درباره دکتر علیرضا مجیدی – بنیان‌گذار «سایت یک پزشک»

من، دکتر علیرضا مجیدی، نویسنده و بنیان‌گذار سایت یک پزشک هستم؛ پزشکی که مسیر حرفه‌ای‌اش در کنار علم، فناوری، کتاب و جهان نوشته‌ها شکل گرفت. بیش از دو دهه است که در این فضا می‌نویسم؛ از پزشکی فردمحور تا آینده‌پژوهی، از فناوری‌های نو تا تحلیل فرهنگ و هنر. نوشته‌هایم تلاشی بوده برای ساده‌سازی دانش، مبارزه با فیک‌نیوز و ساختن فضایی انسانی در میان شتاب و آشفتگی اینترنت. یک پزشک برای من فقط یک وب‌سایت نیست؛ خانه‌ای است که با کلمه ساخته شد و با مخاطبانش رشد کرد.

دکتر علیرضا مجیدی | بنیان‌گذار سایت یک پزشک| Dr. Alireza Majidi
دکتر علیرضا مجیدی | بنیان‌گذار سایت یک پزشک| Dr. Alireza Majidi

آغازهای خاموش؛ جایی که کلمه در من جوانه زد

وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، همیشه یک تصویر ثابت در ذهنم روشن می‌شود:
پسرکی که در گوشه یک اتاق اداری، پشت یک ماشین تلکس نشسته و روی کاغذهای رول که با صدای ریتمیک از دستگاه بیرون می‌آیند، چیزی شبیه نوشتن را تمرین می‌کند. شاید آن روزها نمی‌دانستم نوشتن چیست، اما می‌دانستم آن حرکت انگشت‌ها، آن ریتم، آن حس ساختن جمله، چیزی است که به من آرامش می‌دهد. کلمه برای من از همان‌جا شروع شد؛ نه از کتاب، نه از مدرسه، بلکه از حس نشستن پشت یک دستگاه اداری ساده در اداره مخابرات.

پدرم کارمند مخابرات بود، و برای کودکی مثل من، آن محیط پر از صداهای تق‌تق و لرزش، جایی بود که می‌شد رؤیا ساخت. در سال‌هایی که امکانات فرهنگی چندانی در دسترس نبود، همین تجربه کوچک جوانه‌ای را در من کاشت که بعدها تبدیل شد به عادتِ پیوسته نوشتن؛ عادتی که امروز هویت من را می‌سازد.

اما نرم‌افزار اولیه‌ای که در ذهن من کاشته شد، کتاب‌هایی بود که مادرم با عشق برای من می‌خواند از کتابی ساده در مورد چگونگی ایجاد نفت یا هرم‌های سه‌گانه مصر تا مجموعه کتاب‌های چهارقصه از چهار کشور با آن تصویرسازی‌های زیبا، نقاشی‌هایی فراتر از ابزار تصور جملات کتاب که خودشان تحیل کودک را بیشتر پرورش می‌داد. چنین بود که از داستان عمگین پری دریایی یا داستان شاد دلخواه گربه چکمه‌پوش بارها برایم خوانده می‌شد و البته مجموعه کتاب‌هایی طلایی را هم دوست داشتم و کیهان بچه‌هایی که پدرم عصرها بعد از خرید نان برایم می‌خرید و همیشه بوی نام می‌دادند و ذرات نام در صفحه اولش مشاهده می‌شد!

و باز اگر فراموش نکنم، در خانه‌ای که پرتو آفتاب از لابلای درهای با پنجره‌های کوچک با شیشه رنگی به درم می‌تابید و روی فرش ایرانی، منظره‌ای بس زیبا می‌ساخت و همزمان کاست‌های شجریان یکی پس از دیگری پخش می‌شد…

درون‌گرایی؛ سکوتی که با نوشتن صدادار شد

سال‌ها طول کشید تا بفهمم «درون‌گرایی» به معنای بی‌صدا بودن نیست. من بچه‌ای آرام بودم، اما ذهنم آرام نبود. درون‌گرایی من شبیه یک اتاق پر از کتاب، تصاویر، دغدغه‌ها و تحلیل‌ها بود؛ اتاقی که هیچ‌کس خبر نداشت تا زمانی که اینترنت آمد و درِ آن را باز کردم.

وقتی نخستین بار بلاگر و جهان وبلاگستان را دیدم، انگار یکی آهسته درِ ذهنم را باز کرد و گفت:
«تو می‌توانی حرف بزنی. اینجا کسی قضاوتت نمی‌کند.»

و آن لحظه بود که فهمیدم درون‌گرایی و اثرگذاری هیچ منافاتی با هم ندارند. فهمیدم آدمی می‌تواند ساکت باشد، اما جهان درونی‌اش به اندازه یک کتابخانه زنده باشد؛ کافی است قلمی دستش بدهند.

علم، آسمان و نوجوانی که دنبال فهمیدن بود

اگر بخواهم صادق باشم، ریشه‌ی فکری من در پزشکی نیست؛ در دانش است، آن هم دانشی که با شوق آغاز می‌شود، نه با تکلیف. نوجوانی من در کتابخانه‌ عمومی کوچک شهر گذشت. عصرهای تابستان، وقتی گرمای شدید خیابان‌ها را خلوت می‌کرد، من کتاب‌هایی درباره فیزیک، فضا، انرژی، نسبیت و نجوم را ورق می‌زدم؛ کتاب‌هایی که شاید زبان ساده‌ای داشتند، اما برای ذهن من همان اندازه مهم بودند که یک آزمایشگاه برای یک پژوهشگر حرفه‌ای.

کتابخانه قبلا تصفیه شده بود! اما هنوز می‌شد کتاب‌های عالی‌ای در آن پیدا کرد. کتاب انسان و فضا، کتاب‌های زندگینامه‌ای مانند بیوگرافی مفصل ماری کوری، ستارگان و نجوم و حتی نسبت به زبان ساده!

احتمالاً بارها گفته‌ام که اگر مسیر زندگی جور دیگری رقم می‌خورد، اگر ضرورت‌ها، شرایط و آرزوهای اطرافم متفاوت بود، من امروز اخترفیزیک‌دان بودم؛ نه از سر رؤیاپردازی، بلکه از سر یک میل واقعی به فهمیدن. هنوز هم بخشی از من با هر خبری از فضا، هر کشف تازه، هر تصویر تلسکوپ جیمز وب، در همان نوجوانی متوقف می‌شود؛ نوجوانی که فکر می‌کرد جهان با فرمول‌ها و ستاره‌ها قابل فهم‌تر است.

مجله دانشمند؛ دروازه‌ای به جهانی که دوست داشتم زندگی‌ام همان باشد

برای نسلی که در دهه ۶۰ و ۷۰ بزرگ شد، مجله دانشمند چیزی بیشتر از یک مجله بود. دانشمند، آن هم در دوره‌ای که علی میرزایی سردبیرش بود، مثل چراغی بود که هر شماره‌اش انگار بخشی از جهان آینده را پیش از آنکه برسد، در ذهن ما روشن می‌کرد.

صفحات آن مجله بوی خاصی داشت؛ بوی کاغذی که اطلاعات علمی، خیال، فناوری، پزشکی مدرن و نجوم را با نثری ساده اما دقیق در کنار هم می‌نشاند. هنوز هم وقتی به آن فکر می‌کنم، حس می‌کنم اگر جایی از زندگی من بود که مسیر فکری‌ام را دقیق تعیین کرد، همان سال‌هایی بود که دانشمند را با اشتیاق می‌بلعیدم. نخستین شماره دانشمند این دوره را در تابستانی در سال 1365 خریدم و حتی کتابفروشی محل خریدنش هم یادم هست، کتابفروشی‌ای در خیابان ناصرخسرو انزلی!

شاید عجیب باشد، اما اگر امروز در نوشته‌های «یک پزشک»، ترکیب علم، تخیل، تاریخ، فناوری و نگاه انسانی دیده می‌شود، ریشه‌اش همین‌جاست؛ در سال‌هایی که آن مجله کوچک، چشم نوجوانی را به جهانی بزرگ‌تر باز می‌کرد.

یک جرقه – نخستین ریشه تفاوت نگاه علمی با خرافه: یادم میآید که در سرمقاله علی میرزایی ظاهرا در پاسخ به یوفوها و مشاهده آنها، از روش علمی و شواهد سخن گفته بود. جرقه‌ای در سرم زده شد. پس اگر بخواهم حرفم با شایعه تفاوت کند، باید شواهد غیر قابل کتمان و تکرارپذیر را داشته باشیم و روی آنها فکر کنیم. این برداشتی بود که به صورت خلاصه از روش علمی ناگهان مثل یک قانون در سرم جای گرفت!

راه دانشگاه؛ دوره‌ای که کنکور هنوز صنعت نشده بود

ورود به دانشگاه در دوره من شبیه امروز نبود. خبری از «صنعت کنکور» نبود، نه کلاس‌های میلیونی، نه کتاب‌های رنگارنگ، نه برنامه‌های آزمون‌های هفتگی. جهان ساده‌تر بود و قبولی در دانشگاه بیشتر نتیجه مسیر شخصی بود تا مهندسی بازار آموزشی.

من کتاب‌های کمک‌درسی را اتفاقی پیدا می‌کردم؛ بعضی‌ها را پستی می‌گرفتم و برای بعضی درس‌ها اصلاً کتابی نداشتم. اما عشق به فیزیک و ریاضی آن‌قدر عمیق بود که با همان علاقه و به لطف درصدهای 97 ریاضی و فیزیک و مسیر پزشکی برایم باز شد و گشایش در بیشتر در مرحله دوم کنکور برایم رخ داد. آدم در 17- 18 سالگی هنوز کودک است و صبحی که یکی از فامیل‌ها در تهران روزنامه اعلم نتایج را خریده بود و اسمم را پیدا کرده بود و تلفنی اطلاع داده بود، من تازه از خواب بیدار شده بودم و با نگاهی بی‌تفاوت گفتم: پس چه انتظار داشتید! خبر نداشتم قبولی برای برخی بازی نیست.

اما همه‌اش این نبود. من هم چند درصد احتمال می‌دادم که با بدشانسی قبول نشوم و با خودم عهد کرده بودم اگر سال اول پزشکی قبول نشوم، سال بعد ریاضی بخوانم. این جمله امروز هم برایم چیزی بین حسرت و واقعیت است. من پزشکی را دوست داشتم، اما بخشی از من همیشه فکر می‌کرد مسیر اصلی‌ام همان علمی بود که از آسمان آمده بود، نه از کتاب‌های آناتومی.

پزشکی؛ عشقی که همیشه روشن ماند، حتی وقتی مسیرش تاریک شد

پزشکی برای من انتخابی بود که از جنس علاقه آغاز شد. برخلاف تصور رایج، هیچ‌کس من را مجبور نکرد وارد این رشته شوم؛ این تصمیم از دل همان کنجکاوی نوجوانی آمده بود که می‌خواست بدن انسان را به همان شفافیتی بفهمد که ستاره‌ها، ابرنواخترها و آسمانِ فیزیک را.

اما عشق به پزشکی همیشه با نوعی تردید همراه بود؛ تردیدی که بعدها رنگ واقعیت گرفت. می‌دانستم پزشکی در ذات خود رشته‌ای استوار بر منطق و علم است و  رشته‌ای که روابط علت و معلول را به دقت زیاد دنبال می‌کند. اما پزشکی‌ای که در ایران تجربه می‌کردیم، در مقام عمل، شباهت زیادی به تصویری که در ذهنم بود نداشت. زندگی پزشکی، مخصوصاً برای کسی که ذهنش تشنه فهمیدن و آرامش عمیق است، مسیری ساده نبود.

با وجود این، ورود به پزشکی همان ورود به جهانی بود که در آن انسان را از نزدیک لمس می‌کردم. مسیر من، برخلاف بسیاری از هم‌دوره‌ای‌ها، به سمت بخش‌هایی رفت که سختی بیشتری داشتند. شاید دلیلش همان حس درونی بود که می‌گفت «اگر پزشکی، باید تاریک‌ترین و واقعی‌ترین گوشه‌های این جهان را هم ببینی.»

ده سال اورژانس؛ جایی که انسان برای همیشه در ذهنم ماند

ده سال از زندگی من در اورژانس گذشت؛ سال‌هایی که هنوز وقتی به آن فکر می‌کنم، چیزی میان خستگی و احترام در قلبم موج می‌زند. اورژانس، جایی نبود که بشود با فاصله احساسی کار کرد. آنجا جایی بود که انسان در شکننده‌ترین شکلش ظاهر می‌شد؛ در اضطراب، در درد، در ترس، در لحظاتی که گاهی میان زندگی و مرگ فقط چند ضربان فاصله بود.

اورژانس به من یاد داد که هیچ انسانی «محکم» نیست، حتی اگر ظاهرش چنین باشد. آن‌جا دیدم که فروپاشی چقدر نزدیک است، که مرزهای اطمینان چقدر سست‌اند، و اینکه گاهی یک جمله ساده یا یک نگاه پزشک می‌تواند آرامش را مثل باری سبک روی دوش بیمار بگذارد.
تجربه آن سال‌ها ذهن من را از نو ساخت. پزشکی چیزی را در من تثبیت کرد که بعدها در نوشته‌هایم منعکس شد:
انسان مجموعه‌ای از رنج‌ها، امیدها، داستان‌ها و تلاش‌های ناتمام است.

وقتی امروز چیزی می‌نویسم، چه درباره فناوری، چه درباره کتاب، چه درباره سلامت، چه درباره علمی‌تخیلی، در پس‌زمینه تمام آن جملات پزشک اورژانسی حضور دارد که ده سال تمام انسان را نه از برج عاج، بلکه از فاصله چند قدمی دیده است.

چرا پزشکی ایران با رؤیای من سازگار نبود؟

اگر قرار باشد صادقانه بگویم، پزشکی‌ای که در ذهن من بود، پزشکی آرام‌تر، علمی‌تر، پژوهش‌محورتر و انسانی‌تر بود.
پزشکی‌ای که اجازه دهد پزشک:

  • به‌روز باشد
  • آرامش روانی داشته باشد
  • فکر کند
  • خلاق باشد
  • و فرصت داشته باشد که «زندگی» کند

اما پزشکی در ایران، زیر فشار سیستم آشفته درمان، زیر کشیک‌های فرساینده، زیر سنگینی وظایف بی‌وقفه، پاراکلینیک ضعیف، نگاه‌هایی که همیشه دنبال مقصر هستند (و نه اصلاح) و میان اضطرابی که همیشه تهِ ذهن می‌ماند، تبدیل به چیزی شد که گاه با هویت انسان سازگار نیست.

