داستان علمی تخیلی ما کاشفان – فیلیپ ک. دیک

0

ترجمه: صالح نجفی

پارکهرست که صورت سرخ فامش از فرط هیجان می لرزید، نفس زنان گفت: «خدای من اینجارو! یالله، بچه ها، بیاین اینجا. نگاه کنین!»

مردان دور تا دور صفحه نمایشگر جمع شدند.

بارتن گفت: «اون هاش» قلبش عجیب تند می زد، «سرومرو گنده. هیچیش نشده.»

لئون حرفش را تایید کرد، «لامصب، تکون نخورده!» می لرزید، «هی بچه ها- نیویورک رو می بینم.»

«غلط کردی می بینی.»

«ایناهاش، بیا ببین. خاکستریه. کنار دریا.»

«بچه جون، آخه این آمریکاست! این تایلنده جانم.»

سفینه با شتاب فضا را شکافت و پیشرفت، سپرهای محافظ در برابر سنگ های آسمانی اش به شدت صدا می کرد. آن پائین، کره سبزآبی به نظر متلاطم می رسید. توده ابرها چنان گرداگردش را پوشاند که دیگر نمی شد اقیانوس ها و قاره ها را تشخیص داد.

مری وذر گفت: «به خواب هم نمی دیدیم که دوباره ببینمش… شک نداشتم که تا قیام قیامت توی اون خراب شده گیر افتاده ایم.» خطوط صورتش درهم رفت. «مریخ. اون جهنم سرخ نفرین شده. خورشید، حشرات، فلاکت.»

فرمانده استن گفت: «تعمیر موتورها کار استنه. باید از «اون» تشکر کنی.»

پارکهرست داد کشید: «می دونین من الان دلم چه می خواد؟ هان؟ اول از همه می خوام برگردم.»

«چی؟»

«یالله، برو به جزیره کانی»

«واسه چی؟»

«مردم. آدم ها. می خوام دوباره آدم ها رو ببینم. می خوام یک عالمه آدم ببینم. لال، خیس عرق، هیاهو، شلوغی. بستنی و آب خوردن. اقیانوس. بطری های آب جو. جعبه های شیر، دستمال کاغذی-».

وچی ۷ چشم هاش برق می زد، گفت: «و دخترها؛ باید کلی اون جا بمونیم. کم کمش شش ماه. منم باهات می آم. دلم لک زده بشینم توی ساحل و دخترا رو دید بزنم.»

بارتن گفت: «فکر می کنی الان چه جور لباس هایی تن شون می کنن؟» پارکهرست ذوق زده داد کشید: «شاید اصلاً دیگه چیزی تن شون نمی کنن!»

مری وذر یکهو فریاد زد: «هی! من می خوام یک بار دیگه زنم رو ببینم.» یک دفعه ماتش برد. صدایش به تدریج محو شد، آخر سر به نجوا گفت: «زنم…»

استن گفت: «من هم زن داشتم.» نیشش باز شد، «ولی این مال خیلی وقت پیشه…» آنگاه به یاد پت و جین افتاد. ناگهان در نایش احساس درد شدید کرد، «شرط می بندم که دیگه بزرگ شده ان.»

«بزرگ؟»

استن با صدای گرفته گفت: «بچه هام.»

آنها، هر شش نفر، همدیگر را نگاه کردند. لباس ها پاره پوره، ریش ها انبوه، چشم ها پرفروغ و بی تاب.

وچی زیر لب زمزمه کرد: «چه قدر مونده؟»

استن گفت: «یک ساعت، یه ساعت دیگه فرود اومدیم.»


سفینه با چنان شدتی به زمین خورد که صدای بمب کرد، هر شش نفر با صورت پرت شدند روی کف سفینه. سفینه مثل اسبی که جفتک می اندازد بالا و پائین می پرید. ترمزها جیغ می کشیدند و سفینه در میان صخره ها و خاک به سرعت پیش می رفت. بالاخره ایستاد و نوکش در دامنه تپه ای دفن شد.

سکوت.

پارکهرست با پاهای لرزان ایستاد. نرده ایمنی را محکم گرفت. از خراشی که بالای چشمش برداشته بود، خون می چکید.

گفت: «رسیدیم.»

بارتن تکانی خورد. ناله ای کرد و کوشید روی زانوهاش بلند شود. پارکهرست کمکش کرد «ممنون، یعنی واقعاً…»

«بله، رسیدیم. ما برگشتیم.»

