معرفی و بریده‌ای از کتاب اتاق کار – یازده روایت از عشق، تعلیق و گیره های کاغذ

0

کتاب اتاق کار
یازده روایت از عشق، تعلیق و گیره های کاغذ
نویسندگان: جاشوا فریس، اسلون کراسلی، گری اشتین گارت
مترجم: کیوان سررشته
ناشر: نشر اطراف


اول‌کار

نمی‌شود آدم به شغل اولش احساس دلبستگی نداشته باشد؛ هر قدر هم آن شغل نامناسب‌تر و پربدبختی‌تر، بهتر. احتمالاً چون فهمیدن این‌که چه‌جور آدمی نیستیم هم به اندازهٔ فهمیدن این‌که چه‌جور آدمی هستیم، روشنگر است. من خودم منشی مزخرفی بودم. در یک مؤسسهٔ ادبی کار می‌کردم و اشتباه‌های کوچک بی‌شماری ازم سر می‌زد که تأثیرات موجی چشمگیری داشتند. با این حال هنوز هم موقع فکر کردن به آن سیزده و نیم (کی می‌شمرَد؟) ماهی که آن‌جا، به عنوان بدترین منشی نسل خودم کار می‌کردم، غرق خیال‌پردازی می‌شوم. دلیلش چیزهایی است که از این تجربه به دست آوردم؛ جهتی تازه در مسیر شغلی‌ام و بعد، در نهایت، نوشتن متنی بر اساس تجربه‌ام در آن‌جا. هر دوی این دستاوردها به هزینه‌ای که دادم می‌ارزیدند. در نهایت مسرت باید بگویم داستان و جستار ابتدایی این کتاب ثابت می‌کنند که شریکانی عالی دارم.

راوی داستان «کارمندی که فاکنر می‌خوانَد» اثر جاشوا فریس ظاهراً اصلاً گزینهٔ مناسبی برای یک شغل ثابت نیست. فاکنر می‌خوانَد، «با موسیقی گروه‌های پانک‌راکِ فوگازی و بِلَک فِلَگ، بازی‌های رایانه‌ای و خشن تیراندازی تک‌نفره در پردیس‌های سینمایی و هر چیزی که در منوی رستوران‌های زنجیره‌ای تاکوبِل پیدا می‌شد» بزرگ شده است، ولی کارمند موقت و مسئول جواب دادن به تلفن‌ها در یک شرکت تبلیغاتی می‌شود؛ از آن شرکت‌هایی که دروازهٔ ورود به جهان شرکت‌های بزرگ تجاری آمریکایی هستند. او به اعتراف خودش «در نقطهٔ مقابل مخاطبان هدف شرکت» قرار دارد. تار و پود و انرژی داستان از همین تقابل می‌آید؛ شغل روزانه‌اش مثل نقش مکمل آدم موجهی است در برابر زندگی پر از شب‌زنده‌داری و پارتی‌های ناگهانی، در برابر زندگی دوستان هنرمند بی‌قیدوبندش، که بعضی‌هایشان به حق خود می‌رسند و بعضی‌هایشان هیچ وقت نه. داستانِ تأملِ دردناکی است بر تضادهای میان زندگی اداری و زندگی شبانه، میان خلق هنری و پا گرفتن حرفه‌ای. بدون لامپ مهتابی‌های روز، نئون‌های زندگی شبانگاهی‌اش نمی‌توانستند چنین روشن بدرخشند.

گری اِشتین‌گارت هم در «حسرت اداره» خودش را وصلهٔ ناجوری در اولین شغلش می‌بیند. در این متن موسیقی پس‌زمینه بیشتر موسیقی شهربازی است تا فوگازی. اشتین‌گارت هنوز هم دلتنگ رفاقت‌های قدیمی سر کار است، دلتنگ آن ساختار و معاشرت‌هایی که دست یک نویسندهٔ تمام‌وقت دیگر به آن‌ها نمی‌رسد. دلتنگی او واقعی است، حتی با این‌که وقتی شغل‌هایی «واقعی» داشته، در آن‌ها «به‌غایت بی‌کفایت» بوده. ولی این شغل‌ها تجربیاتی بودند که شخصیتش را شکل دادند. علاوه بر این، هر کسی که به عمرش یک بار منشی یا کارآموز یا کارمند موقتی جایی بوده و در عین حال آرزوهایی هنری هم در دل داشته می‌تواند با این جمله همذات‌پنداری کند «همه‌مان هدف مشترکی داشتیم، این‌که نمی‌خواستیم کار زیادی بکنیم و در عین حال همه‌مان با تمام وجود باور داشتیم که لیاقت‌مان بیشتر از کارهایی بود که بهمان می‌سپردند.» حالا یک عده‌ای پیدا شده‌اند که می‌گویند تنبلی خلاقانه و یاغی‌گری‌های گاه‌به‌گاه اختراع نسل هزاره(۳) است. کوچولوها، خواهش می‌کنم بروید ته صف! نویسنده‌های این کتاب قبل از این‌که شما توی جیب‌هایتان صفحه‌نمایش داشته باشید، مشغول کشف راه‌هایی برای غیب‌شدن دوساعته به بهانهٔ ناهار بودند.