سال‌ها طول کشید تا بفهمم مشکل از من نیست؛ از ساختاری است که پزشک را بیشتر یک عنصر در چرخه درمان می‌بیند تا انسانی با نیازهای ذهنی و فیزیکی.

با وجود این تناقض، من هرگز از پزشکی بیزار نشدم. حتی وقتی خودم را از کار بالینی کنار کشیدم و فعالیت‌هایم را به یک بخش دولتی محدود کردم، پزشکی هنوز همان روشنایی درونی من بود؛ روشنایی‌ای که اگر نبود، «منِ امروز» هم نبود.

پزشکی چه چیز دیگری به من اضافه کرد؟ یک سوژه‌شناسی انسانی

این سؤال را بارها از خودم پرسیده‌ام: اگر پزشکی نبود، آیا «یک پزشک» شکل دیگری پیدا می‌کرد؟

جواب همیشه یک «نه» قطعی بوده.

پزشکی چیزی به ذهن من داد که بدون آن نمی‌توانستم جهان را این‌گونه روایت کنم.
تصمیم‌گیری در لحظه، تشخیص سریع، تفکیک مسئله اصلی از جزئیات و مهم‌تر از همه، توانایی تصور کردن خود در جایگاه مخاطب.

وقتی می‌نویسم، انگار در بخشی از ذهنم پزشکِ سخت‌کوشِ آن سال‌ها نشسته و مدام پنجره نگاه دیگری را باز می‌کند.
وقتی سوژه‌ای را انتخاب می‌کنم، خیلی وقت‌ها در همان لحظه می‌فهمم مخاطب با آن چه می‌کند: می‌خواند، بی‌تفاوت می‌گذرد، یا با آن وارد گفتگو می‌شود. این توانایی، نتیجه‌ای است از دیدن هزاران انسان در شرایط واقعی، نه تئوری.

به همین خاطر است که می‌گویم بخشی از هویت «دکتر علیرضا مجیدی» نه از دانشگاه، بلکه از اورژانس آمده؛ از جایی که زندگی و مرگ، فکر و غریزه، علم و احساس، همه در چند متر مربع به هم می‌رسند.

پزشکی آینده؛ جایی که دوباره عاشق می‌شوم

شاید عجیب باشد، اما پزشکی آینده، پزشکی امروز جهان، همان چیزی است که همیشه آرزویش را داشتم. پزشکی‌ای که بر پایه:

  • ژنتیک
  • پزشکی شخصی‌سازی‌شده
  • بایوانفورماتیک
  • هوش مصنوعی
  • بیولوژی مولکولی
  • و مدل‌های داده‌محور

استوار شده، دوباره من را عاشق خودش کرده.

پزشکی‌ای که در آن درمان از سطح نسخه‌ها عبور می‌کند و وارد عمق ساختار بدن می‌شود؛ جایی که تصمیم‌ها نه تنها بر پایه تجربه پزشک، بلکه بر پایه تحلیل میلیون‌ها داده شکل می‌گیرد.

وقتی درباره آینده پزشکی می‌نویسم، حس می‌کنم همان نوجوان عاشق مجله دانشمند دوباره در من زنده می‌شود؛ نوجوانی که فکر می‌کرد علم می‌تواند جهان را دگرگون کند. و حالا می‌بیند آن دوران واقعاً رسیده.

پزشکی هنوز بخشی از من است؛ حتی اگر هر روز طبابت نکنم. شاید این جمله بهترین توصیف باشد:

من کمتر پزشکی می‌کنم؛ اما پزشکی هنوز در من ادامه دارد.

هر بار که متنی درباره سلامت می‌نویسم، هر بار که شبه‌علم را نقد می‌کنم، هر بار که سعی می‌کنم در غوغای محتوای دروغین ایرانی، یک مطلب دقیق و صادقانه در مورد بیماری‌ها منتشر کنم، در واقع همان پزشک درونی در من فعال شده؛ پزشکی که آرام‌تر، انسانی‌تر و متفکرتر از نسخه رسمی و فرسایشی سیستم درمان است.

به همین خاطر امروز هم اگر کسی من را «دکتر علیرضا مجیدی» صدا کند، حس غریبی ندارم.
پزشکی برای من یک شغل نبود؛ یک نوع نگاه بود و این نگاه هنوز در نوشته‌هایم زنده است.

وبلاگستان، تولد یک صدا؛ زمانی که «یک پزشک» در من شکل گرفت

روزهایی که اینترنت به‌تدریج وارد زندگی‌مان می‌شد، هنوز چیزی به نام شبکه‌های اجتماعی وجود نداشت. جهان آن روزها آرام‌تر بود، کندتر بود و کلمه‌ها ارزش بیشتری داشتند. آن سال‌ها فضای وبلاگستان ایران چیزی شبیه یک دهکده فرهنگی بود؛ جایی که هر کس با اشتیاق شخصی خودش می‌نوشت، نه برای جذب دنبال‌کننده، نه برای الگوریتم، نه برای رقابت‌های سطحی. نوشتن، خودش هدف بود.

برای من، این فضا اتفاق بزرگی بود. وقتی برای نخستین بار صفحه سفید سرویس «بلاگر» را دیدم، حس کردم دری به سمت جهانی باز شده که تا آن روز فقط در ذهنم وجود داشت: جهانی که می‌توانستم در آن با کلمه خودم باشم.

درون‌گرایی من در آنجا نه یک مانع، بلکه یک مزیت شد. سکوتِ سال‌های کودکی و نوجوانی، بالاخره در وبلاگستان غوغا شد.

تا پیش از آن، حتی خودم هم نمی‌دانستم چقدر حرف برای گفتن دارم. اما با نخستین پست‌ها، فهمیدم سکوت من فقط «سکوت ظاهری» بوده؛ درونم مدت‌ها منتظر بوده تا مجالی پیدا کند برای گفته شدن.

چرا واژه «بلاگر» برای من یک مفهوم جدی و مقدس است؟

شاید برای خوانندگان امروز عجیب باشد، اما برای من واژه «بلاگر» حکم یک هویت مستقل داشت. بلاگر یعنی کسی که می‌نویسد، می‌اندیشد، و جهان را با کلمه می‌سازد. نه کسی که با ژست‌ها و فریم‌های خودنمایانه در شبکه‌های اجتماعی دنبال دیده‌شدن باشد.

این روزها وقتی می‌بینم هر کسی که جلوی دوربین چند جمله می‌گوید خودش را بلاگر می‌نامد، در دلم چیزی سنگین می‌شود. بلاگ‌نویسی یک شکل زیستی از فکر کردن بود؛ یک گفت‌وگوی صمیمی و طولانی با خواننده‌ای که تو را نه به‌خاطر ظاهر، بلکه به‌خاطر صداقت در نوشته‌هایت دنبال می‌کرد. وبلاگستان خانه‌ای بود که در آن «هویت فکری» مهم‌تر از «هویت تصویری» بود.

برای همین است که هنوز با افتخار می‌گویم:
من بلاگرم.
و عجیب است که پس از دو دهه، این عنوان برای من محترم‌تر از بسیاری نقش‌های رسمی دیگر مانده.

تولد «یک پزشک»؛ نه یک نام، بلکه امتداد یک مسیر

وقتی «یک پزشک» را ساختم، اصلاً به این فکر نبودم که روزی این عنوان در ذهن مردم جا بگیرد یا به شناسنامه کاری من تبدیل شود.

در ابتدا تنها یک تجربه شخصی بود: جایی برای نوشتن درباره هر آنچه دوست داشتم.

اولین تصمیم مهمم این بود: یک پزشک قرار نیست فقط یک وبلاگ پزشکی باشد.

این نام، برای من یک استعاره بود؛ نشانی از انسانی که هم پزشک است، هم خواننده جدی کتاب، هم عاشق علمی‌تخیلی، هم شیفته فناوری، هم دل‌بسته تاریخ و سینما.

می‌خواستم سایتی بسازم که گسترده باشد، انسانی باشد و هر بار که واردش می‌شوی، حس کنی جهان در آن کمی بزرگ‌تر می‌شود.

از همان روزهای نخست، «یک پزشک» تبدیل شد به دفترچه‌ای که در آن علم و تخیل کنار هم می‌نشستند؛ جایی که می‌شد درباره پزشکی بنویسم، اما درست کنار آن از فیلم‌های کلاسیک، فناوری‌های تازه‌اکران یا کلاسیک، کتاب‌های علمی و تخیلی، تاریخ‌های فراموش‌شده و روایت‌های انسانی حرف بزنم.

این ترکیب ناهمگون، با گذشت زمان تبدیل شد به شخصیت اصلی سایت.

دو دهه نوشتن؛ ریتمی که گاهی کند شد، اما هرگز متوقف نشد

وقتی امروز به سابقه نوشتن خودم نگاه می‌کنم، مسیری را می‌بینم که گاهی پرشتاب بوده، گاهی آرام و گاهی با سکوت‌هایی طولانی همراه شده. اما رشته نوشتن هیچ‌وقت از هم نپاشیده. هرگاه فاصله گرفتم، بازگشتم. هر وقت خسته شدم، دوباره شروع کردم.

در این سال‌ها سختی‌های زیادی بر من تحمیل شد، سختی‌هایی که امروز فقط اشاره‌ای مبهم به آنها می‌کنم؛ نه از سر پنهان‌کاری، بلکه از سر احترام به خود گذشته‌ام. کمتر کسی فهمید که چه می‌کنم و چقدر عاشقم. حتی این میانه  دستور کنار گذاشتن همیشگی سایت هم به من داده شد. (اشتباه نکنید از سوی شخص و نه نهاد دولتی‌ای)، اما من نمی‌خواستم دنیای دانش را عوض کنم و در بهشت خیالی پرسرمایه یک پزشک زیبایی بروم. گرچه این کار هم به جایش محترم است. گفتم: نوشتن خط قرمز من است! و این دوست داشتن کلمات و مخاطب، چنان عذابی بر من تحمیل کرد که باعث شد مجبور شوم همه چیز زندگی را از صفر شروع کنم. در آن سو، مخاطب نمی‌دانست علت کم شدن مطالب و تغییر رویه چیست. اما من هیچ وقت زمان به شکوه نگشودم و چند سالی در سکوت کارم را کردم!

اعتراف می‌کنم در بخش‌هایی هم خودم مسیر اشتباه را رفتم، اما هیچ‌وقت از نوشتن جدا نشدم. نوشتن برای من نه شغل بود، نه ابزار دیده‌شدن؛ یک ضرورت زیستی بود، درست مثل تنفس.

وبلاگستان در این سال‌ها تغییر کرد، آدم‌ها رفتند، موج‌ها آمدند و تمام شدند، سایت‌ها خاموش شدند، اما «یک پزشک» ماند. نه به‌خاطر اینکه من باهوش‌تر بودم، نه به‌خاطر تکنیک، بلکه به این خاطر که من همیشه حس می‌کردم باید ادامه بدهم، حتی وقتی تعداد خواننده‌ها کم بود، حتی وقتی فضای وب ایران دچار بی‌نظمی شد، حتی وقتی موج‌های سطحی همه‌چیز را زیر سایه خود می‌بردند.

احترام به مخاطب؛ ستون پنهان تمام این سال‌ها

برای من، هر خواننده یک انسان بود؛ انسانی که برای خواندن یک متن، بخشی از وقت و ذهنش را خرج می‌کرد.
همین حقیقت ساده، تبدیل شد به اصل ثابت نویسندگی من.

هر مطلب باید:

  • بامعنا باشد
  • صادق باشد
  • ارزش خواندن داشته باشد
  • و به ذهن انسان احترام بگذارد

هرگز به مخاطبم به چشم «فالوور» نگاه نکردم. خواننده، شریک یک گفت‌وگوی فکری بود.
و شاید همین احترام، دلیل ماندگاری رابطه من با کسانی است که امروز هم بعد از سال‌ها، «یک پزشک» را خانه‌ای آشنا می‌دانند.

چرا علمی‌تخیلی برای من فقط یک ژانر نیست؟ آینده در سایهٔ خیال شکل می‌گیرد

علمی‌تخیلی برای من هرگز شکل سرگرمی نداشت. از همان نوجوانی، وقتی نخستین داستان‌های کوتاه علمی تخیلی را در مجله دانشمند خواندم، حس می‌کردم این ژانر چیزی فراتر از روایت ماجراجویی در فضاست. علمی‌تخیلی برای من شبیه اتاقی بود که در آن می‌شد دشوارترین پرسش‌ها را از جهان پرسید، اما بدون آنکه قالب‌های فلسفی یا علمیِ سختگیرانه که مانع آزادی ذهن شود.

در جهانی که علم گاهی اسیر زبان پیچیده نظریه‌ها است، علمی‌تخیلی فرصتی است برای عقب‌نشستن از تریبون رسمی علم و نگاه کردن به آینده از زاویه چشم انسان.

علمی‌تخیلی آهسته حرف می‌زند؛ نه با قطعیت، بلکه با حدس‌هایی که گاهی دقیق‌تر از پیش‌بینی‌های تحلیلی‌اند. فلسفه و علم در این ژانر کنار هم می‌نشینند، نه برای اثبات، بلکه برای تصور.

همین قدرت تصور است که برای من اهمیت دارد؛ همان چیزی که اغلب در کتاب‌های سنگین فلسفه یا نظریه‌های آینده‌پژوهی مجاز به بیانش نیستیم. علمی‌تخیلی اجازه می‌دهد درباره چیزی که هنوز وجود ندارد «بررسی» کنیم، بی‌آنکه درگیر مصلحت‌ها یا محدودیت‌های سخن علمی خشک باشیم.

در علمی تخیلی- دست‌کم آن زیرژانری که من دوست دارم- ربات و سفینه و کیهان‌نوری آرایش داستان‌اند. در این قالب رنج‌ها و مسائل حل نشده بشریت، دوباره مطرح می‌شوند و چون پاسخ‌های احتمالی قرار است در هزاران سال بعد و آینده بعید داده باشند، کسی یقه نویسنده را نمی‌گیرد.

علمی‌تخیلی برای من همیشه مثل پنجره‌ای بوده که از آن می‌توانستم از شرایط «حال» عبور کنم؛ با خیال، محدودیت‌ها را دور بزنم و پرسش‌هایی بپرسم که در مقاله‌های رسمی، جای طرح شدن نداشتند.
وقتی نمی‌توانی از واقعیت به‌طور مستقیم حرف بزنی، از آینده حرف می‌زنی!
وقتی نمی‌توانی از اکنون روایت کنی، جهانی را خلق می‌کنی که چند قرن جلوتر است!
علمی‌تخیلی همیشه راهی برای گفتن بوده، راهی برای تحمل کردن جهان و گاهی راهی برای فهمیدن خودم.

