داستان علمی – تخیلی فرود بر کره مریخ – جفری آ.لندیس

0

ترجمه: زهرا عباسپور تمیجانی

درباره جفری ای لندیس

جفری ای لندیس در انتهای دهه ۱۹۸۰ به عنوان دانشمند _ نویسنده در حوزه داستان های علمی ظهور کرد. او لیسانسش را از MIT و دکترایش را در فیزیک جامدات از دانشگاه براون دریافت کرده است و سازمان هوافضای آمریکا در زمینه ماموریت های مریخ، انرژی خورشیدی و مفاهیم پیشرفته رانش میان ستاره ای به تحقیق مشغول است. او تا به حال بیش از ۷۰ داستان کوتاه علمی – تخیلی نوشته و صاحب دو کتاب در این زمینه است. آثار او آمیزه ای از علوم و تکنولوژی پیشرفته و عواطف عمیق انسانی است. او در سال ۲۰۰۳ برای اولین داستان کوتاهش «افتادن بر روی مریخ» جایزه هوگو گرفت.


تاریخ لزوماً آن چیزی نیست که ما دوست داریم باشد…

اهالی سیاره مریخ، ادبیاتی ندارند. مستعمره نشین مریخ، سخاوتمند نبوده و تبعیدیان فرصتی برای نوشتن نداشته اند. اما آنها هنوز داستان هایی دارند، داستان هایی که برای کودکان خردسال شان بازمی گویند، کودکانی که کوچکتر از آن هستند که درک درستی داشته باشند، داستان هایی که این کودکان نیز آن را برای فرزندان خویش نقل می کنند. اینها افسانه های مریخیان هستند.

هیچ یک از این داستان ها، قصه عشق نیست

در آن روزها، مردمان از آسمان فرود می آمدند. آنها از آسمان آجری رنگ با سفینه هایی می آمدند که به زحمت قابل استفاده بودند. این صدف های نازک آلومینیومی انباشته از بشریت بدبو بودند که نیمی از آن را مردگان و نیمی دیگر را زندگانی تشکیل می دادند که دست کمی از مردگان نداشتند.

فرود آمدن، کاری دشوار بود و بسیاری از سفینه ها در حین فرود تکه تکه شده و بدن ها را به همراه هوای گرانبها به فضای مریخ می پراکندند که به سختی چیزی بیش از خلأ بود. و با این وجود، سفینه ها یکی از پس دیگری می آمدند.

فضولات انسانی بی محابا به میان فضا پرتاب شده و بر بیابان های مریخ که مملو از دهانه های آتشفشانی بودند، فرود می آمدند.

در میانه قرن بیست ویکم، آخرین حکومت های روی زمین، مجازات مرگ را از میان برداشتند اما دریافتند که هنوز موفق به از میان برداشتن قتل و تجاوز و تروریسم نشده اند. برخی جانیان، شرورتر از آن پنداشته می شدند که اصلاح پذیر باشند. اینها از دست رفته بودند، تبهکارتر و خشن تر از آن بودند که هرگز به جامعه بازگردانده شوند. برای حکومت های روی زمین، فرستادن آنها به دنیای دیگر و رها کردن آنها به حال خود تا خودشان راه بقا را بیابند، راه حل ایده آلی بود. و اگر آنها نمی توانستند رمز بقا را پیدا کنند، این گناه ایشان بود و نه قضات و هیات های منصفه روی زمین.

قراردادهای مربوط به ساخت سفینه ها برای حمل زندانیان، به موسساتی واگذار می شد که کمترین قیمت را پیشنهاد می کردند. اگر به زندانیان سخت می گذشت و جیره آب و غذایشان به اندازه ای نبود که برای هر نفر در نظر گرفته شده بود، یا اگر ضروریات زندگی از حداقل کیفیت پیش بینی شده برخوردار نبودند، چه می شد کرد؟ و چه کسی می توانست در این مورد چیزی بگوید؟ سفر، یک طرفه بود و حتی سفینه های خالی دیگر به زمین بازنمی گشتند. لزومی نداشت که مقاوم تر از حداقل مورد نیازی که از هم پاشیدن آنها را در زمان پرتاب مانع می شد ساخته شوند. و اگر برخی از آنها پس از پرتاب از هم می گسستند، چه کسی برای مردگان سوگواری می کرد؟

در هر صورت، زندانیان دیگر هرگز به جامعه بازنمی گشتند.