موتورهای سفینه خاموش شده بود. دیگر صدایی به گوش نمی رسید… فقط باریکه مایعی از درز جداره های سفینه به نحوی نامحسوس بیرون می زد.

سفینه به کلی به هم ریخته بود. وضع اسف باری داشت. سه جای بدنه اش ترک خورده بود، به طرف داخل موج برداشته و خمیده و پیچ خورده بود. کاغذها و تجهیزات درب و داغون همه جا پخش زمین شده بود.

وچی و استن به آهستگی برخاستند. استن زیر لب پرسید: «همه چی رو به راهه؟» و دست کشید به بازویش.

لئون گفت: «دستت رو بده من. مچ پام بدمصب پیچ خورده، بدجوری تیر می کشه.»

آنها کمکش کردند تا بلند شود. مری وذر بیهوش بود. به هوشش آوردند و واداشتند روی پاهایش بایستد.

پارکهرست مدام تکرار می کرد «فرود آمدیم، رسیدیم»- جوری حرف می زد که انگار هنوز باورش نشده بود: «این زمینه. ما برگشتیم- زنده!»

لئون گفت: «امیدوارم آدم ها هنوز سالم باشن.»

وچی هیجان زده فریاد کشید: «گور پدر آدم ها!» مثل دیوانه ها افتاد به جان پیچ درهای سفینه، شروع کرد به باز کردن دریچه ها و بالاخره قفل سنگین در زیری را گشود. «بیاین بریم بیرون، بگردیم».

بارتن از فرمانده استن پرسید: «ما کجاییم؟»

«جنوب سن فرانسیسکو، شبه جزیره.»

«جدی می گی! سن فرانسیسکو- به! پسر، می تونیم سوار تله کابین بشیم!» پارکهرست به مرچی کمک کرد تا در زیری سفینه را باز کند. «سن فرانسیسکو. من یک بار فریسکو بودم. اونجا یه پارک بزرگ بود. پارک گلدن گیت. می تونیم بریم اونجا صفا کنیم.»

در باز شد، باز باز و شروع کرد به تاب خوردن. یک دفعه صحبت ها قطع شد. غرق تماشا شدند. چشم هاشان در نور داغ و سفید خورشید سیاهی می رفت.

مزرعه ای سبز زیر پایشان دامن گسترده بود. دورترک، چند تپه قامت افراشته بودند و هوا چندان شفاف بود که گویی برق می زدند. در فرودست، در بزرگراه چند ماشین در آمد و شد بودند، بسان نقطه هایی کوچک. خورشید در آسمان می درخشید و پرتو می افکند. دیرک های تلفن.

استن گوش تیز کرد و پرسید: «این صدای چیه؟»

«قطاره.»

قطار روی خط آهنی در دوردست پیش می آمد. از دودکشش دود سیاهی بیرون می زد. نسیم ملایمی مزرعه را درمی نوردید و علف ها را نرم می جنباند. سمت راست شهری به چشم می خورد. خانه ها و درخت ها. خیمه بزرگ یک سیرک. یک پمپ بنزین معمولی. بر کنار جاده. یک متل.

لئون پرسید: «فکر می کنین کسی مارو دیده؟»

«حتماً.»

پارکهرست گفت: «مطمئن ام صدامون رو شنیدن. زمین خوردیم. سفینه جوری صدا کرد که انگار شکم خدایان به قاروقور افتاده.»

وچی از سفینه بیرون پرید. روی پاهاش بند نبود، تعادل نداشت. دست هاش را از هم باز کرده بود، «دارم می افتم.»

استن زد زیر خنده «عادت می کنی. طبیعیه، خیلی وقته توی فضا بوده ایم. یالله، تکون بخور.» او هم پرید بیرون، «بیا راه بریم.»

پارکهرست پشت سرش پرید پایین «پیش به سوی شهر. شاید یه جا غذای مجانی گیرمون بیاد…

بر شیطون لعنت- شاید هم شامپانی!» زیر یونیفورم پاره پوره اش، سینه را پیش انداخت، «قهرمانان برگشته اند. کلیدهای شهر. سان می بینیم. گروهان ارتش. و خانم ها ردیف!»

لئون غرغرکنان گفت: «کشتی ما رو با خانم ها. هوش و حواست رو بردن.»

«چه جور هم.» پارکهرست با گام های بلند مزرعه را گز می کرد، بقیه ردیف به دنبالش «یالله به پیش!» استن به لئون گفت: «نیگا کن، یه نفر اون جا وایساده زل زده به ما.»

