بازی پل نیومن در نقش بریک پولیت در فیلم Cat on a Hot Tin Roof (1958) | الکلی، سرخورده، دردمند، زیبا، معترض
بررسی نقشآفرینی پل نیومن در فیلم گربه روی شیروانی داغ (Cat on a Hot Tin Roof) محصول ۱۹۵۸، ورود به یکی از ملتهبترین درامهای روانشناختی تاریخ سینماست. این اثر که بر اساس نمایشنامه معروف تنسی ویلیامز ساخته شده، پل نیومن را در نقشی قرار داد که ترکیبی از زیباییِ خیرهکننده و فروپاشیِ درونی است. درک این نقش برای علاقمندان به تحلیل شخصیتهای «مردانه اما آسیبپذیر» بسیار ضروری است. در این مقاله میخواهیم ببینیم بریک پولیت چگونه با بطری مشروب و عصای خود، به اعتراضی خاموش علیه دروغهای خانوادگی برخاست. چرا تقابل او با الیزابت تیلور (Elizabeth Taylor) تا این حد آتشین و ماندگار شد؟ آیا نسخه سینمایی توانست حق مطلب را درباره زیرلایههای ممنوعه داستان ادا کند؟ با ما همراه باشید تا زوایای فنی، ریشههای فرهنگی و اسرار پشتصحنه این شاهکار ریچارد بروکس را با نگاهی گیکوار و عمیق بررسی کنیم. اینجا داستان دردی است که در میان ثروت و زیبایی، راهی به بیرون پیدا نمیکند.
فهرست مطالب
- ۱. شناسنامه اثر: اقتباسی از نابغه جنوب
- ۲. خلاصه داستان: شبی طولانی در عمارت پولیت
- ۳. تحلیل شخصیت بریک: سکوت، الکل و انزوا
- ۴. شیمی نیومن و الیزابت تیلور: تضاد یخ و آتش
- ۵. سانسور و کد هیز: آنچه در فیلم گفته نشد
- ۶. بیگی ددی؛ حضور مقتدرانه برل آیوز
- ۷. تحلیل فنی: رنگهای گرم و فضای کلاستروفوبیک
- ۸. ریشههای فرهنگی: جنوب آمریکا و بحران هویت
- ۹. مفهوم «دروغگویی» (Mendacity) در فلسفه فیلم
- ۱۰. اسرار پشتپرده و تراژدیهای حین تولید
- ۱۱. سوءبرداشتها درباره شخصیت بریک و مگی
- ۱۲. میراث ماندگار گربه روی شیروانی داغ در درام مدرن
۱. شناسنامه اثر: اقتباسی از نابغه جنوب
فیلم گربه روی شیروانی داغ در سال ۱۹۵۸ به کارگردانی ریچارد بروکس (Richard Brooks) ساخته شد. این فیلم اقتباسی از نمایشنامه برنده جایزه پولیتزرِ تنسی ویلیامز (Tennessee Williams) است که یکی از مهمترین درامنویسان تاریخ آمریکا محسوب میشود. پل نیومن در نقش بریک پولیت، یک ستاره سابق فوتبال که اکنون به الکل پناه برده، و الیزابت تیلور در نقش مگی (گربه)، همسر زیبا و سرخورده او، دو نقشآفرینی بینظیر ارائه دادند. برل آیوز (Burl Ives) نیز نقش بیگی ددی، پدر مقتدر و ثروتمند خانواده را بازی کرد که در جستجوی حقیقتِ زندگی پسرش است. فیلمبرداری این اثر بر عهده ویلیام دانیلز بود که با استفاده از رنگهای غنیِ تکنیکالر، فضای داغ و خفقانآور جنوب را به تصویر کشید. این فیلم با بودجهای متوسط ساخته شد اما به یکی از موفقترین فیلمهای سال ۱۹۵۸ تبدیل شد و در ۶ رشته از جمله بهترین فیلم، بهترین بازیگر مرد و بهترین بازیگر زن نامزد جایزه اسکار گشت. اگرچه تنسی ویلیامز از برخی تغییرات در فیلمنامه (به دلیل سانسور) ناراضی بود، اما قدرت بازیگری نیومن و تیلور باعث شد این نسخه سینمایی به یکی از محبوبترین آثار اقتباسی تاریخ تبدیل شود. گربه روی شیروانی داغ نمونهای اعلا از سینمای متکی بر دیالوگ و بازیگری است که در فضای بسته یک عمارت، طوفانی از احساسات را به پا میکند.