پدربزرگ بزرگ «جیرد»، که ما از او صحبت می کنیم، در پنجمین موج تبعیدیان بود. سنت خانوادگی می گوید که «جیرد» یک دگراندیش بود و بدین دلیل به سفینه فرستاده شده بود که در دفاع از بینوایان زیادی گستاخانه صحبت می کرد.

البته حکومت های روی زمین مدعی بودند که ناراضیان سیاسی هرگز به مریخ فرستاده نمی شوند. اصلاح ناپذیرها، بدترین جانیان، کسانی که آن چنان توبه ناپذیر بودند که هرگز اجازه بازگشت به جامعه انسانی را نمی یافتند؛ این آن چیزی بود که زندان های زمین به مریخ می فرستادند و نه زندانیان سیاسی. اما دولت های روی زمین خیلی وقت است که در دروغگویی مهارت یافته اند. البته قاتلینی بودند که به مریخ فرستاده می شدند، اما در میان آنها، تبعیدیانی هم بودند که تنها گناهشان این بود که جرات یافته بودند افکار خطرناکشان را با صدای بلند بیان کنند.

اما سنت خانوادگی نیز دروغ می گوید. بله، مردان بی گناهی بودند که به تبعید فرستاده می شدند، اما پدربزرگ بزرگ من از آنها نبود. زمان مرزها را در هم ریخته و هیچ کس به درستی از جزئیات خبر ندارد. اما او یکی از بازماندگان بود؛ مردی استخوانی و نحیف، مقاوم همچون زه کشیده و ناقلا چون مار.

مادربزرگ بزرگ من «کایلا» یکی از اولین ساکنین مریخ بود، یکی از کارکنان مرکز علمی «شالباتانا»، یک ایستگاه بین المللی که مدت ها پیش از اینکه کسی به فکر تخلیه جنایتکاران در مریخ بیفتد در آنجا مستقر شده بود. زمانی که دستور رسید که پایگاه علمی می بایست تعطیل شده و خدمه آن باید مریخ را ترک کنند، وی ماندن را انتخاب کرد. او به ساکنین زمین و سیاستمداران اعلام کرد که دانش برایش مهم تر است. او در حال مطالعه دیرینه شناسی آب وهوای مریخ بود و سعی داشت بفهمد که این سیاره چگونه سرد و خشک گشته و چگونه دوره های گرما و سرما در مریخ به موج های طولانی و کند تبدیل شده اند. به گفته وی درک این موضوع برای زمینیان حیاتی بود.

مادربزرگ بزرگ، «کایلا» بدین دلیل که یکی از هفده نفری بود که در ایستگاه «شالباتانا» در مریخ مانده بودند، در روزگار خود اندک شهرتی به هم زده بود. این شهرت، احتمالاً به حال بعضی ها مفید بوده است.

برنامه های رادیویی آنها، همچنانی که مردمان از آسمان فرود می آمدند، دولت های روی زمین را وادار می کرد که وعده های خود را به یاد بیاورند. با تبعیدی مریخ، لااقل آن طور که ادعا می کردند، نباید همچون محکوم به مرگ رفتار می شد. ممکن بود که برخواسته های پناهندگان به آسانی برچسب دروغ و هوچی گری بزنند، اما «شالباتانا» دارای رادیو بود و گزارش های روشن و دقیق آن از وضعیت پناهجویان، انعکاس هایی داشت.

در چند سال اول تجهیزات از زمین فرستاده می شدند که اکثر آنها از سوی سازمان های داوطلب مانند عفو بین الملل و خواهران مقدس سنت پاول بودند، اما این کافی نبود. پس از دو موج اول، دانشمندانی که بر روی مریخ مانده بودند، دریافتند که دیگر نمی توانند به انجام کار علمی امید داشته باشند. آنها به بهترین وجهی که می توانستند زندانیان را گرامی می داشتند، آنها را در مسابقه مرگبار با زمان برای ساختن سرپناه و کاشتن گیاهانی که برای تصفیه هوا برای ادامه حیات لازم بودند، یاری می کردند.

مریخ یک بیابان است، صخره ای خشک و بی آب و علف در فضا.

