بدون آنکه امیدی داشته باشد. گریز هیچ گاه دلخواهش نبود. او آزادی را همین جا و همین حالا می خواست، آزادی روح و تن.

اول دلسوزی برای خویش، سپس تحسین خویشتن و حالا هنوز بی حرکت در جایی نشسته بود و به خاطر عشق خدا نام آزیو را در دستش گرفته بود. چرا؟ آیا بدون آنکه بدان نظر افکند نامش را به خاطر نمی آورد؟ مشکلش چه بود؟ پوشه را روی زانوانش گذاشت، کلمات نامش را بوسید _ بوسه ای محکم و پرسروصدا _ سپس آن را سر جایش در همان کشوی آخری قرار داد، کشو را بست و خود را در صندلی اش راست کرد. دست راستش به آهستگی می لرزید. آن را نوازش کرده و با خشم و کینه در هوا تکان داد. هیچ گاه نتوانسته بود به طور کامل بر سکته اش فائق آید: نه پای راست، نه چشم راست و نه گوشه سمت راست دهانش. همه آنها لرزش مزاحم و آهسته ای داشتند. این احساس را داشت که روباتی با مدار کوتاه است.

و زمان داشت می گذشت، «نوی» پیدایش می شد، از صبحانه به بعد چه کرده بود؟

چنان با عجله برخاست که به یک سو خم شد و برای آنکه نیفتد پشتی صندلی را محکم گرفت. از تالار رد شد و وارد حمام شد و خود را در آینه بزرگ آنجا برانداز کرد. حلقه های خاکستری موهایش شل و افتاده بودند و قبل از صبحانه آنها را مرتب نکرده بود. قدری به آنها ور رفت. بالا نگه داشتن دست ها برایش دشوار بود. «آمای» که برای ادرار کردن می دوید، ایستاد و گفت: «بذار برات ترتیب شو بدم!» و در سکوت و لبخند بر لب با انگشتان گرد، قوی و زیبایش در یک چشم به هم زدن حلقه ها را در بالا جمع کرد. آمای بیست سال داشت، کمتر از یک سوم سن لایا. پدر و مادرش هر دو عضو «جنبش» بودند، یکی در شورش سال های ۶۰ کشته شد و دیگری هنوز در «ایالات جنوبی» مشغول رزم بود. آمای در «خانه های اودونیایی» بزرگ شده، انقلاب را به چشم دیده و یک فرزند واقعی هرج و مرج بود. و آنقدر بچه آرام، آزاد و زیبایی بود آدم وقتی به فکرش می افتاد گریه اش می گرفت: این همان است که ما برایش کار کردیم، این همان چیزی بود که هدف ما بود، این همان است، او که نماد آینده زنده، مهربان و دوست داشتنی است.

همچنان که بین دستشویی ها و توالت ها ایستاده بود و دختری که زاده اش نبود، موهایش را مرتب می کرد، چند قطره اشک از چشم راست لایا اوزیو اودو فرو افتاد، ولی چشم چپش، همان چشم قدرتمندش، هیچ گریه نکرد و اصلاً خبر نداشت که چشم راست چه می کند.

از آمای تشکر کرد و با عجله به اتاقش برگشت. در آینه متوجه وجود لکه ای بر روی یقه اش شده بود. احتمالاً آب هلو بود. پیرزن چلمن، دوست نداشت که نوی بیاید و او را با لکه ای از آب دهان بر روی بقیه ببیند.

همان طور که پیراهن تمیزی را از سر به تن می کرد، پیش خود اندیشید چرا نوی اینقدر مهم است؟

آهسته با دست چپش حلقه های یقه را به هم انداخت.

«نوی» سی سال یا کمی بیشتر یا کمتر داشت، یک جوان عضلانی با صدای صاف و چشمان سیاه هوشیار. اینها نوی را مهم می کنند. او پیرزن ساده ای بود. هیچ وقت با مردان خوش اندام یا چاق یا آن یارو قدبلنده با بازوهای عضلانی نبوده، هرگز، حتی زمانی که چهارده سال بیشتر نداشت و با هر نسیمی عاشق می شد. تیره، لاغر و آتشین، نسخه این بود. تاویری، البته. این پسر نه از نظر فکر و نه حتی از نظر ظاهر هیچ وجه مشترکی با تاویری نداشت. ولی خب دلش نمی خواست او را با لکه آب دهان بر روی یقه یا موهای ژولیده ببیند، آن موهای تنک جوگندمی.