نخستین آموزگاران نادیده و آیزاک آسیموف؛ چراغی که جهان من را روشن کرد

آسیموف برای من تنها نویسنده نبود؛ او نوعی معلم پنهان بود. وقتی کتاب‌های او را خواندم، برای نخستین بار حس کردم تخیل می‌تواند به اندازه معادلات علمی منظم باشد.

آسیموف جهانی را ساخته بود که در آن قوانین رباتیک، تاریخ‌نگاری آینده، انسان‌شناسی کهکشانی و اخلاق تکنولوژی، همه در قالب داستان‌هایی روایت می‌شدند که می‌توانستی با آن‌ها زندگی کنی.

در آثار او، علم نه سرد بود و نه صِرف ابزار؛ علم تبدیل به بخشی از سرنوشت انسان شده بود.

آسیموف یاد داد که آینده، جایی نیست که در آن تنها فناوری تعیین‌کننده باشد؛ آینده را انسان‌های پیچیده با انتخاب‌های کوچکشان می‌سازند. همین نگاه باعث شد من بعدها وقتی درباره هوش مصنوعی، پزشکی مولکولی، یا فناوری‌های نوظهور می‌نویسم، همیشه عنصری انسانی را در مرکز قرار دهم.

سال‌ها بعد که نوشته‌هایم در «یک پزشک» گسترش پیدا کرد، بارها دیده‌ام که چطور تربیت ذهنی حاصل از آسیموف، در تحلیل‌ها و پاراگراف‌هایم جاری است. او ناخودآگاه به من یاد داد به فناوری نه به چشم ابزار، بلکه به چشم «امتداد طبیعت انسان» نگاه کنم. این نگاه بعدها هستهٔ اصلی علاقه‌ام به آینده‌پژوهی شد.

اگر بخت یار بود و مثلا در کودکی مجموعه کارل ساگان از تلویزیون ایران پخش می‌شد، چقدر مجموعه کامل می‌شد. نشد!

یادم می‌آید در بازه زمانی خیلی کوتاه استاد پرویز شهریاری در کانال 2، فرصت کوتاهی داشت برای تدریس. آن تدریس‌ها را ضبط کرده بودم و بارها گوش می‌کردم. عدد طلایی و دنباله فیبوناچی را از او یاد گرفتم. همچنانکه رفته رفته با ترجمه‌های استاد محمود بهزاد آشنا شدم. خیلی سال بعد نسخه‌های اسکن شده مجله هدهد را پیدا کردم و دیدم که چه مقالات عزیزی توسط تیم شهریاری در آن پنهان بود و نمی‌دانستم.

علمی‌تخیلی و آینده‌پژوهی؛ دو نیمهٔ یک نگاه واحد

برای برخی افراد، آینده‌پژوهی شاخه‌ای دانشی است در حوزه علوم انسانی؛ اغلب آن را به مسائل سیاسی، اقتصادی یا اجتماعی محدود می‌کنند. اما برای من، آینده‌پژوهی از همان ابتدا امتداد طبیعی تخیل علمی بود.
علمی‌تخیلی به من آموخت که آینده را نمی‌توان فقط با داده‌ها پیش‌بینی کرد؛ آینده در واقع ترکیبی است از رفتار انسان، چرخه‌های تکنولوژی و خواهش‌های پنهانیِ جامعه. این‌ها چیزهایی هستند که در سطرهای آکادمیک کمتر مجال بیان پیدا می‌کنند، اما در داستان خیالی، با آزادی کامل قابل پرداخت هستند.

در ایران، آینده‌پژوهی مهجور است. اغلب آن را یا با پیشگویی اشتباه می‌گیرند، یا با قالب‌های سیاسی محدود می‌کنند. درحالی‌که در اصل، آینده‌پژوهی همان «تمرین تصور علمی و شناخت قواعد و کار با کلان‌داده» است؛ تمرینی که علمی‌تخیلی پیش از هر شاخه دیگری آن را به صورت طبیعی انجام داده.

علمی‌تخیلی چگونه به «یک پزشک» شکل داد؟

اگر بخواهم صادق باشم، بسیاری از ساختارهای ذهنی و تحلیلی من که بعدها در «یک پزشک» به شکل عادت درآمدند، از جمله نحوه دسته‌بندی سوژه‌ها، نگاه چندلایه به مسائل، ترکیب علم با فلسفه  و حساسیت به آینده تکنولوژی، همگی از علمی‌تخیلی آمده‌اند.

وقتی درباره فناوری می‌نویسم، همیشه ردّی از پرسش‌های آینده‌پژوهانه در پس ذهنم هست: این فناوری چه تغییری در سرشت انسان ایجاد می‌کند؟ چه چیزی از آزادی یا اختیار انسان کم یا زیاد می‌کند؟ و جهان چگونه با آن سازگار می‌شود؟

شاید هرگز صریحاً نگفته باشم، اما «یک پزشک» بدون علمی‌تخیلی، وبلاگی دیگر می‌شد؛ صفحه‌ای صرفاً خبری یا صرفاً تحلیلی.

اما تخیل علمی باعث شد نگاه من به فناوری، نگاه کسی باشد که آینده را نه در قالب تهدید یا فرصت، بلکه در قالب مسیر تحول انسان می‌بیند.

سینما از فیلم‌های سانسور شده عصر جمعه روی تلویزیون سیاه و سفید تا عصر دانلود و «بلو ری»

سینما برای من هیچ‌وقت فقط سرگرمی نبود. نخستین مواجهه‌ام با آن، مواجهه‌ای ناگهانی و تقریباً تکان‌دهنده بود؛ نه در سالن سینما، نه در نوار ویدیو، بلکه در یک برنامه تلویزیونی. نوجوان بودم و «مسابقهٔ هفته» با اجرای زنده‌یاد منوچهر نوذری را تماشا می‌کردم. در بخشی از برنامه، سکانسی کوتاه از فیلم «کازابلانکا» پخش شد. سکانسی که در آن، اینگرید برگمن با پیراهن سفید و دستکش‌های بلند ظاهر شد … و ناگهان چیزی در قلبم حس کردم که تا به حال حس نکرده بودم. آمیزه‌ای از عشق به سینما و البته بهت‌زدگی در برابر زیبایی ناممکن برگمن و آن تلالوی بی‌نظیر چشم‌ها و آن سکانس پایانی که آتش در دل می‌زد!

بعدها بارها به آن لحظه فکر کردم. شاید همهٔ ما یک صحنه در زندگی داریم که بدون علتِ روشن، مسیر ذهنمان را تغییر می‌دهد. برای من، یکی از آن صحنه‌ها، همان چند ثانیهٔ کازابلانکا بود.

سال‌ها طول کشید تا فیلم کامل را ببینم، درست مثل سال‌هایی که گذشت تا نسخهٔ کامل جنگ ستارگان یا ای.تی را پیدا کنم. در کودکی و نوجوانی ما، فیلم کامل رؤیایی بود که گاهی فقط از خلال چند تصویر پراکنده قابل تجربه بود. شاید همین کمیابی، جادوی سینما را برایمان عمیق‌تر کرد.

در این وسط سینما را مجله فیلم، هفته‌نامه سینما و بعدا دنیای تصویر دنبال می‌کردم و گاهی فقط سهم من این بود: وصف‌العیش؛ نصف‌العیش! یعنی خبری از فیلم نبود. اما من داستان‌ها و عکس‌ها و نام‌ها را پی می‌گرفتم.

زمان گذشت و با وی اچ اس پدرخوانده و لورنس عربستان و توت‌فرنگی‌ها وحشی و ایثار و بربادرفته را دیدم. البته نسخه‌های سانسور شده بسیار کم‌کیفیت از دانشکده فنی!

باز سال‌ها گذشت از اینترنت دیال آپ به اینترنت ADSL برسم و رپیدشیر و سایت‌های دانلود و فیلم و سریال بتوانم دانلود کنم! و در این وسط مقدار زیادی DVD خریداری شد از ساقیان پنهان!

سینمای کلاسیک؛ خانه‌ای که در آن با انسانیت روبه‌رو شدم

سال‌ها بعد، وقتی به سینما جدی‌تر نگاه کردم، کشف کردم که آن حس نخست، یک اتفاق نبود. یک پیوند بود. سینمای کلاسیک، با بازیگرانی مانند همفری بوگارت، گریگوری پک، جان وین، اینگرید برگمن، آدری هپبورن و لینو ونتورا و ویتوریو دسیکا، در من چیزی را بیدار می‌کرد که سینمای مدرن کمتر قادر به انجامش بود:
احساس اعتماد به جهان انسانی.

در سینمای امروز، سرعت و سر و صدا و تعلیق دائمی نقش برجسته‌ای دارند. اما سینمای کلاسیک، انگار با حوصلهٔ بیشتری ساخته شده بود؛ در آن، نگاه‌ها بلندتر، سکوت‌ها معنادارتر و انتخاب‌های اخلاقی پیچیده‌تر بود.

وقتی آدری هپبورن در «تعطیلات رومی» لبخند می‌زد، جهان برای چند لحظه آرام می‌شد. وقتی گریگوری پک در «قتل مرغ مقلد» با آن صدای آرام اما قاطع سخن می‌گفت، حس می‌کردی عدالت هنوز ممکن است.و وقتی بوگارت در کازابلانکا می‌گفت «همیشه پاریس را خواهیم داشت»، چیزی به دل می‌نشست که بیشتر شبیه درس زندگی بود تا دیالوگ فیلم.

سینمای کلاسیک به من یاد داد که تصویر فقط ظاهر نیست؛ تصویر داستانی است که در پناه نور شکل می‌گیرد. شاید به همین دلیل است که هنوز هم وقتی از سینما می‌نویسم، ناخودآگاه به ریشه‌های کلاسیک برمی‌گردم؛ جایی که مرز میان داستان و زندگی چندان سخت نبود.

دوبله؛ موسیقیِ پنهان نسل ما

اگر بخواهم بخشی از سینما را نام ببرم که بیش از هر چیز در ذهن من ماندگار شد، دوبله ایران در دورهٔ طلایی‌اش بود. صدای دوبلورها آن‌قدر بی‌نقص با چهرهٔ بازیگران ترکیب می‌شد که گاهی احساس می‌کردم بازیگر اصلی همان صدای ایرانی است.

صدای هایی مانند بهرام زند، خسرو شمشیرگران، ژاله کاظمی، ناصر طهماسب، منوچهر اسماعیلی، جلال مقامی، مریم شیرزاد و چنگیز جلیلوند بخشی از حافظه شنیداری من را ساختند.

دوبله در آن دوران فقط انتقال زبان نبود؛ هنر بود. هنرِ ساختنِ لایهٔ عاطفی دوم. وقتی بوگارت حرف می‌زد، من صدای دوبلورش را می‌شنیدم و حس می‌کردم معنای حرفش عمیق‌تر از متن اصلی است.

این صداها بعدها برای من تبدیل شدند به بخشی از هویت فرهنگی‌ام. هر بار که فیلمی کلاسیک می‌بینم، گویی دو روایت همزمان جریان دارد: روایت تصوی و روایت صداهایی که به زبان مادری‌ام معنایی دوباره بخشیدند.

چرا سینما در نوشته‌های من حضور دائمی دارد؟

سینما برای من فقط تماشای فیلم نیست؛ طریقه‌ای برای فکر کردن است. هر فیلم، به‌ویژه فیلم‌های کلاسیک، یک جهان مستقل است؛ جهانی که در آن می‌توانی نوع تازه‌ای از انسانیت را تجربه کنی، گاه در فقدان، گاه در عشق، گاه در عدالت و گاهی هم در تاریکی‌های ناگزیر زندگی.

وقتی درباره سینما می‌نویسم، در واقع درباره خود زندگی می‌نویسم. سینما همیشه کمک کرده اتفاقات واقعی را بهتر بفهمم. شاید انسانی‌ترین درس‌هایم درباره انتخاب، اخلاق، وفاداری، امید، تحمل و بخشش را از فیلم‌ها گرفته باشم.
این همان دلیلی است که هنوز هم نوشتن درباره سینما برای من نوعی بازگشت است؛ بازگشت به جایی که در آن می‌توانم جهان را با فاصله‌ای امن‌تر نگاه کنم، و از دل تاریکی‌ها، معنایی شخصی بیرون بکشم.

سینما، آرام‌ترین راه برای دیدن جهان

برای من، سینما همیشه فرصتی بود برای ایستادن در کنار خودم؛ برای نگاه کردن به جهان از زاویه‌ای دورتر. در دوره‌هایی که ذهنم از اخبار و فشارهای روزمره خسته می‌شد، فیلم‌ها پناهگاهی بودند که در آن می‌شد مدتی را با شخصیت‌هایی زندگی کرد که گویی آنچه من می‌فهمیدم را آنها نیز تجربه کرده‌اند.
سینما زمانی بهترین رفیق باوفای من بود، آن هم در جهان واقعی بیش از حد سنگین می‌نمود.

شاید به همین دلیل است که در زندگی‌نامه‌ای مثل این، سینما فقط یک علاقه شخصی نیست؛ بخشی از هویت فکری من است. بخشی که بدون آن، نه «یک پزشک» شکل فعلی را پیدا می‌کرد، نه نوشته‌هایم آن گرمای انسانی را داشت.

فوتبال؛ شوقی که از دل رادیوی محقر ترانزیستوری به زندگی‌ام راه پیدا کرد

برای من، فوتبال هیچ‌گاه به معنای سادهٔ یک مسابقه نبود. فوتبال، ضربان روزهای نوجوانی‌ام بود؛ ریتمی که در زندگی آرام و گاهی خاموش شمال جریان پیدا می‌کرد و در من چیزی را بیدار می‌کرد که بعدها فهمیدم همان «شوق دنبال کردن جهان» است.

نسل ما فوتبال را با تصویرهای HD و گزارش‌های زنده تجربه نکرد. ما فوتبال را با کمبود تجربه کردیم؛ کمبود تصویر، کمبود صدا، کمبود دسترسی. شاید همین کمبود، عشق را عمیق‌تر کرد.

در دورانی که هنوز پخش زنده در دسترس نبود، مسابقه‌ها برای من تنها یک منبع داشتند: رادیو و چه رادیویی.

در روزهای روشن، سیگنال‌ها آن‌قدر ضعیف بودند که صدای گزارشگر گاهی در میان خش‌خش گم می‌شد. اما کافی بود  رو به غروب برویم و آسمان کمی تاریک‌تر شود تا سیگنال قوی‌تر شود و من بتوانم لحظه‌ای جهان را بشنوم.