بارتن گفت: «اینجا رو ببین، یه عالمه بچه!» بچه ها شاد و شنگول می خندیدند، «بریم بهشون سلام کنیم.»

راه افتادند به طرف بچه ها، از لای علف های خیس و زمینی که گل و شل شده بود با مکافات رد شدند.

لئون گفت: «غلط نکنم بهاره بوی بهار می آد» نفس عمیقی کشید، «و بوی علف.»

استن محاسبه کرد: «الان ۹ آوریله» [مقارن با فروردین ما].

قدم هاشان را بلندتر برداشتند. بچه ها به دیدن مردان خشک شان زد، صم بکم نگاه می کردند.

پارکهرست دادکشید: «آهای! ما برگشتیم.»

بارتن فریاد زد: «اسم این شهر چیه؟»

بچه ها چشم هاشان چهار تا شده بود، همین طور خیره مانده بودند.

لئون غرغر کرد «چه شون شد؟»

استن دستش را به صورت کاسه زیر ریشش گرفت: «ریش هامون. فکر کنم خیلی کریه المنظر شده ایم…

هی نترسین! ما از مریخ برگشته ایم. با موشک رفته بودیم. دو سال پیش- یادتون نیست؟ یه سال قبل، اکتبر گذشته.»

بچه ها مات شان برده بود، رنگ به رخسار نداشتند. ناگهان برگشتند و پا گذاشتند به فرار. سراسیمه مثل دیوانه ها می دویدند به طرف شهر.

شش مرد رفتن آنها را تماشا می کردند.

پارکهرست غرغرکنان با نگاه مبهوت پرسید: «معلومه تو این خراب شده چه خبره؟»

استن مردد تکرار کرد: «ریش هامون.»

بارتن با صدای لرزان گفت: «یه جای کار می لنگه.» لرزه در اندامش افتاد، «بدجوری هم می لنگه.» لئون با صدایی گوش خراش دادکشید: «آخه چرا؟ ریش هامون!» مثل وحشی ها لباسش را جر داد، «آره، ما کثیف ایم، یک مشت چرک ولگرد، به جهنم، یالله.» بنا کرد به دویدن در پی بچه ها به طرف شهر، «یالله بریم! شاید یه ماشینی چیزی گرفته باشن. بهشون می رسیم. وای نایستین.»

استن و بارتن نگاهی به هم انداختند. آهسته دنبال لئون افتادند. بقیه هم به صف در پی شان روان شدند. مردان ریشوی ما خاموش و بی تاب از میان مزرعه به سمت شهر می رفتند.

نوجوانی دوچرخه سوار همین که چشمش به آنها افتاد، دستپاچه دور زد و گریخت.

چند کارگر راه آهن که روی خط کار می کردند، بیل ها را رها کردند و فریادکشان فرار کردند.

مردان ما بهت زده فرار کارگران را نظاره می کردند.

پارکهرست زیر لب گفت: «آخه چه خبر شده.»

از خط آ هن رد شدند. شهر آن طرف بود. پا در بیشه بزرگی گذاشتند، پر از درخت های اکالیپتوس. لئون تابلوی راهنمایی را خواند: «برلین گیم». نگاهی به خیابان انداختند. هتل ها و کافه ها. ماشین های پارک کرده. پمپ بنزین ها. دکان های خرده فروشی. حومه ای جمع و جور. دکان داران، ایستاده بر پیاده روها. ماشین ها آهسته درآمد و شد.

یک دفعه سروکله شش مرد ما از لای درختان پیدا شد. آن سوی خیابان چشم تان روز بد نبیند، چشم متصدی پمپ بنزین افتاد به آنها-

از ترس خشکش زد.

بی درنگ شلنگی را که به دست داشت ول کرد به امان خدا، حالا بدو کی بدو، در خیابان اصلی جیغ های گوش خراش می کشید و فرار می کرد.

با دیدن آنها هر چه سواری بود از حرکت بازایستاد- سرنشینان بیرون می جستند و می گریختند- مرد و زن از مغازه ها بیرون ریختند و پخش و پلا شدند. بی هدف به این سو و آن سو می دویدند. در عرض یک چشم به هم زدن، خیابان خالی خالی شده بود. دیارالبشری نمانده بود.

استن سرگشته و درمانده جلو رفت: «خدای بزرگ. این دیگه چه جورشه-.» از خیابان رد شد. قو پر نمی زد.

شش مرد خیابان اصلی را گرفتند و پیش رفتند، گیج و منگ، لام تا کام حرف نمی زدند.

