داستان علمی تخیلی قضیه روتاوارا – فیلیپ ک.دیک

0

درباره فیلیپ ک.دیک

فیلیپ ک. دیک (۱۹۸۲-۱۹۲۸) نویسنده آمریکایی داستان های علمی- تخیلی، یکی از افرادی است که تحول عمیقی در این گونه ادبی به وجود آورد. گرچه او در طول عمرش توسط سایر نویسندگان علمی- تخیلی مورد ستایش قرار گرفت، اما تنها پس از مرگش و تهیه چندین فیلم از رمان هایش که مخاطب عام یافت، محبوبیت عمومی پیدا کرد.

دیک مداوماً به کاوش در مضامین ماهیت واقعیت و انسانیت در رمان هایش می پرداخت، رمان هایی که مملو از انسان های کارگر عادی بودند و نه نخبگان کهکشانی. رمان معروف او «مردی در قلعه مرتفع» (The Man in the High Castle) (برنده جایزه هوگو در سال ۱۹۶۳) پیشگام پیوند دادن دو گونه تاریخ جایگزین (alternative history)- روایت تاریخ از دیدگاهی غیرمتعارف- و علمی- تخیلی بود. او همچنین داستان های کوتاه زیادی آفرید که در مجلات عامه پسند چاپ شدند. مشخصه آثار او وجود حسی مداوماً در حال فرسایش از واقعیت و قهرمانانی که کشف می کنند افراد نزدیک به آنها (یا حتی خودشان) به طور پنهانی روبات، بیگانه های فضایی، موجودات فوق طبیعی، جاسوسان مغزشویی شده، مردگان یا افرادی از زمان های دیگر یا ترکیبی از اینهایند.

از آثار او می توان به اینها اشاره کرد:

  • مردی در قلعه مرتفع (۱۹۶۲) برنده جایزه هوگو
  • آیا آدم نماها رویای گوسفندان الکتریکی را در سر دارند (۱۹۶۸) که اساس فیلم «بلیدرانر» در سال ۱۹۸۲ قرار گرفت.
  • اوبیک (۱۹۶۹)
  • اشک هایم را سرازیر کن، ردبلیس گفت (۱۹۷۴)

برنده جایزه یادبود جان دبلیو کمپبل برای بهترین رمان علمی- تخیلی و نامزد هر دو جایزه هوگو و نبولا

(۱۹۷۷)A Darkely Scanner که اساس فیلمی به کارگردانی ریچارد لینکلاتر قرار گرفته است.

  • والیس (۱۹۸۰) که پست مدرن ترین و اتوبیوگرافیک ترین رمان او محسوب می شود.

ترجمه، ع.فخر یاسری: سه تکنسین گوی شناور نوسانات میدان های مغناطیسی بین ستاره ای را پایش می کردند و تا لحظه مرگ شان کار خود را به نحو احسن انجام دادند. خرده های بازالت با سرعتی سرسام آور نسبت به گوی آنها در حرکت بودند، حائل را از هم گسستند و ذخیره هوایشان را از بین بردند. دو مرد در واکنش بسیار کند بودند و کاری انجام ندادند. آگنتا روتاوارا زن تکنسین جوان فنلاندی، توانست کلاه ایمنی اورژانس اش را بر سر بگذارد ولی لوله های هوا در یکدیگر گره خورده بودند، مایع ریه هایش را پر کرد و درجا مرد. مرگی دردناک: خفگی به خاطر پایین رفتن مواد استفراغی از نای. بدین ترتیب وظیفه تحقیقاتی گوی شناور EX208 به پایان رسید. ماه آینده تکنسین ها مرخص شده و به زمین بازمی گشتند. ما نمی توانستیم به موقع خود را برای نجات جان سه نفر زمینی به آنجا برسانیم، ولی روباتی را فرستادیم که ببینیم هیچ یک از آنها را می توان بازسازی کرد یا خیر. زمینی ها از ما خوششان نمی آید ولی این بار گوی تحقیقاتی شان کاملاً نزدیک ما بود. مقرراتی در چنین فوریت هایی وجود دارند که رعایت آنها برای همه نژادهای کهکشان اجباری است. خودمان هم علاقه ای به کمک به زمینی ها نداریم، ولی ناچار به رعایت مقررات هستیم.

طبق مقررات باید به سهم خود در بازگرداندن حیات به سه تکنسین مرده می کوشیدیم و مسئولیت را به گردن یک روبات انداختیم و شاید همین اشتباه ما بود. همچنین مقررات ما را ملزم می ساخت که نزدیک ترین سفینه زمینی را در جریان فاجعه قرار دهیم، ولی تصمیم گرفتیم این کار را نکنیم. در اینجا قصد ندارم از این کار خود دفاع یا دلایل آن زمان خود را بیان کنم.