کارمندی‌که فاکنرمی‌خوانَد

جاشوا فریس

۱- در جایی به اسم «هِجِزاَند بالک» کارمی‌کردم که کارش را به عنوان یک شرکت ارتباطات و تبلیغات در خیابان هفتم، جنوب میدان کلمبوس، در طبقات ۴۰ تا ۴۲ شروع کرده بود. حالا دیگر بسته شده. کار من آماده کردن گزارش‌ها، اطلاعیه‌های روابط عمومی و این‌جور چیزها بود. گاهی هم کاری تخصصی‌تر از راه می‌رسید؛ تهیهٔ گزارش یا توضیحاتی موسوم به اوراق سفید که به مشتری کمک می‌کردند درک بهتری از یک موضوع پیدا کند و تصمیم تجاری بهتری بگیرد، روانه کردن محصولی جدید به بازار، تبلیغات پارتیزانی. دروغ چرا، آن اول‌ها هر سفارشی می‌آمد قبول می‌کردیم و تقریباً به هیچ کاری نه نمی‌گفتیم.

بعضی وقت‌ها برایم واقعی بود، وقت‌های دیگر شبیه سرگیجهٔ دیوانه‌وار کوکائین. هر کسی داشت ایدهٔ کسب‌وکار جدیدی می‌داد، هر کسی داشت خودش را با یک تلفن می‌رساند آن‌ور شهر. می‌رفتیم وایت پِلِینز، می‌رفتیم نیوجرسی – می‌خواهید کجا باشیم؟ چه کمکی از دست‌مان برمی‌آید؟ بیشترمان داشتیم عشق زندگی را می‌بردیم؛ با این‌که در حد خودمان گند هم کم بالا نمی‌آوردیم. همه‌اش هم به‌پیش، به‌پیش، به‌پیش، بکوب، بکوب، بکوب نبود. وقت‌گذرانی توی کلبه‌های استوایی در ماداگاسکار نبود. دنیای تجارت آمریکایی بود و لباس‌های نیمه‌رسمی‌اش. ثلث اوقات همه چیز کثافت محض بود. ولی خب، معمولاً تعطیلی یکشنبه‌هایمان را داشتیم. ده روز ساحلِ ماه اوت‌مان را داشتیم.

ولی قصهٔ این چیزها را نمی‌خواهم بگویم. این‌ها فقط پس‌زمینه‌اند، صدای آن تلفنی‌اند که در دوردست‌ها، در یک دفتر کار، دیرینگ‌دیرینگ زنگ می‌خورد. قصهٔ واقعی، قصهٔ من، تقریباً همه‌اش در درون می‌گذشت، در وسط حال و احوالات شخصی و تغییرات نامحسوس آب‌وهوایی. آن‌ها هر کاری از دست‌شان برمی‌آمد کردند که من را هم با خودشان همراه کنند. تلاش‌شان همیشه هم به بار نمی‌نشست. من همیشه هم آدم کار گروهی نبوده‌ام. قصه‌ای که می‌خواهم بگویم همین است.