نوی وارد شد و در آستانه درهای باز ایستاد _ خدای من، موقعی که داشت پیراهنش را عوض می کرد، حتی یادش رفته بود در را ببندد! _ او سپس به خودش نگاه کرد. پیرزن. می توانی موهایت را شانه کنی یا پیراهنت را عوض کنی، یا پیراهن هفته گذشته یا رشته های بافته شب گذشته را به تن کنی، یا پیراهنی از طلا بپوشی و روی سر طاست گرد مروارید بپاشی. ولی هیچ یک از اینها کوچک ترین تفاوتی را موجب نمی شوند. پیرزن تنها کمی کمتر یا بیشتر زمخت به نظر خواهد رسید.

زیبایی تنها به وقار، عقل و آگاهی از حضور دیگران است.

و حتی آن نیز می رود و آن گاه بدون آنکه شرمی داشته باشی آب از دهان می ریزد.

مرد جوان با صدای نرمی گفت: «صبح بخیر.»

«سلام، نوی»

نه، خدای من، این فقط به خاطر وقار نیست. وقار برود به جهنم. زیرا مرد او را دوست داشت و سنش برایش اهمیتی نداشت _ چرا که او مرده بود، آیا باید وانمود می کرد که فارغ از جنسیت است؟ آیا باید مانند آن مقامات خشکه مقدس حقیقت را نادیده می گرفت؟ حتی شش ماه پیش، پیش از سکته، مردان را وادار می ساخت که به او نگاه کنند و آنها نیز به وی نگاه می کردند، حالا، گرچه هیچ لذتی از این کار نمی برد، ولی بدش نمی آمد.

هنگامی که شش سالش بود و گادو دوست پدر برای صحبت درباره سیاست با پدرش پس از صرف شام می آمد، او گردنبند طلایی رنگی را که مادر از داخل توده آشغال پیدا کرده و برایش به خانه آورده بود، به گردن می کرد. آنقدر کوتاه بود که زیر یقه اش پنهان می شد و کسی نمی توانست آن را ببیند. ولی او این کار را دوست داشت. خودش می دانست که گردنبند به گردنش است. روی پله می نشست و به حرف هایشان گوش می داد. «این هم لایای من!» «شصت و شش سال قبل.»

«چه؟ مغزم کار نمی کند. شب وحشتناکی داشتم.» این حقیقت داشت، او حتی از همیشه هم کمتر خوابیده بود.

«می خواستم بپرسم روزنامه ها را امروز صبح دیده ای.»

سرش را تکان داد.

«از سوینه خوشت آمد؟»

«سوینه» ایالتی در «تو» بود که شب گذشته جدایی خود را از ایالت نویان اعلام کرده بود.

مرد جوان از این ماجرا احساس رضایت می کرد. دندان های سفیدش در چهره ای تیره و هوشیار می درخشیدند.

«بله و قدری نگران.»

«می دانم. ولی این بار دیگر واقعیت است. این سرآغاز پایان حکومت در «تو» است. می دونی.» اونا حتی سعی نکردند سرباز به سوینه بفرستند. فقط باید سربازان را هر چه زودتر به شورش تشویق کنم و اونا اینو می دونن؟»

لایا با او موافقت کرد. خودش هم چنین احساس اطمینانی داشت ولی نمی توانست در شادی اش شریک شود. بعد از یک عمر زندگی با امید به خاطر آنکه چیزی جز امید وجود ندارد، انسان دیگر طعم پیروزی را فراموش می کند. برای آنکه بتوانید طعم پیروزی واقعی را بچشید، اول باید طعم نومیدی واقعی را حس کنید. او زمان درازی بود که با نومیدی وداع کرده بود. اگر پیروزی وجود نداشت، امید که وجود داشت.

«اون نامه ها رو باید امروز بفرستیم؟»

«بسیار خب، کدوم نامه ها؟»

مرد جوان با آرامش گفت: «به مردم شمال.»

«شمال؟»

«پارهو، اوایدون.»

«او در پارهو، اوایدون.»

او در پارهو _ این شهر کثیف در کنار آن رودخانه کثیف _ متولد شده بود تا سن سی و دو سالگی زمانی که آماده به پا کردن انقلاب بود، به پایتخت نیامده بود. گرچه در آن روزها، پیش از آن او و دیگران حسابی به آن بیندیشند، انقلابی خیلی سبز و کودکانه رخ داده بود. اعتصاب برای دستمزدهای بهتر، حق نمایندگی برای زنان، آرا و دستمزدها _ قدرت و پول، به خاطر خدا خب، بالاخره پس از پنجاه سال آدم یک چیزهایی را یاد می گیرد.