روبات با علائم به ما اطلاع داد که هیچ آثاری از کارکرد مغزی در دو مرد نیافته و بافت عصبی شان به کلی از بین رفته است. و اما در مورد آگنتا روتاوارا امواج مغزی ضعیفی را می شد کشف کرد. لذا در مورد روتاوارا، روبات خواست برای نجات وی تلاشی را آغاز کند. ولی از آنجا قادر به قضاوت و تصمیم گیری نبود. با ما تماس گرفت، به او گفتیم که همین کار را بکند. بنابراین اشتباه- به اصطلاح تقصیر- از ما بود. اگر خودمان در محل بودیم اطلاعات بیشتر و بهتری داشتیم. کوتاهی خود را می پذیریم.

یک ساعت بعد روبات پیغام داد که با استفاده از خون پراکسیژن بدن مرده زن، بخش درخور توجهی از کارکرد مغزی وی را بازگردانده است. منشاء اکسیژن- ولی نه مواد غذایی- خود روبات بود. به روبات دستور دادیم که با استفاده از بدن روتاوارا به عنوان مواد خام شروع به ساخت مواد غذایی نماید. این همان نکته ای بود که بعدها مقامات زمینی به خاطر آن بیشترین اعتراض را به ما کردند ولی در هر صورت منبعی برای تامین مواد غذایی در اختیار نداشتیم. خودمان هم که از جنس پلاسما هستیم لذا نمی توانستیم از بدن خود استفاده کنیم.

اعتراض آنها این بود که می توانستیم از بدن های همراهان مرده اش استفاده کنیم. ولی براساس گزارش ها احساس می کردیم که بدن های آنها بسیار به مواد رادیواکتیو آلوده شده است. بنابراین برای روتاوارا کاملاً مسمومیت زا به شمار می رفتند. مواد غذایی از منشاء بدن آن دو تن به سرعت مغزش را دچار مسمومیت می ساخت. اگر منطق ما برای شما قابل قبول نیست، چندان برای ما مهم نیست، به هر حال این موقعیت همان است که ما از راه دور در ذهن داشتیم. به خاطر همین است که می گویم اشتباه اصلی ما این بود که به جای این که خودمان را به محل برسانیم یک روبات را به آنجا فرستادیم. اگر می خواهید ما را محکوم کنید به خاطر این کار محکوم کنید.

از روبات خواستیم که به مغز روتاوارا وارد شده و افکارش را برای ما مخابره کند تا بتوانیم از شرایط فیزیکی سلول های عصبی اش ارزیابی داشته باشیم. آنچه که ما از این اطلاعات درک کردیم، امیدوارکننده بود. در اینجا بود که مقامات زمینی را در جریان گذاشتیم. به آنها پیرامون حادثه ای که موجب نابودی EX208 شده بود اطلاع دادیم. همچنین خبر دادیم که دوتا از تکنسین های مرد کره دچار مرگ بدون بازگشتی شده اند. ولی به دلیل تلاش های سریع و به موقع ما همکار زن شان اکنون فعالیت مغزی پایداری را نشان می داد که معنای آن زنده بودن مغز وی بود.

اپراتور رادیوی زمینی در پاسخ به پیام ما گفت: «اون چه کار کرده؟»

«ما مشغول تامین مواد غذایی برای او هستیم که از بدن اش گرفته ایم.»

اپراتور رادیو گفت: «خدای من شما نمی توانید این کار را با مغز او بکنید، مغز به تنهایی به چه درد می خورد؟»

ما گفتیم: «می تواند فکر کند.»

اپراتور رادیویی زمینی گفت: «بسیار خوب، اکنون او را از شما می گیریم. ولی لازم است در این مورد تحقیق کنیم.» پرسیدیم: «نجات مغز او کار درستی نبود؟ در هر حال روح در مغز جای دارد. جسم فیزیکی تنها ابزاری است که مغز به وسیله آن…»

اپراتور رادیوی زمینی گفت: «مختصات محل EX208 را به ما بده ما بلافاصله سفینه ای به آنجا می فرستیم. باید پیش از شروع اقدامات نجات خود، ما را در جریان می گذاشتید. شما درکی از اشکال حیات بدنی ندارید.»

شنیدن واژه «تقریبی ها» توهین به ما تلقی می شد. این طعنه ای است که زمینی ها به خاطر خاستگاه مان منظومه «پروکسیما سنتوری» به ما می زدند. معنی آن این بود که ما از حیات واقعی برخوردار نیستیم، تنها ادای آن را درمی آوریم. خوب این پاداش ما در ازای تلاش هایمان به خاطر روتاوارا بود. مشمئزکننده است و به علاوه قرار بود تحقیقی نیز صورت گیرد.