هیچ چیز تکان نمی خورد. همه گریخته بودند. صدای آژیری بلند شد، زوزه می کشید، اوج می گرفت و فرود می آمد. در یکی از خیابان های فرعی خودرویی دنده عقب گرفت و با شتاب دور شد.

در قاب پنجره طبقه دوم ساختمانی بارتن صورت وحشت زده رنگ پریده ای دید. بالفور، پرده کرکره ای پایین آمد.

وچی زیر لب غرغرکنان گفت: «نمی فهمم. سردرنمی آرم.»

مری وذر پرسید: «چی شده؟ بالاخونه ها رو دادن اجاره!»

استن هیچ نگفت. احساس می کرد در مغزش هیچی ندارد. بهت زده. اندامش کرخت. خسته. خود را یله کرد روی جدول پیاده رو تا نفس تازه کند. بقیه دورش ایستادند.

لئون گفت: «قوزک پام.» تکیه داد به تابلوی ایستگاه، دندان هاش را از درد به هم فشار داد، «لامصب، بدجوری درد می کنه.»

بارتن گفت: «کاپیتان. اینا چه مرگ شون بود؟»

استن جواب داد که «نمی دونم.» در جیب زهوار در رفته اش دنبال سیگار گشت. آن طرف خیابان کافه ای بود که داخلش پرنده پر نمی زد. همه فرار کرده بودند. یک وعده غذا همان طور روی پیشخان مانده بود. همبرگری داخل ماهی تابه جلز ولز می کرد. در ظرف شیشه ای روی گاز، قهوه قل می خورد.

در پیاده رو بسته های تنقلات پخش زمین شده بود و خواروبارفروش ها از ترس پا به فرار گذاشته بودند.

موتور ماشینی که بی سرنشین گوشه خیابان رها شده بود، همین جور برای خودش آرام صدا می کرد.

لئون گفت: «خب! حالا چه کار کنیم؟»

«نمی دونم.»

«آخه نمی تونیم همین جور -»

استن روی پا ایستاد، «واقعاً نمی دونم!» رفت به طرف کافه. بقیه نگاهش می کردند، دیدند که وارد کافه شد و یک راست رفت جلوی پیشخان نشست.

وچی با تعجب پرسید «می خواد چی کار کنه؟»

پارکهرست گفت: «نمی دونم.» و از پی استن وارد کافه شد: «می خوای چی کار کنی؟»

«می شینم تا برام غذا بیارن.»

پارکهرست بی قرار چنگ انداخت و چانه استن را گرفت، «بی خیال، کاپیتان! پاشو بریم، مگه نمی بینی؟ هیچ کس اینجا نیست، همه در رفتن.»

استن هیچ نگفت. همین جور نشسته بود و بروبر نگاه می کرد. تکان نمی خورد، منتظر بود تا بیایند و از او پذیرایی کنند.

پارکهرست برگشت. از بارتن پرسید، «مرده شور همه شون رو ببره! آخه چطور شد؟ چه شون شد؟»

یک سگ خال خالی سروصداکنان از کنارشان رد شد، سرد و سنگین با گوش های تیز کرده، با بدگمانی بویی کشید و بعد، بدوبدو دور شد و پیچید داخل یک خیابان فرعی.

بارتن گفت: «صورت ها.»

«صورت ها؟»

بارتن با دست اشاره به ساختمانی کرد: «دارن نگاه مون می کنن. اون جا، ببین، قایم شدن. آخه «چرا»؟

چرا باید خودشون رو از ما پنهان کنن؟»

مری وذر یک دفعه از هول میخکوب شد. «یه چیزی داره می آد.»

بقیه با اشتیاق برگشتند.

پایین دست خیابان، دو سواری سیاه دور زدند و پیچیدند به طرف آنها.

لئون زیر لب آهی کشید و گفت: «خدا را شکر.» به دیوار ساختمانی تکیه داد «بالاخره پیداشون شد.» دو سواری سیاه کنار جدول پیاده رو ایستادند. درها باز شد. چند مرد پیاده شدند و بی که چیزی بگویند آنها را دوره کردند. خوش پوش بودند. کراوات، کلاه و کت های بلند خاکستری.

یکی شان درآمد که «اسکنلن، مامور FBI.» دیگری مسن تر می نمود، با موهای سربی رنگ. لحن کلامش خشک و رسمی بود و با قاطعیت و آمریت حرف می زد. هر پنج نفر را با نگاه جدی اش ورانداز کرد: «یکی دیگه تون کجاست؟»

بارتن اشاره کرد به کافه، «کاپیتان استن رو می گین، اون هاش، اون جا، داخل کافه.»