ولی بعد باید همه را به فراموشی سپرد.

او گفت: «با اوایدون شروع کن» و روی صندلی راحتی نشست. نوی پشت میز نشست و آماده کار کردن شد. قسمت هایی از نامه ها را که لایا باید پاسخ می داد، برایش خواند سعی کرد توجهش را معطوف بدان سازد، آنقدر که توانست اولین نامه را دیکته کند و بعد یکی پس از دیگری. «یادتان باشد که برادری شما در این مرحله در تهدید … در خطر … در …» آنقدر من و من کرد که نوی پیشنهاد کرد: «خطر پرستش رهبر؟»

«بسیار خب و هیچ چیزی به سرعت نوعدوستی از قدرت طلبی آسیب نمی بیند. نه و هیچ چیزی مانند آن نوعدوستی را به فساد نمی کشاند.

خیر. اوه، توی، تو رو به خدا می دونی چی می خوام بگم، همان حرف های همیشگی، چرا نمی تونن کتاب های منو بخونن!»

نوی با لبخندی بر لب و صدایی ملایم یکی از مضمون های اصلی اودانی را بر زبان آورد: «تماس.»

«بسیار خب، دیگر از اینکه بخوان با من تماس بگیرن خسته شدم. اگر بنویسی من همه نامه ها رو امضا می کنم، ولی نمی تونم امروز صبح رو با این کار خراب کنم.» مرد جوان با چهره ای حاکی از پرسش یا نگرانی به او نگریست. زن با عصبانیت گفت: «کار دیگری هست که باید انجام بدم!»

وقتی که نوی رفت او پشت میز نشست و روزنامه ها را جابه جا کرد، وانمود کرد کاری می کند، زیرا از کلماتی که بر زبان آورده بود هراسان و شگفت زده بود. کار دیگری نداشت که انجام دهد. هیچ گاه کار دیگری نداشت. کارش همین بود، کار مادام العمرش. گردش ها و ملاقات ها و خیابان ها حالا دیگر همگی از او دور بودند، ولی هنوز می توانست بنویسد، کارش همین بود و در هر صورت اگر کار دیگری هم انجام می داد، نوی از آن خبر داشت، برنامه روزانه اش دست او بود و کارها را با دقت تمام به خاطرش می آورد، مثل همین ملاقات با دانشجویان خارجی امروز بعدازظهر. اوه، ولش کن. او جوان ها را دوست داشت و همیشه چیزهایی وجود داشت که از خارجی ها بیاموزد، ولی دیگر از دیدن چهره های جدید خسته شده بود و دیگر از اینکه همواره در معرض دید و نگاه دیگران باشد احساس دلزدگی می کرد. او از آنها می آموخت ولی چیزی نبود که آنها از او بیاموزند، آنها مدت ها بود که تمام آنچه را که قرار بود از او بیاموزند از کتاب هایش، از «جنبش»، یاد گرفته بودند. آنها فقط برای تماشا آمده بودند، گویی که او مثلاً برج بلند «رودارد» یا دره «توله وه» است. یکی پدیده، یکی بنای یادبود. آنها همگی به وی احترام می گذاشتند و از وی تمجید می کردند. با صدای خرخرمانندی می گفت: به اندیشه های خودتان بها دهید! این هرج و مرج گرایی نیست، تنها تاریک اندیشی است. – شما که فکر نمی کنید آزادی و انضباط با یکدیگر ناسازگارند، این طور نیست؟ – حرف هایش را می پذیرفتند، زبان را در دهان از احساس رضایت همچون کودکان می گرداندند، گویی او نوعی مادر همگان بود، نمادی از «رحم پناه دهنده بزرگ». او! او در برابر چشمان هفت هزار تن کارخانه کشتی سازی سیسرو را مین گذاری کرده و چهره به چهره «برگزیده نخست» را به باد ناسزا گرفته بود، سر پلیس ها داد کشیده و به سمت آنها مشت و لگد پرتاب کرده بود و در مقابل مردم بر صفحه برنجین میدان «کاپیتول» تف انداخته بود. تف به همه آنها!… و حالا مادربزرگ همه بود، این بانوی عزیز سالخورده، این بنای یادبود کهنسال گرامی، این بار بیایید و زهدان را پرستش کنید. بچه ها آتش تمام شده، خطری نیست نزدیک تر بیایید.