۲. خلاصه داستان: شبی طولانی در عمارت پولیت
داستان در یک روز گرم تابستانی در ایالت میسیسیپی اتفاق میافتد. خانواده پولیت برای جشن تولد ۶۵ سالگی بیگی ددی در عمارت بزرگ او جمع شدهاند. بریک، پسر مورد علاقه بیگی ددی، به دلیل شکستگی پا (که در حین تلاش برای پریدن از مانع در حالت مستی رخ داده) با عصا راه میرود و مدام در حال نوشیدن است. او با همسرش مگی رابطهای سرد و پرخاشگرانه دارد. مگی تلاش میکند بریک را به زندگی بازگرداند و او را متقاعد کند که برای به ارث بردن ثروت عظیم بیگی ددی، باید با پدرش همکاری کند. در طول شب، تنشها بالا میگیرد. بیگی ددی که فکر میکند از بیماری سرطان نجات یافته (در حالی که پزشکان حقیقت را از او پنهان کردهاند)، سعی میکند با بریک صحبت کند و دلیل الکلیسم و بیزاری او از مگی را بفهمد. راز بزرگ بریک به مرگ بهترین دوستش، اسکیپر، مربوط میشود که بریک خود را در آن مقصر میداند. در حالی که برادر بزرگتر بریک و همسرش در حال توطئه برای تصاحب ارث هستند، بریک و پدرش در یک مواجهه سخت و صادقانه در زیرزمین خانه، با حقایق دردناک زندگی خود روبرو میشوند. فیلم با یک دروغ مصلحتآمیز از سوی مگی و تلاشی برای رستگاری بریک به پایان میرسد؛ جایی که بریک سرانجام تصمیم میگیرد با واقعیت زندگیاش روبرو شود.
۳. تحلیل شخصیت بریک: سکوت، الکل و انزوا
بریک پولیت یکی از منزویترین شخصیتهای تاریخ سینماست. او در میان جمع حضور دارد اما روحش کیلومترها دورتر است. پل نیومن با بازی درونی و نگاههای خیره، این حس انزوا را به بهترین شکل منتقل کرده است. بریک از دنیای اطرافش متنفر است چون آن را آلوده به «دروغ» (Mendacity) میبیند. الکل برای او وسیلهای است تا به آن «صدای کلیک» (Click) در سرش برسد؛ لحظهای که دیگر هیچ چیز را حس نمیکند و از درد رها میشود. او یک ستاره سابق است که نمیتواند با زوالِ جوانی و افتخاراتش کنار بیاید. عصای او نمادی از فلج شدن روحی اوست؛ او نه تنها جسمش، بلکه ارادهاش برای زندگی را نیز شکسته است. بریک شخصیتی است که از قضاوت شدن میترسد و به همین دلیل به پیله خود پناه برده است. رابطه او با مگی، ترکیبی از عشقِ سرکوب شده و خشمِ عمیق است. نیومن به جای استفاده از فریاد، با سکوتهای طولانی و لبخندهای تلخ، عمق فاجعه درونی بریک را نشان میدهد. او مردی است که در اوج زیبایی و ثروت، خود را یک بازنده مطلق میبیند و این پارادوکس، هسته اصلی جذابیت بازی پل نیومن در این نقش است.