آگنتا روتاوارا در اعماق مغز آسیب دیده اش طعم استفراغ اسیدی را چشیده و از ترس و تنفر خود را عقب کشیده بود. در اطراف او EX208 خرد و خاکشیر شده بود. او می توانست تراویس و المز را ببیند، آن دو به صورت تکه هایی خون آلود درآمده بودند که خون روی آنها یخ زده بود. داخل کره پوشیده از یخ بود. از هوا خبری نبود، از گرما نیز.

… پس چه طور زنده ام؟ خودش نیز نمی دانست. با دست هایش صورتش را لمس کرد، یا سعی کرد که آن را لمس کند. فکر کرد، کلاهم. من به موقع آن را سرم گذاشتم.

یخ که همه چیز را پوشانده بود، شروع به آب شدن کرد. دست ها و پاهای جدا شده دو همراه وی بار دیگر به بدن هایشان پیوستند. تکه های بازالت بر دیواره درونی کره نشست، سپس جمع شد و گریخت.

آگنتا دریافت که زمان دارد به عقب برمی گردد. چه قدر عجیب!

هوا بازگشت، صدای یکنواخت بوق هشداردهنده به گوشش رسید. تراویس و المز روی پاهایشان ایستادند. شگفت زده به اطراف خیره شدند. احساس کرد که دارد می خندد، ولی خنده ای که بیش از آن عبوسانه بود که بتوان نام خنده را بر آن نهاد. ظاهراً نیروی برخورد آنچنان زیاد بود که موجب بی نظمی و تلاطم در زمان محلی شده بود.

گفت: «هر دو شما بنشینید.»

تراویس به تندی گفت: «بسیار خوب، حق با شماست.» روی نشیمنگاهش نشست و دکمه ای را فشار داد که او را با کمربند ایمنی در جای خویش ثابت کرد ولی المز تنها ایستاد.

آگنتا گفت: «با ذرات نسبتاً درشتی برخورد کردیم.»

المز گفت: «بله.»

آگنتا گفت: «این ذرات آنقدر بزرگ بودند و قدرت برخوردشان آنقدر زیاد بود که توانستند زمان را متلاطم کنند. برای همین برگشتیم به زمان پیش از حادثه.»

تراویس گفت: «خوب، تا حدی هم میدان های مغناطیسی نقش دارند.» چشم هایش را مالید، دستانش می لرزید. «کلاهت را بردار آگنتا. حقیقتاً نیازی به آن نیست.»

«ولی برخورد دارد نزدیک می شود.»

دو مرد نگاهی به او انداختند.

زن گفت: «یک بار دیگر برخورد خواهیم داشت.»

تراویس گفت: «لعنتی، EX را از اینجا دور می کنم.» کلیدهای زیادی را در کنسول روبه رویش فشار داد. «دیگر به ما نخواهد رسید.»

آگنتا کلاهش را برداشت. کفش هایش را درآورد. آنها را نیز برداشت… آن وقت بود که آن تمثال را دید. تمثال پشت سر هرسه آنها ایستاده بود. او مسیح بود.

آگنتا روکرد به تراویس و المز و گفت: «نگاه کنید.»

تمثال لباس سفید و صندل های سنتی بر تن داشت. گیسوانش بلند و رنگ پریده به رنگ نور ماه بود و چهره پوشیده از ریش او مهربان و خردمند به نظر می رسید. درست همان طور که در کلیساها ترسیم کرده بودند. آگنتا فکر کرد پیراهن برتن، با ریش، خردمند، مهربان و با دستانی کمی بالا آمده حتی هاله دور سرش هم دیده می شد. این که تصورات ما تا بدین حد دقیق اند چه قدر شگفتی آورند.

تراویس گفت: «آه خدای من.» هردو مرد خیره نگریستند، و زن نیز «به خاطر ما آمده!»

المز گفت: «با من که مشکلی ندارد.»

تراویس به تندی گفت: «حتماً با تو خوب است. تو نه زن و نه بچه داری. ولی آگنتا چه؟ او فقط سیصدسال عمر دارد، هنوز بچه است.»

عیسی مسیح گفت: «من درختم و شما شاخه هایش. هر کس که در من بماند، مرا در خود داشته باشد، میوه های فراوان به بار خواهد داد، برای جدایی از من کاری از دستتان برنمی آید.»

تراویس گفت: «دارم EX را از این مسیر خارج می کنم.»

عیسی مسیح گفت: «فرزندان کوچک من، من زمان درازی با شما نخواهم ماند.»

تراویس گفت: «خوب است.» حالا دیگر EX با حداکثر سرعت به سمت محور سیریوس در حرکت بود. نقشه ستارگان که در اختیارشان بود، جریان انبوهی را نشان می داد.