«بگین سریع بیاد اینجا.»

بارتن رفت داخل کافه، «کاپیتان! اونا اون بیرون اند. بدو…»

استن همراه بارتن بیرون آمد، به طرف جدول پیاده رو. «اونا کی ان، بارتن؟» صدایش بدگمان می نمود.

اسکنلن با رضایت سر تکان داد و گفت: «شش»، رو کرد به مردانش که «خب، تکمیل شد.»

مردان FBI یک دفعه هجوم بردند و هر شش نفر را برگرداندند به سمت دیوار آجری کافه.

بارتن با صدای گرفته فریاد کرد: «صبر کنین!» سرش گیج می رفت «چیه _ چه خبره؟»

پارکهرست با لحن اعتراض آمیز پرسید «آخه بگین چی شده؟» گونه هایش خیس اشک بود، «محض خاطر خدا، یه چیزی بگین -»

مردان FBI مسلح بودند. سلاح ها را بیرون آوردند. وچی روی برگرداند. دستانش بالا بود. مویه کنان عربده کشید «تو رو خدا، بگین ما چه کار کرده ایم؟ اینجا چه خبره؟»

یک دفعه کورسوی امیدی در دل لئون پیدا شد. اونا نمی دونن ما کی هستیم. فکر می کنن ما کمونیست ایم.»

رو کرد به اسکنلن: «ما هیات اعزامی زمین به مریخ ایم. اسم من لئونه. یادتون می آد؟ یک سال پیش، اکتبر گذشته. حالا برگشتیم، از مریخ اومدیم.» صدایش رفته رفته به خاموشی گرایید. مردان FBI سلاح ها را بالا می آوردند. سرتفنگ ها را گرفتند به طرف آنها _ شیلنگ ها و باک ها.

مری وذر خرخرکنان گفت: «ما برگشتیم. ما گروه اعزامی زمین به مریخ ایم، حالا از ماموریت برمی گردیم.»

چهره اسکنلن سرد و بی حالت بود. با لحنی عاری از احساس گفت: «مسخره س. کی رو دست انداختین؟ سفینه سقوط کرد، وقتی به سطح مریخ خورد فوراً منهدم شد. حتی یک نفر از اعضای گروه زنده نموند. ما اینو خوب می دونیم، چون یک تیم روبوت مرداریاب فرستادیم و جنازه ها را به زمین آ وردیم- هر شش نفر رو.»

مردان FBI شلیک کردند. گلوله های ناپالم شعله ور به طرف شش مرد ریشو، آنها پا گذاشتند به فرار. گلوله های آتشین اما به آنها اصابت کرد و جلوی چشمان مردان FBI، پیکرها آتش گرفت و سپس یک باره محو و ناپدید شد. دیگر نمی شد تقلاکردن های آنها را دید اما صدایشان هنوز به گوش می رسید. چیزی نبود که از شنیدنش محظوظ شوند، اما همان جا ایستادند، منتظر ماندند و تماشا می کردند.

اسکنلن به پاره های نیم سوخته لگدی زد و گفت: «نمی شه به این راحتی ها مطمئن شد. شاید فقط پنج تاشون بودن… ولی من ندیدم هیچ کدام شون در بره. فرصت شو نداشتن.» بر اثر فشار پای او یک تکه زغال جدا شد، گر گرفت و چندتکه شد که همچنان قل قل می کردند و از آنها دود بلند می شد.

همکارش آقای ویکس خیره زمین را می نگریست. برایش تازگی داشت. نمی توانست آنچه را دیده بود باور کند. چطور ممکن است گلوله های ناپالم… گفت «من _ بهتره برگردم تو ماشین.» زیرلب چیزی گفت و از اسکنلن دور شد.

اسکنلن گفت: «هنوز هیچی قطعی نیست.» سپس به چهره همکار جوان ترش نظر انداخت: «بله، تو برو یه کم بشین.»

مردم آرام آرام از ساختمان ها بیرون می آمدند و در پیاده روها می ایستادند. از سردر خانه ها و پنجره ها سرک می کشیدند و دلواپس این ور آن ور را می پاییدند.

پسربچه ای هیجان زده داد کشید که «اونا رو گرفتن! جاسوسای فضا رو گرفتن!»

