کتاب زن سی‌ ساله – نوشته اونوره دوبالزاک

رمان «زن سی ساله»، نوشته آنوره دو بالزاک است. این رمان بخشی از مجموعه رمان‌های گسترده رمان‌های بالزاک است که نمایی پانوراما از جامعه فرانسه در نیمه اول قرن نوزدهم ارائه می‌کند. “زن سی ساله” در سال ۱۸۳۲ منتشر شد.

این رمان حول محور زندگی جولی دو شستیلون، زنی سی و چند ساله می‌چرخد. جولی با مردی ثروتمند اما مسن به نام چارلز دو وندنس ازدواج کرده است. داستان پیچیدگی‌های احساسات، روابط و انتظارات اجتماعی جولی را بررسی می‌کند.

ازدواج جولی ازدواج شادی نیست و او خود را از زندگی خود ناراضی می‌بیند. او درگیر یک رابطه عاشقانه با یک جوان و جذاب ایتالیایی، شاهزاده چارلز-ادوارد دو مونتریو می‌شود. مونتریو افسر نظامی و عاشق سابق آنتوانت دو لانژی است، زنی که نقش مهمی در این رمان ایفا می‌کند.

به موازات چالش‌های زندگی عاشقانه‌ جولی، داستان به پیچیدگی‌های هنجار‌های اجتماعی، محدودیت‌های اعمال شده برای زنان و پیامد‌های دنبال کردن خواسته‌های ممنوعه می‌پردازد. این رمان همچنین مضامین اشتیاق، فداکاری و جستجوی خوشبختی واقعی را بررسی می‌کند.

یکی از عناصر اصلی داستان، خانه اسرارآمیز و قدرتمند پارما است، مکانی با نقش محوری در زندگی شخصیت‌ها. روایت از طریق مجموعه‌ای از نامه‌ها آشکار می‌شود.

این رمان منعکس‌کننده مشاهدات دقیق بالزاک از طبیعت انسان و تفسیر اجتماعی او در مورد پیچیدگی‌های عشق و ازدواج در طول قرن نوزدهم است.

کتاب زن سی‌ ساله
نویسنده: اونوره دوبالزاک
مترجم: کورش نوروزی
ناشر: نشر مرکز

در آغاز ماه آوریل ۱۸۱۳، یکشنبه‌‌ای بود که بامدادش روزی زیبا را نوید می‌داد، از آن روزهای زیبایی که پاریسی‌ها می‌توانستند برای نخستین بار در سال سنگفرش‌های شهرشان را بی‌گِل‌و‌لای و آسمانش را بی‌ابر ببینند. پیش از ظهر، درشکه‌ای با دو اسب قبراق از خیابان کاستیگلیون[۱] به خیابان ریوُلی سرازیر شد و پشت درشکه‌‌‌‌‌ها و کالسکه‌های دیگری ایستاد که جلو دروازۀ تازه نصب‌شدۀ میدانِ فویان توقف کرده بودند. این درشکۀ تندرو را مردی رانده بود که ظاهری نگران و بیمارگون داشت؛ موهایی تُنُک و جوگندمی پوست زردرنگ سرِ مرد را کمابیش می‌پوشاند و او را سالخورده‌تر نشان می‌داد؛ او افسار اسب‌ها را به مهتری که درشکه‌ را دنبال می‌کرد داد و پیاده شد تا دختر جوانی را بغل کند که زیباییِ نو‌شکفته‌اش توجه عابرانی را که در میدان قدم می‌زدند جلب کرده بود. دختر جوان، وقتی بر رکاب درشکه ایستاد، بازوانش را دور گردن مرد حلقه کرد و با خوشرویی به او اجازه داد کمرش را بگیرد. مرد، بی‌آن‌که چین و چروکی به جامۀ پارچه‌کبریتی و سبزرنگ دختر جوان بیندازد، او را بغل گرفت و در پیاده‌رو گذاشت. حتا یک عاشق هم به این اندازه با توجه و لطافت رفتار نمی‌کرد. ناشناس باید پدر این دختر می‌بود، چون دختر بی‌آن‌که از پیرمرد تشکر کند به شکلی خودمانی بازویش را گرفت و او را ناگهان به‌سوی گردشگاه کشاند. پدر پیر متوجه نگاه‌های تحسین‌آمیز چند جوان شد و لحظه‌ای نقش غم از چهره‌اش محو گشت. گرچه به سن و سالی رسیده بود که مردان باید به تعریف و تمجیدهایی غرورانگیز بی‌اعتنا باشند، امّا لبخند زد.