لاما با صدای بلندی گفت: «نه، من نمیام، من نمیام» او ملتفت نبود که دارد با خودش حرف می زند، چون همواره عادت داشت با خودش حرف بزند. تاویری وقتی که در اتاق قدم می زد، زیر لب می گفت: «مخاطبین نامرئی لایا.» لایا خطاب به حضار نامرئی گفت: «شما لازم نیست بیایید، خودم میام آنجا» بالاخره تصمیم گرفت کاری بکند. باید بیرون می رفت، می رفت به خیابان.

نومید ساختن دانشجویان خارجی به صلاح نبود. این کاری غیر معمول و تا حدی مربوط به سن بالا بود. کاری درخور اودانی ها نبود. تف به همه شان. اگر تمام عمرت برای آزادی جنگیدی ولی در پایان کار برخوردار از هیچ آزادی ای نیستی. چه کاری بهتر است بکنی؟ رفت بیرون که قدم بزند.

«هرج و مرج طلب کیست؟ کسی که انتخاب می کند و مسئولیت آن را نیز می پذیرد.»

هنگام پایین رفتن از پله ها با اخم و ترشرویی تصمیم گرفت بماند و دانشجویان خارجی را ببیند. ولی بعد خواهد رفت. دانشجویان بسیار کم سن و سالی بودند و خیلی جدی: موجوداتی با چشمان خرگوش مانند، ژولیده و در عین حال دلربا از نیمکره غربی، بن بیلی و پادشاهی ماند، دختران با شلوار هایی به رنگ سفید، پسران با دامن های بلند، شبیه لباس رزم مردمان باستان. آنها از امید هایشان می گفتند. یکی از دختران با لحنی آرزومند و لبخند بر لب گفت: «مادر ماند خیلی از انقلاب دوریم در حالی که ممکن است کاملاً نزدیک ما باشد.» با انگشتان باریک و تیره رنگ خویش به جمعیت اشاره کرد: «دایره زندگی!» آمی و اوی با مهمان نوازی خاص اهالی «خانه» با شراب سفید و نان قهوه ای از حاضرین پذیرایی می کرد ولی میهمانان همگی در حالی که هنوز نیم ساعت هم از شروع جلسه نگذشته بود، یکی یکی بلند شدند و مودبانه مجلس را ترک کردند. لایا گفت: «نه، نه، نه بمانید، با اوی و آمی حرف بزنید. موضوع فقط اینه که از نشستن زیاد خشکم زده و باید جامو عوض کنم از دیدن شما خیلی خوشحال شدم، خواهران و برادران کوچک من، میشه هر چه زودتر برگردید تا شما رو ببینم؟» لایا حقیقتاً احساس خستگی می کرد، ولی رفتن به بالا و خواب کوتاهی کردن یک شکست و ناکامی محسوب می شد. خواسته بود که آنها بروند. خودش هم می رفت. از کی تنها بود؟ از زمستان! پیش از سکته. بی خود نبود که داشت مریض می شد. این نوعی مجازات زندان بود. بیرون در خیابان اینجا محل زندگی اش بود.

به آرامی از در کناری خانه خارج و با عبور از قطعه زمین سبزی کاری شده وارد خیابان شد. در نوار باریکی از محوطه کثیف و بدبوی شهر به زیبایی باغچه ای ساخته شده بود که در آن لوبیا و گندم کاشته می شد، ولی زراعت در چشم لایا جلوه ای نداشت. البته این کاملاً روشن بود که جوامع هرج و مرج طلب حتی در دوران گذار، باید برای رسیدن به خودکفایی مطلوب کار و تلاش کنند، ولی اینکه چگونه می توان این کار را در محیط آشغال و کثافت و درمیان گیاهان انبوه به ثمر رساند، ربطی به او نداشت. برای این کار کشاورزان و زمین شناسان هستند.

کار او مربوط می شد به خیابان ها، خیابان های سنگی پرسروصدا و نفرت انگیز که او در آنها نشو و نما پیدا کرده تمام عمرش را -منهای پانزده سالی که در زندان بود- گذرانده بود.