عکاسان تند و تند عکس برمی داشتند. مردم کنجکاو از هر طرف سر می رسیدند. رنگ ها پریده، چشم ها از حدقه بیرون زده. مات شان برده، زل می زدند به توده درهم خاکستر و زغال های سوخته.

ویکس درحالی که دست هایش می لرزید، پای کشان به خودرو رسید، داخل شد و در را پشت سرش بست صدای ممتد رادیو اعصابش را به هم می ریخت، خاموشش کرد. نه می خواست چیزی ازش بشنود و نه چیزی می خواست بهش بگوید. ماموران خاکستری پوش همچنان در آستانه در کافه ایستاده بودند و با اسکنلن گفت وگو می کردند. بعد گروهی از آنها شروع کردند به دویدن، در اطراف کافه و در کوچه بغل آن. ویکس این و ر آن ور رفتن ها را تماشا می کرد. با خود فکر کرد، عجب کابوسی!

اسکنلن آمد کنار ماشین خم شد و سرش را کرد داخل خودرو و پرسید «بهتری؟»

«یه کمی» و بی درنگ پرسید: «این یعنی چه- بیست و دومین بار؟»

اسکنلن گفت: «دفعه بیست و یکم هر دو ماه… همان نام ها، همان مردها. نمی گم بهش عادت می کنی، ولی لااقل دیگه از دیدنش جا نمی خوری.»

ویکس گفت: «آخه من هیچ فرقی بین خودمون و آنها ندیدم.» شمرده حرف می زد، «مثل این بود که شش تا آدم می سوختند.»

اسکنلن گفت: «اشتباه می کنی.» در خودرو را باز کرد و در صندلی عقب، پشت سر ویکس نشست. «اونا فقط ظاهرشون شبیه آدم ها ست. اصل قضیه همینه. اونا همینو می خوان. قصدشون همینه… تو می دونی که بارتن، استن، و لئون-»

گفت: «بله، می دونم. یه کسی یا یه چیزی که یه جایی اون بیرون در فضا زندگی می کنه، سقوط سفینه اون ها رو می بینه، مرگ شون را می بینه، بعد خودشو می رسونه تا سر و گوشی آب بده قبل از اون که ما برسیم اون جا و بعد، دست به کار می شه و هر چی رو که لازمه برمی داره ولی-» با دست اشاره کرد «یعنی کار دیگه ای از دست مون برنمی آد؟»

اسکنلن گفت: «درباره اون ها چیز زیادی نمی دونیم. فقط اینو می دونیم که اون ها بدل هایی می سازن و می فرستن اینجا، پشت سر هم. سعی می کنن دزدکی یه کارهایی بکنن.» صورتش از ترس و یأس منقبض شد. «یعنی دیوانه اند؟ نمی دونم شاید اون قدر با ما فرق می کنن که هیچ جوری نمی تونیم باهاشون ارتباط برقرار کنیم. موندم که آیا فکر می کنن اسم همه ما لئون و مری وذر و پارکهرست و استنه؟ این قسمت ماجرا است که منو حسابی دمغ کرده… یا شاید، چه می دونم، شاید از شانس مون بوده که اونا نمی تونن فردیت ما را بفهمن، حالی شون نیست که هر کدوم از ما فردی غیر از بقیه س. فکرش رو بکن، اگر یه روزی یه چیزی، فرق نمی کنه چی… یه هاگ… یه بذر درست می کردن، اوضاع خراب تر از این حرف ها می شد. یه چیزی نه مثل اون بخت برگشته های بیچاره ای که توی مریخ جون دادند- یه چیزی که عمراً بدلی بودنش رو نمی فهمیدیم…»

ویکس گفت: «اونا باید یه الگویی داشته باشن تا از روش بسازن.»

یکی از ماموران خاکستری پوش دست تکان داد، اسکنلن به زحمت خود را از ماشین بیرون کشید.

بعد، فوراً برگشت داخل و به ویکس گفت: «می گن پنج تاشون رو زدیم. یکی شون در رفته. فکر می کنن دیدنش. می شلیده، پس نمی تونه باسرعت حرکت کنه. ما می ریم دنبالش _ تو بمون اینجا، شش دانگ حواست جمع باشه.»

اسکنلن از خودرو پیاده شد و همراه دیگر ماموران دوید داخل کوچه.

ویکس سیگاری آتش زد و سرش را تکیه داد به بازوش.