۲- مشتری ما خودِ آمریکا بود. حرف گنده‌ای است ولی حقیقت دارد. کاترپیلار، بوئینگ و انهایزربوش. راه و چاه را بلد بودیم و نقش‌مان را هم از بر. روی میز هر کدام‌مان یکی از آن ماکت‌های بوئینگ ۷۸۷ در حال اوج‌گیری داشتیم که درست قبل از اولین پروازش برایمان فرستاده بودند. آدم در ۷۸۷ مثل شاهزادهٔ موناکو اوج می‌گیرد و بعد دوباره مثل جان گلن فرود می‌آید. کارمان بازاریابی افسانه‌ها بود؛ تصویر پیچاپیچ دره‌های گِرَند کَنیون، تصویر قطرات شبنم روی چمنزار و تصویر کابوی اسب‌سوار در منظرهٔ غروب. بعدش هم هر چیزی که می‌توانستیم از خودمان در بیاوریم: رقابت تیغ شِک با تیغ بیک فلکسِ ۵. رژ لب حجم‌دهنده و براق‌کنندهٔ چهارکارهٔ انقلابی. یک‌جورهایی خوش می‌گذشت. بعد از پخش تبلیغ‌های جذاب‌مان از تلویزیون می‌توانستیم سرمان را بچرخانیم سمت عزیزان‌مان و کمی از شایعات پشت‌صحنه برایشان بگوییم. سینه‌مان صندوق اسرار تجاری شرکت‌ها بود و آن‌ها هم مثل اعضای خانواده‌شان با ما رفتار می‌کردند. نمونه‌های آزمایشی محصولات‌شان را برایمان می‌فرستادند و ما با ذوق بازشان می‌کردیم. مخلوط‌کن در آشپزخانه روشن بود و اشترودل‌های قلابی توی فر می‌پختند. سشوار را می‌زدیم به پریز و به وزوز نرم و آرامش‌بخشش گوش می‌دادیم. تروپیکانا و پپسی و کولا و محصولات بهداشتی باوش اَند لامب. عاشق این کشورم. می‌دانم حرف باب روزی نیست. منظورم کل کشور است، بی‌کم‌وکاست؛ بدون کندن و دور انداختن نیمهٔ بدتر کشور. یا باید ثابت کنید جملهٔ «با اتحاد پیروزیم، جدا از هم شکست‌خورده» دروغ است یا شما هم متهمید به کمک به ویرانی این کشور. من قبول نمی‌کنم در ویرانی کشور نقش داشته باشم، حتی حالا. من هنوز هم برای کل کشور ارزش بالایی قائلم. من به خاطر عظمت صنعتش، به خاطر رؤیایی که در بزرگراه آی -۸۰ جاری است، عاشق این کشورم. اگر عاشق آمریکا نباشی، یعنی عاشق دنیا نیستی.

۳- حتماً دل‌تان می‌خواهد بدانید من کی هستم، منِ خوشبخت، منی که هجز اند بالک را زمین زدم. نمی‌توانم سرزنش‌تان کنم. ولی دانستنش هیچ فایده‌ای ندارد. باشد، اسم من رابرت بلیک‌وود است. فلان‌سانت قد دارم. این‌ها چه کمکی می‌کنند؟ شما می‌خواهید به درکی از آن انقلاب برسید. من به چه دردتان می‌خورم؟ باشد، آدمی در دنیا هست به اسم رابرت بلیک‌وود، که به اندازهٔ خود هجز اند بالک، آن شرکت ذی‌قیمت، منسجم و غلط‌انداز است. چه زر مفتی. شما می‌پرسید: چند سالش بود؟ باورهای بنیادی‌اش چه بودند؟ به قدر کافی که نقب بزنید و پایین بروید شاید حتی به روح برسید. به آن سنگ زرنشان، به آن صخرهٔ زیر خاک. سرزنش‌تان نمی‌کنم. فقط یک نکته‌ای هست.

یک دسته کارتِ بازی را چند بار قاتی کنید و بعد سه تا از آن‌ها را برگردانید. الگویی بین آن‌ها می‌بینید؟ نه واقعاً. دو تای بعدی هم هیچ کمکی به شکل گرفتن الگو نمی‌کنند. این‌ها، یکی بعد از دیگری، کارت‌هایی تصادفی‌اند که هیچ کس نمی‌تواند حدس بزند بعدی‌شان چه خواهد بود. بله، البته که، دیر یا زود الگوهایی شکل می‌گیرند. می‌دانید چرا؟ من هم نمی‌دانم. این الگوهای به‌ظاهر منطقی، خودشان هم به اندازهٔ همان کارت‌هایی که حرف‌شان را زدیم، تصادفی‌اند.
یک‌بار دیگر آن‌ها را به هم بزنید. تندتر، تندتر. جوهر وجودی من آخرش همین است: من مجموعه‌ای تصادفی از حال و احوالاتم؛ هر کدام‌شان به همان اندازه زنده و جاندار که توضیح‌ناپذیر؛ هر یک از این احوالات من به همان سرعتی که کارت بعدی آشکار می‌شود، جای خودشان را به احوالی دیگر می‌دهند.
برای این‌که بفهمید چه شد توانایی قتل را به دست آوردم، لازم نیست گذشته و محل زندگی‌ام را بدانید، لازم نیست بدانید سایز کفشم چیست، هیچ کلان‌داده‌ای لازم نیست. تنها چیزی که لازم است مشخص کردن تاریخ و ساعتی مشخص، روی مجموعه‌ای نامتناهی است. لحظهٔ وقوع آن تکانهٔ الکتروشیمیایی، سنتزش، ترشحش و سیگنالی که همچون برق از مجرای یونی می‌گذرد.