۴. شیمی نیومن و الیزابت تیلور: تضاد یخ و آتش
تقابل پل نیومن و الیزابت تیلور در این فیلم، یکی از آتشینترین زوجسازیهای تاریخ سینماست. مگی (با بازی تیلور) مانند گربهای است که روی شیروانی داغ ایستاده و سعی دارد تعادلش را حفظ کند؛ او پرشور، جنگنده و تشنه توجه است. در مقابل، بریک (با بازی نیومن) مانند یک قطعه یخ است که هیچ حرارتی به او اثر نمیکند. مگی مدام حرف میزند، فریاد میزند و بدن خود را به نمایش میگذارد تا واکنشی از بریک بگیرد، اما بریک با سردی او را پس میزند. این تضاد، کشش دراماتیک فیلم را تا انتها حفظ میکند. تیلور با آن چشمان بنفش و بازی برونگرا، مکمل بینظیری برای بازی خویشتندارانه نیومن است. جالب است بدانید که در زمان فیلمبرداری، شوهر الیزابت تیلور (مایک تاد) در یک سانحه هوایی کشته شد و او با قلبی شکسته به صحنه بازگشت. نیومن در این دوران بسیار از او حمایت کرد و این نزدیکی عاطفی در پشت صحنه، به عمقِ رابطهی پیچیده آنها در فیلم کمک کرد. صحنههای دو نفره آنها در اتاق خواب، سرشار از تعلیقِ جنسی و عاطفی است که حتی با وجود محدودیتهای سانسور آن زمان، به شدت ملموس است.
۵. سانسور و کد هیز: آنچه در فیلم گفته نشد
یکی از چالشهای بزرگ این فیلم، تطبیق نمایشنامه بیپروا تنسی ویلیامز با قوانین سختگیرانه سانسور در هالیوود (کد هیز) بود. در نمایشنامه اصلی، دلیل اصلی افسردگی بریک و خودکشی اسکیپر، تمایلات همجنسگرایانه پنهان میان آنهاست که بریک نمیتواند آن را بپذیرد. اما در فیلم سال ۱۹۵۸، این موضوع به کلی حذف شد و جای آن را «ناامیدی از رفاقت» و «خیانت مگی به اسکیپر» گرفت. تنسی ویلیامز به شدت از این تغییر معترض بود و میگفت: «این فیلم صنعت سینما را ۵۰ سال به عقب برد». با این حال، ریچارد بروکس و پل نیومن با هوشمندی، این زیرلایه را در نگاهها و لحنِ بریک حفظ کردند. برای تماشاگر باهوش، دلیلِ انزجارِ بریک از مگی و عشقِ افراطیاش به اسکیپر، حتی بدون ذکر کلمات صریح، کاملاً واضح است. این سانسور باعث شد که فیلم به جای یک درامِ جنسی، به یک درامِ کلیتر درباره «هویت مردانه» و «دروغهای خانوادگی» تبدیل شود. پل نیومن توانست با بازی لایهبردار خود، حفرههای ایجاد شده توسط سانسور را پر کند و شخصیتی خلق کند که دردش، فراتر از یک سوءتفاهم ساده است.
۶. بیگی ددی؛ حضور مقتدرانه برل آیوز
شخصیت بیگی ددی با بازی برل آیوز، قطب دوم قدرت در فیلم است. او نمادی از ثروت، قدرت و حقیقتِ عریان جنوب است. تقابل او با بریک، تقابل دو نسل است؛ پدری که با چنگ و دندان ثروت جمع کرده و پسری که همه چیز را بیهوده میبیند. برل آیوز که پیش از این در تئاتر برادوی هم این نقش را بازی کرده بود، با تسلطی خیرهکننده، فضاهای خالی عمارت را پر میکند. صحنه طولانی گفتگو میان او و بریک در زیرزمین، قلب تپنده فیلم است. در اینجا، ماسکها کنار میروند و هر دو مرد با ترسهای خود روبرو میشوند؛ بیگی ددی با ترس از مرگ و بریک با ترس از زندگی. بیگی ددی تنها کسی است که جرات دارد به بریک بگوید که الکلیسمش صرفاً یک بهانه برای فرار از حقیقت است. بازی برل آیوز به قدری قوی بود که بر تنش و واقعگرایی فیلم افزود و باعث شد که رابطه پدر-پسری به یکی از عمیقترین مضامین اثر تبدیل شود. او در عین حال که مستبد است، تنها کسی است که واقعاً بریک را دوست دارد و میخواهد او را از غرق شدن نجات دهد.
