کتاب شکسپیر و شرکا – نوشته جرمی مرسر

0

من پیش از این خبرنگار بخش جنایی روزنامه‌ای در شهری نه‌چندان بزرگ در کانادا بودم. ما دوست داشتیم بگوییم جمعیت شهرمان یک میلیون نفر است، اما این عدد شامل جمعیت روستاهای اطراف هم می‌شد. البته آماری که به درد من می‌خورد آمار قتل و کشتار بود. به طور ثابت در سال پانزده تا بیست قتل اتفاق می‌افتاد، و اگر اوضاع خیلی خوب بود، حداقل خوب از دید یک خبرنگار بخش جنایی، شاید به بیست و پنج تا هم می‌رسید.

شغل کثیفی داشتم. هدف این بود که در گوشه‌های تاریک زندگی کنجکاوی کنی و هر آن‌چه را که شنیع و بیمارگونه بود بیرون بکشی و در معرض افکار عمومی قرار دهی. دختربچه‌ای که با چراغ‌قوه مورد تجاوز قرار گرفته بود، کودک تازه‌راه‌افتاده‌ای که وقتی پرستارش چرت می‌زد در استخر پشت خانه غرق شده بود، پدر جوانی که اتومبیل پرسروصدای عده‌ای نوجوان مست خردش کرده بود. این روال هرروزه بود، اندوهی مستمر که به‌تدریج دید مرا به انسانیت تغییر می‌داد و حس هم‌دردی‌ام را ضعیف می‌کرد.

این کار هرقدر هم که نفرت‌انگیز بود، توجیه کردنش چندان سخت نبود: وظیفه‌ی روزنامه است که مردم را در جریان فعالیت‌های پلیس قرار دهد؛ گزارش تراژدی به جامعه کمک می‌کند تا رنج آدمی و مرگ را بهتر بفهمد؛ انجام این کار به شیوه‌ای صادقانه، شایعات و واقعیات نصفه‌نیمه‌ای را که به ناچار دوروبر چنین رویدادهایی به وجود می‌آید، باطل می‌کند. و آن بعدازظهرهای لعنتی که خود را روی پله‌های مقابل در خانه‌ی مادری می‌یافتم که از گریه بی‌جان شده بود و وادارش می‌کردم عکس مدرسه‌ی پسرش را که چند ساعتی از مرگش نگذشته بود به من بدهد، با این فکر به خودم دلداری می‌دادم که مادر دیگری ممکن است وقتی فردای آن روز عکس پسرک مرده را در روزنامه ببیند فرزندش را محکم‌تر در آغوش بگیرد.

هرگاه بحث قتل میان خبرنگاران جنایی شهر مطرح می‌شد، دروغی بودن این توجیه‌ها معلوم می‌شد. موفقیت‌مان را با این معیار می‌سنجیدیم که چند وقت یک بار خبرمان در صفحه‌ی اول روزنامه بیاید یا در صدر پخش تلویزیونی عصرگاهی قرار بگیرد، و بر سر این موضوع توافق داشتیم که ماجراهای جنایی به اندازه‌ی دلخواه ما در شهرمان روی نمی‌دهد. ما آرزوی کار کردن در جایی مثل تورنتو را داشتیم، با پنجاه قتل در سال، یکی در هفته. تصورش را بکنید. یک بار، وقتی یکی از همکارانمان آن‌قدر آبجو خورده بود که زبانش شل شده بود، با دلخوری شکایت می‌کرد که آن آخر هفته‌ای که چهار قتل مخوف بی‌سابقه در شهر روی داده بود او به خاطر عروسی رفته بود خارج از شهر. دو فقره از این قتل‌ها را با چکش میخ‌کش مرتکب شده بودند و بقایای مغز مقتولین روی سقف به جا مانده بود. او نمی‌توانست باور کند که این خوشی را از دست داده است.