المز با خشونت گفت: «لعنت به تو، تراویس. این فرصت بزرگی است منظورم این است که مگر چند نفر توانسته اند مسیح را به چشم ببینند. شما مسیح هستید، این طور نیست؟» خطابش به تمثال بود.

مسیح گفت: «من طریق حقیقت و زندگی هستم.»

المز که در صورتش خوشحالی نمایان بود، گفت: «بله، دیده ایم؟ می خواهم بدانید که از این اتفاق بسیار خرسندم. آقای…» حرفش را قطع کرد: «داشتم می گفتم «آقای مسیح» حرف احمقانه ای است، کاملاً احمقانه. مسیح، آقای مسیح. ممکن است بفرمایید بنشینید؟ می توانید روی کنسول من یا دوشیزه روتاوارا بنشینید. این طور نیست، آگنتا؟ ایشان والتر تراویس هستند. او مسیحی نیست، ولی من چرا، در تمام عمرم مسیحی بوده ام. خوب، البته بیشتر عمرم. در مورد دوشیزه روتاوارا چندان مطمئن نیستم. نظرت چیه، آگنتا؟»

تراویس گفت: «اینقدر ور نزن المز.»

المز گفت: «می خواهد در مورد ما قضاوت کند.»

مسیح گفت: «اگر کسی کلمات مرا بشنود و به آنها ایمان نیاورد. این من نیستم که او را محکوم می کنم چرا که من نه برای محکوم کردن جهان بلکه نجات آن آمده ام. کسی که مرا از خود راند و سخنانم را مردود می شمارد، برای خویش داوری دارد.» المز، غرق در اندیشه سری تکان داد و گفت: «خوب.»

آگنتا وحشت زده به تمثال گفت: «در مورد ما زیاد سخت نگیرید. هرسه تای ما یک ضربه بزرگ را پشت سر گذاشته ایم.» ناگهان یک لحظه پیش خود اندیشید که آیا تراویس و المز به خاطر می آورند که مرده اند و بدن هایشان نابود شده است.

تمثال لبخندی زد، گویی می خواست به او اطمینان قلبی دهد.

آگنتا در همان حال که هنگام نشستن تراویس بر روی کنسول اش به رویش خم شده بود، گفت: «تراویس، می خواهم که به حرف های من خوب گوش کنی. نه تو نه المز از آن اتفاق جان سالم به در نبردید. از برخورد با آن ذرات بازالت. برای همین او اینجا است.» به قدری درنگ کرد: «من تنها کسی هستم که…»

المز گفت: «کشته نشدی. ما مرده ایم و او برای ما آمده.» رو کرد به تمثال و گفت: «سرورم من حاضرم، مرا بگیر.» تراویس گفت: «هردو آنها را بگیر. دارم یک پیام طلب کمک مخابره می کنم و برایشان تعریف خواهم کرد که اینجا چه اتفاقی رخ داده است. می خواهم پیش از آن او مرا بگیرد یا سعی به انجام این کار کند، گزارش را بفرستم.»

المز به او گفت: «تو مرده ای.»

تراویس گفت: «هنوز می توانم گزارش رادیویی بفرستم.» ولی در چهره اش تزلزل نمایان بود. آگنتا خطاب به تمثال گفت: «قدری به تراویس وقت بده. او هنوز کاملاً نفهمیده. ولی به نظرم شما این مطلب را می دانید؛ شما همه چیز را می دانید.»

تمثال سر تکان داد.


ما و «هیات تحقیق زمینی» به این فعالیت ها در مغز روتاوارا گوش می دادیم و آن را مشاهده می کردیم و متفقاً دریافتیم که چه اتفاقی رخ داده بود. ولی در مورد ارزیابی های خویش پیرامون آن رویداد، اتفاق نظر نداشتیم. در حالی که شش فرد زمینی آن را به دیده یک رویداد شوم می نگریستند، از نظر ما پیشامد بزرگی بود، چه برای آگنتا روتاوارا و چه برای ما. ما به کمک مغز آسیب دیده اش که یک روبات نادان آن را بازسازی کرده بود، با جهان دیگر و نیروهای حاکم بر آن در تماس بودیم.

نظر افراد زمینی برای ما نومیدکننده بود.

سخنگوی زمینی ها گفت: «دارد هذیان می گوید. چون هیچ داده حسی وجود ندارد که وارد آن شده باشد. چون بدنش مرده و از کار افتاده. ببینید با او چه کردید.»

ما ابراز عقیده کردیم که آگنتا روتاوارا خود از این حالت خوشحال است.

سخنگو گفت: «کاری که لازم است بکنیم، این است که دریچه مغزش را ببندیم.»