کپی برداری، بدل سازی… همه را وحشت گرفته، ولی –

هیچ کس تا حالا واقعاً سعی کرده با آنها ارتباط برقرار کند؟

دو مامور پلیس مردم را کنار زدند تا راه باز شود. «داج» سیاه رنگ دیگری از راه رسید، پیش راند، ترمز کرد و کنار جدول پیاده رو ایستاد. چند مامور FBI از آن پیاده شدند.

یکی از ماموران که ویکس به جایش نمی آورد، جلو آمد و از ویکس پرسید: «رادیوت روشن نیست» ویکس.

گفت: «نه.» پیچش را گرداند تا دوباره روشن شود.

«اگه یکی از اونا رو دیدی، می دونی چه جوری باید بکشی ش؟»

گفت: «بله.»

مامور راهش را گرفت و رفت و به باقی گروهش پیوست.

ویکس از خودش پرسید، اگه همه چیز را به تو محول می کردند، می گفتن همه چیز بسته به نظر توست، آن وقت چه کار می کردی؟ با خودش گفت، تلاش می کردم سردربیاورم آنها چه می خواهند. چیزی که اینقدر شبیه انسانه، اینقدر شبیه انسان ها رفتار می کنه، لابد خودش را «انسان» احساس می کنه… و اگر آنها – هر چی می خواند باشند – واقعاً خود را «انسان» احساس می کنند، نمی توانند فوراً انسان بشوند؟

در حاشیه جمعیت، یکی تنها از جمع جدا شد و راه افتاد به طرف او. چون کشتی بی لنگر کژومژ می شد، تلوتلو می خورد، به سختی تعادلش را نگاه می داشت. و بعد، حالتی به بدنش داد شبیه حالت همه آدم هایی که آن دوروبر بودند. دوزاری ویکس زود افتاد، طی دوره ای چندماهه آموزش دیده بود که چگونه باید آنها را از آدم ها تشخیص دهد. لباس های طرف با بقیه به طرز نظرگیری فرق داشت؛ شلوار پوشیده بود اما دکمه های پیراهنش را غلط غلوط بسته بود. پیدا بود هنوز به درستی نمی داند کفش به چه دردی می خورد. ویکس با خود اندیشید که شاید هم طرف از فرط خستگی و آسیب دیدگی به این روز افتاد.

وقتی طرف نزدیک ویکس رسید، ویکس تفنگش را درآورد و به سمت شکمش نشانه رفت. قبلاً یاد گرفته بود که چگونه باید به این موجودات فضایی شلیک کرد؛ بارها و بارها تمرین کرده بود. درست باید بزنی وسط شکم شان… تا از وسط به دو نیم شوند، مثل یک حشره.

در چهره موجود فضایی، وقتی دید ویکس آماده شلیک کردن است، آثار رنج و سرگشتگی غریب و عمیقی پدیدار شد. مکث کرد، رو کرد به ویکس و در چشم هایش نگاه کرد، کوچک ترین تلاشی برای فرار نکرد، جنب نخورد. تازه ویکس متوجه شدت سوختگی طرف شد؛ با خودش فکر کرد که با این وضع به هر حال زنده نمی ماند.

ویکس گفت: «چاره ای ندارم. باید این کاررو بکنم.»

زل زد به موجود فضایی، طرف دهان گشود تا چیزی بگوید.

ویکس شلیک کرد.

قبل از آنکه بتواند کلمه ای بر زبان آورد، مرده بود. همین که موجود فضایی پرتاب شد و کنار خودرو بر زمین افتاد، ویکس بیرون آمد.

همین طور که ایستاده بود و تماشا می کرد با خود گفت اشتباه کردم. برای این زدمش که ترسیدم. ولی بایستی می زدم. حتی اگر زدنش اشتباه بود. مامورم و معذور. بالاخره آمده بود جاسوسی. برای همین، طوری رفتار می کرد، جوری ادای آدم ها را درمی آورد که گمراه مان کند. این چیزی است که به ما گفته اند – باید باور کنیم که آنها دارند برای ما نقشه می کشند، یک ریز دسیسه می چینند، آنها انسان نیستند، هیچ وقت هم نخواهند شد.

با خود فکر کرد، خدا را شکر، تمام شد.

و بعد، به یاد آورد که آن موجود…


یکی از روزهای داغ تابستان بود، اواخر جولای.

سفینه غرش کنان فرود آمد، در زمینی شخم زده. خاک را می کند و با شتاب پیش می رفت، حصاری را درهم شکست، انباری را درهم کوفت و سرانجام در آبکندی از حرکت بازایستاد.

سکوت.