اوایل از کارم لذت می‌بردم. شب‌های دیروقت سر صحنه‌ی جنایت، جست‌وجو برای کشف واقعیت و عکس‌های مردگان، ترشح آدرنالین هنگام عجله کردن برای رسیدن به ضرب‌الاجل تعیین‌شده و مسابقه با روزنامه‌های رقیب. این کار فرصتی بود برای حسابی فرورفتن در آن روی فاسد روح آدمی و انگولک کردن آن. همه وقتی از کنار تصادفی رد می‌شوند سرک می‌کشند تا نگاهی بیندازند؛ من این افتخار را داشتم ـ اگر بشود گفت افتخار ـ که در چند قدمی آن لاشه‌های سوخته بایستم.

البته من این کار را به دلایل شخصی هم انتخاب کرده بودم، چون خودم اتفاقاً در زندگی‌ام لکه‌های ننگی داشتم، و همین موضوع بسیار مشتاق‌ترم می‌کرد تا ته‌وتوی سوابق ننگین دیگران را دربیاورم. جا دادن خودم وسط تاریکی و بدبختی باعث می‌شد فکر کنم کمابیش آدم عادی‌ای هستم.

به لطف یک برنامه‌ی کارآموزی بود که کارم را در روزنامه شروع کردم. بیست و چند ساله بودم و در دانشگاهی محلی روزنامه‌نگاری می‌خواندم. با سردبیر روزنامه‌ی شهر صحبت کرده بودم تا در تعطیلات زمستانی بین دو ترم داوطلبانه کار کنم، زمانی که کارکنان دائمی تحریریه برای تعطیلات کریسمس به مرخصی می‌رفتند و فردی مشتاق می‌توانست خلاءهای مهم را پر کند. همان طور که انتظار می‌رفت اوضاع خیلی زود جالب شد.

شب کریسمس، یکی از خبرنگاران اصلی بخش جنایی روزنامه را برای تحقیق در مورد پیامی اضطراری که روی بی‌سیم پلیس آمده بود بیرون فرستاده بودند. او با دو خبر مهم به دفتر تلفن زد. اول این‌که پای چند جسد وسط بود. چهار جسد در موردی که به‌وضوح قتل و خودکشی بود پیدا شده بودند. و دوم این‌که خبرنگار برای عصر همان روز بلیت هواپیما داشت تا برود و تعطیلات را با خانواده‌ی همسرش بگذراند. کسی باید جای او را پر می‌کرد و سردبیر بعد از بررسی تحریریه‌ی تقریباً متروکه شانه‌ای بالا انداخت ـ انگار که «به جهنم، کار دیگه‌ای نمی‌شه کرد» ـ و مرا صدا زد.

در ساختمان ارزان‌قیمتی که جسدها آن‌جا پیدا شده بودند، با آسانسور رفتم بالا سر صحنه‌ی جنایت. وقتی درها باز شد، بوی گند ملاس گوشتی که داشت فاسد می‌شد باعث شد عق بزنم. در انتهای راهرو، خبرنگاران و دوربین‌های تلویزیونی پشت رشته‌ی نوار زرد و سیاه پلیس جمع شده بودند. پشت نوار، افسری یونیفرم‌پوش جلوی درگاهی آپارتمانی که با حفاظی پلاستیکی پوشانده شده بود نگهبانی می‌داد.

کار من این بود که کنار نوار پلیس منتظر بمانم تا کارآگاه اصلی بیرون بیاید و به خبرنگاران توضیح بدهد. به‌محض این‌که جزئیات رسمی جنایت را جمع می‌کردیم، وظیفه‌ی حساس من این بود که قبل از روزنامه‌ی رقیب هویت خانواده‌ی مرده را پیدا کنم. از آن خبرهای جنجالی بود، از آن‌هایی که حرف و حدیث آدم‌های معروف و عکس‌های زنان نیمه‌عریان را در صفحه‌ی سوم به دنبال داشت، و از نظر جزئیات خشونت‌بار قتل، مدت‌ها در صدر می‌ماند.