پدر، سینه جلو داد و در‌حالی‌که آهسته گام برمی‌داشت در گوش دختر جوان، که از کُند راه رفتن پدر کلافه بود، گفت:

«فکر می‌کنند که تو زن من هستی.»

گویی مرد برای دخترش دلبری می‌کرد، و شاید بیش از خودِ دختر جوان از این لذت می‌برد که مردم به پاهای کوچک و نیم‌چکمه‌ها‌ی پارچه‌ای و برّاق دخترش، به کمر باریک و خوش‌نشسته در نیم‌تنۀ توری‌اش، و به گردن بلورینی که یقۀ گلدوزی‌شده‌اش آن را به‌تمامی نمی‌پوشاند دزدانه نگاه‌‌‌ می‌انداختند. گام‌های شتاب‌زدۀ دختر جوان دامنش را گهگاه اندکی بالاتر از نیم‌چکمه‌هایش می‌برد و‌ ظرافت ساق‌ها‌ی پوشیده در جوراب‌های ابریشمی‌اش را آشکار می‌ کرد. بسیاری از گردشگران از این زوج سبقت می‌گرفتند تا سیمای دختر جوان را ببینند یا بار دیگر زیبایی و جوانی چهره‌ای را تحسین کنند که چند حلقه گیسوی قهوه‌ای در اطرافش تاب می‌خوردند، چهره‌ای که پوست سفیدش، هم از بازتاب رنگ صورتیِ لبۀ کلاهی زیبا گُل انداخته بود که آستری اطلسی داشت، و هم از هوس و بی‌تابی‌ای که در وجود دختر می‌جوشید. شیطنتی دلنشین در چشمان سیاه و بادامی‌ دختر جوان موج می‌زد، چشمانی که در مایعی زلال شناور بودند و مژگانی بلند و ابروانی کمانی بر زیبایی آن‌ها می‌افزودند. بر این چهرۀ سرکش، و بر این بالاتنه‌ای که به‌رغم کمربندِ بسته‌شده همچنان فریبنده بود، زندگی و جوانی گنج‌های خود را به نمایش گذاشته بودند. دختر جوان، بی‌‌‌اعتنا به این نگاه‌های تحسین‌آمیز، با نوعی اضطراب به کاخ توییلری[۲]، که بی‌شک مقصد این گردش پُرشتاب بود، می‌نگریست. ربع ساعتی به ظهر مانده بود. زن‌هایی آراسته و پوشیده در ‌جامه‌هایی زیبا از سمت کاخ بازمی‌گشتند و اخم‌آلود سر تکان می‌دادند، گرچه هنوز ظهر نشده بود امّا، انگار از این‌که دیر آمده و نتوانسته بودند از نمایشی دیدنی‌ لذت ببرند خود را سرزنش می‌کردند. این زیبارویان، در حین عبور، سخنانی بر زبان آورده بودند که جسته و گریخته به گوش دختر جوان ‌رسیده و او را بسیار نگران کرده بود. پیرمرد با نگاهی کنجکاوانه، نه تمسخر‌آمیز، به نشانه‌های بی‌تابی و نگرانی‌ای که بر چهرۀ جذاب دخترش نقش می‌بست می‌نگریست.

این یکشنبه، سیزدهمین یکشنبۀ سال ۱۸۱۳ بود. پس‌فردا، ناپلئون عازم کارزاری می‌شد که طی آن به ترتیب مارشال بِسی‌یِر و مارشال دورُک را از دست می‌داد، در نبردهای به‌یادماندنی لوتزن و بوتزن پیروز می‌شد، خیانت دولت‌های اتریش، ساکس، باوی‌یِر، و مارشال برنادوت را می‌دید،

و در نبرد سهمگین لایپزیگ می‌جنگید. رژۀ نظامی باشکوهی که امروز به فرماندهی امپراتور برگذار می‌شد، واپسین رژه از رژه‌‌های معروفی بود که طی این سال‌ها تحسین پاریسی‌ها و خارجی‌ها را برانگیخته بودند. این آخرین باری بود که گاردِ قدیم[۳] رزمایش‌های باشکوه و ماهرانه‌اش را به نمایش می‌گذاشت، رزمایش‌هایی که هماهنگی و دقت در اجرای آن‌ها گاه خود آن غول را نیز، که در آن زمان داشت برای دوئل‌اش با اروپا آماده می‌شد، به حیرت‌ می‌انداخت. جمعیتی چشم‌گیر و کنجکاو، با غمی نهفته در دل، در گردشگاه توئیلری گرد آمده بود. گویی هریک از آنان از آینده خبر داشت، و شاید حدس می‌زد که روزی، وقتی این دوران قهرمانیِ تاریخ فرانسه کمابیش رنگ افسانه به خود بگیرد، یعنی همین دوران ما، نقشِ خیال این صحنه بارها در ذهن حاضران ترسیم خواهد شد.