پارکهرست با پاهای لرزان ایستاد. نرده ایمنی را محکم به دست گرفت. شانه اش زخم برداشته بود.

سرش را تکان داد، گیج بود.

گفت: «فرود آمدیم.» در صدایش تعجب و هیجان موج می زد، «فرود آمدیم!»

فرمانده استن نفس نفس زنان گفت: «کمکم کن.» بارتن دستش را پیش برد.

لئون به زحمت نشست و باریکه خون را از گردنش پاک کرد. داخل سفینه محشر کبری بود، هیچ چیز سرجاش نبود. بیشتر تجهیزات خرد و خاکشیر شده و همه چی پخش زمین بود.

وچی با گام های لرزان به سمت دریچه رفت. با انگشت هایش که سخت می لرزید مشغول باز کردن پیچ های سنگین شد.

بارتن گفت: «خب بچه ها، بالاخره برگشتیم.»

مری وذر زیرلب گفت: «باورم نمی شه.» پیچ ها شل شد و مردان به سرعت پیچ ها را چرخاندند و در را باز کردند. «زمین پیر مهربان.»

لئون در حالی که نفس نفس می زد گفت: «هی! گوش کنین بچه ها.» در حالی که به سختی خود را می کشید تا بیرون بپرد، گفت: «یکی عکس بگیره.»

بارتن باخنده گفت: «بی خیال!»

استن جیغ کشید «خب، راست می گه، بگیر!»

مری وذر هم گفت: «بله، بگیر. یادته، می گفتیم اگه یه روزی برگردیم حتماً بایستی عکس بگیریم. این می شه یه سند تاریخی، واسه کتاب های درسی.» وچی لابه لای قطعه های خردشده گشت و گشت، «فکر نکنم چیزی ازش مونده باشه.» بالاخره دوربین را که حسابی قر شده بود پیدا کرد. پارکهرست که بعد از لئون بیرون پرید و از فرط هیجان تندتند نفس می زد، گفت: «حالا چی کار داری؟ امتحانش ضرر نداره… ولی چه کار کنیم که شش تایی مون تو عکس بیفتیم. بالاخره یکی باید شاتر رو فشار بده.»

استن گفت: «من زمانش رو تنظیم می کنم.» دوربین را برداشت و پیچ ها را تنظیم کرد، «همه به صف!» دکمه ای را فشار داد و به بقیه پیوست.

شش مرد با ریش های انبوه و جامه های ژنده در کنار سفینه درب و داغون شان ایستادند و دوربین عکس شان را برداشت. چشم انداختند به چشم انداز زمین های سبز حومه شهر، ترسی آمیخته به احترام و سکوت بر ایشان حاکم بود. همدیگر را نگاه کردند. چشم هاشان برق می زد.

استن فریاد کرد: «برگشتیم! برگشتیم!»

ز Explorers We س, In ز The Days of Perky Pat س, Volume 4 of the Collected Stories of Philip K.Dick, Grafton Books, 1987, pp. 198- 208.

نوشته‌های پیشنهادی

آگهی متنی در همه صفحات
دکتر فارمو / هتل کربلا /فروشگاه لوازم بهداشتی /علائم گرمازدگی / بهترین مودم 5G /خرید عطر و ادکلن /قهوه فوری گانودرما دکتر بیز /جراحی زیبایی /داروخانه آنلاین / آموزش رانندگی با ماشین دنده اتومات / فروشگاه لوازم بهداشتی / آموزش زبان فرانسه / هایلند بیوتی / شیشه اتومبیل / کاهش وزن قطعی با اسلیو معده / دانلود ریمیکس های جدید /بهترین جراح اسلیو معده در تهران / قیمت گوسفند زنده / موتور فن کویل /لیزر زگیل تناسلی /بهترین کلینیک کاشت مو مشهد /بهترین سریال های ۲۰۲۴ / تجهیزات و وسایل دندانپزشکی /ثبت برند /خدمات پرداخت ارزی نوین پرداخت /جراح تیروئید / پزشکا /موتور فن کویل / نرم افزار حسابداری / مقاله بازار / شیشه اتومبیل /بهترین دکتر لیپوماتیک در تهران /کاشت مو / درمان طب / تجهیزات پزشکی /داروخانه اینترنتی آرتان /فروشگاه لوازم بهداشتی /داروخانه تینا /سایت نوید /کلاه کاسکت /ساعت تبلیغاتی /تجهیزات پزشکی /بهترین سریال های ایرانی /کاشت مو /قیمت ساک پارچه ای /دانلود نرم افزار /

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.