مرور رده

دیالوگ

هنر دیالوگ‌نویسی: تنهایی «راج» در «بیگ بنگ تئوری»

اصولا افراد می‌شود را به دو دوسته تقسیم کرد: آنهایی که فرندز را دیده‌اند یا آنهایی که ندیده‌اند! تقسیم‌بندی دیگر هم بعد از تمام شدن فرندز می‌تواند، جدا کردن افرادی باشد که سریال«بیگ بنگ تئوری» را دیده‌اند یا اصلا از این سریال خبر ندارند!…

دیالوگی از فیلم هابیت‌

این روزها بعد از برگزاری «گلدن گلوب» و با نزدیک شدن اسکار و مهم‌تر از آن در دسترسی قرار گرفتن روزافزون فیلم‌ها مطرح سال برای ما، تب فیلم‌بینی دوست‌داران سینما روز به روز افزایش پیدا می‌کند. در «یک پزشک»، در روزها و هفته‌ها پیش رو، خواهرم…

دیالوگ: خیزش شوالیه‌ی تاریکی

فرانک مجیدی: من در تاریکی به دنیا اومدم. به‌وسیله‌ی تاریکی شکل گرفتم. تا وقتی مرد نشدم، نور رو ندیدم. و اون موقع، چیزی جز نور کورکننده برام نبود. سایه‌ها به تو خیانت می‌کنن، چون به من تعلق دارن . بهت نشون می‌دم وقتی برای آوردن عدالت…

دیالوگ: فیلم شَک

پدر برندان فلین (فیلیپ سیمور هافمن) : زنی با دوستش درباره‌ی مردی که به‌سختی می‌شناختش، حرف زد. می‌دونم تا حالا هیچکدومتون این کار رو نکردین (جمعیت می‌خندند.) اون شب خوابی دید. یک دست بزرگ جلوش ظاهر شد که به سمت پایین اشاره می‌کرد. این باعث…

دیالوگ – فیلم دریای درون

رامون سامپدرو (خاویر باردم): در این‌باره فکر کن! تو اون‌جا نشستی، تو فاصله‌ی پنج پایی. پنج پا چقدره؟ یه فاصله‌ی ناچیز برای هر انسان! خب، اون پنج پایی که فاصله‌ی بین ماست و من رو به تو می‌رسونه، برای من یه فاصله‌ی غیر ممکنه، یه امید واهیه،…

مونولوگ: درخت گلابی

به هر جا می‌نگرم، درختی رنگین می‌بینم که چون شاهزاده‌خانمی آینه به دست، محو تماشای خودش ایستاده و آن پرسش اساسی ابدی را تکرار می‌کند: «آینه! بگو زیباترین زن دنیا کیست؟! بهترین، بزرگترین، هنرمندترین...» باغ انباشته از تپش و نجوا و زمزمه است.…

دیالوگ: سرهنگ اسلید (آل پاچینو) در بوی خوش زن

سرهنگ اسلید (آل پاچینو): ولی خبرچین نیست! آقای ترسک: ببخشید؟! سرهنگ: نه، نمی‌بخشم! آقای ترسک: آقای اسلید... سرهنگ: اینا یه مشت مزخرفاته! آقای ترسک: مراقب حرف زدنتون باشید آقای اسلید! شما در کالج بِرد هستید، نه سربازخانه!…

دیالوگ- کشتن مرغ مقلّد

آتیکاس فینچ (گریگوری پِک) : چیزایی هست که هنوز اونقدر بزرگ نشدی تا بفهمیشون. شایعاتی توی شهر هست که من نباید خیلی برای دفاع از این مرد تلاش کنم. اسکات: اگه نباید ازش دفاع کنی، پس چرا این کارو می‌کنی؟ آتیکاس: به چندین دلیل. مهم‌ترینش…

دیالوگ – ایستگاه آخر

فرانک مجیدی: سوفیا (هلن میرن): تو یه لحظه هم فریبم نمی‌دی! دقیقاً می‌دونم چه کار داری می‌کنی! می‌خوام وصیتنامه رو ببینم! این در محضر خداوند، حق من بعنوان همسرشه! چرتکوو: تو از چی می‌ترسی؟! سوفیا: تو، از تو می‌ترسم! چرتکوو: مطبوعات…

دیالوگ زیبایی از فیلم ساعت‌ها

ریچارد (اد هریس): نه، صبر کن، صبر کن... یه داستان برام بگو! کلاریسا (مریل استریپ): درباره‌ی چی؟! ریچارد: بگو روزت رو چطور گذروندی! کلاریسا: من... از خواب بلند شدم... ریچارد: خب؟ کلاریسا : بعد، بیرون رفتم، آه، رفتم که، که گل…

دیالوگ- ماجراهای شرلوک هلمز

هلمز: گل سرخ چه چیز زیبایی است. مسحورکننده است... در مورد اعتقادات، استنتاج معتبر نیست، پس می‌شه گفت یه علم تمام و کماله. ولی به نظر من بزرگترین نمایش حُسن تقدیر الهی در گل‌ها متجلی شده و فقط خوبی‌ه که در زندگی ارزش داره و به این جهت، من…

دیالوگ‌های جالب سریال ناوارو

ناوارو: نمی‌دونم چقدر دکتر بانُن رو می‌شناختید! من می‌شناختمش. بله! اون‌م مثل من به حرفه‌ی خودش اهمیت می‌داد. شبا به بیمارا سر می‌زد، تسکینشون می‌داد، چیز زیادی نمی‌گفت، اما آرومشون می‌کرد، درد رو می‌شناخت، می‌دونست که گاه یه جمله‌ی به نظر…