در فرستادن تبهکاران به مریخ به جای روانه کردن آنها به سوی مرگ، هیچ ترحمی نبود. آنها می توانستند بیاموزند که به سرعت بمیرند. بیشتر آنها می مردند. تعداد کمی می آموختند: می آموختند که آب اعماق پوسته سیاره را الکترولیز کنند تا به اکسیژن برسند، می آموختند که مواد خام را تصفیه کنند تا از آنها ابزارهایی برای ایجاد کوره هایی بسازند که آلیاژها را احیا می کردند؛ آلیاژهایی که در ساختمان ماشین هایی به کار می رفتند که امکان زنده ماندن ایشان را فراهم می کردند. اما سریع تر از آنی که می توانستند ماشین هایی بسازند که زنده ماندنشان را تضمین کنند، امواج نومید کننده زندانیان در حال مرگ بود که از راه می رسید، مردمان خشمگین تر و مهاجم تری که می پنداشتند چیزی برای از دست دادن ندارند.

ششمین موج بود که پایگاه را متلاشی کرد. این کار یک حماقت و خودکشی بود، اما مردان، شریر، آزرده و در حال مرگ بودند. یک نسل بعد، آنها خود را پناهندگان سیاسی نام نهادند، اما تردید چندانی وجود ندارد، چرا که اکثر آنها را تبهکاران و دزدان و آدمکشان تشکیل می دادند. با موج ششم رهبری آمد، مردی که خود را «دینگو» می نامید. بر روی زمین، او یک صد نفر از ساکنین یک مجتمع آپارتمانی را به رگبار مسلسل بسته بود؛ چرا که در دادن باج سبیل او تاخیر کرده بودند.

در سفینه «دینگو» هفت زندانی را با دست های خالی کشته بود تا نشان دهد که رهبر او است.

رهبر او بود، زندانیان درون سفینه از روی ترس یا احترام یا خشم از او اطاعت می کردند و پس از اینکه بر روی مریخ فرود آمدند، وی آنها را آزار می داد، کتک می زد و وادار می کرد که ارتشی خشمگین تشکیل دهند. «دینگو» به آنها می گفت که بر روی مریخ رها شده اند تا به آرامی بمیرند. آنها فقط در صورتی می توانستند زنده بمانند که خشونت و قساوت کره زمین را در خود داشته باشند. او آنها را وادار به پانصد کیلومتر راهپیمایی بر روی سطح شنی و بی آب وعلف قرارگاه «شالباتانا» می کرد.

قرارگاه حتی قبل از اینکه ساکنین دریابند که مورد هجوم واقع شده است، تسخیر شد. دانشمندانی که آنجا را ترک نکرده بودند، با پاره فلزهای به جای مانده از تخریب، مورد ضرب وشتم قرار گرفتند. چشم هایشان را بستند و آنها را به گروگان گرفتند. در همین حال گروگانگیران شروع به ارسال پیام رادیویی به زمین و طرح خواسته هایشان کردند. زمانی که تقاضایشان بدون پاسخ ماند، لباس از تن گروگان ها درآورده و آنها را لخت بر روی ماسه های بیرون رها کردند تا بمیرند. اراذل و اوباشی که موج ششم را تشکیل می دادند، قرارگاه را، نماد تمدنی که ایشان را یک صد میلیون مایل دورتر فرستاده بود تا بمیرند، تکه تکه کردند. زنانی که در قرارگاه مانده بودند مورد تجاوز قرار گرفتند و سپس مهاجمین این شانس را به آنها دادند که برای زندگی شان التماس کنند.

مردان موج چهارم و پنجم به یکدیگر پیوسته بودند. آنها تا حد زیادی با یکدیگر بیگانه بودند، بسیاری از ایشان هرگز صورت های یکدیگر را به جز از پشت نقاب منعکس کننده نور کلاه ایمنی به لباسشان، ندیده بودند. اما به تدریج آموخته بودند که تنها راه بقا، همکاری و همیاری است. آنها آموخته بودند که در زیر شن ها، تونلی حفر کنند و زمانی که رادیوهای دست سازشان آنها را از حمله به پناهگاه و چپاول آن باخبر کردند، به آهستگی در تونل ها خزیدند، نگاه کردند و منتظر ماندند. پس از اینکه مهاجمین که تمامی چیزهایی را که ارزشمند به نظر می رسید غارت کرده بودند، قرارگاه را ترک نمودند، موج پنجم که در زیر شن ها پنهان شده بود، به بیرون هجوم آورده و آنها را غافلگیر کرد. هیچ یک از مهاجمین زنده نماند، «دینگو» به بیابان گریخت و این «جیرد وارگاس»، پدربزرگ بزرگ من بود که او را دید، به زمین زد و کشت.