با رغبت تمام به نمای «خانه» نگاه کرد. این که به عنوان بانک ساخته شده بود، نوعی احساس رضایت از ساکنین آن را در وی زنده می کرد. آن بسته های غذایشان را در زیر گنبد های ضد بمب مخصوص نگه داری پول نگه می داشتند و شراب سیب شان را در بشکه هایی در صندوق های ایمن عمل می آوردند. برروی ستون هایی که با دقت و وسواس تمام ساخته شده بودند، کلمات زیر را رو به خیابان کنده بودند: «انجمن بانکداری سرمایه گذاران ملی و تولیدکنندگان غله» جنبش وابسته به نام های مشهور نبود. آنها پرچمی نداشتند. شعار ها هر کجا که لازم بود پیدایشان می شد و بعد فراموش می شدند. همیشه «دایره زندگی» وجود داشت که برروی دیوار ها و سنگفرش ها می کشیدند؛ جایی که مقامات بتوانند آنها را ببینند ولی وقتی که حرف از نام ها به میان می آمد، بی تفاوت می شدند، یادشان می رفت که به چه نامی خوانده می شدند، بیم از آن داشتند که خود را اسیر نام خاصی کنند، ولی از این که هویتی نداشته باشند بیمی به خود راه نمی دادند. چنین بود که این مشهور ترین و یکی از قدیمی ترین «خانه های» تعاونی هیچ اسمی جز «بانک» بر خود نداشت.

ساختمان مشرف به خیابان پهن و ساکتی بود که تنها یک چهارراه با خیابان «تمه با» فاصله داشت. بازار آزادی که زمانی مرکز بازار سیاه برای داروهای روان گردان و اثرگذار بر جنین بود، ولی اکنون تنها می توان سبزیجات یا لباس های دست دوم آنجا پیدا کرد. این طرف و آن طرف شاهد صحنه های رقت باری بود. آن تحرک و جنبش اندوهبارش از بین رفته و اکنون تنها الکلی های نیمه فلج، معتادان، افلیج ها، دوره گردها، تن فروشان دست پنجم، بنگاه های معاملات املاک، سرداب های قمار، رمال ها، مجسمه ساز ها و مسافر خانه های ارزان قیمت باقی مانده بود. لایا درست مانند آبی که به سطح مطلوب خود برسد به سمت «تمه با» پیچید.

او هیچ گاه از شهر بیمی به خود راه نمی داد یا از آن متنفر نبود. این کشورش بود. اگر انقلاب برقرار می شد دیگر خبری از خرابه آبادی هایی مثل این نبود. ولی نکبت هنوز وجود داشت. بدبختی، زباله و بی رحمی همیشه وجود داشت. او هرگز وانمود نمی کرد که می خواهد کل شرایط انسانی را دگرگون سازد همچون مادری که نکبت را از فرزندانش دور می سازد، تا آنها به خود صدمه نزنند. همه چیز به جز این یکی تا جایی که انسان ها آزادی و حق انتخاب دارند، اگر خواستند تا خرخره مشروب بنوشند یا در مجاری فاضلاب بخوابند، مربوط به خودشان است. همان طور که کاری به تجارت این منبع سود و وسیله قدرت انسان ها نیز نخواهیم داشت. او پیش از آن که چیزی بداند تمام اینها را حس کرده بود. پیش از آن که نخستین رساله اش را بنویسد، پیش از آنکه پارئو را از خود برجای گذارد، پیش از آن که معنای «سرمایه» را بفهمد، پیش از آن که کمی از خیابان ریور دور شود، جایی که به اتفاق شش ساله های دیگر با پاهای کثیف روی سنگفرش تیله بازی می کرد. او می دانست این که او و بچه های دیگر و پدر و مادر خودش و والدینش و مستان و تن فروشان و تمام اهالی خیابان «ریور» باعث و بانی چیزی بود، که بنیاد- واقعیت _ و سرچشمه بود.

اما آیا شما تمدن را در گل مدفون نمی کنید؟ این جمله ای بود که بعد ها از زبان مرد مان محترم که از حوادث تکان خورده بودند، بیرون آمد و او سال ها تلاش کرده بود که به آنها بفهماند که اگر تنها گل در اختیار داشتید، اگر خدا بودید با آن انسان ها را می سرشتید و اگر انسان بودید خانه هایی می ساختید تا انسان ها در آن زندگی کنند. اما اگر کسی فکر می کرد از گل بهتر است، مسلماً این سخنان را درک نمی کرد حالا دیگر آب به سطح دلخواهش رسیده بود گل به سراغ گل رفته بود. لایا در آن خیابان بدبو و پرسروصدا رفت و آمد می کرد و تمام آن ضعف و فتور زشت دوران پیری اش با او بود. تن فروشان خواب آلود با آن مو های براق و ژولیده، زن یک چشمی که با خستگی مشتریان را برای خریدن سبزی هایش فرا می خواند، مگس هایی که بر صورت گدای تا حدی بذله گو سیلی می زدند اینها زنان هموطنش بودند. شبیه خودش بودند، همگی غمگین، نفرت انگیز، پست، رقت انگیز و زشت و زننده. آنها خواهرانش، مردم خودش بودند.