به اعتراض گفتیم: «و لابد رابطه خود را با جهان دیگر قطع کنیم. این یک فرصت عالی برای مشاهده جهان پس از مرگ است. مغز آگنتا روتاوارا عدسی چشم های ماست. این جا فواید علمی بر مضرات انسانی می چربد.»

این موضعی بود که در جریان تحقیق از آن دفاع کردیم؛ موضعی که بیشتر از روی اخلاص و صمیمیت اتخاذ شده بود، نه حفظ مصلحت. زمینی ها برآن شدند که مغز را در همان حال کارکرد کامل اش همراه با انتقال صوتی و تصویری- که البته هر دو ضبط و ثبت می شدند- باقی گذارند، در عین حال موضوع مجازات ما به حال تعلیق درآمد.

من شخصاً مجذوب ایده زمینی مسیح هستم. این مفهوم برای ما بسیار نفیس و در عین حال غریب بود. نه به خاطر آنکه انسان گونه بود بلکه به این علت که شامل قضاوتی مدرسه ای درباره روحی از دست رفته بود. تخته ای که روی آن اعمال خوب و بدمان را فهرست وار یادداشت کرده اند به نوعی ورقه گزارش فرامادی نظیر آنچه در مدارس ابتدایی برای آموزش یا سطح بندی کلاس ها از آن استفاده می شود.

از نظر ما این یک تصور ابتدایی از مسیح بود و همچنان که می دیدم و می شنیدم- همچنان که جملگی همچون یک موجودیت چندمغزی می دیدیم و می شنیدیم- به فکر آن بودم که واکنش آگنتا روتاوارا طبق انتظار ما در برابر این مسیح چه خواهد بود. هرچه باشد، مغزش با ابزار و وسایل ما، با آن مکانیسم اولیه که روبات امدادگر با خود به صحنه حادثه آورده بود، کار می کرد. قطع کردن این ابزار و وسایل از مغز روتاوارا مسلماً خالی از خطر نبود، چرا که آسیب مغزی فراوانی پیش آمده بود. کل دستگاه، منجمله مغز آگنتا، به محل تحقیقات فضایی یک سفینه بی طرف که بین منظومه Proxima Centauri و منظومه شمسی قرار داشت، انتقال یافته بود.

بعدها در بحث های جداگانه ای که با همراهانم داشتم پیشنهاد کردم که تلاش کنیم برداشت خودمان از «هادی روح در زندگی پس از مرگ» را در مغز روتاوارا که به طور مصنوعی زنده نگه داشته شده بود، وارد سازیم. مقصود من این بود که واکنش او طبیعتاً بسیار جالب خواهد بود.

یک بار همراهانم به تناقض در منطق من اشاره کردند. قبلاً این طور استدلال کرده بودم که مغز روتاوارا دریچه ای به جهان دیگر است و لذا این دلیلی است بر لزوم تبرئه شدن ما. اکنون این طور عنوان می کردم که تجربه کنونی او حاصل و برآمد پیش فرضیات ذهنی خود اوست و نه چیزی بیشتر. من این طور پاسخ دادم: «هردوی این قضایا صحیح اند، این یک دریچه واقعی به جهان دیگر است و در عین حال نمایانگر تمایلات فرهنگی و نژادی خود روتاوارا نیز هست.» آنچه که در اختیار داشتیم، در واقع مدلی بود که می توانستیم متغیرهای برگزیده را بدان وارد سازیم. می توانستیم برداشت خود را از «هادی روح» وارد مغز روتاوارا کنیم و ببینیم که تفسیر ما عملاً چه تفاوتی با تفسیر کودکانه زمینی ها دارد.

این فرصت بدیعی بود تا بتوانم الهیات خاص خود را به آزمون گذاریم.

ما تصمیم به انجام این عمل گرفتیم، چه لوازم کافی برای پشتیبانی از مغز روتاوارا در اختیار داشتیم. از نظر ما، این موضوعی بسیار جالب توجه از هر نتیجه ای بود که از تحقیق حاصل می شد. «تقصیر» صرفاً یک موضوع فرهنگی است و از مرز بین انواع گوناگون موجودات عبور نمی کند.

به نظرم می رسد زمینی ها نسبت به نیات ما مظنون بوده اند. من هرگونه سوء نیت را رد می کنم؛ ما رد می کنیم. حالا مثلاً نام این کار را بازی بگذارید. از نقطه نظر زیبایی شناسی مشاهده برخورد روتاوارا با مسیح ما (و نه مسیح خودش) شادی بخش است.