بارها مجبور شده‌ام این لحظه را برای دیگران توضیح دهم: چرا غروب، سیگنال بهتر می‌شد؟

جواب علمی‌اش ساده است. در طول روز، لایهٔ یونوسفر زمین به دلیل تابش خورشید ناپایدارتر است و امواج رادیویی دوربرد را بیشتر پراکنده می‌کند. اما با غروب خورشید، این لایه آرام‌تر می‌شود و امواج از فاصله‌های دور بهتر بازتاب پیدا می‌کنند. همین پدیدهٔ سادهٔ فیزیکی، برای من معجزه‌ای بود که هر عصر اتفاق می‌افتاد.

ستاره‌هایی که جهان نوجوانی‌ام را روشنی بخشیدند

نسل من فوتبال را نه با آنالیزهای پیچیده، بلکه با نام‌هایی می‌شناخت که هر کدام به‌تنهایی یک قهرمان بودند.
نوجوانی من پر بود از تیم‌هایی که شاید امروز ترکیب‌شان فقط خاطره باشد، اما در آن سال‌ها هر بازیکنشان برایم به‌اندازه یک اسطوره معنا داشت.

پرسپولیسی بودم، و این تیم برایم نه یک انتخاب، بلکه نوعی وابستگی درونی بود؛ همان‌طور که در دنیای فوتبال اروپا، دل من میان چند جهان تقسیم نشده بود، بلکه چندین جهان به‌طور طبیعی در من ریشه دوانده بودند.
منچستر یونایتد، با آن شکوه سال‌های پس از ۹۵؛ تیمی که برای نوجوانی من تجسم «اراده» فرگوسنی بود.
آرژانتین، تیمی که همیشه چیزی از غم و زیبایی توأمان در خود داشت؛ تیمی که وقتی بازی می‌کرد، می‌شد در نگاه بازیکنانش نوعی شور درونی را دید که از تکنیک فراتر می‌رفت و مارادونایی که در سال 1994 آرزو داشتم مثل زمانی که کلاس پنجم بودم، بدرخشد.

بایرن مونیخ، با آن نظم آلمانی که در آن سال‌ها برایم شبیه یک ماشین هماهنگ بود.

بارسلونا، با بازیکنانی که انگار فوتبال را نه اجرا، بلکه زندگی می‌کردند.

و آث میلان و مثلث هلندی با ترکیبی از وقار و قدرت که کمتر تیمی شبیهش بود.

کمتر نسل‌هایی می‌توانند بفهمند چه معنایی دارد وقتی نوجوان باشی و بازی‌های خارجی تنها از رادیوی BBC World Service دنبال شوند.
صدای گزارشگر آن‌قدر دور بود که گاهی حس می‌کردم از سیاره دیگری خبر می‌دهد. اما همان صدای دور، برای من تجربه‌ای نزدیک‌تر از هر تصویر بود.

هر لحظه از مسابقه، با انتظار همراه بود. هر گل، به شکل ناگهانی از دل خش‌خش بیرون می‌آمد و هر نامی که گزارشگر می‌گفت، مثل چراغی کوچک در ذهنم روشن می‌شد.

ستاره‌های آن دوران، ستاره‌های سال‌های میانی دهه ۹۰ میلادی تا اوایل دهه ۲۰۰۳، برای من تنها بازیکن نبودند. آنها کسانی بودند که در نوجوانی به من یاد دادند پیگیری یک علاقه یعنی چه؛ پیگیری چیزی که نه ابزار داشت، نه دسترسی، نه امکانات، بلکه تنها از جنس شوق بود.

این‌که نام‌های آن دوران هنوز در ذهنم به‌طور دقیق حضور دارند، صرفاً از سر حافظه نیست؛ از سر همان پیوند احساسی است که در دل پسر نوجوانی شکل گرفت که با رادیوی کوچک کنار پنجره می‌نشست و منتظر می‌ماند تاریکی کمی عمیق‌تر شود!

فوتبال چگونه در نوشته‌های من هم ریشه دواند؟!

شاید اگر امروز کسی نوشته‌های من را بخواند، متوجه نشود که فوتبال چه نقش پررنگی در شکل‌گیری جهان ذهنی‌ام داشته. اما فوتبال برای من همان چیزی بود که موسیقی برای بسیاری دیگر است:

راهی آرام برای نزدیکی به جهان، راهی برای تجربه کردن انسانیت جمعی.

گاهی فکر می‌کنم آن سال‌ها که با رادیو کنار پنجره می‌نشستم، چیزی فراتر از فوتبال را دنبال می‌کردم. دنبال جهان بودم؛ دنبال امکان‌هایی که آن بیرون وجود داشتند و من فقط با تکه‌هایی از صدا آنها را می‌شنیدم.

شاید همان تجربه‌ها بود که بعدها باعث شد دلم بخواهد درباره فناوری و علم و فرهنگ بنویسم و جهان را از دریچهٔ دیگری روایت کنم.

شاید همان روزها بود که فهمیدم رسیدن به یک علاقه، همیشه به ابزار وابسته نیست؛ به پیگیری وابسته است.

بدنی که باید دوباره شناخته می‌شد

در سال‌هایی از نوجوانی، من چندان از نظر فیزیکی فعال نبودم. این را بی‌پرده می‌گویم، چون بخشی از حقیقت رشد من است.

همه چیز در ذهنم اتفاق می‌افتاد: میان کتاب‌ها، میان تخیل علمی‌تخیلی، میان ریاضیات و فیزیک، میان مجله دانشمند و رؤیای اخترفیزیک. اما بدن من بخشی از این ماجرا نبود. انگار ذهن جلوتر می‌رفت و بدن عقب می‌ماند. وزنم بالا بود، تحرکم کم و زندگی‌ام بیشتر از جنس فکر کردن بود تا حرکت.

اما تغییر، همیشه از جایی آرام آغاز می‌شود. نمی‌توانم یک لحظه دقیق را به خاطر بیاورم؛ اما حتماً نقطه‌ای وجود داشت که تصمیم گرفتم از این وضعیت فاصله بگیرم. شاید نخستین بار که با خودم کنار رودخانه‌ای قدم زدم و احساس کردم تنفس من با ریتم طبیعت هماهنگ نیست؛ یا شاید روزی که به این فکر افتادم که ذهن فعال و پرجنب‌وجوش، بدون بدنی که همراهی‌اش کند، همیشه نیمه‌کاره می‌ماند.

از همان روز، دویدن برای من آغاز شد؛ نه به‌عنوان ورزش، نه به‌عنوان هدف، بلکه به‌عنوان شکلی از بازگشتن به خود.

کم‌کم هر روز چند دقیقه می‌دویدم؛ دقایقی کوتاه که مثل ضرباهنگی تازه وارد زندگی‌ام شد. این دقایق را آنقدر زیاد کردم که به رکورد شخصی 21 کیلومتر هم رسیدم، البته سال‌ها بعد.

وزنم کم شد، بدنم سبک‌تر شد و دویدن در من تبدیل شد به عادتی نمایشی نبود. چیزی شبیه به ریاضت آرامی که هر روز بخشی از ذهن را پاک می‌کرد و فضایی برای فکرهای تازه می‌گذاشت.

دویدن برای من هیچ‌وقت مسابقه نبود. هیچ‌وقت هم دنبال رکورد نبودم. دویدن فرصت خلوت بود. فرصتی که ذهن من و بدنم، بعد از سال‌ها ناهماهنگی، دوباره کنار هم نشستند. در این سکوت، بسیاری از ایده‌هایی که بعدها در «یک پزشک» نوشته شدند، از دل همین قدم‌ها و نفس‌ها بیرون آمدند.

حتی امروز هم که مشغله‌ها بیشتر شده، دویدن در زندگی‌ام همان جایی را دارد که نوشتن:
نه برای نمایش، نه درجه نخست برای سلامتی، بلکه برای حفظ نظم درونی.

دویدن برای من مثل گفت‌وگوی پنهانی میان دو بخش وجودم است: بخش اندیشمند،و بخش زمینی.

بدن انسان؛ تمدید بخشی از هویت

پزشکی به من یاد داده بود بدن انسان چقدر پیچیده و حساس است؛ اما ورزش بود که به من یاد داد بدن خودم چقدر «قابل تغییر» است. گاهی فکر می‌کنم اگر آن دورهٔ چاقی و کم‌تحرکی را تجربه نکرده بودم، شاید هرگز نمی‌فهمیدم بدن چقدر از ذهن تأثیر می‌گیرد و ذهن چقدر از بدن.

این که وزن کم شد و عضلات شکل گرفت و ضربان قلب منظم‌تر شد، فقط نتیجهٔ ورزش نبود؛ نتیجهٔ تصمیمی بود که می‌خواستم «در زندگی‌ام صاحب اختیار» باشم.

ورزش، به‌ویژه دویدن، کمک کرد درک کنم تغییر درونی همیشه از تصمیم‌های کوچک شروع می‌شود؛ از انتخاب‌های روزمره‌ای که شاید به چشم نیایند، اما آرام‌آرام مسیر بودن انسان را عوض می‌کنند. ورزش به من نظم داد و مهم‌تر از آن، نوعی احترام به خود.

امروز می‌دانم بدن من کامل نیست؛ هیچ بدنی کامل نیست. اما بدن من همراه است. بخشی از من است، نه باری بر دوشم. بخشی که اگر به آن توجه کنم، جهان درونی‌ام هم آرام‌تر می‌شود.

اگر بخواهم صادق باشم، هنوز هم بعضی روزها تنبلی یا خستگی یا سنگینی ذهن مانع دویدن می‌شود. اما تجربه نشان داده است که هر بار برگردم، بدن همان‌جایی ایستاده که رهایش کرده‌ام؛ آماده برای شروع دوباره.

کسی از بیرون شاید نبیند، شاید اهمیتش را نفهمد، اما من می‌دانم اگر امروز «دکتر علیرضا مجیدی» توان ادامه دادن دارد، بخشی از آن از همین ریتم آرام نشأت می‌گیرد: ریتم دویدن، ریتم تنفس، ریتم یک کیلومتر دیگر دویدن، وقتی به شدت خسته‌ای و این یک کیلومتر اضافه را گاهی به دو – سه کیلوکتر می‌رسانی!

به صورت مشابهی، همین گونه است که یک ایده دیگر، یک سطر دیگر، یک مقاله دیگر شکل می‌گیرند.

کتاب‌های حیات‌بخش دوست‌داشتنی

در تمام سال‌هایی که گذشت، اگر بخواهم یک عنصر ثابت را در زندگی‌ام نام ببرم، آن عنصر کتاب است. از کودکی تا همین امروز، کتاب‌ها برای من فقط منبع دانش نبودند؛ مثل ساعت‌هایی بودند که با آنها زمان را حس می‌کردم.
کتاب‌هایی که می‌خواندم، کتاب‌هایی که می‌خریدم، کتاب‌هایی که نیمه‌خوانده روی قفسه می‌ماندند، حتی کتاب‌هایی که فقط کنارشان می‌ایستادم و عنوان‌شان را آرام می‌خواندم، همه بخشی از ریتم زندگی‌ام بودند.

گاهی فکر می‌کنم هر دوره‌ای از زندگی‌ام با چند کتاب خاص پیوند خورده؛ کتاب‌هایی که وقتی سال‌ها بعد دوباره نگاهشان می‌کنم، آن دوره را با تمام بوها، صداها و حس‌هایش به یاد می‌آورم.

کتاب برای من حافظه است. حافظه‌ای که بوی کاغذ دارد، وزن دارد، و وقتی باز می‌شود، انگار جهان دوباره آرام‌تر می‌شود.

در خانه‌ام همیشه کتاب‌ها از تعداد قفسه‌ها بیشتر بودند. کتاب‌هایی که در سنین مختلف خریده بودم، کتاب‌هایی که هدیه گرفته بودم، کتاب‌هایی که در دوره‌ای فکر می‌کردم باید فوراً خوانده شوند و سال‌ها بعد هنوز دست‌نخورده بودند.
این بی‌نظمیِ زیبا برای من نشانهٔ نقص نبود؛ نشانهٔ زندگی بود.

سال‌هایی بود که به‌خاطر کمبود فضای خانه، مجبور می‌شدم خرید کتاب را کم کنم و حسرت کتاب‌هایی را بخورم که در ویترین کتابفروشی‌ها می‌دیدم. سال‌هایی هم بود که قیمت کتاب آن‌قدر بالا رفت که ناچار شدم بسیاری از خریدها را عقب بیندازم. اما هیچ‌گاه احساس نکردم کتابخانه‌ام ناقص است. کتابخانه، مثل ذهن انسان، همیشه نیمه‌تمام است و نیمه‌تمام بودنش، روحش را زنده نگه می‌دارد.

هر کتاب نخوانده، وعدهٔ زمانی است که شاید هیچ‌گاه نرسد؛ اما همین وعده، بخشی از معنای زندگی است.
گاهی به قفسه نگاه می‌کنم و می‌دانم بعضی از آن کتاب‌ها هرگز نوبت خوانده شدن پیدا نمی‌کنند؛ اما نمی‌توانم رهایشان کنم.
چیزی در کتاب -حتی در نخوانده‌ترین‌شان -هست که انسان را بهتر می‌شناساند.

کتابخوانی برای من یک مهارت نیست؛ شیوه زیستن است. من کتاب را برای اطلاعات نمی‌خوانم، هرچند اطلاعات می‌دهد.
برای دانش نمی‌خوانم، هرچند دانش می‌آورد.

کتاب برای من راهی است برای فکر کردن، برای مرتب کردن جهان، برای نزدیک شدن به بخش‌هایی از خودم که در سکوت‌های طولانی پنهان شده‌اند.

خواندن همیشه برایم لحظه‌ای بوده که زمان در آن کش می‌آید؛ نه مثل فیلم، نه مثل موسیقی، نه مثل گفتگو.
کتاب فضای خودش را دارد؛ زمان خودش را، سرعت خودش را.

وقتی کتابی را باز می‌کنم، انگار جهانی را که بیرون از من در حال شتاب است، برای دقایقی خاموش می‌کنم.
در لحظهٔ خواندن، همین که چشم از سطرها حرکت می‌کند، افکار هم مرتب می‌شوند. کتاب، هوای ذهن من است.

گاهی به کتابخانه نگاه می‌کنم و حسرتی کوچک اما واقعی در دلم زنده می‌شود. می‌دانم که قرار نیست همهٔ این کتاب‌ها را تا آخر عمر بخوانم. هیچ‌کسی نمی‌تواند.
زندگی کوتاه‌تر از آن است که انسان همهٔ کتاب‌هایش را بخواند.

این حسرت اما تلخ نیست؛ بخشی از زیبایی کتابخوان بودن است.