کمی بعد از رسیدن من، درهای آسانسور باز شد و افسر یونیفرم‌پوشی با کیسه‌های همبرگر حاضری در دست، بیرون آمد. وقتی از نوار پلیس گذشت و پلاستیک در را عقب زد تا بتواند وارد آپارتمان شود، هجوم هوای گندیده خبرنگاران را مجبور کرد همگی یک قدم عقب بروند. دو متخصص پزشکی قانونی با لباس‌های محافظ یکسره، توری سر و کیسه‌های جراحی روی کفش‌هایشان بیرون آمدند. ته این کیسه‌ها از تکه‌های گوشت نوچ بود. متخصصان در میان بوی گند و خون ایستادند و با آرامش شروع به خوردن سیب‌زمینی سرخ‌کرده و نوشیدن میلک‌شیک کردند.

بالاخره کارآگاه اصلی بیرون آمد و ماسک آبی مخصوص بیمارستان را از روی دهانش کنار زد تا بتواند صحبت کند. مردی با تفنگ شکاری همسر و دو فرزند کوچکش را کشته و بعد خودکشی کرده بود. تشخیص هویت بچه‌ها دشوار بود چون صورت‌هایشان با فشنگ‌های کالیبر بالا درب و داغان شده بود. و آن‌چه اوضاع را بدتر کرده بود این بود که ترموستات روی درجه‌ی زیاد روشن مانده بود و اجساد دستِ‌کم ده روز در آن آپارتمان داغ تجزیه شده بودند. اگرچه پلیس نام خانواده را می‌دانست، اما تا زمانی که به خویشاوندان نزدیک‌شان خبر نمی‌داد، اطلاعات را فاش نمی‌کرد. همه‌اش همین بود، همین، حالا بروید و کریسمس خوبی داشته باشید.

جز دو فیلمبردار که با عجله به ایستگاه‌های تلویزیونی‌شان بازگشتند تا نوار این اظهارات را به اخبار آخر شب برسانند هیچ‌کس از جایش تکان نخورد. خبرنگار روزنامه‌ای جنجالی به کارآگاه نزدیک شد و شروع به نوشتن نکات بیش‌تر کرد. همین کارآگاه با گفتن این‌که با خبرنگارانی که نمی‌شناسد محرمانه صحبت نمی‌کند پشتش را به من کرد. سردرگم به روزنامه زنگ زدم.

«هیچ اسمی نگرفتی؟» به من گفتند بیش‌تر سعی کنم.

درِ تک‌تک آپارتمان‌های ساختمان را زدم، اما این در زدن‌ها هیچ نتیجه‌ای نداشت جز دعوت به یک نوشیدنی شب کریسمس از سوی مادربزرگ پیری که تعطیلات را تنها مانده بود. به دفتر تلفن زدم و سعی کردم از دفترچه‌ی راهنمای تلفن کمک بگیرم، اما ظاهراً شماره‌ی آن خانواده فهرست نشده بود. حتی از افسری که دم در آپارتمان نگهبانی می‌داد کمک خواستم و التماس‌کنان گفتم که کارآموزی مفلوک هستم، اما او در مقابل زنجموره‌ی من فقط سر تکان داد.

باقی ماجرا به نظرم نتیجه‌ی میل شدیدم به تحت‌تأثیر قرار دادن سردبیر روزنامه بود و نتیجه‌ی رقابت‌جویی دیوانه‌وارم که اجازه نمی‌داد در این گزارش شکست بخورم. وقتی سوار آسانسور شدم و آمدم پایین به ورودی ساختمان، ردیف صندوق‌های پست ارزان‌قیمت را پیدا کردم. صندوق خانواده‌ی مُرده مملو بود از نامه‌های جمع‌نشده. کلید ماشین این‌جور قفل‌ها را به‌راحتی باز می‌کند و خیلی زود قبض برق، جریمه‌های پارک ممنوع و کارت‌های کریسمس‌شان را در دست داشتم که نام خانوادگی‌شان بیش از ده بار در آن‌ها آمده بود. وقتی به کارآگاه پرونده گفتم نام مرده‌ها را دارم، چهره درهم کشید اما سردبیر شیفت شب روزنامه بی‌نهایت خوشحال شد. حاضر نشدم به هیچ‌کدام بگویم این اطلاعات را از کجا به‌دست آورده‌ام.

