معرفی و خلاصه کتاب فردا | نوشته گیوم موسو

کتاب فردا داستانی عاشقانه، نوشته گیوم موسو و ترجمه سعیده بوغیری است. این داستان عاشقانه که فراتر از کلیشههای معمول است، روایتی از زندگی در دو دنیای موازی است که با یک عشق آغاز میشود.
متیو، استاد دانشگاه هاروارد است. کلاسهای فلسفهاش مشهور است، برای کلاس جدید هشتصد دانشجو دارد و آنقدر خوب و روان و ساده صحبت میکند که فلسفه برای همه قابل درک شده است. او روی تخته کلاسش این جمله را نوشته است: اگر فلسفه رنج روح را از بین نبرد، فایده ای هم ندارد.
شاید هم این جمله، حال و روز خودش باشد. متیو همسرش را به تازگی از دست داده است و خودش به تنهایی مراقب دختر کوچکش است. روزی لپتاپی میخرد و متوجه میشود که عکسهای صاحب قبلی لپتاپ هنوز در آن است. همین باعث میشود تا تصمیم بگیرد که او را پیدا کند. زنی به نام اما. که در دهه سی زندگیاش است و دنبال یاری برای زندگی خودش میگردد.
اینجا همان جایی است که گیوم موسو، داستان جذابش، فردا، را آغاز میکند. متیو میفهمد که او و اما در دو دنیای موازی زندگی میکنند. اما یک سال از متیو عقبتر است و این موضوع فکری عجیب را به سرش میاندازد. آیا میتواند از اما کمک بگیرد تا از مرگ همسرش جلوگیری کند؟
کتاب فردا
نویسنده: گیوم موسو
مترجم: سعیده بوغیری
نشر البرز
حرفهای عاشقانه همچون تیری است که یک شکارچی آن را رها میکند و گوزنی که تیر را دریافت میکند، همچنان میدود و هرگز نمیداند که این جراحت، جراحتی کشنده است.
نمیتوان خاطرات را با یک ضربه جارو دور ریخت. آنها در وجود ما میمانند، در سایه پنهان میشوند و منتظر لحظهای میمانند که ما سپرمان را بیندازیم تا با نیروی بیشتری دوباره ظاهر شوند.
زمان ارباب مطلق انسانهاست. هم خالق آنان است و هم گورشان، هرآنچه دوست دارد به آنان میدهد، نه آنچه آنان میخواهند. ویلیام شکسپیر
بعضی بچهها برای محافظت از خود، داوطلبانه، از یک ضربه روحی تکاندهنده فاصله میگیرند و در ناخودآگاهشان منتظر میمانند تا خود را محکمتر حس کنند تا بتوانند با آن روبهرو شوند.
«دوست داشتن کسی به خاطر ظاهرش، مثل دوست داشتن یک کتاب به خاطر صحافیشِ!»
«قرار اول تعیینکننده است. همین و بس. ظاهر آدم هم جایی برای خودش دارد. تأثیر اولین برخورد همیشه تو ذهن مردم حک میشه.»
اما این تسکین، موقتی بود. اندوه در کمین و چشم به راه چنگ انداختن بر گلوی او بود. بهانهای ناچیز لازم بود تا غافلگیرانه او را بگیرد، به خروش درآید و خاطرات ظالمانه را بیدار کند. زنی که در خیابان از کنار او میگذشت و بوی عطر کیت را میداد یا حتی چتر او را داشت، آوازی که از رادیو گوش میداد و یادآور روزهای خوش بود، عکسی که در کتابی آن را مییافت…
بنابراین مرد درمیان چیزهای بیاهمیت، دوباره ذوق زندگی مییافت؛ گردش در زیرآفتاب با امیلی، یک دست فوتبال با دانشجویانش، یک شوخی ماهرانه از سوی آوریل، نشانههایی تسلابخش که به او انگیزه میداد از اندوه فاصله بگیرد و سدی بسازد تا غصه را پشت آن جای دهد.
حیات را همان چیزی تصور کرد که بود. چیزی بینهایت گذرا و ناپایدار، فرآیندی در حال دگرگونی ابدی. هیچچیز تغییرناپذیر نیست، به ویژه خوشبختی، خوشبختیای که مانند شیشه شکننده بود و میتوانست دیری نپاید، نمیباید حکم یک دستاورد را میداشت.
بدبختی، همچون باری سهمگین، مانع از آن میشود به جایی که میخواهیم برویم. به همان شکلی که هستیم پوستمان را میکند، نه آنگونه که فکر میکردیم هستیم.
اما این لحظههای خوشبختی درد نبود کیت را دوباره زنده کرد. مرد از اینکه نمیتوانست این لحظهها را با او قسمت کند، به شدت احساس بیعدالتی میکرد.
«دیوانگیهایی که بیش از همه حسرتشان را میخوریم، آنهایی هستند که وقتی موقعیتش را داشتیم، مرتکبشان نشدیم.»
کودک پافشاری کرد: «اگه تو آسمون نیست، کجاست؟» «خودت خوب میدونی که بدنش تو گورستان دفن شده؛ اما عشقش نمرده و هنوز تو قلب و خاطره ما جا دارد. ما میتونیم خاطرهشو زنده نگه داریم، دربارهش صحبت کنیم، لحظههای قشنگی که باهم گذروندیم رو به یاد بیاریم. تصویرها رو تماشا کنیم و برای فکر کردن سر قبرش بریم.»
دلدار سابق او شیادی خودخواه و دمدمیمزاج بود که بلد بود با فریفتن زنان، از خود شخصیتی قهرمان با قلبی بزرگ بسازد و برای نفوذ خود از آن استفاده کند. قادر بود کاری کند که یک زن تمام مقاومت خود را از دست بدهد. بلد بود ظالمانه از ضعفها و کمبود اعتمادبهنفس یک زن سوءاستفاده کند. در نقصهای او نفوذ کند و جای جراحتهای قلبیاش را به خارش اندازد. به ویژه این هنر را داشت که واقعیت را طوری بزرگ جلوه دهد که همه چیز را به نفع خود تمام کند. حتی این خطر را میپذیرفت که او را یک افسانهپرداز بدانند.
متیو بیهوده برای خود دلیل میآورد و نگرانی او را کاملا از پای درآورده بود. ترس غیرمنطقی برای از دستدادن دخترش به دنبال از دستدادن همسرش. مرد دیگر پذیرفته بود که خطر همهجا هست و این واهمه او را به سمت مراقبت بیش از حد از امیلی سوق میداد، غافل از اینکه این خطر وجود داشت که دخترک را کلافه کند و سبب شود اعتماد به نفس خود را از دست بدهد.