دختر جوان، درحالی‌که پیرمرد را به دنبال خود می‌کشاند، مُصرانه به او گفت:

«تندتر برویم پدر، صدای طبل‌ها را می‌شنوم.

ـ این صدای لشکر است که وارد توئیلری می‌شود.»

دختر جوان با اخمی کودکانه‌، که پیرمرد را به لبخند واداشت، پاسخ داد:

«شاید هم رژه شروع شده است، مردم همه دارند بازمی‌گردند!»

پیرمرد، که پشت دختر بی‌قرارش کمابیش کشانده می‌شد، گفت:

«رژه قبل از ساعت دوازده و نیم شروع نمی‌شود.»

دختر جوان بازوی راستش را طوری تکان می‌داد که انگار با کمک آن می‌دوید. دست ظریفش، که با دستکش پوشیده بود، دستمالی را بی‌وقفه می‌فشرد و انگار پارویی بود که دل امواج را می‌شکافت. پیرمرد هرازگاهی لبخند می‌زد؛ امّا، گاهی نیز حالتی از دلواپسی چهرۀ تکیده و لاغرش را غمگین می‌کرد. عشق و علاقۀ او به این موجود زیبا چنان بود که هم از احوال کنونی‌اش کیف می‌کرد و هم دلنگران آینده‌اش بود. گویی پیرمرد با خود می‌گفت: «او امروز خوشبخت است، اما آیا همیشه این‌چنین خوشبخت خواهد بود؟» زیرا سالخوردگان میل غریبی دارند که آیندۀ جوانان را با غم‌ها و نگرانی‌های خود ترسیم کنند. هنگامی که پدر و دختر به ستون‌های رواقِ کاخ رسیدند، جایی که مسیر رفت و بازگشت مردم به گردشگاه و میدان کاروسل[۴] بود و پرچم سه‌رنگ[۵] بر بامش دیده می‌شد، نگهبانان با صدایی پُرصلابت فریاد زدند:

«ایست! جلوتر نمی‌شود رفت.»

دخترک روی پنجۀ پا برخاست و انبوهی از زنان آراسته و زیباجامه را دید که اطراف تاقِ کهنسالِ مَرمَر منتظر خروج امپراتور بودند.

«می‌بینی پدر؟ دیر از خانه راه افتادیم.»

اخم دختر نشان می‌داد که حضور در آن‌جا و دیدن رژه برایش بسیار مهم بود.

«بسیار خوب! پس از اینجا برویم ژولی، تو که دوست نداری از فشار جمعیت له بشوی.

ـ بمانیم پدر. از اینجا هنوز ممکن است بتوانم امپراتور را ببینم؛ حیف است اگر در جنگ کشته شود و من او را ندیده باشم.»

پدر از این سخن خودخواهانه جا خورد، صدای دخترش بغض‌آلود بود؛ به او نگریست، و زیر پلک‌های فرو‌افتادۀ دخترش متوجه اشکی شد که سرچشمه‌اش نه غیظ بلکه غم بود، از آن غم‌های اولِ زندگی که کشف رازش برای پدری سالخورده دشوار نیست. ناگهان ژولی سرخ شد و فریادی کشید که معنایش را نه نگهبانان فهمیدند و نه پیرمرد. با شنیدن این فریاد، یک افسر جوان که به‌سوی پلکان کاخ خیز برداشته بود به‌سرعت روی برگرداند، بعد به تاقِ مرمر نزدیک شد و دختر جوان را، که لحظه‌ای پشت کلاه‌های بزرگ و پشمیِ نارنجک‌اندازان از نظر پنهان شده بود، بازشناخت. سپس، به خاطر دختر و پدرش، بلافاصله دستوری را که خودش به نگهبانان داده بود زیر پا گذاشت و بی‌اعتنا به پچ‌پچ جمعیتی که تاقِ مرمر را محاصره کرده بودند، دخترِ ذوق‌زده و مسرور را آهسته به‌سوی خود کشاند.

پیرمرد با لحنی هم جدّی و هم تمسخرآمیز به افسر جوان گفت:

«تازه فهمیدم چرا عصبانی بود و عجله داشت؛ برای این‌که تو هم امروز در رژه شرکت داری.»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]