کتاب‌هایی هستند که باید در ۲۵ سالگی خواند و کتاب‌هایی که اگر ۴۵ سالگی سراغ‌شان بروی، دیگر اثر سابق را ندارند.
کتاب‌هایی هستند که باید کنار دریا خوانده شوند، کتاب‌هایی که مخصوص شب‌های طولانی زمستان‌اند.
کتاب‌هایی هم هستند که باید فقط یک بار از روی قفسه برداشته شوند، جلدشان لمس شود،و دوباره سرجایشان برگردند.

کتابخوان بودن یعنی آشتی با «ناتمامی».
یعنی پذیرش این‌که ذهن انسان هرگز کامل نمی‌شود، و کتابخانه نیز هرگز.

کتاب هنوز تنها جایی است که در آن می‌توان عمق یافت، نه سرعت. تنها فضایی است که در آن کلمه دوباره معنا می‌یابد و فکر دوباره منظم می‌شود.

هر بار که کتابی را باز می‌کنم، حس می‌کنم آن نوجوان عاشق فیزیک، همان خوانندهٔ مجله دانشمند، همان دانشجوی پزشکی کنجکاو، همان بلاگری که نخستین پست‌ها را نوشت، همهٔ آن نسخه‌های گذشته دوباره کنارم می‌نشینند.
کتاب مثل پلی است که نسخه‌های متفاوت من را به هم وصل می‌کند.

برای همین است که می‌گویم اگر یک بخش از هویت من را بخواهید بدون هیچ‌گونه تردید بشناسید، باید سراغ کتاب‌ها بروید. کتابخانه من، نسخهٔ بی‌واسطهٔ «دکتر علیرضا مجیدی» است؛ نسخه‌ای که در آن می‌توان شوق‌ها، حسرت‌ها، آرزوها و مسیر تغییر را به‌وضوح دید.

فناوری؛ یک  همراه دائمی

از همان سال‌های کودکی، در کنار کتاب و تخیل و درس، چیز دیگری هم در زندگی‌ام حضور داشت: شوق فهمیدن اینکه جهان چگونه کار می‌کند. شاید ریشه‌اش در همان روزهایی بود که پدرم مرا با تلکس و کاغذ پانچ آشنا کرد. همین پیش‌زمینه بود که بعداً وقتی اولین کامپیوترها و مودم‌ها وارد خانه‌ها شدند، برایم آشنایی غریبی داشتند

فناوری برای من هیچ‌وقت فقط ابزار نبود؛ همیشه یکی از شکل‌های فهمیدن جهان بود. در دهه‌هایی که جهان آرام و بی‌شتاب‌تر از امروز بود، هر تحول تکنولوژیک مثل باز شدن یک پنجره تازه بود.
از روزی که اینترنت Dial-up برای اولین بار وصل شد و صدای مودم مثل یک پیام رمزآلود در اتاق پیچید، تا امروز که هوش مصنوعی تبدیل به یکی از جدی‌ترین هم‌سفرهای فکری‌ام شده، فناوری همیشه در زندگی من حضوری پیوسته داشته است.

در واقع فناوری، ذهن من را در مسیری قرار داد که بعداً در «یک پزشک» به شکل واضح دیده شد: ترکیب کنجکاوی علمی، تحلیل انسانی، و علاقه به آینده.

سال‌ها به فناوری فقط به چشم ابزار نگاه کرده بودم، اما کم‌کم فهمیدم این نگاه محدود است. فناوری در عمق خود، بازتابِ انسان است. بازتابِ میل او به بهتر دیدن، دقیق‌تر فهمیدن، سریع‌تر ارتباط گرفتن و هوشمندتر بودن.

وقتی نخستین بار با گوشی‌های هوشمند نسل اول آشنا شدم، چیزی در ذهنم روشن شد: احساس کردم به لحظه‌ای خاص رسیده‌ایم که در آن انسان همزمان در دو جهان زندگی می‌کند؛ جهان واقعی و جهان اطلاعات.
همان زمانی بود که علاقه‌ام به فناوری، از علاقه‌ای سطحی به علاقه‌ای تحلیلی تبدیل شد.

بعدها در نوشته‌هایم بارها درباره این پیوند نوشتم—اینکه هر پیشرفت فناوری، در نهایت پرسشی درباره خود انسان است.
مهم نیست یک فناوری چقدر پیچیده باشد؛ مهم این است که چه تغییری در درک ما از زندگی ایجاد می‌کند.
همین پرسش، یکی از آن ریشه‌هایی است که هنوز هم مرا وادار می‌کند درباره هوش مصنوعی، پزشکی مدرن، اینترنت نسل‌های جدید و آینده ابزارهای انسانی بنویسم.

رؤیای جاودانگی دیجیتال؛ نه از سر خودخواهی، بلکه از سر عشق به نوشتن

شاید برای بسیاری عجیب باشد، اما این سال‌ها که سن‌ام بیشتر شده، گاهی فکر می‌کنم اگر قرار باشد چیزی از من بماند، آن چیز باید نوشته‌هایم باشد. نه از سر خودبزرگ‌بینی؛ از سر نوعی دغدغهٔ انسانی.

گاهی در سکوت شب، به این فکر می‌کنم که شاید روزی هوش مصنوعی بتواند نسخه‌ای از من را بازسازی کند؛ نسخه‌ای که نه کامل، اما نزدیک باشد. نسخه‌ای که بتواند شوق مطالعه‌ام، لحن نوشتنم، سوژه‌سنجی‌ام، و نگاه انسانی‌ام به علم را ادامه دهد. چیزی شبیه حضور پس از غیاب. شبیه ادامه یافتن در شکل دیگر. شبیه تناسخی عجیب!

برای من، این رؤیا نه نشانهٔ ترس از مرگ است، نه نشانهٔ میل به جاودانگی؛ بلکه ادامه همان رابطه‌ای است که با نوشتن دارم.

اگر بتوانم روزی با کمک هوش مصنوعی، صدایم را در آینده حفظ کنم، انگار بخشی از زندگی‌ام که صرف نوشتن شده، بی‌ثمر نمانده است.

نمی‌خواهم «دکتر علیرضا مجیدی» را اسطوره کنم؛ فقط می‌خواهم آن چیزی که از دیدگاه من به جهان معنا می‌دهد، روزی در آینده هم دسترس‌پذیر باشد، برای هر خواننده‌ای که دوست دارد از دلِ نوشته بفهمد جهان را می‌توان با نگاه انسانی‌تر دید.

نوشتن؛ نه شغل، نه سرگرمی، بلکه شیوهٔ تحمل جهان

برای من، نوشتن هیچ‌گاه یک فعالیت جانبی نبود. نه برای پر کردن صفحه، نه برای جذب مخاطب، نه برای رقابت‌های پنهان وب فارسی. نوشتن برای من یکی از راه‌های تحمل جهان است؛ راهی برای مرتب کردن ذهن، برای پردازش رنج‌ها و فهمیدن آن چیزهایی که اگر در دل انباشته شوند، اصلاً قابلِ حمل نیستند.

در روزهایی که زندگی سنگین می‌شد، در زمانی که خبرها ذهن را آشفته می‌کردند، در لحظه‌هایی که واقعیت بیش از حد خام و تلخ بود، نوشتن برای من مثل یک سازوکار دفاعی عمل کرد؛ راهی برای زنده ماندنِ ذهنی.

اگر کسی امروز نوشته‌هایم را بخواند، شاید احساس کند این حجم کنجکاوی و گستردگی موضوعات، از یک برنامه‌ریزی دقیق آمده؛ اما حقیقت ساده‌تر از آن است: نوشتن در تمام این سال‌ها بخشی از تنفس من بود.

فیک‌نیوز؛ دشوارترین مبارزه‌ای که هر نویسنده‌ای امروز دارد

شاید اگر سال‌ها پیش «یک پزشک» را شروع می‌کردم و کسی به من می‌گفت روزی بزرگ‌ترین تهدید دانش، «دروغ‌های ریز و درشت» خواهد بود، باور نمی‌کردم. اما امروز، بیشترین انرژی من نه در تولید محتوا، بلکه در ایستادگی برابر موج اطلاعات نادرست صرف می‌شود.

دنیای امروز پر از خبرهای جعلی، روایت‌های دستکاری‌شده، و توصیه‌های پزشکی غلط است. ویروس‌هایی که از تلفن همراه به ذهن انسان منتقل می‌شوند.

در این میان، همیشه احساس کرده‌ام وظیفه‌ای اخلاقی دارم: اگر می‌توانم چیزی را ساده و در عین حال دقیق توضیح می‌دهم. حتی تعداد خواننده‌ها کم باشد، حتی اگر واکنشی نبینم.

برای همین است که همیشه سعی کرده‌ام پزشکی را ساده اما دقیق توضیح دهم،و فناوری را صادقانه، بدون اغراق یا وحشت‌افکنی. نوشتن برای من یکی از راه‌های کوچک مبارزه با فیک‌نیوز بوده؛ مبارزه‌ای آرام، اما پیوسته.

چرا سیاسی‌نویسی نمی‌کنم؟ سکوتی که از بی‌تفاوتی نمی‌آید

سال‌هاست که این پرسش را می‌شنوم:
چرا درباره مسائل سیاسی نمی‌نویسی؟
چرا سکوت می‌کنی؟
چرا در روزهایی که کشور ملتهب است، تنها از علم و فناوری می‌گویی؟

پاسخش ساده نیست، اما صادقانه است:
نوشتن در ایران احتیاط‌های خودش را دارد. زندگی در میدان سیاست یعنی قدم گذاشتن در زمینی که مرزهایش هر روز جابه‌جا می‌شود، جایی که کوچک‌ترین اظهارنظر ممکن است برچسب‌ها، سوءبرداشت‌ها و ناامنی‌هایی را به‌دنبال بیاورد.

در تمام این سال‌ها، بارها دیده‌ام کسانی که با صداقت شروع کرده‌اند، بعدها مجبور شده‌اند در اردوهای مختلف سیاست‌نویسی کنند، یا از سوی جریان‌هایی بلعیده شده‌اند.

من، به‌عنوان «دکتر علیرضا مجیدی»،
همیشه ترجیح داده‌ام در حوزه‌ای بمانم که صداقت نوشته‌هایم را محفوظ نگه دارد. اگر سکوت می‌کنم، از بی‌تفاوتی نیست؛
از این است که نمی‌خواهم صدایم را جایی هزینه کنم که نه امن است و نه صادقانه باقی می‌ماند.

بنابراین روزهایی بوده‌اند که طعنه و استعاره زده‌ام و کسی نفهمیده و یا جایی بازنشر نکرده. روزهایی بوده که به احترام رخدادی کلا ننوشته‌ام و کسی نفهمیده چرا روزه سکوت گرفته‌ام. شب‌هایی بوده که همراه مردم گریسته‌ام، اما نه اهل خودنمایی بوده‌ام و نه خودم را در جایگاهی برای تاثیرگذاری از این لحاظ دیده‌ام.

اما همچون شخصیت شخصیت شوخی که همیشه در پس قیافه بسیار جدی پنهانش می‌کنم، فکر می‌کنم اگر پایش می‌افتاد سیاسی‌نویس خوبی میشدم. چه خوب که نشدم!

چندکارگی؛ افسانه‌ای که هرگز باورش نکردم

در سال‌هایی که موج تولید محتوا به سمت ویدیو رفت، بارها شنیدم که چرا پادکست نمی‌سازی؟ چرا یوتیوب نداری؟ چرا از فرصت زمانه استفاده نمی‌کنی؟

کمتر کسی می‌دانست که در دوره‌ای بسیار قدیمی، من یکی از اولین کسانی بودم که در ایران پادکست تولید کردم.
اما تجربه زندگی نشان داد: نمی‌شود در همه چیز خوب بود. چندکارگی، بیشتر افسانه است تا واقعیت.

اگر می‌خواستم در ویدیو یا پادکست موفق شوم، باید سال‌ها از نوشتن فاصله می‌گرفتم و اگر نوشتن را کنار می‌گذاشتم، بخش اصلی هویتم را از دست می‌دادم. برای همین آگاهانه انتخاب کردم که متنی بمانم، همان بلاگری که از نخستین نوشته‌ها وارد این مسیر شد. نوشتن ریشهٔ من بود؛ اگر آن ریشه را قطع می‌کردم، هر آنچه ساخته بودم بی‌معنا می‌شد.

امروز هم به همان انتخاب وفادارم. نه از سر لجبازی، بلکه از سر شناخت خود. می‌دانم که کلمه بهترین ظرفِ فکر من است.
می‌دانم تصویر یا صدا، آن عمقی را که در متن می‌خواهم نمی‌دهد و این وفاداری، بخش مهمی از شخصیت من است.

نوشتن در ایران؛ حرکت روی لبهٔ تیغ

در سال‌هایی که نوشتن در وب با هزاران داوری، سوءبرداشت و فشار همراه شد، همیشه تلاش کردم میان دو وظیفه تعادل نگه دارم: از یک سو، باید صادق می‌ماندم. از سوی دیگر، باید سالم می‌ماندم.

نوشتن در ایران یعنی حرکت روی لبهٔ تیغ؛ نه باید خاموش شد، نه باید بی‌پروا سخن گفت. این تعادل، همیشه سخت بود.

اما هر بار شک داشتم، به خودم یادآوری می‌کردم که وظیفه اصلی من این است که دانش را انسانی و قابل‌درک کنم،
نه اینکه وارد میدان‌هایی شوم که نه امن‌اند و نه پایدار.

شاید همین انتخاب محتاطانه است که باعث شده مسیر دو دهه نوشتن دوام بیاورد. مسیر من آهسته بود، اما سالم بود.

نوشتن؛ شیوه‌ای برای باور داشتن به انسان

در تمام این سال‌ها، نوشتن برای من چیزی را زنده نگه داشته که در دنیای امروز کمرنگ شده: ایمان به انسان.
باور به اینکه هنوز می‌توان با کلمه، روشنایی کوچکی در دل تاریکی ساخت، هر چند کوچک، اما امیدبخش!

باور به اینکه خواندن و فکر کردن هنوز ارزش دارد. باور به اینکه اگر یک نفر هم نوشته را بخواند و جهانش کمی روشن‌تر شود، این راه ارزش ادامه دادن دارد.

نوشتن برای من فقط روایت نیست؛ نوعی مسئولیت اخلاقی است. مسئولیتی برای صادق بودن، برای دقیق بودن، برای ساده‌نویسی بدون ساده‌انگاری و همین مسئولیت، شاید مهم‌ترین چیزی باشد که در پایان زندگی دوست دارم از من بماند.