آن کریسمس بهترین کریسمس زندگیم نبود، اما این دستاورد به روزنامه ثابت کرد من جَنَم روزنامه‌نگاری دارم، و در نتیجه، به عنوان خبرنگار غیررسمی، بعد به عنوان جایگزین تابستانی، و بالاخره به عنوان خبرنگار تمام‌وقت استخدام شدم. این واقعه به من نشان داد خلق‌وخوی مناسب را برای این شغل دارم. به جای این‌که صحنه‌ی جنایت حالم را به هم بزند، مرا سر شوق آورده بود. هیچ مدرک دیگری جز صندوق پست لازم نبود. در کنار قبض‌های تلفن و نامه‌های به‌دردنخور، یک کاتالوگ لباس ویکتوریا سیکرت بود که به اسم زن مقتول فرستاده بودند. آن را برای سرگرمی به خانه بردم.

پنج سال آزگار به همین شیوه کار کردم، در حالی که کثافت و فشار کار توأمان آزارم می‌داد. هرگاه مردی میانسال را با کودکی کوچک می‌دیدم، با خودم فکر می‌کردم نکند او کودک‌آزاری در حال بچه‌دزدی باشد. روزهایی که خبر خاصی نبود، طرفدار قتل یا دست‌کم سرقت وحشیانه و خلاقانه‌ی بانک می‌شدم تا بتوانم خودم را به صفحه‌ی اول روزنامه برسانم. فشار عصبی رقابت با روزنامه‌های جنجالی آرام آرام مرا در کام خود فرو می‌برد، و یک بار به خاطر پرت کردن صندلی در دفتر بعد از از دست دادن خبر نوزاد دختری که در زیر آفتاب سوزان ماه اوت در ماشین رها شده بود، از کار معلق شدم.

در چنین دنیایی، اوضاع می‌تواند به‌سرعت خراب شود. رابطه‌ی من با زنی دوست داشتنی کم‌کم متزلزل، و سپس زیربار نارضایتی من تمام شد. تحمل صحبت کردن با هیچ‌کس جز مأموران پلیس، وکلای مدافع یا خبرنگاران جنایی را نداشتم، کسانی که با همان کابوس‌های من سروکار داشتند. شروع کردم به مشروب خوردن زیاد و اکثر شب‌ها خودم را با الکل خفه می‌کردم؛ که چندان هم دور از انتظار نبود.

آخر سر به وضوح می‌شد فهمید که تحت‌تأثیر کارم قرار گرفته‌ام، زیادی صحنه‌های جنایت دیده‌ام و از مرزهای اخلاقی زیادی گذشته‌ام. نشانه‌های بارزی وجود داشت که باید خودم را بیرون بکشم. پلیس مواد مخدر به فعالیت‌هایم حساس شده بود و تهدید می‌کرد که علیه من اقامه‌ی دعوا خواهد کرد. چیزی نمانده بود که به خاطر رانندگی در حین مستی دستگیرم کنند. و درگیری شرم‌آورم در رسوایی میان یک جراح قلب و یک روسپی خیابانی هم بود. اما آن‌چه واقعاً مجابم کرد تا آن کار و زندگی را رها کنم، تلفنی بود که شبی دیروقت به من شد.

دسامبر سال ۱۹۹۹ بود، تنها دو هفته پیش از هزاره‌ی جدید که آن‌قدر راجع به آن صحبت می‌کردند. در آپارتمانم بودم، داشتم متن مصاحبه‌ای را تایپ می‌کردم و یک بسته‌ی شش‌تایی آبجو را سر می‌کشیدم. آخرهای نیمه‌شب بود که تلفنم به صدا درآمد و من با این فکر که ممکن است دعوتی آخروقت به یکی از بارهای محله باشد، با زنگ اول جواب دادم.