۴- «هوراشیو، در زمین و آسمان بسا چیزهاست که فلسفه‌تان به خواب ندیده.»(۴)

هر وقت دربارهٔ چیزهایی که در H&B یاد گرفتم فکر می‌کنم، یاد این جمله‌های شکسپیر می‌افتم. (فالستافِ من، مربی من؛ جیم سندی‌داون همیشه دست تُپلش را در هوا می‌چرخاند و می‌گفت «از کاریزهای هادار(۵) به ماشین‌های زیراکس.») به‌سادگی می‌شد کل دنیای تجارت آمریکایی را معادل آدم‌خمیری پیلزبری و کشتی‌هوایی گودیِر گرفت ولی بخش بزرگی از نبوغ کشور در سکوت، از چشم‌ها دور می‌ماند. منظورم ارائه‌دهندگان محلول‌های تلفیق‌گرِ کنترل جریان و تولیدکنندگان شیشه‌های ساختمانی و کارگاه‌های ده‌نفرهٔ تولید خوراکی‌های ارگانیک است. روی ریگ آسفالت نمی‌شود لوگو چسباند. ولی هوراشیو، در هَریسبرگ و چیلیکاتی بسا چیزها بود؛ و آن‌ها، با مزیت رقابتی پایدارشان و سی‌میلیون دلار پیش‌فروش‌شان، آخرین ستون‌هایی بودند که این کشور را سر پا نگه می‌داشت.
اولین مشتری‌هایمان هم همان‌ها بودند. وقتی کارم را در H&B شروع کردم، هنوز دست‌مان به جنرال میلز یا زیراکس نمی‌رسید؛ به آن نامیرایانی که هر کدام‌شان زیر ردای خود ده برند دیگر داشتند. ولی رؤیای یورافسکی رسیدن به آن‌ها بود و یورافسکی من را کشف کرد. پل یورافسکی من را همراه کرد.
آن موقع در کوئینز، در آپارتمانی بدون آب گرم زندگی می‌کردم و تا خرخره زیر وام دانشجویی بودم. احتمالاً در چشم یورافسکی درست مثل تولهٔ ژرمن‌شپردی بامزه آمده بودم که در ویترین یک فروشگاه و میان کاغذپاره‌ها جست‌وخیز می‌کند. من با موسیقی گروه‌های پانک‌راک فوگازی و بِلَک فِلَگ، بازی‌های رایانه‌ایِ تک‌تیرانداز در پردیس‌های سینمایی و با هر چیزی که در منوی رستوران‌های تاکوبِل پیدا می‌شد، بزرگ شده بودم. در رؤیای این بودم که بخت روزی به سراغم می‌آید، در پشت‌بام یک آسمان‌خراش، شنلی به دستم می‌دهد و من در شیب یک منحنیِ سهمی سقوط می‌کنم و سقوط می‌کنم و بعد ناگهان، با نیروهایی شگفت‌انگیز، جدید و ناشناخته، دوباره به سوی آسمان اوج می‌گیرم. پدر و مادرم هر دویشان مرده بودند و من بیشتر اوقات تنها بودم. اهل کتاب بودم. ترجیح می‌دادم خبرهای جدیدم را در قالب روایت‌های قدیمی بگیرم. همهٔ داستان‌های فانتزی دربارهٔ کشتی‌های توفان‌زده و مسافران قاچاقی را در بچگی خواندم. قبل از تمام شدن دبیرستان از مکتب استن لی و برادران هرناندز فارغ‌التحصیل شدم و وارد دانشگاه بودلر و پاوند، رمان‌های جویس و فلَن اوبراین شدم.