و سپس آنها به قرارگاه «شالباتانا» رفتند تا ببینند که آیا می توانند کسی را نجات دهند یا نه.

پدربزرگ بزرگ، او (مادربزرگ) را در میان تکه پاره ها پیدا کرد و دستمال را از روی چشمانش باز نمود. او به پدربزرگ نگریست، چشمانش قادر نبودند که به نور خیره شوند و چنین خیال کرد که او یکی از همان گروهی است که به وی تجاوز نموده و قرارگاه را تخریب کرده است. او به هیچ طریقی نمی توانست بداند درحالی که پدربزرگ بزرگ و سایرین در جست وجوی بازماندگان هستند، بقیه اعضای گروه عاجزانه در تلاشند تا دستگاه های مولد اکسیژن را سرپا نگاه دارند. همان طور که هوای نشت کرده از دستگاه، در گوش هایش جیغ می زد، به بالا، به پدربزرگ نگریست و پلک زد، خون از بینی، گوش ها و مقعدش جاری بود. او گفت: «پیش از اینکه بمیرم، شما باید بدانید. اکسیژن در خاک است. با حرارت دادن، آن را آزاد کنید.»

پدربزرگ بزرگ پرسید: «چی؟» این چیزی نبود که او انتظار داشت از زنی در حال خونریزی بشنود که به دلیل کمبود اکسیژن در شرف مرگ است. زن درحالی که برای نفس کشیدن تقلا می کرد، گفت: «اکسیژن! اکسیژن! گلخانه ها از بین رفته اند. ممکن است برخی از جوانه ها باقی مانده باشند، اما شما وقت زیادی ندارید. شما همین حالا نیاز به اکسیژن دارید. باید راهی پیدا کنید که همین الان خاک را حرارت دهید. یک کوره خورشیدی بسازید. سپس می توانید با حرارت دادن خاک، اکسیژن تولید کنید.»

این را گفت و بیهوش شد. پدربزرگ بزرگ او را مانند یک کیسه شن به سوی یکی از دستگاه های وصله پینه شده کشانید و فریاد زد: «من یکی را پیدا کردم! من یکی را پیدا کردم که هنوز زنده است.» در ماه های بعدی «جیرد» از او که فریاد می کشید و ناسزا می گفت، مراقبت کرد و سلامتی اش را به وی بازگردانید و در تمام دوران بارداری در کنارش ماند. ازدواج آنها از اولین مواردی بود که در مریخ اتفاق می افتاد، برای اینکه اگر چه برخی از زنان جنایات چنان وحشتناکی مرتکب شده بودند که به تبعید به مریخ محکوم شوند، اما تعداد مردان همچنان به نسبت ده به یک بر زنان می چربید.

در میان آنها، قاتل و دانشمند، تمدنی ساختند. و سفینه ها همچنان از زمین می آمدند و هر یک از قبلی بدتر ساخته شده بود و تعداد مردگان آن بر زندگان می چربید. اما این خودش شانسی بود، چرا که اکثر زندگان می مردند، حال آنکه مردگان، صرف نظر از اینکه چقدر تحلیل رفته بودند، حاوی محتوای ارزشمند مواد آلی بودند که می توانست یک متر مربع دیگر از شن های مریخ را به خاک گلخانه ای تبدیل کند. هر جسد، یک بازمانده را نجات می داد.

هزاران نفر از گرسنگی مفرط و خفگی مردند، هزاران نفر دیگر به قتل رسیدند، تا هوایی که تنفس می کردند به وسیله دیگران مورد استفاده قرار بگیرد. پناهندگان آموختند. آنها تحت رهبری پدربزرگ بزرگ و مادربزرگ بزرگ من آموختند که هر سفینه ای را که به مریخ می آید، حتی قبل از اینکه چتر نجات هایش باز شوند، تکه تکه کنند. مسافرینش هم اگر نمی توانستند خلأ را تنفس کنند (و هوای رقیق مریخ هرگز چیزی بیشتر از یک خلاء مملو از غبار نبود) همان بهتر که تقلا کنند و جان بکنند.

تنها پوست کلفت ترین ها زنده می ماندند. اینها ریزجثه ترین ها و کم اهمیت ترین ها بودند، موجوداتی چون موش های صحرایی که شرورتر و سخت جان تر از آن بودند که بتوان آنها را کشت. پیش از اینکه دولت های روی زمین بیاموزند که تراشه های اصلاح کننده رفتار ارزان تر از فرستادن زندانیان به مریخ تمام می شود، ربع میلیون زندانی به آنجا فرستاده شده بودند. از این رو نهایت تلاش خود را به کار گرفتند تا آنچه را که انجام شده بود، به فراموشی بسپارند.