اما در عوض سارقی بود که می‌شناختمش. در گذشته راجع به شاهکارهای او برای روزنامه نوشته بودم و او از شهرتی که مقالات برایش آورده بود لذت می‌برد. بعضی وقت‌ها، حتی جزئیات بیش‌تری به ماجرا اضافه می‌کرد تا رویدادها را جذاب‌تر کند. بعد از چندین همکاری دوستی‌ای شکننده بین‌مان شکل گرفت، هرازگاهی با هم آبجو می‌خوردیم و راجع به کارآگاهان، وکلا و محکومانی که دنیای‌مان را می‌ساختند غیبت می‌کردیم.

او اوایل آن سال به عنوان لطفی شخصی جزئیات کامل سرقتی ۱۵۰ هزار دلاری از یک گاوصندوق را که خودش ترتیب داده بود در اختیارم قرار داد. این اطلاعات برای کتابی بود که داشتم می‌نوشتم و آن کتاب با بعضی از حقایقی که او مشخصاً مرا از استفاده‌شان منع کرده بود ـ از جمله مصیبت‌بارترین‌شان که همان نام او بود ـ چندروز قبل از آن تلفن شبانه چاپ شده بود. هرچند یک‌جورهایی خودم را متقاعد کرده بودم که اصل توافقمان را زیر پا نگذاشته‌ام، نگران واکنش او بودم و واکنشش خشم محض بود.

او مردی بود که به خشونت عادت داشت، مردی که مدتی را در زندان مجرمان خطرناک در کنار قاتلان و «فرشتگان جهنم»[۱] گذرانده بود، مردی که به دعوا و مرافعه و خشم و عصبانیت شهرت داشت. او یک بار اشاره کرده بود که اگر از اعتمادش سوءاستفاده کنم چه اتفاقی می‌افتد: با چوب بیس‌بال به زانوهایم خواهد کوبید یا بلایی مشابه سرم خواهد آورد. او حتی لاف می‌زد که ترتیب دادن این کار چه‌قدر ساده و مدت زمان حبس برای مضروب کردن من چه‌قدر کوتاه‌مدت خواهد بود و می‌گفت ده‌ها نفر را می‌شناسد که به اندازه‌ی کافی سادیست هستند تا تنها به ازای چند صد دلار ماسک اسکی به صورت بزنند و کار را یکسره کنند.

آن شب ماه دسامبر، به نظر می‌رسید مجازاتم قرار است بدتر از این‌ها باشد. او در حالی که با صدای بلند پشت تلفن بدوبیراه می‌گفت، به اطلاعم رساند که من منفورترینِ موجودات خیابانی شده‌ام، یک خائن کثیف، از آن آدم‌هایی که دوستانشان را به پلیس، یا در مورد من به خوانندگان می‌فروشند. او به خاطر احترامی که برایم قائل بود خودش بلایی سرم نمی‌آورد اما به من اخطار داد که دیگرانی برای این کار هستند. آخرین کلماتش قبل از قطع کردن تلفن این بود که مراقب پشت سرم باشم.

ترس برم داشت. حالا که به پشت سر نگاه می‌کنم، می‌بینم شاید آن اخطار تهدیدی واقعی به مرگ نبود، شاید واکنش من بیش از حد بود، اما آن شب، از ترس خیس عرق شده بودم. بعد از این‌که تلفن را روی زمین انداختم، به سرعت ساک لباس‌هایم را جمع کردم و به خانه‌ی یکی از دوستانم رفتم. در طول هفته‌ی بعد از آن، از کارم در روزنامه استعفا دادم، آپارتمانم را خالی کردم و تحویل دادم، ماشینم را پس دادم، بیش‌تر اموالم را بخشیدم و با شنیدن هر صدای پایی که نزدیکم می‌شد، بدنم با حالتی عصبی منقبض می‌شد. آن وقت، سه روز قبل از سال نو، سوار هواپیمایی به مقصد پاریس شدم و همه‌ی این چیزها را پشت سر جا گذاشتم.