حالش زیاد خوب نبود. خیلی وقت بود که اینقدر دور نشده بود. چهار پنج چهارراه، تنهای تنها در میان سر و صدا و هل دادن ها و گرمای سوزان تابستان خیابان ها. دوست داشت به پارک «کولی» برود، آن چمن سه گوش و تنگ انتهای خیابان «تمه با» و آنجا بنشیند، ببیند نشستن اش در آنجا در دوران پیری چگونه است. ولی خیلی دور بود. اگر همین حالا برنمی گشت ممکن بود یکی از آن حملات سرگیجه به وی دست دهد، آن گاه از این وحشت داشت که بیفتد، بیفتد و همان جا دراز بکشد و شاهد مردمی باشد که آمده بودند پیر زنی را در حین حمله تشنجی به چشم ببینند. برگشت و با ابروان گره افتاده از تلاش و بیزاری از خویشتن راهی منزلش شد. احساس می کرد صورتش گل افتاده و حسی مواج تا گوش هایش بالا می آمد و سپس ناپدید می شد. کمی زیاده روی کردم، حقیقتاً از اینکه زانوانش تاب تحمل اش را نداشته و تا شوند وحشت داشت. پله ای در پایین در ورودی یکی از خانه ها در سایه دید، به سمت آن رفت و با احتیاط خود را بر رویش انداخت، نشست و آهی کشید.

در آن نزدیکی میوه فروشی را دید که پشت میوه های غبار آلوده و پژمرده اش ساکت و بی صدا نشسته بود. مردم از کنارش می گذشتند. کسی از او خرید نمی کرد کسی به او نگاه هم نمی کرد. اودو، این اودو که بود؟ انقلابی مشهور. نویسنده کتاب های «جامعه»، «قیاس» و غیره و غیره. او خودش که بود؟ پیرزنی با مو های خاکستری و صورتی گلگون که برروی پلکان ورودی یکی از این خرابه ها نشسته است. همه اینها را زیر لب به خود می گفت.

این درست است. واقعاً این اوست؟ قطعاً این همان چیزی است که هر رهگذری به چشم می بیند. ولی این او بود، خودش کمی بیشتر از یک انقلابی مشهور و غیره… همین طور است؟ خیر. ولی پس او که بود؟

کسی که تاویری را دوست داشت.

بله. این حقیقت است، ولی کافی نیست. موضوع گذشته با او زمان درازی است که مرده.

لایا زیر لب خطاب به حضار نامرئی گفت: «من کی ام؟» و آنها پاسخش را می دانستند و یک صدا به او پاسخ دادند. او دختربچه ای با زانوان کثیف بود که بر روی پلکان ورودی منزلی نشسته و از لابه لای غبار طلایی و کثیف خیابان ریور در گرمای اواخر تابستان به جایی خیره شده، دختر بچه شش ساله، دختر شانزده ساله، دختری وحشی، خشمگین و رویایی، بدون احساس و عاطفه. کسی که هرگز نمی توان به درونش راه یافت. در واقع او کارگر و متفکر خستگی ناپذیری بود، ولی لخته ای خون در یکی از ورید های مغزی آن زن را از وی جدا ساخت. در واقع او در اواسط زندگی اش عاشق و شناگر بود ولی تاویری که اکنون مرده آن زن را از وی گرفت. در واقع دیگر چیزی جز پایه هایش برایش باقی نمانده بود. او به خانه آمده بود، ولی هرگز آنجا را ترک نکرده بود. «سفر حقیقی، بازگشت است.» غبار و گل و پلکان ورودی خانه ای در خرابه آبادها و آن سو، در آن انتهای خیابان دشتی پر از علف های خشک که با نزدیک شدن شب در باد می جنبیدند.