۷. تحلیل فنی: رنگهای گرم و فضای کلاستروفوبیک
ریچارد بروکس آگاهانه فیلم را در فضاهای بسته و با استفاده از رنگهای بسیار گرم فیلمبرداری کرد. رنگهای زرد، نارنجی و قرمز در دکوراسیون و نورپردازی، حسِ «شیروانی داغ» را به مخاطب منتقل میکنند. اگرچه عمارت پولیت بسیار بزرگ است، اما دوربین با استفاده از نماهای نزدیک و میانی، فضایی خفقانآور (Claustrophobic) ایجاد میکند که در آن کاراکترها راهی برای فرار از یکدیگر ندارند. استفاده از آینهها در اتاق مگی و بریک، نمادی از جستجوی هویت و روبرو شدن با خودِ واقعی است. تدوین فیلم در سکانسهای مشاجره، بسیار دقیق است و ریتم دیالوگهای آهنگین تنسی ویلیامز را حفظ میکند. یکی دیگر از نکات فنی، استفاده از صداهای محیطی (مانند صدای رعد و برق و باران در انتهای فیلم) است که همگام با اوجگیری درام، شدت مییابند. پل نیومن در اکثر صحنهها با لباسهای سفید و روشن ظاهر میشود که تضادی کنایهآمیز با روح سیاه و آشفته او دارد. این جزئیات بصری باعث شد که فیلم فراتر از یک تئاترِ فیلمبرداری شده باشد و به یک تجربه سینمایی تمامعیار تبدیل شود که در آن هر قاب، معنایی نمادین دارد.
۸. ریشههای فرهنگی: جنوب آمریکا و بحران هویت
گربه روی شیروانی داغ بازتابدهنده فرهنگ خاص جنوب آمریکاست؛ جایی که «آبرو» و «میراث» بر همه چیز مقدم است. خانواده پولیت نمادی از فروپاشی اشرافیت جنوب هستند که در زیرِ پوستهی تمدن و ثروت، در حال پوسیدنند. بحران هویت بریک، در واقع بحران نسلی است که بعد از جنگ جهانی دوم، دیگر نمیتواند با ارزشهای سنتی پدرانش ارتباط برقرار کند. در جنوبِ آن دوران، مردانگی با ورزش، قدرت و مالکیت تعریف میشد و بریک، با معلولیت و انزوایش، تمام این معیارها را به چالش میکشد. فیلم به خوبی نشان میدهد که چگونه انتظارات جامعه و خانواده میتواند یک فرد را به مرز جنون و خودویرانگری بکشاند. مگی نیز نماینده زنانی است که در آن ساختار اجتماعی، تنها راهِ نجات خود را در ازدواج و ارث میدیدند، اما در عین حال به دنبال عشق و توجه واقعی بودند. این ریشههای فرهنگی عمیق باعث شده که فیلم با گذشت چندین دهه، هنوز هم به عنوان یک سند جامعهشناختی از دوران خود مورد مطالعه قرار گیرد. تنسی ویلیامز با قلم جادوییاش، عفونتِ نهفته در زیر پوستِ زیبای جنوب را جراحی کرد و ریچارد بروکس آن را به تصویر کشید.
۹. مفهوم «دروغگویی» (Mendacity) در فلسفه فیلم
واژه «Mendacity» یا دروغگویی، کلیدیترین واژه در دیالوگهای بریک است. از نظر او، تمام جهان در یک دروغ بزرگ غوطهور است: بیگی ددی درباره سلامتیاش دروغ میگوید، برادرش درباره محبتش دروغ میگوید، و مگی درباره رابطهاش با اسکیپر. بریک با پناه بردن به الکل، سعی میکند خود را از این دنیای دروغین جدا کند. اما پارادوکس بزرگ اینجاست که خودِ بریک هم در حال دروغ گفتن به خودش است؛ او با متهم کردن دیگران، سعی دارد از روبرو شدن با حقیقتِ درونیاش و نقشی که در مرگ اسکیپر داشته، فرار کند. فلسفه فیلم نشان میدهد که حقیقت، دردناک است اما تنها راه رستگاری است. تا زمانی که بریک و بیگی ددی با دروغِ سرطان و دروغِ اسکیپر روبرو نمیشوند، هیچکدام به آرامش نمیرسند. سکانس زیرزمین، در واقع «اعترافگاهی» است که در آن دروغها فرو میریزند. در انتهای فیلم، مگی یک دروغ بزرگ دیگر میگوید (درباره بارداریاش)، اما این بار بریک با پذیرشِ این دروغ، نشان میدهد که برای اولین بار میخواهد مسئولیتی را بپذیرد و دوباره به زندگی برگردد. این نگاه فلسفی به دروغ به عنوان یک ابزار بقا یا یک عامل نابودی، عمقِ فوقالعادهای به فیلم بخشیده است.