کتاب شکسپیر و شرکا
نویسنده: جرمی مرسر
مترجم: پویه میثاقی
ناشر: نشر مرکز


اگر خواننده جدید سایت «یک پزشک»  هستید!
شما در حال خواندن سایت یک پزشک (یک پزشک دات کام) به نشانی اینترنتی www.1pezeshk.com هستید. سایتی با 18 سال سابقه که برخلاف اسمش سرشار از مطالب متنوع است!
ما را رها نکنید. بسیار ممنون می‌شویم اگر:
- سایت یک پزشک رو در مرورگر خود بوک‌مارک کنید.
-مشترک فید یا RSS یک پزشک شوید.
- شبکه‌های اجتماعی ما را دنبال کنید: صفحه تلگرام - صفحه اینستاگرام ما
- برای سفارش تبلیغات ایمیل alirezamajidi در جی میل یا تلگرام تماس بگیرید.
و دیگر مطالب ما را بخوانید. مثلا:

مهندسان بامزه با اختراعات و ابداعات عجیب و غریب و کارا ! گالری عکس

بسیار پیش می‌آید که برای انجام کاری تنها دو راه داریم، یا خرید یک محصول گران و استفاده از آدم‌های کاربلد برای راه‌اندازییا اینکه خودمان با یک سری ابتکار و به صورت به اصطلاح زمخت ولی کارراه‌انداز، تقریبا بدون هزینه کار را انجام بدهیم.…

محصولات باورنکردنی که اپل در آینده عرضه خواهد کرد (شوخی با اپل – گالری عکس)

رونمایی از اپل ویژن پرو با قیمت و پیچیدگی‌های خاص خودش باعث شد که دست طنزپردازان در شوخی با اپل بازتر شود.به راستی اگر اپل سال‌های بعد بخواهد در زمینه‌های متفاوت فعالیت کند آنها را چطور رونمایی خواهد کرد. چه توصیف‌هایی برای آنها ردیف…

عکس‌هایی از حوادث ناگوار که با کمی «احتیاط» و عقل قابل پیشگیری‌اند

گاهی ما در کارهایمان به اصطلاح از خلاقیت استفاده می‌کنیم یا سعی می‌کنیم کاری را بدون اینکه وسایل لازمش را داشته باشیم با چیزهای بی‌ربط، در زمان کم، تمام کنیم. خب راستش گاهی شانس می‌آوریم و پز می‌دهیم که خلاقیت داشته‌ایم، اما خیلی وقت‌ها…

موجودات شگفت انگیزی که اکنون منقرض شده‌اند: بقایای باورنکردنی آنها از گذشته‌های طولانی

مادر طبیعت هرگز دست از شگفت زده کردن ما بر نمی‌دارد و در طول میلیون‌ها سال موجودات باورنکردنی، از ظریف گرفته تا خشن زایش کرده است.وقتی تاریخ جانداران را مرور می‌کنیم، حشرات به اندازه یک انسان، خزندگان با ابعاد بزرگ، و جوندگان با شاخ …

تبدیل شخصیت‌های انیمیشن‌های و کارتون‌ها به نمونه‌های انسانی شبیه به آنها

در انیمیشن‌ها ما حیوانات را دارای شخصیت انسانی می‌کنیم، رخت و لباس به تنشان می‌کنیم، آنها را صاحب جامعه و شهر می‌کنیم و رفتارهای انسانی را به آنها منتسب می‌کنیم.اما تصور کنید که در کاری معکوس، این شخصیت‌های کارتونی را می‌توانستیم به…

نمونه‌هایی از بازسازی و دکوراسیون جدید خانه که می‌توانند الگویی برای ما باشند

به سبب نوع معماری، خانه‌های ما معمولا خیلی زود دمده یا به اصطلاح کلنگی می‌شوند. شرکت‌‌های بازسازی خانه مدتی است بسیار زیاد شده‌اند.اما شک و تردید زیادی در مورد میزان کارایی بسیاری از آنها وجود دارد. برخی از آنها اصلا به تقویم کاری متعهد…

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.