پدربزرگ بزرگ من، «جیرد» رهبر تبعیدیان شد. این کار وحشیانه ای بود، برای اینکه آنها مردمانی وحشی بودند، اما او مبارزه کرد و گردن کلفتی کرد و خود را به آن راه زد تا توانست آنها را رهبری کند.

در روی مریخ، قصه عشق نیست، تبعیدیان برای عشق ورزیدن نه وقتی داشتند و نه امکاناتی. عشق، برای ایشان یک بیماری غیرمنتظره بود که به برخی از مردم هجوم می آورد و باید آن را ریشه کن نمود. برای تبعیدیان، بقا متضمن اطاعت و کار بی وقفه بود. عشق، که در فردیت و آزادی رشد می کند، در مریخ جایی نداشت.

بله، «جیرد وارگاس» یک دگراندیش بود که به دلیل سخن گفتن در برابر دولت به اینجا فرستاده شده بود. اما او در بیابان مرد. زمانی که مردان موج پنجم، برای نجات قرارگاه «شالباتانا» آمدند، «جیرد وارگاس»، «دینگو» را در بیابان تعقیب کرده بود و این آخرین اشتباه عمرش بود. تنها یکی از آنها از بیابان بازگشت، درحالی که لباس «جیرد وارگاس» را به تن داشت و خود را «جیرد وارگاس» می نامید.

هیچ کس او را باز نشناخت و اما مردان موج پنجم با دوازده سفینه آمده بودند و هرکدام از آنها که دوستان «جیرد وارگاس» اصلی بودند، پس از بازگشت «جیرد وارگاس» جدید از بیابان، مردند و تنها کسانی که «دینگو» را می شناختند تبعیدیان موج ششم بودند که همگی مرده بودند.

او از بیابان بازگشت و مادربزرگ مرا نجات داد و مردان موج پنجم وی را پذیرفتند.

اما مطمئناً مادربزرگ بزرگ من احمق نبود. او زنی هوشمند و در تخصص خود توانا بود و او می بایست دانسته باشد که مردی که مدعی همسری وی شد، همان مردی است که ارتش خشمگین اوباش را در تجاوز به وی، نابودی قرارگاه و تمسخر دوستانش که در هوای رقیق مریخ دست و پا می زدند تا بمیرند، رهبری کرده است.

اما در مریخ، می بایست زنده ماند و نه عشق ورزید و «جیرد وارگاس» تنها رهبری بود که آنها داشتند.

داستان های زیادی درباره اولین روزهای زندگی تبعیدیان بر روی مریخ هست. هیچ یک از آنها قصه عشق نیست.

نوشته‌های پیشنهادی

آگهی متنی در همه صفحات
دکتر فارمو / هتل کربلا /فروشگاه لوازم بهداشتی /علائم گرمازدگی / بهترین مودم 5G /خرید عطر و ادکلن /قهوه فوری گانودرما دکتر بیز /جراحی زیبایی /داروخانه آنلاین / آموزش رانندگی با ماشین دنده اتومات / فروشگاه لوازم بهداشتی / آموزش زبان فرانسه / هایلند بیوتی / شیشه اتومبیل / کاهش وزن قطعی با اسلیو معده / دانلود ریمیکس های جدید /بهترین جراح اسلیو معده در تهران / قیمت گوسفند زنده / موتور فن کویل /لیزر زگیل تناسلی /بهترین کلینیک کاشت مو مشهد /بهترین سریال های ۲۰۲۴ / تجهیزات و وسایل دندانپزشکی /ثبت برند /خدمات پرداخت ارزی نوین پرداخت /جراح تیروئید / پزشکا /موتور فن کویل / نرم افزار حسابداری / مقاله بازار / شیشه اتومبیل /بهترین دکتر لیپوماتیک در تهران /کاشت مو / درمان طب / تجهیزات پزشکی /داروخانه اینترنتی آرتان /فروشگاه لوازم بهداشتی /داروخانه تینا /سایت نوید /کلاه کاسکت /ساعت تبلیغاتی /تجهیزات پزشکی /بهترین سریال های ایرانی /کاشت مو /قیمت ساک پارچه ای /دانلود نرم افزار /

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.