تمثال دستانش را بالا آورد و خطاب به تراویس، المز و آگنتا گفت: «من رستاخیزم. کسی که به من ایمان دارد، حتی اگر مرده باشد، زندگی خواهد کرد، و کسی که زنده است، با اعتقاد به من هرگز نخواهد مرد. آیا این سخنان را باور دارید؟» المز قلباً گفت: «مطمئناً.»

تراویس گفت: «بی معناست.»

آگنتا روتاوارا با خود اندیشید، مطمئن نیستم. واقعاً نمی دانم.

المز گفت: «باید تصمیم بگیریم که با او برویم یا خیر. تراویس تو حرفت را زدی. برو بنشین آنجا و سرنوشت ات را نظاره کن.» رو به آگنتا کرد: «امیدوارم که مسیح را پیدا کنی. دوست دارم که همچون من عمری جاودان داشته باشی. این طور نیست. من؟»

تمثال سرش را تکان داد.

آگنتا گفت: «تراویس، فکرم خوب کار می کند، احساس می کنم باید با او بروی. من…» دوست نداشت روی این نکته که تراویس مرده تاکید کند ولی بالاخره لازم بود وضعیت را درک کند. در غیر این صورت- همان طور که المز هم گفت – محکوم به این سرنوشت است. گفت: «با ما بیا.»

تراویس به تندی گفت: «پس دارید می روید؟»

آگنتا گفت: «بله.»

المز در همان حال که به تمثال چشم دوخته بود با صدای آهسته ای گفت: «کاملاً امکان دارد که اشتباه کرده باشم ولی به نظر می رسد در حال تغییر است.»

زن نگاه کرد. ولی تغییری ندید. با این حال، المز به نظر وحشت زده می رسید.

تمثال المز با لباس سپیدش، آهسته به طرف جایی که تراویس نشسته بود گام برداشت. کنار تراویس متوقف شد. مدتی ایستاد، خم شد و صورت تراویس را به دندان فشرد.

آگنتا جیغ کشید المز خیره می نگریست و تراویس به جایش میخکوب شده بود. تمثال به آهستگی شروع به خوردن او کرد.


گوینده «هیات تحقیق» گفت: «حالا می بینید که مغز باید بسته شود. وخامت اوضاع خیلی زیاد است و این تجربه ای وحشتناک برای او به شمار می رود، باید بدان خاتمه داد.»

گفتم: «خیر. ما از منظومه پروکسیما، این سیر حوادث را بسیار جالب توجه می پنداریم.»

زمینی دیگری به اعتراض گفت: «اما این مسیح دارد تراویس را می خورد!»

گفتم: «مگر شما در مذهب تان گوشت خدایتان را نمی خورید و خونش را نمی نوشید؟ آنچه که در این جا رخ داده تنها تصویر آینه واری از مراسم عشای ربانی است.»

گوینده هیات گفت: «دستور می دهم مغزش را ببندید.» صورتش رنگ پریده به نظر می رسید و دانه های درشت عرق بر پیشانی اش نشسته بودند.

گفتم: «لازم است چیزهای بیشتری را ببینم.» به نظرم این صحنه بسیار هیجان انگیز می رسید، اجرای مناسک، بالاترین مناسک که در آن مسیح ما می خورد.


المز زیر لب زمزمه کرد: «آگنتا، تو هم دیدی؟ مسیح تراویس را خورد. تنها دستکش ها و چکمه هایش باقی مانده.» روتاوارا اندیشید، آه خدای من. چه اتفاقی دارد می افتد؟ نمی فهمم. از روی غریزه، از تمثال دور شد و خود را به المز رساند.»

تمثال همچنان که لب هایش را لیس می زد گفت: «او از خون من است. من خونش را خوردم، خون حیات جاودان، هنگامی که از خونش نوشیدم، برای همیشه زنده خواهم ماند. او از جسم من است من جسمی از خود ندارم، من تنها یک پلاسما هستم. با خوردن جسم او، زندگی جاودان می یابم. این حقیقت تازه ای است که بر زبان می آورم: من جاودان شده ام.»

المز گفت: «ما را نیز خواهد خورد.»

آگنتا اندیشید بله. حالا دیگر می دانست تمثال شکلی از حیات در منظومه پروکسیماست. حق داشت، جسمی از خود نداشت. تنها کاری که می توانست بکند این بود که…

المز گفت: «می خواهم او را بکشم.» تفنگ لیزری را که برای استفاده در فوریت بود از غلاف بیرون پراند و به سمت تمثال نشانه رفت.

تمثال گفت: «ساعتش فرا رسیده.»

المز گفت: «از من دور شو.»

تمثال گفت: «به زودی دیگر مرا نخواهی دید، مگر آن که از خونت بنوشم و جسم ات را بخورم. افتخار کن که من زنده خواهم ماند.» تمثال به طرف المز آمد.