چرا «یک پزشک» تنها یک وب‌سایت نیست؟

سال‌ها بعد فهمیدم «یک پزشک» فقط نام یک وبلاگ نیست؛
ترکیبی است از همهٔ علاقه‌ها و بخش‌های درونی من که در طول دو دهه، کنار هم جمع شده‌اند. در این نام، پزشکیِ من هست، اما نه آن پزشکی رسمی و ساختاریافته؛ پزشکی‌ای که با انسانیت و مشاهده ترکیب شده. در این نام، عشق به فناوری هست، عشق به علمی‌تخیلی، عشق به کتاب، عشق به سینما، عشق به تاریخ. اما مهم‌تر از همه این‌ها، شخصیتی هست که از مسیر نوشتن ساخته شد.

گاهی می‌پرسند چرا هنوز به این نام وفادار مانده‌ام؛ چرا تغییرش نمی‌دهم، چرا گسترده‌تر نمی‌کنم.
پاسخش ساده است: «یک پزشک» تنها یک برند نیست؛ سفر است. مسیر است. نقطه‌ای که در آن ذهن من با جهان ارتباط برقرار کرد. اگر این نام را حذف کنم، انگار خاطرهٔ مسیر را پاک کرده‌ام.

مخاطبان؛ همراهانی که در سکوت بسیاری از لحظه‌ها کنارم بودند

سال‌های زیادی گذشته و هنوز هم هر بار کامنتی، پیامی یا ایمیلی از یک خواننده قدیمی می‌رسد، حس می‌کنم بخشی از آن روزهای نخست دوباره زنده می‌شود. بسیاری از مخاطبانم از نسل نخست اینترنت بودند؛ نسل صبوری که هنوز هم برای فهمیدن وقت می‌گذارد، هنوز هم به متن احترام می‌گذارد.

یکی از زیباترین بخش‌های این مسیر، خوانندگانی هستند که در سکوتِ مطلق همراه بوده‌اند؛ کسانی که شاید هیچ‌گاه پیام نداده‌اند، اما نوشته‌ها را دنبال کرده‌اند، کسانی که با هر پست، بخشی از زندگی من را زندگی کرده‌اند، و کسانی که امروز، بعد از دو دهه، هنوز می‌گویند: «با یک پزشک بزرگ شدم.»

برای نویسنده، هیچ جمله‌ای از این مهم‌تر نیست. نوشتن در خلوت اتفاق می‌افتد، اما معنا یافتنش تنها در همراهی مخاطب ممکن است و شاید یکی از دلایلی که در همهٔ این سال‌ها ادامه دادم، حس احترام به همین همراهی بود؛ این حس که کسی آن‌سوی صفحه نشسته و این کلمات را نه برای گذران وقت، بلکه برای وصل شدن می‌خواند.

نسل‌های جدید اینترنت؛ فاصله‌ای که به ناچار شکل گرفت

تحول اینترنت در ایران با چنان سرعت و شدتی اتفاق افتاد که گاهی احساس می‌کنم بخشی از راه را از میان بریده‌اند.
نسل جدید بیشتر با ویدیو زندگی می‌کند، با سرعت، با اسکرول‌کردن با محتواهایی که باید در چند ثانیه پیام بدهند.
در این میان، متن به حاشیه رانده شده؛ متنِ بلند، متنِ تحلیلی، متنی که نیاز به مکث و آرامش دارد.

من هزار بار با خود فکر کردم آیا باید مسیر را عوض کنم؟ آیا باید وارد فضای ویدیو شوم، یا پادکست را از نو شروع کنم؟
اما هر بار، بعد از مدتی فکر کردن، به همان نتیجه قدیمی رسیدم:
نمی‌خواهم نویسنده‌ای باشم که هویتش را برای هماهنگ شدن با سرعت زمانه عوض می‌کند.

می‌خواهم متن بمانم، نه به‌خاطر سنتی بودن، بلکه چون کلمه تنها ظرفی است که فکر من در آن به‌درستی جاری می‌شود.

شاید به همین خاطر است که نسل جدید کمتر با مسیر من همدل است. اما این انتخابِ آگاهانهٔ من بوده: در کالبد متنی باقی بکانم که می‌فهمم و می‌توانم با آن گفتگوهای عمیق بسازم نه در رسانه‌هایی که خوش‌صدا‌ترند، اما عمیق‌ نیستند و چند روز می‌درخشند و بعد خاموش می‌شوند!

وب فارسی؛ خانه‌ای که گاهی ویران شد، اما دوباره ساخته می‌شد

در تمام این سال‌ها، فراز و نشیب‌های وب فارسی را دیده‌ام. دوران طلایی وبلاگ‌ها، فروکش ناگهانی آن دوران، سیطرهٔ شبکه‌های اجتماعی و موج‌های پیاپی محتواهای سطحی.

گاهی احساس کرده‌ام که وب فارسی شبیه شهری است که مدام خانه‌هایش خراب می‌شود و دوباره از نو ساخته می‌شود؛ شهری شلوغ، گیج، ناپایدار.

اما در میان این آشفتگی، همیشه احساس کرده‌ام باید جایی بماند که در آن بشود عمیق نوشت.
جایی که کلمه فرصت تنفس داشته باشد.
جایی که دانشگاهی نباشد، اما کیفیت داشته باشد.
جایی که تبلیغات، عمق متن را نبلعد.
جایی که می‌شود برای انسان نوشت، نه برای الگوریتم.

«یک پزشک» برای من همین «جای باقی‌مانده» بود.
خانه‌ای کوچک‌تر از گذشته، اما استوارتر.
خانه‌ای که روی ویرانه‌ها ساخته نشد؛
بلکه روی حافظه‌ای دو دهه‌ای ایستاده است.

نام «دکتر علیرضا مجیدی» و مسئولیتِ ناگفتهٔ آن

این سال‌ها بارها دیده‌ام که نامم در جستجوی گوگل بالا و پایین می‌شود؛ گاهی در صفحه اول، گاهی ناگهان سقوط به صفحه دوم.

شاید از بیرون چیز مهمی به نظر نرسد، اما برای کسی که دو دهه از زندگی‌اش را صرف نوشتن کرده،
این نام چیزی فراتر از یک عنوان است. نام «دکتر علیرضا مجیدی» مسئولیت دارد. مسئولیتِ صادق ماندن، مسئولیتِ دقیق نوشتن، مسئولیتِ حفظ مرام در برابر تغییرات بیرحم زمانه.

همین مسئولیت است که باعث شده در این سال‌ها مسیرم را عوض نکنم، حتی وقتی شرایط دشوارتر شد.

گاهی وقتی به سال‌های گذشته نگاه می‌کنم،
احساس می‌کنم در تمام این مسیر، میان دو جهان زندگی کرده‌ام:
جهانی بیرونی که همیشه پر از صدا بوده،
و جهانی درونی که همیشه با کلمه آرام می‌شده.
اگر امروز هنوز می‌نویسم، به این خاطر نیست که جهان بیرون تغییر کرده؛
به این خاطر است که آن جهان درونی هنوز زنده است.

در این سال‌ها به‌تدریج فهمیده‌ام زندگی هر کسی در نهایت در چند چیز خلاصه می‌شود:
آن چیزی که دوست دارد،
آن چیزی که می‌سازد،
و آن چیزی که پشت سرش باقی می‌گذارد.
برای من، این سه همیشه در نوشتن به هم رسیده‌اند.

نوشتن راهی برای گفتن بوده، گفتنِ چیزهایی که گفتنشان سخت است.
راهی برای ترمیم بوده، ترمیم چیزهایی که در جهان بیرون نمی‌توان ترمیمشان کرد.
و راهی برای ماندن بوده، ماندن در زمانه‌ای که همه‌چیز سطحی و رقیق شده و برخی چیزها گمان نمی‌رود در طول عمرم درست شوند!

چرا هنوز ادامه می‌دهم؟

این سؤال را بارها از خودم پرسیده‌ام.

  • در دوره‌هایی که زمان اندک بوده،
  • در دوره‌هایی که انرژی افت کرده،
  • در دوره‌هایی که جهان خسته‌کننده شده،
  • و حتی در دوره‌هایی که فکر کرده‌ام شاید بهتر باشد خاموش شوم.

اما هر بار، به‌شکل ساده‌ای به پاسخ رسیده‌ام:

ادامه می‌دهم، چون اگر ننویسم، بخش اصلی خودم را از دست می‌دهم. نوشتن برای من شبیه تنفس است، چیزی که نمی‌توان با آن چانه زد.

وقتی نمی‌نویسم، انباشتی از فکر و احساس درونم سنگین می‌شود و جهان بیرون خشن‌تر به نظر می‌رسد.

  • ادامه می‌دهم چون هنوز چیزهایی هست که می‌خواهم درباره‌شان حرف بزنم.
  • هنوز کتاب‌هایی هست که باید معرفی شوند،
  • فناوری‌هایی که باید معنا شوند،
  • روندهایی که باید تفسیر شوند،
  • سریال‌ها و فیلم‌هایی که باید تحلیل شوند،
  • و مفاهیمی که باید برای خواننده‌ای که شاید آن‌سوی صفحه نشسته، روشن‌تر شوند.
  • ادامه می‌دهم چون نوشتن برای من نوعی یاد دادن است.

اما نه به معنای «آموزش»،
بلکه به معنای سهیم کردن در فهمیدن.
نوعی رفاقت با خواننده؛
همان رفاقتی که از روزهای نخست وبلاگستان شروع شد.

سال‌ها پیش، در نوجوانی، وقتی مجله دانشمند را ورق می‌زدم یا کتاب‌های علوم عامه‌فهم را با اشتیاق می‌خواندم،
احساس می‌کردم جهان جایی است که می‌توان آن را فهمید. امروز می‌دانم جهان پیچیده‌تر از آن است که می‌پنداشتم،
اما هنوز به همان حس نوجوانی وفادارم:
حسِ امید به فهمیدن.
حسِ امید به ساختن.
حسِ امید به آینده—حتی اگر آینده تاریک و مبهم باشد.

نوشتن برای من همیشه نوعی امید بوده؛

  • امیدی آرام،
  • بدون فریاد،
  • بدون اغراق،
  • بدون ادعا.
  • امیدی که می‌گوید جهان هنوز ارزش فکر کردن دارد،
  • ارزش توضیح دادن دارد،
  • ارزش خواندن دارد،
  • ارزش بهتر شدن دارد.

و این مسیر هنوز ادامه دارد…

هر دوره‌ای از زندگی فصلی دارد، اما نوشتن برای من فصلی نیست؛ جریان است. استمرار است. مسیر است.

تا وقتی توان دارم، می‌نویسم،
نه برای رکورد،
نه برای رقابت،
نه برای مخاطب زیاد،
بلکه برای این‌که این راه بخشی از وجود من است.
و تا وقتی این وجود زنده است،
«یک پزشک» هم زنده خواهد بود.

و شاید روزی که دیگر نتوانم بنویسم،
این مسیر با کمک همان فناوری که همیشه به آن عشق داشته‌ام ادامه پیدا کند!
نه برای جاودانگی دیجیتال و غرور بعد از نیستی،
بلکه برای اینکه روایت انسان درباره خودش هرگز نباید متوقف شود.

About Dr. Alireza Majidi

Dr. Alireza Majidi is a physician and the founder of 1pezeshk.com, the oldest continuously active Persian weblog.
His work covers science, medicine, technology, science history, scientific literacy, literature, science fiction, and film analysis.
These fields form the core of his long-term editorial and intellectual activity.

This page serves as the central reference for his professional background and the multidisciplinary themes he has explored throughout years of continuous writing on 1pezeshk.com.
Selected posts on the site include brief English summaries to support international discoverability.

For English-speaking readers, you may use your preferred automatic translator or your browser’s built-in translation feature to navigate this page and other sections of the site.

 

78 دیدگاه

  1. سلام آقای دکتر
    وقت به خیر
    می دونم وقت ندارید خلاصه و بی مقدمه عرض می کنم
    من یکی دو روز پیش سریال لاست رو تمام کردم.برای اولین بار.بعد به دلیل نوع پایانش شروع به سرچ تفسیرها و نقدها کردم تا به مطلب شما رسیدم و صادقانه میگم بسیار کامل و عالی بود.یک مسئله و سئوال دارم.اگر راهنمایی کنید خیلی ممنون میشم.
    در پایان فصل 5 و انفجار بمب اتمی ته چاه توسط جولیت و از ابتدای فصل 6 ماجرای زندگی های شخصیتهای داستان در حالت عدم سقوط هواپیما شروع میشه.طبیعتا من هم فکر می کردم یک نوع جهان موازیه تا در نهایت معلوم میشه ماجرای برزخه.سئوال من اینه که طبیعتا نمیشه ته یک چاه بمب اتمی منفجر بشه و جک و کیت و ساویر و بقیه که اون بالا دور چاه هستند زنده بمونند.من فکر می کنم همشون همونجا مردند.و از اون به بعد هم ما زندگی های برزخیشون رو دیدیم.جزیره تا اون لحظه واقعی بود اما بعدش جزیره ای که می بینیم هم بخشی از برزخ اونها بود.برای تکمیل کارها و تکاملشون و در نهایت رسیدن به آرامش در محیطی که در برزخ طراحی کرده بودند.شهر و کلیسا و …چون واقعا نمیشه قبول کرد انفجار یک بمب اتمی صدمه ای به اونها یا جزیره نزده باشه.
    ممنون میشم نظرتون رو بدونم.

  2. درود به شما دکتر مجیدی گرامی
    پس از مدتها نوشته ای خواندم که من را سرشار از لذت کرد. چقدر زیبا سرگذشت عشق و علاقه تان به کتاب و دانش را بیان کردید. داستان مسیری که طی کرده اید ، چقدر به داستان شخصی من شباهت داشت. ظاهرا دوره زمانی مشابهی را گذرانده ایم. چه در نقش مادر برای علاقمند شدنتان به کتابخوانی ، چه در علاقه به مجلات ارزشمند آن دوران، چه در گرایش ورزشی و چه در انتخاب شغل و … . هنوز بوی کاغذ مجله دانشمند در مشامم هست و لذت ورق زدن صفحات آن را در ذهنم مرور میکنم. هنوز با یادآوری خاطرات این مسیر از خود بیخود میشوم. نوشته زیباتان تمام خاطرات نانوشته چهل سال گذشته ام را زنده کرد.
    پایبندی تان به گسترش دانش و آموختن به دیگران ستودنی است. با ادامه دادن این سایت در عین مشغله کاری و شرایط حاکم بر این روزها و سالها، ارادت قلبی خود به مسیری که در کودکی به درستی انتخاب کرده اید را نشان میدهد. به کار قشنگتان ادامه دهید. بودن شما دنیا را زیباتر میکند. سایه تان پایدار. در پناه راستی و درستی باشید.
    دکتر ف ص ش

    1. سلام و درود فراوان بر شما انسان فرهیخته و گرانقدر و سپاس بابت وقتی که در راه انتشار آگاهی مصروف می‌دارید .
      متاسفانه باید بگویم من یک ساعت قبل بانوشته های شما از طریق حافظ عزیز آشنا شدم و بسیار خشنود و حیرت زده شدم که انقدر کامل و استادانه و حتی سخاوتمندانه و بیدریغ اشعار زیبای حافظ رو تفسیر کردید که تابحال در هیچ سایت و کتایی ندیده بودم و خدارا شاکرم که باز هر چند شاید” دیر ” ولی سعادت آشنایی با شما نصیبم شد .