فکر می‌کردم خواندن ادبیات نوعی ذوق یا سلیقه است، مثل انتخاب بستنی هاگِن‌داز به جای برِیِرز، که احتیاجی به فکر ندارد؛ اما حالا می‌دانم که این‌ها در آمریکا چیزی نیست جز دوره‌ای گذرا و راهی برای تبلیغ خودت. اولین باری که پایم را گذاشتم در H&B، هنوز از شب زنده‌داری شب قبل گیج بودم و مجموعه‌داستان‌های ویلیام فاکنر را زده بودم زیر بغلم؛ دنبال چیزی بیشتر از جواب دادن به تلفن‌ها و دریافت شصت درصد از ۱۲.۵ دلار بابت هر ساعت کار نبودم.
«یه چیز سبک آوردی واسه مطالعه؟»

این‌ها اولین کلمات پل یورافسکی به من بودند. البته آن‌موقع نمی‌دانستم که او یورافسکی است. فقط می‌دانستم مردی است با جانوری لرزان و استخوانی کنارش. پرسیدم «همه می‌تونن سگ بیارن سر کار؟»

گفت «اگه به خاطر سرطان رو به موت باشه آره.» بعد با قدم‌هایی بلند از من دور شد و سگ شکاری رنجور هم به دنبالش. بعد از آن دیگر هیچ وقت سگ را ندیدم.

حتی الان هم نمی‌دانم چرا با من حرف زد. من کارمند موقت میز پذیرش بودم، آدمی که خالکوبی داشت و درست در نقطهٔ مقابل مخاطبان هدف شرکت قرار می‌گرفت. من به هیچ کدام از خواست‌های جهان تجارت تن نداده بودم؛ به چسباندن نام روی سینه، به رفتن به اردوهای سازمانی، به سیاهی اخلاقی شرکت‌های چندملیتی. زندگی کوتاه‌تر از این حرف‌ها بود و علاوه بر این، همهٔ این چیزها دون شأن من بود. پس فکر کنم این قصه، قصهٔ تبدیل‌شدن من به آدمی است که بی‌ام‌و سوار می‌شد و فکر و ذکرش شده بود برنامه‌های وفاداری مشتریان. رشد می‌کنی. سروسامان می‌گیری. بچه‌بازی‌هایت را می‌گذاری کنار.

ولی من آن موقع هنوز به دلخوشی شب‌نشینی‌های بی‌برنامه‌ای زنده بودم که بی‌خبر اطراف بروکلین و کوئینز به پا می‌شدند. احتمال این‌که به خاطر ساخت‌وساز آشکارا غیرقانونی آن ساختمان‌های لرزان کشته شوی خیلی بیشتر از احتمال مردنت زیر دست و پای جمعیتی بود که بالا و پایین می‌پریدند، یا مردنت در نتیجهٔ بده‌بستان‌های دارویی داخل مهمانی. من در منبع‌های آب، در سیلوهای گندم، در گاراژهای متروک به مهمانی رفتم. در خانه‌های چوبی به خلسه رسیدم، در کلیساهای قدیمی روی دست غریبه‌ها موج‌سواری کردم و وقتی مردان جوان روی صحنه موهایشان را مثل شلاق در هوا می‌چرخاندند و شیرهٔ جان‌شان را روی میکروفن‌ها می‌ریختند، با سر به تیرهای فولادی خوردم. آن سال‌ها هیچ وقت تنها نبودم، با این‌که الان اسم هیچ کس را یادم نمی‌آید به‌جز کابی دِکستِر. حتی چهره‌شان هم زیر حس نوستالژی و تصویرِ تار جمعیت گم شده است…

نوشته‌های پیشنهادی

آگهی متنی در همه صفحات
دکتر فارمو / علائم گرمازدگی / بهترین مودم 5G /خرید عطر و ادکلن /قهوه فوری گانودرما دکتر بیز /جراحی زیبایی /داروخانه آنلاین / آموزش رانندگی با ماشین دنده اتومات / فروشگاه لوازم بهداشتی / آموزش زبان فرانسه / هایلند بیوتی / شیشه اتومبیل / کاهش وزن قطعی با اسلیو معده / دانلود ریمیکس های جدید /بهترین جراح اسلیو معده در تهران / قیمت گوسفند زنده / موتور فن کویل /لیزر زگیل تناسلی /بهترین کلینیک کاشت مو مشهد /بهترین سریال های ۲۰۲۴ / خرید دستگاه تصفیه آب / تجهیزات و وسایل دندانپزشکی /ثبت برند /خدمات پرداخت ارزی نوین پرداخت /جراح تیروئید / پزشکا /موتور فن کویل / نرم افزار حسابداری / مقاله بازار / شیشه اتومبیل /بهترین دکتر لیپوماتیک در تهران /کاشت مو / درمان طب / تجهیزات پزشکی /داروخانه اینترنتی آرتان /فروشگاه لوازم بهداشتی /داروخانه تینا /سایت نوید /کلاه کاسکت /ساعت تبلیغاتی /تجهیزات پزشکی /بهترین سریال های ایرانی /کاشت مو /قیمت ساک پارچه ای /دانلود نرم افزار /

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.