المز تفنگ لیزری را شلیک کرد تمثال تلوتلو خورد و خون از بدنش فواره زد.

آگنتا دریافت که این خون تراویس در بدن او بود، نه خون خودش. وحشتناک است. از وحشت با دست هایش صورتش را پوشاند.

خطاب به المز گفت: «سریع بگو من خون بی گناه این انسانم. زودباش، تا دیر نشده»

المز با صدای دورگه و زیر لب زمزمه کرد: «من خون بی گناه این انسانم.»

تمثال افتاد. خون از او جاری بود. او دیگر مردی با ریش های زیبا نبود. چیز دیگری بود، ولی آگنتا روتاوارا نمی توانست بگوید چه بود. تمثال گفت: «سرورم، سرورم؛ چرا مرا وانهادی؟» تمثال زیر نگاه های آگنتا و المز مرد.

المز گفت: «من او را کشتم. من مسیح را کشتم.» سر تفنگ لیزری را به سمت خودش گرفت، و با چشمان بسته به جست وجوی ماشه آن پرداخت.

آگنتا گفت: «این مسیح نبود. چیز دیگری بود. ضد مسیح.» تفنگ را از المز گرفت. المز می گریست.


زمینی ها در هیات، اکثریت آرا را در اختیار داشتند و رای به لغو تمام فعالیت باقی مانده مغز روتاوارا دادند. این رای برای ما یاس آور بود ولی چاره ای جز اطاعت نداشتیم.

ما شاهد شروع یک تجربه علمی کاملاً گیج کننده بودیم. الهیات یک نژاد به نژاد دیگری پیوند زده شده بود. بستن مغز آن موجود زمینی به معنای یک تراژدی علمی بود. به عنوان مثال در رابطه با مناسبات پایه ای با خدا، نژاد زمینی نظراتی به کلی متفاوت و متناقض با ما داشتند. البته این را باید ناشی از این واقعیت تلقی کرد که آنها جسم دارند، در حالی که ما پلاسما هستیم. آنها از خون خدای خود می نوشند، گوشت خدای خود را می خورند، و بدین ترتیب به زندگی جاودان می رسند. از نظر آنها، هیچ زشتی در این کار نیست. به نظر آنها خیلی هم عادی و طبیعی است، با این حال دهشتناک است. این که بنده خدایگان خویش را بخورد؟ برای ما وحشتناک است، واقعاً وحشتناک. رفتاری شنیع و شرم آور. بالاتری ها باید همواره پایینی ها را دعا کنند و خدا بنده اش را بخورد.

ما همچنان که قضیه روتاوارا بسته می شد- با بسته شدن مغزش- شاهد به پایان رسیدن تمام امواج الکتریکی مغز بودیم و نمایشگرها دیگر چیزی را نشان نمی دادند. به علاوه، زمینی ها رای به محکومیت ما به دلیل اجرای نادرست ماموریت دادند. بسیار تکان دهنده بود. ورطه ای که نژادها را از یکدیگر جدا می کرد، در منظومه های ستارگان دیگر در حال پیشروی بود. ما تلاش کردیم زمینی ها را درک کنیم، ولی موفق نشده ایم. بر این نکته نیز واقف بودیم که آنها نیز ما را درک نمی کنند، و به نوبه خویش از رسوم ما بیمناک اند. قضیه روتاوارا به خوبی این را نشان داد. ولی آیا ما در خدمت اهداف مطالعه علمی بی طرف نبودیم؟ من شخصاً از مشاهده واکنش روتاوارا زمانی که آن مسیح آقای تراویس را خورد، شگفت زده شدم. من بسیار مشتاق بودم تا آن آیین ها را با دیگران، نیز با روتاوارا و المز به انجام رسانم.


اگر خواننده جدید سایت «یک پزشک»  هستید!
شما در حال خواندن سایت یک پزشک (یک پزشک دات کام) به نشانی اینترنتی www.1pezeshk.com هستید. سایتی با 18 سال سابقه که برخلاف اسمش سرشار از مطالب متنوع است!
ما را رها نکنید. بسیار ممنون می‌شویم اگر:
- سایت یک پزشک رو در مرورگر خود بوک‌مارک کنید.
-مشترک فید یا RSS یک پزشک شوید.
- شبکه‌های اجتماعی ما را دنبال کنید: صفحه تلگرام - صفحه اینستاگرام ما
- برای سفارش تبلیغات ایمیل alirezamajidi در جی میل یا تلگرام تماس بگیرید.
و دیگر مطالب ما را بخوانید. مثلا:

محصولات باورنکردنی که اپل در آینده عرضه خواهد کرد (شوخی با اپل – گالری عکس)