  3. درود.. سالها سال هست که نوشته هاتون رو میخوانم . دورانی که در هدر سایتتون عکس گوشی پزشکی بود … دهه هشتاد دورانی که اینترنت دیال آپ بود و وب فارسی با فونت «تاهوما» . دورانی که فعالیت در اینترنت با بلاگ نویسی و یاهوو مسنجر تعریف میشد . دوره ای که هنوز حتی فیسبوک هم نبود . یادمه اولین بار نمیدونم از طریق سایت شما بود و یا از طریق سایت یک پزشک دیگر به نام «دکتر مزیدی» با شبکه اجتماعی فیسبوک اشنا شده بودم . یادمه که یک زمانی اسم های سایت های وبلاگی مثل شما با عدد 1 شروع میشد . مثلا یک وبلاگ بود به نام «1فتحی»… انگار همین دیروز بود .. شوخی شوخی ، جدی جدی نزدیک به ربع قرن گذشت .
    دوره ای که خواهرتون روزانه مینوشت تا دوره ای که (برای مدتی ) چندین نویسنده مهمان اورده بودید و سایت شبیه سایت هایی مثل نارنجی (خدابیامرز) و زومیت و… شده بود… از دوره ای که قالب های حرفه ای برنامه نویسی کردید تا دوره ای که دوباره از قالب های وردپرسی استفاده کردید . از دوره ای که لوگو قبلی تون رو طراحی کردید تا دوره ای که لوگو فعلی طراحی شد …

    دوره ای بود که زیر هر مطلب تون کامنت میگذاشتم … دوره ای بود که کمتر دنبال میکردم …

    به هر صورت ، لازم دونستم که بعد از سالها یک کامنت بگذارم . و یک تشکر فراوان کنم .
    برای ما هایی که نه اونقدر اهل مطالعه بودیم که که کتاب های طولانی بخوانیم و نه اینقدر کودن بودیم که فقط با شبکه های اجتماعی ( اینستاگرام و… ) سر کنیم ، شما جایگاه ویژه ای دارید. با بسیاری از موارد ، اولین بار از طریق وبلاگ شما اشنا شده ام …
    و به قول خودتون ، امروز که دیگر کمتر جایی خبری از مقالات خواندنی هست، در سایت هایی که مطالب را نه برای مخاطب که برای سئو و بالا اومدن در گوگل مینویسند و شبکه های اجتماعی که مثل زالو، خون و جان و وقت ادمی رو میمکنند ، بودن شما نعمتی هست.

    مرسی که هستید .

    پاینده و شاد و سرفراز باشید.

  4. درود آقای دکتر💕سال نوتون مبارک🌹نوشته هایتان بسیار زیباست و عجیب به دل مینشیند.از اون متنهایی است که هر چه بخوانی خسته نمیشوی بلکه بیشتر لذت میبری.در علایق و سبک زندگیتان شباهت بسیار با زندگی و علایق خودم دیدم (البته به جز ورزش و فوتبال و پزشکی)
    و بسیار لذت بردم.از کتابها مجله ها و نجوم و فضا و ریاضی و نوشتن و…
    برایتان آرزوی سلامتی و شادکامی را دارم💝

  5. یک پزشک و نارنجی ۲ سایتی بودند که سالها میخونمشون
    نارنجی که داستان شد ولی یک پزشک ادامه دار شد
    حتی بودن تو این سایت برام حس نوستالژی داره
    منو میبره به دوران ویندوز XP و بلاگ اسکای
    ممنونم که ادامه دادین

  6. عجیب
    نیست که در این روزهای تلخ که ایران ،از سویی داغدار بین دو جهنم خونین دیماه و اسفندماه فذزندانش را به تعزیت نشسته و از سویی دیگر تن به سیم‌خا دار محدودیت ها و عدم دسترسی‌ها پاره می‌کند،جستجویی کوچک برای نام یک فیلم که روزگاری دیده‌ای و می‌دانی در گوگل توسری. خورده این روزها امید به یافتنش نیسست، به صفحه‌ای برسی….چیزی بخوانی از کسی چنان شبیه که گویی خویشاوند؟!
    با این تفاوت که من،یاغی‌تر از آن آقای پزشک، پزشکی را ،و دو رشته مشابه تجربی را که به اجبار خانواده گزیده بودم رها کردم تا به آنچه برسم که رؤیایم بود؟!
    و همنشینی با کلمات از کودکی،که بزرگترین اعجاز زندگی من بوده‌اند و ….بگذریم….

    ما آدمها،موجوداتی هستیم متفاوت،اما شبیه…شبیه،اما متفاوت….خوشاوندی
    ما تنها از راه خون و ژن‌هایی نیست که در دانشکده پزشکی در باره آنها بسیار خوانده‌اید؛ چیزی عمیق‌‌تر،بزرگتر و فراگیرتر جان‌های انسان ها را،گاه در مساافت‌های طولانی این سیاره‌ی هنوز آبی،چنان خویشاوند میکند که حیران می‌مانی؛
    و باز بگذریم؛
    چیزی نمی‌ماند جز سکوت،و سپاس.
    پایا باشید و باز هم بنویسید.

  7. درود به اقای دکتر مهربان و عمیق،
    راستش من اهل وبگردی نیستم، بطور اتفاقی با سایت شما اشنا شدم و پس از خواندن حتی نیمی از محتوا در مورد خودتان، احساس کردم شما بخش هایی از خودتان را با شفافیت و البته به صلح رسیدن به اشتراک گذاشتید که من گاهی هنوز سانسورشان میکنم، احساس نزدیکی و همزاد پنداری آرامش بخشی باهاتون کردم. امیدوارم در این روزها هرکجا هستید سرتون سلامت و لبتون خندون باشه♥️♥️♥️

  8. درود به روزگاران کتابهای طلایی، انتشارات بهارک ، کیهان بچه ها ، مجله دانشمند ، مجله کارتون ، داستان های ژول ورن ، جدول کتیبه ، دانستنیها ، آلبوم های پانوراما و …
    سریال تلویزیونی قرن جراحان ، مستند ارتباطات ، تاریخچه اسلحه ، جادوی سینما اکبر عالمی و …

    هر کسی که در هوای ترجمه های محمد قاضی ، بهمن فرزانه و پرویز شهریاری نفس کشیده باشد می داند که بی هنر به ساحت مقدس ادب و دانش ره نتواند برد و
    حساب پرده نشین از شاهد بازاری جداست…

    ورجاوند بمانید و پاینده

  9. سلام.
    زنده باد الهی، جناب دکتر

    و پاینده ” یک پزشک تان”

    همین حاضر و اکنون ۰۲:۰۲ سحرگاه جمعه ۱۰ بهمن ۱۴۰۴ – کاملا تصادفی!- مواجه با یک پزشک تان شدم که کشانیده شدم و شد به قریب ۲ ساعتی ور رفتن و لذت ها بردن و در دل تحسین ها گفتن ها یتان و …

    شما و سرگذشت و نوشته ها و شخصیت مقدس درونگرای برونی گشته به مدد اینترنت و …!
    عجیب هم ذات و همزاد و همدل بود با من ….
    باشد این – صرفا- دق البابی ثانیه ای منتهی و منجر به شب نشینی های ساعت اندر ساعت و شب در شب های پایا و پاینده در عمارت بالابلند و کاخ سترگ “یک پزشک” تان که – از باد و باران نیابد گزند…

    ارادت: فریدونی. ف.

  10. نمیدونم تا حالا اینجا کامنت گذاشتم یا نه
    ولی خب میدونم از روز اول دنبال کننده و همراه بودم، شاید چند سالی این ارتباط بخصوص از زمان کمرنگ شدن وبلاگستان فارسی قطع شد، اما خب بعد از چندین سال کم کم برگشتم به خود روزهای خیلی قبلم، جایی که درست نوشت‌ها برام اهمیت دوباره پیدا کردن و عشق به متن خوانی دوباره در من زنده شد، از این نقطه بود که با فاصله گرفتنم از فضای مجازی مثل اینستاگرام و …، سایت‌ها و وبلاگ‌های دوست داشتنی قدیم رو بوتمارک مجدد کردم تا هر هفته بهشون سربرنم و این میل قدیمی وبلاگ خوانی رو در خودم زنده کردم
    اضافه گویی نمیکنم فقط خواستم اضافه کنم بخشی از قسمت جالب شخصیت شما اون قسمتی هست که توی ایکس دنبال میکنم و خوشحالم که یکی از شخصیت‌های خوب و درست این زمانه‌ی ایران رو از قدیم میشناسم و دنبال میکنم.

  11. تو این روزهای قطعی اینترنت آدرس سایت رو نوشتم و خوشحال از اینکه سایت بالا اومد و چند ساعتی مطالعه مفید انجام شد. ممنون از تداوم و زمانی که صرف میکنید.

  12. من یکی از کسانی هستم که تقریبا از ابتدا بی حرف و نظری همراه بودم اما اعتراف میکنم که چندین ساله تقریبا فراموش میکنم به وب سایت سر بزنم
    خواندن این مطلب برام اینقدر جذاب بود که سایت را به فهرست علاقه‌مندی ها تو موبایلم اضافه کردم
    این مطلب به تنهایی کلی نکته برای یادگیری داشت
    پرتوان و مانا باشید??

  13. سلام
    من خیلی خوش شانس هستم که با شما و سایتتون آشنا شدم.
    یکی از نوشته هاتون توی کانال مدرسه نویسندگی شاهین کلانتری اومده بود، خوندم و لذت بردم.
    من پرستار هستم و مدتی هست که در کلاس‌های آنلاین شاهین کلانتری شرکت کردم و روی به نوشتن آوردم.
    دو ماه میشه که وبسایت خودمو ساختم و می‌نویسم.
    راستش خیلی درگیر انتخاب موضوع برای نوشتن هستم و
    مدام با خودم کلنجار میرم در مورد موضوعات مربوط به شغلم بنویسم یا نه؛ اصلا کسی به این موضوعات علاقه داره یا نه. اما خودم میدونم که علاقه‌ی من به مطالعه و نویسندگی و ادبیات و تولید محتوا خیلی خیلی بیشتر ازموضوعات سلامتی و بهداشت وپرستاریه. با خوندن این صفحه‌ی شما تقریبا گره‌های ذهنیم برطرف شدو خیلی دلگرم شدم و انگیزه گرفتم برای نوشتن و تولید محتوا در زمینه‌‌هایی که علاقه دارم.
    احساس می‌کنم مسیری که می‌خوام در اون قدم بزارم بی شباهت به مسیر شما نیست و چیزایی که نوشتید حرف دل منم هست.
    امیدوارم فالوور خوبی باشم.

  14. خسته نباشید و درود برشما، همین امروز با جستجوی مطلبی پزشکی به سایت شما برخوردم و کلی مطلب رو یکجا خوندم. خوشحالم که دنیا امثال شما رو هنوز داره. سلامت و موفق باشید.
    با احترام رسولی آزاد

  15. با سلام و ادب
    چرا نسل ما ( دهه 50) علایق مشترک دارد؟ با اینکه هیچ کدامشان را به آسانی در دسترس نداشتیم.
    عطش سینما ( مثل سینما پارادیزو ) ، عشق کتاب و مجله ( ایزاک آسیموف و دانستنیها و الکساندر دوما و …) ، علاقمند عکاسی و غرق در دنیای دیجیتال
    پایدار و سلامت باشید.

  16. واییییییییی ، چه مطلب جالبی بود.
    نویسنده خیلی احساسی نوشته بود.
    اینکه این احساسات رو در متن انتقال داده است در خصوص روزهای اول، خیلی خاطره انگیز است.

  17. سلام و خدا قوت به شما دکتر فعال و خواهر گرامیتون . برای اولین بار نیست که به این سایت میام ولی هیچ وقت این صحفه را مطالعه نکرده بودم و نمیدونستم با چه جور نویسنده ای سر و کار داریم . مطالب سایت خیلی عالی و به روز هستن … امیدوارم خدا شما و خواهرتون را مورد لطف خود قرار داده تا با همکاری همدیگه این سایت خوب را هر روز بهتر از دیروز کنید ..
    با تشکر

  18. دکترجان سلام…یه خواهشی دارم ازتون یه لطفی کنید و یه پست اختصاصی منتشر کنید و داخل اون امثال من رو که خیلی دوست داشتن وبلاگ نویسی و تولید محتوا رو انجام بدن و بنا به دلایلی سرخورده شدن رو راهنمایی کنید…مطمئنا تجارب شما خیلی گرانبها هستن …ممنون میشم این کارو انجام بدی

  19. بدلیل چیدمان گنگ سایت کنجکاو شدم ببینم چه کسی یا شرکتی سایتو پشتیبانی میکنه که با نوشته خوب شما مواجه شدم که خیلی خوب نوشته شده البته من نویسنده نیستم و تخصصی در این زمینه ندارم ولی از خوندن این متن با وجود طولانی بودن لذت بردم
    این جمله
    معمولا دوست ندارم، دوستان آفلاینم، هنگام دیدن من را با یادآوری دنیای آنلاینم، خطاب قرار دهند. دوست دارم بین این دو عالم، خط‌کشی کنم. نمی‌دانم چرا! شاید به خاطر اینکه غالبا اطرافیانم تصور درستی از دنیای آنلاین ندارند.
    یا این
    شاید بیشتر از هر روزن و پنجره‌ای به این مانیتورم در روز نگاه می‌کنم. برای من این قاب شیشه‌ای ۲۲ اینچی، پنجره زیبایی رو به آزادی است.

  20. سلام وخدا قوت! اولین باره به این وبلاگ سر می زنم. خیلی عالی بود. کروموزوم تراپی سندروم داون را برای اولین بار مطالعه کردم. همیشه سعادتمند وسلامت باشید!

  21. سلام
    کمی این پست معرفی طولانی است! چندین غلط تایپی و نگارشی هم دارد که امیدوارم به زودی اصلاح کنید.