«لایا! آنجا چه می کنی؟ حالت خوبه؟»

یکی از ساکنین «خانه» البته زنی، قدری قدیمی و همیشه در حال حرف زدن. لایا، اگر چه سال ها بود که او را می شناخت، نتوانست نامش را به خاطر آورد. اجازه داد که او را به خانه اش ببرد و در تمام این فاصله بی وقفه صحبت می کرد. اتاق عمومی سرد و بزرگی بود (پیش از این کارمندان در پشت پیشخوان های بسیار تمیز و براق این اتاق تحت حمایت نگهبانان مسلح پول ها را می شمردند)، لایا روی یک صندلی نشست. هنوز نمی توانست از پله ها بالا برود، اگرچه دوست داشت تنها باشد. زن همچنان حرف می زد و افراد دیگری هیجان زده وارد شدند. به نظر می رسید که نمایش در راه است. رویداد ها در تو آنچنان به سرعت در جریان بودند که احساسات به سرعت آتشین می شد و هر چه زودتر باید کاری می کرد. پس فردا، نه فردا، قرار بود راهپیمایی بزرگی، از شهر قدیمی تا میدان «کاپیتول» از مسیر قدیمی برگزار شود. مرد جوانی با هیجان و خنده بر لب به لایا نگریست: «یک شورش نه ماهه دیگر.» او در زمان شورش نه ماهه اصلاً متولد نشده بود و همه چیز برایش در حکم قصه و تاریخ بود.

لایا به تندی گفت: «فردا؟ فردا که من اینجا نیستم.» کسی که مخاطب وی بود لبخند زد، یکی دیگر خندید، ولی آمای با نگاهی متحیر نظری به او انداخت. آنها به صحبت کردن و داد کشیدن ادامه دادند. انقلاب. واقعاً چه چیزی موجب شد که آن حرف را بزند؟ عجب حرفی آن هم در شب قبل از انقلاب، حتی اگر درست باشد.

او در انتظار فرصت بود که برخیزد با تمام ناهنجاری هایش، بدون آنکه کسی متوجه شود از لابه لای مردمی که سرگرم برنامه ها و هیجانات خویش بودند، بگریزد. خود را به تالار رساند، به پله ها و یکی یکی از آنها بالا رفت. «اعتصاب عمومی» یک صدا، دو صدا، ده صدا از اتاق پایینی در پشت سرش این کلمات را ادا می کردند. لایا زیر لب زمزمه کرد «اعتصاب عمومی» و یک لحظه خود را روی زمین رها کرد. آنجا در بالای سرش روبه رویش چه چیزی انتظارش را می کشید؟ دنیای خصوصی سکته. قدری هم دلچسب بود. مثل بچه های کوچک پله ها را یک به یک هربار دو پا برروی یک پله پشت سر گذاشت. سرگیجه داشت، ولی دیگر از این که بیفتد وحشتی نداشت. آن جلو، آنجا، گل های خشک سفیدرنگ سر خم می کردند و در دشت های باز غروب زمزمه می کردند. هفتاد و دو سال داشت ولی هیچ گاه این فرصت را نیافته بود که بفهمد چه می گوید.


اگر خواننده جدید سایت «یک پزشک»  هستید!
شما در حال خواندن سایت یک پزشک (یک پزشک دات کام) به نشانی اینترنتی www.1pezeshk.com هستید. سایتی با 18 سال سابقه که برخلاف اسمش سرشار از مطالب متنوع است!
ما را رها نکنید. بسیار ممنون می‌شویم اگر:
- سایت یک پزشک رو در مرورگر خود بوک‌مارک کنید.
-مشترک فید یا RSS یک پزشک شوید.
- شبکه‌های اجتماعی ما را دنبال کنید: صفحه تلگرام - صفحه اینستاگرام ما
- برای سفارش تبلیغات ایمیل alirezamajidi در جی میل یا تلگرام تماس بگیرید.
و دیگر مطالب ما را بخوانید. مثلا:

خرابی چون‌ که از حد بگذرد آباد می‌گردد! – گالری عکس‌های قبل و بعد این مکان‌های زشت یا مخروبه

تماشای مراحل ساخت هنرهای دستی یا دکوراسیون داخلی و خارجی منزل برای بسیاری جالب و لذت‌بخش است. حتی اگر فعلا یارای تجمل باز اقتصادی خرید و بهسازی و نوسازی منزل نداشته باشند یا عملا در کار هنری نباشند.دست‌کم ایده‌ای در ذهنشان می‌ماند که از…

گالری عکس: طراحی‌های داخلی و خارجی افتضاح و عجیب که با کمی قدرت شبیه‌سازی مغزی رخ نمی‌دادند!