رونمایی از اپل ویژن پرو با قیمت و پیچیدگی‌های خاص خودش باعث شد که دست طنزپردازان در شوخی با اپل بازتر شود.به راستی اگر اپل سال‌های بعد بخواهد در زمینه‌های متفاوت فعالیت کند آنها را چطور رونمایی خواهد کرد. چه توصیف‌هایی برای آنها ردیف…

آیا می‌توانید در این عکس شیر کوهی را در حال تعقیب الک (گوزن شمالی) ببینید؟

یک دوربین خودکار راه‌اندازی شده توسط سرویس حیات وحش ایالات متحده، عکس‌هایی از یک شیر کوهی را در حال تعقیب یک گوزن شمالی ثبت کرد. از این عکس‌ها مشخص است که این شکارچی بسیار دشوار است.پس اگر گوزن بزرگ شکار شده باشد و متوجه خطر نشده باشد،…

حومه‌نشینی چرا شکل می‌گیرد و چه مشکلاتی ایجاد می‌کند؟ + گالری عکس‌هایی از زشتی‌های این پدیده

مناطق حومه شهر، جوامع مسکونی هستند که در حومه مناطق بزرگتر شهری قرار دارند. آن‌ها ویژگی‌های متمایزی دارند که آن‌ها را ازمحیط روستایی و شهری متمایز می‌کند. شکل‌گیری حومه‌ها و مشکلاتی که با آن‌ها مواجه هستند را می‌توان به عوامل متعددی نسبت…

عکس‌های قدیمی از یخ‌فروش‌های آمریکایی

یخ‌فروش‌ها در دوران قدیم اهمیت زیادی داشتند. قبل از رواج یخچال‌های مدرن، زندگی بدون آنها مختل می‌شد.عکس‌های این نوشته نگاهی اجمالی به دوران گذشته می‌اندازند، زمانی که صدای یخ‌فروش‌ها و شکستن بلوک‌های یخی در خیابان‌ها طنین‌انداز می‌شد.…

بازیگران سریال به‌یادماندنی «آفیس» را در قالب تصویری گیم GTA یا سریال گیم آو ترونز ببینید!

سریال دفتر یا "The Office" یک سریال کمدی تلویزیونی محبوب آمریکایی بود که از سال 2005 تا 2013 پخش شد. این سریال توسط گرگ دانیلز ساخته شد و توسط ریکی جرویز و استفان مرچنت که در اصل نسخه بریتانیایی سریال را ایجاد کرده بودند، توسعه یافت. سریال…

نمونه‌های جالبی از اختراعاتی که فراموش شدند، یا تکامل یافتند یا به کلی به صورت دیگری تغییر پیدا…

در طی دهه‌ها و قرن‌های انسان‌های اختراعات گوناگونی کرده‌اند. از برخی از آنها در ابتدای امر تصور می‌شد که استقبال خوبی شود، اما در نهایت فراموش شدند، برخی با تغییرات نه چندان بنیادین همچنان به همان صورت تولید می‌شوند، برخی با تغییرات جدی و…
آگهی متنی در همه صفحات
دکتر فارمو / کلینیک زیبایی دکتر محمد خادمی /جراح تیروئید / پزشکا /تعمیر فن کویل / سریال ایرانی کول دانلود / مجتمع فنی تهران / دانلود فیلم دوبله فارسی /خرید دوچرخه برقی /خرید دستگاه تصفیه آب /موتور فن کویل / شیشه اتومبیل / نرم افزار حسابداری / خرید سیلوسایبین / هوش مصنوعی / مقاله بازار / شیشه اتومبیل / قیمت ایمپلنت دندان با بیمه /سپتیک تانک /بهترین دکتر لیپوماتیک در تهران /بهترین جراح بینی در تهران / آموزش تزریق ژل و بوتاکس / دوره های زیبایی برای مامایی / آموزش مزوتراپی، PRP و PRF /کاشت مو /قیمت روکش دندان /خدمات پرداخت ارزی نوین پرداخت / درمان طب / تجهیزات پزشکی / دانلود آهنگ /داروخانه اینترنتی آرتان /اشتراك دايت /فروشگاه لوازم بهداشتی /داروخانه تینا /لیفت صورت در تهران /فروش‌ دوربین مداربسته هایک ویژن /سرور مجازی ایران /مرکز خدمات پزشکی و پرستاری در منزل درمان نو / ثبت برند /حمل بار دریایی از چین /سایت نوید /پزشک زنان سعادت آباد /کلاه کاسکت / لمینت متحرک دندان /فروشگاه اینترنتی زنبیل /ساعت تبلیغاتی /تجهیزات پزشکی /چاپ لیوان /خرید از آمازون /بهترین سریال های ایرانی /کاشت مو /قیمت ساک پارچه ای /دانلود نرم افزار /

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.