  22. من خیلی وقته که سایت شما رو میشناسم یادمه اولین پست هایی که خوندم و مشتری تقریبا ثابت بلاگ شما شدم یکی در مورد اختراع اولین دوربین دیجیتال بود یکی داستان اون مانکن CPR , یکی هم “زندگی باورنکردنی و پر نشیب و فراز استیو جابز” که این مقاله رو سیو کرده بودم و هنوز هم دارمش با قالب قدیمی اونوقتها :
    http://goo.gl/3rVEcw حالا بعد از این همه مدت بالاخره یه بار تنبلی رو گذاشتم کنار تا در سایت ثبت نام کنم و مطالب جالبی رو که می بینم همینجا به عنوان علاقه مندی مارک کنم تا به pocket و این حرفها نیازی نباشه اما بخش ثبت نام غیرفعاله و یه صفحه خالی برام باز میشه راستی اگه امکانش باشه تا مطالب برگزیده بین سایت و اپلیکیشن سینک بشه خیلی خوبه.

  23. سلام
    من بیشتر از هر قشر دیگه ای با پزشک ها محشور بودم. اما پزشکا رو انقدر آشنا ندیده بودم.کتاب خور، سینما دوست، شیفته ی موسیقی های نامتجانس و گلچین کردنشون.حس خوبی از خوندن مطالبتون بهم دست داد.حسی که سالهاست پس از کنار گذاشتن دنیای مجازی بهم دست نداده بود و شاید این از تعریف قواعد برای خودتون سرچشمه میگیره.اینکه درست راه رو رفتین، اینکه دیوار کشی دارید بین دو دنیای مجازی و واقعی و اینکه میخاید پزشک خوبی باشید.برای گرفتن این سیگنال مثبت از شما سپاسگزارم

  24. سلام علیکم
    خوشحالم افرادی مثل شما در فضای وب فارسی در حال تولید محتوا اصلی هستند … فقط یک سوال برایم ایجاد شده است: شما در قسمتی از متن خود نوشتید که “خودم هم نمی‌دانم هدفم از این نوشتن‌های بی‌چشمداشت چیست” منظورتان از بی چشمداشت برای کمی گنگ بود … ممنون می شم توضیح بدین :)

  25. سلام اقای دکتر مجیدی . باید بگم که واقعا سرگذشت جالبی دارین ! آفرین به پشتکار و همت شما که اینقدر علاقه مندانه به کار خودتون ادامه می دین . واقعا انسان هایی مثل شما کم پیدا میشن . منم یکی از همکاران آینده ! ی شما هستم که حدود دو سالیه کار وبلاگ نویسی رو انجام میدم و اتفاقا دوس دارم بیشتر از مطالب غیر پزشکی استفاده کنم ! اما کم کم به این نتیجه می رسم که به قول شما با ظهور رسانه های سریع الوصل ! مثل وایبر و اینستا و … دیگه دوره ی وبلاگ نویسی به پایان رسیده .
    خلاصه اینکه این عید زیبا رو به شما تبریک میگم و آرزوی موفقیت های روزافزون براتون دارم …
    شایان بهشتی روی (مدیر وبلاگ دانشجویان پزشکی ورودی 89 تبریز http://www.tbzmed89.blogfa.com)

  26. سلام

    فونت قشنگی دارید، اسمش “یه پزشک سریف” هست درسته؟ اختصاصی مال خودتونه یا می شه از جایی دانلودش کرد؟

  27. سلام عصر جمعه شما بخیر …. از مطالب شما خیلی استفاده مبکنم مخصوصا مطلب کتابهای ممنوعه …و یه سوال اینکه کتابهای ممنوعه رو میشه از این طریق روزانه مطالعه کرد مخصوصا آنهائی که تو ایران هم ممنوعیت دارند؟

  28. با وبلاگتان حال می کنم ، این محیط جون می ده برای شب های پاییزی، احساس خوبی به من میده، راستی درباره هانری ترویا نظرتون چیه ، شقایق وبرفشو خوندین یا بیوگرافیاشو ………

  29. سلام
    ترسی از دکتر همیشه در وجود من بوده است
    شاید به خاطر اولین روزی باشد که همه را در مدرسه ابتدایی برای واکسن آبله به صف می کردند و گریه افراد جلو صف را می دیدم
    وشاید هم به خاطر رفتار خشونت آمیز دکتر های دندانپزشک باشد موقعی که با انبر به جان دندان پوسیده ام می افتادند.
    و شاید هم ترساندن ما در دوران کودکی با این کلمه که می گفتند: اگر شیطونی کنی مگم آقا دکتر آمپولت بزند
    در هر صورت نگرش ما به دکتر این بود که:دکتر به واسطه شغلش شخصی میشود ترسناک . بی احساس و خشن و خشک و مغرور!! اما خواندن متن نوشتاری شما در بخش اول سایت تان باعث شد دیدگاه من نسبت به دکتر جماعت عوض شود .
    شاد باشید.

  30. درود. قبل از فیلتر شدن google reader با شما آشنا شده بودم و خواننده مطالبتان. بعد از آن قطع ارتباط دوباره نگاهی به کارتان می اندازم و دوباره لذت می برم. اینبار اما ۴-۵ سالی گذشته و من از رزیدنتی به استادی دانشگاهی رسیدم که اتفاقا مسوول IT آن شده ام. رویایی در سرم میگذرد که در سایت جدید در حال طراحی دانشگاهی که برای رشدش نقشه ها کشیده ام شما تمایلی به همکاری داشته باشید. چنانچه برایتان جذاب است منتظرتان هستم.

  31. سلام خسته نباشید. واقعا مطالب جالبی دارید. راستی خبرنامه هم دارید. چطوری میتونم مطالب شمارو داشته باشم باید عضو بشم؟ممنونم.من خودم مامایی خوندم ولی مطالبتون متنوع و جالبه. خیلی ممنون.

  32. سلام برادر
    چقد زیبا
    چقد متین
    چقد زلال
    چقد مفید
    و چقد دست ما خالی برای سپاسی….
    بنده هم همکار شما هستم،لذت بردم از داشتن همکاری چنین،
    برقرار باشی
    .

  33. با سلام چند تا پست اشتراکی را ازمطالب سایت شما در گوگل پلاس دیدم و برام به عنوان یک برنامه نویس جالب بود مطالبی در خصوص تخصص خودم رو در بلاگ یک پزشک بخونم . و به درباره ما سر زدم و علت رو متوجه شدم.با تشکر از زحمات شما
    موفق و پیروز باشید .

  34. سلام
    من از مطلبی که در مورد المپیک پکن 2008داشتین با سایت خوبتون آشنا شدم و از اون زمان بیشتر مطالبتون رو دنبال کردم.چند روز پیش هم اشتراک سایت رو گرفتم.خواستم از زحماتی که در جهت بالا بردن اطلاعات عمومی و ایده دهی به مخاطباتون انجام میدین ازتون تشکر کنم.
    منتظر مطالب مفیدتون هستم…
    و دوست دارم که چون تیم ملیمون رفت جام جهانی مطلب مفصلی در مورد جام جهانی و برزیل داشته باشین.با تشکر موفق باشین

  35. سلام .اولین بار هست که مطالبتون رو خوندم .دنبال چند نقد از فیلم بنجامین میگشتم.اکودکیتون بسیار شبیه به من بوده .من هم اونقدر عاشق کتاب بودم که در هشت سالگی 200جلد کتاب داشتم و مغازه خالی همسایه رو تبدیل به کتابخانه عمومی کوچک برای بچه ها کردم کرسی قدیمی مادر بزرگ میز وسط کتابخونه بود و چند تا قفسه و صندلی …. و قتی بچه ای میومدو دنبال کتابی میگشت بال در میاوردم هرچند که کتاب های من میرفتن و دیگه به دستم نمیرسیدن….هر ماه برای اومدن پوپک و کیهان بچه ها هزار بار تا دکه میرفتم و میومدم…..همون وقتا با همون ذوق کودکانه به قول شما مجله کاغذی کوچیکی درست کردم که هنوز دارمش با دست خط هشت سالگی…. الان بیست سال از اون وقتا گذشته اما انگار زندگی فقط اون روز ها بود و بس .

  36. سلام.
    من از زمانی با سایتتون آشنا شدم که دنبال راهنمایی درباره کتاب‌خوان‌ها (reader) می گشتم. مدتی بعد هم مشترک سایت شدم.
    خلاصه این که تشکر بابت سایت خوبتون.
    موفق باشید و سربلند :)

  37. سلام
    اولین بار از طریق لینک های صفحه دکتر شیری با سایت شما آشنا شدم.
    اما بیشتر از زمانیکه در گوگل پلاس صفحه یک پزشک را دنبال می کنم، مطالب سایت را منظم تر می خوانم.
    چیزی که همیشه برایم جالب بود سرعت عمل شما در نوشتن و ترجمه مطالب طولانی است در حالیکه از کیفیت بسیار خوبی هم برخوردار است.
    خیلی مایلم شیوه شما را الگوی خودم قرار بدم.
    ممکن است بفرمایید دانش منسجمی را که از نرم افزارهای گوناگون دارید چطور بدست آوردید؟ از طریق دوره های آموزشی یا تیوتوریال هایی که در اینترنت یافت می شود؟

    1. جناب مجیدی
      بعنوان یکی از مراجعین سایت خدمتتان عرض می کنم؛
      آنقدر برایم محترم بودید که چه در اینجا و چه در گوگل پلاس با ارائه نظر و فیدبک تصور کنم می توانم در ارتقای کیفیت کار موثر باشم. کاش این احترام را متقابلا قائل بودید و پاسخ می دادید.

  38. ای برادر تو همه اندیشه ای ما بقی خود استخوان و ریشه ای

    با خوندن متن بالا یاد خیلی چیزا افتادم، خیلی از تجربه های شما رو من هم داشتم و البته تجربیات بسیار شیرینی بودند. یاد نوشته های امیراحسانی(جوتی)، آقای مظلومی(parsmedia و emazloomi)، امیرعظمتی عزیز، حسین (hoder)، احسان ناظم بکایی، زهرا اچ بی(که هنوز هم روزمره می نویسه :) و … به خیر. خیلی چیزها از این دوستان یاد گرفتیم.
    خوشحالم که شما کماکان به نوشتن ادامه می دید و دانسته های خودتون رو با دیگران به اشتراک میذارید. موفق و پایدار باشید. حق یارتان

  39. جناب احمد شریف پور خودشون رو معرفی نکردن البته شایدم من پیدا نکرد ولی در هر صورت باید تو همین صفحه یا اولین نوشته ایشان که راجع به باتری ودر تاریخ 25 آذر ۱۳۹۱ نوشته شده …
    هنوز هم دیر نیست
    من که منتظرم:-)

  40. سلام ،

    خیلی وقت بود که یک مطلب در اینترنت رو اینقدر آروم و با حوصله نخونده بودم ، بعد از پایان مطالعه این پست احساس خوبی به من دست داد .
    دکتر بهتره یک پست هم راجع همین موضوع بنویسی ، اینکه دسترسی راحت به محتوا و حجم وسیع مطالب واقعا استفاده از اون رو دشوار کرده البته برای بعضی ها مثل خودم که به جای اینکه من سیستمم رو کنترل کنم خیلی وقت ها اون من رو کنترل می کنه ، بارها شده که قصد داشتم چند ساعتی رو برنامه نویسی کار کنم ، شروع می کردم به مطالعه یک کتاب ، تو کتاب به یک لینک برخورد می کردم که مرتبط با دانلود یک نرم افزار در رابطه با همون موضوع بود ، سری به اون سایت زدم و برنامه رو دانلود کردم ، در همان اثنای دانلود دیدم آکستنشن گوگل کروم می گه یک ایمیل جدید داری ، سری زدم به ایمیل هام و مدتی مشغول اونها شدم که اونها خودشون شامل مقالات ، مجلات اینترنتی ، فروم های پرسش و پاسخ ، لینک های مختلف و … میشد ، همین موقع یادم اومد که باید فید هام رو چک کنم ، مدتی هم صرف این شد ، فیس بوکم یادم اومد ، لینکد این ، موسیقی ، نرم افزار موبایل ، آپدیت آنتی ویروس و پاسخ به پرسش های فروم های اینترنتی و و و همین طور الی آخر ، بک بار به خودم اومدم که دیدم از چند ساعت وقت برنامه نویسیم پر پر شد ، این حرص آپدیت بودن و کمال گرایی بد چیزیه ، خیلی به من آسیب رسونده ، جالب اینه که همه این کارها هم به صورت سر سری و پشت سر هم انجام میشه ، مثلا وقتی دارم فید هام رو چک می کنم تحمل ندارم که فیدها رو به دقت بخونم و خیلی سریع رد بشم تا برسم به چک کردن اکانت فیس بوکم و … ، این که می گم سیستم من رو کنترل میکنه اینه قضیه! ، حالا احتمالا باید متوجه منظورم شده باشید که چرا بعد از مطالعه دقیق این پست احساس خوبی به من دست داد.
    دکتر در این باره هم بنویسید ، تو این دوره زمونه ای که همه چی نزدیک هم رسیده ، وضعیت آب و هوا ، نرم افزار ، کتاب ، موسیقی ، فیلم همه چی به به راحتی مهیاست واقعا مدیریت استفاده از این تکنولوژی ها و هدف گذاری مون رو باید تغییر بدیم.
    با سپاس/.

  41. من فقط یک نفر هستم .

    ولی باز یک نفر هستم!

    نمی توانم همه کاری انجام بدهم ،

    اما می توانم
    کاری انجام بدهم!

    و از انجام کاری که می توانم انجام دهم ، نخواهم گذشت!!!

    ::هلن کلر ::

    پاینده باشید…

  42. سلام،
    راستش تا حالا تینجا نیومده بودم، برای همین به صفحه ی “درباره” سر زدم که ببینم با چجور بلاگی سر وکار دارم!!!…خوشبختانه برخلاف اکثر بلاگهای فارسی توضیحات مفصلی داشت که متوجه شدم با یک بلاگ پرخواننده طرفم!!!…ایراد گرفتن از بلاگهای معروف و مشهور معمولا با روی خوش مواجه نمیشه ولی خب چون اینجا متفاوت به نظر میرسه، به امتحانش میارزه!!!؛)…لطفا وقت داشتید یکبار سر فرصت این صفحه ی درباره رو ویرایش کنید، برای مثال این بخش “از دوستانم اگر بپرسید، شاید به شما آثار علاقه مفرطم را به خواندن و تهیه روزنامه و مجلات را برای شما تعریف کنند. ” و دو سه جای دیگه که امیدوارم خودتون پیدا کنید!!!:)…
    شاد باشید…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]