چیزی که من اسمش را می‌گذارم شبیه‌سازی مغزی واقعا چیز لازمی در زندگی و کار است. یعنی اینکه بتوانید قبل از جابجایی و ساختن اجسام در ذهن تجسمش کنید و بعد حین کاربری‌های مختلف تصورش کنید و پیش‌بینی کنید که کجای کار می‌لنگد.فکر کنم از زمان…

چند بار می توانید یک تکه کاغذ را از وسط تا کنید؟

به راحتی می‌توان یک تکه کاغذ را یک، دو بار یا حتی سه یا چهار بار از وسط تا کرد. اما بیشترین تعداد دفعاتی که یک تکه کاغذ را می‌توان از وسط تا کرد چقدر است؟بر اساس یک ادعای رایج، یک ورق کاغذ را نمی‌توان بیش از هفت بار از وسط تا کرد. اما…

هوش مصنوعی نشان می‌دهد که سلبریتی‌ها در دهه‌های بعد چگونه به نظر می‌رسند

یک عکاس از هوش مصنوعی برای ایجاد مجموعه‌ای از پرتره‌ها استفاده کرده که نشان می‌دهند برخی از سلبریتی‌ها ممکن است چند دهه آینده چه چهره‌ای پیدا کنند. عکاس و وکیل ترکیه‌ای به نام Alper Yesiltas این پروژه رو انجام داده. او به دلیل کارهای…

اولم، یکی از عجیب‌ترین جانداران روی زمین – شبیه جنین نارس یا موجودات سری فیلم‌های بیگانگان

جانداری به نام Proteus anguinus که همچنین به عنوان اولم olm شناخته می‌شود، گونه‌ای سمندر است که بومی آب‌های زیرزمینی آلپ در جنوب شرقی اروپا است. این جاندار از معدود مهره‌داران غارنشین است و به دلیل شکل سر و دست‌ها  رنگ سفید مایل به صورتی و…

طراحی‌ها و معماری‌های نبوغ‌آمیز و عالی که باید تحسین‌شان کرد

همان طور که در برخی پست‌های قبلی از طراحی‌ها و معماری بد گفتیم (در اینجا و اینجا برای مثال) سوی مخالف آنها هم وحود دارد. یعنی طراح یا معماری صنعتی به کاربرد و جنبه زیباشناختی اماکن و اشیا دقیقا فکر کرده و چیزی دلخواه و هماهنگ با محیط پدید…
آگهی متنی در همه صفحات
دکتر فارمو / کلینیک زیبایی دکتر محمد خادمی /جراح تیروئید / پزشکا /تعمیر فن کویل / سریال ایرانی کول دانلود / مجتمع فنی تهران / دانلود فیلم دوبله فارسی /خرید دوچرخه برقی /خرید دستگاه تصفیه آب /موتور فن کویل / شیشه اتومبیل / نرم افزار حسابداری / خرید سیلوسایبین / هوش مصنوعی / مقاله بازار / شیشه اتومبیل / قیمت ایمپلنت دندان با بیمه /سپتیک تانک /بهترین دکتر لیپوماتیک در تهران /بهترین جراح بینی در تهران / آموزش تزریق ژل و بوتاکس / دوره های زیبایی برای مامایی / آموزش مزوتراپی، PRP و PRF /کاشت مو /قیمت روکش دندان /خدمات پرداخت ارزی نوین پرداخت / درمان طب / تجهیزات پزشکی / دانلود آهنگ /داروخانه اینترنتی آرتان /اشتراك دايت /فروشگاه لوازم بهداشتی /داروخانه تینا /لیفت صورت در تهران /فروش‌ دوربین مداربسته هایک ویژن /سرور مجازی ایران /مرکز خدمات پزشکی و پرستاری در منزل درمان نو / ثبت برند /حمل بار دریایی از چین /سایت نوید /پزشک زنان سعادت آباد /کلاه کاسکت / لمینت متحرک دندان /فروشگاه اینترنتی زنبیل /ساعت تبلیغاتی /تجهیزات پزشکی /چاپ لیوان /خرید از آمازون /بهترین سریال های ایرانی /کاشت مو /قیمت ساک پارچه ای /دانلود نرم افزار /

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.