۱۰. اسرار پشتپرده و تراژدیهای حین تولید
تولید گربه روی شیروانی داغ با اتفاقات تلخ و عجیبی همراه بود. همانطور که گفته شد، الیزابت تیلور در هفته دوم فیلمبرداری، همسرش مایک تاد را در سقوط هواپیما از دست داد. او تنها دو هفته بعد به کار بازگشت، در حالی که مجبور بود در صحنههایی پرشور و شاد بازی کند. پل نیومن در خاطراتش میگوید که قدرت اراده تیلور در آن روزها، یکی از الهامبخشترین چیزهایی بوده که در زندگیاش دیده است. خودِ نیومن هم در ابتدا برای بازی در این نقش تردید داشت، چون فکر میکرد ممکن است به خاطر سانسور، شخصیت بریک بیمعنا شود. اما او با تمرینات سخت و مطالعه دقیق نمایشنامه، راهی برای نشان دادنِ دردِ بریک پیدا کرد. یک نکته جالب دیگر این است که برای صحنههای مستی، نیومن واقعاً مشروب نمیخورد، بلکه با تمرکز بر حرکات چشم و سنگینیِ بدن، مستیِ مزمن بریک را بازسازی میکرد. همچنین، برل آیوز در حین فیلمبرداری دچار بیماری شدیدی بود اما اجازه نداد کسی متوجه شود تا اقتدارِ بیگی ددی در قاب خدشهدار نشود. این فداکاریها و تراژدیهای شخصی، ناخودآگاه در اتمسفرِ سنگین و غمزده فیلم اثر گذاشت و به آن اصالت بخشید.
۱۱. سوءبرداشتها درباره شخصیت بریک و مگی
بزرگترین سوءبرداشت درباره مگی این است که او را زنی «حیلهگر» و «پولپرست» میدانند. اما با نگاهی دقیقتر، مگی تنهاترین شخصیت داستان است که برای بقای عشق و خانوادهاش میجنگد؛ او یک «قربانی» است که تصمیم گرفته «قهرمان» باشد. در مورد بریک نیز، بسیاری او را صرفاً یک آدم «بیعار» و «دائمالخمر» میبینند، در حالی که او یک روحِ حساس و اخلاقگراست که تحملِ پستیهای دنیا را ندارد. خطای علمی یا منطقی که گاهی به فیلم میگیرند، سرعت بهبود یا شدت آسیب پای بریک است؛ او با پایی که در گچ است، کارهای فیزیکی سختی انجام میدهد که در واقعیت تقریباً غیرممکن است. اما در درام، این عصا و پا بیشتر نمادین هستند تا پزشکی. همچنین برخی منتقدان پایانبندی فیلم را بیش از حد خوشبینانه و هالیوودی میدانند (در مقایسه با تلخی نمایشنامه)، اما باید توجه داشت که در بسترِ سینمای کلاسیک، این پایان نشاندهنده «امکانِ تغییر» در انسان است که خود پیامی قدرتمند محسوب میشود. سوءبرداشت دیگر این است که اسکیپر شخصیت پلیدی بوده، در حالی که او هم قربانیِ همان سیستمِ فکری است که بریک در آن گرفتار شده است.
۱۲. میراث ماندگار گربه روی شیروانی داغ در درام مدرن
این فیلم راه را برای ساخت درامهای خانوادگیِ جسورانه در هالیوود باز کرد. بازی پل نیومن در نقش بریک، به الگویی برای نشان دادن «مردانگیِ آسیبپذیر» تبدیل شد؛ مردانی که در پشت چهرهای زیبا، دردهایی عمیق را حمل میکنند. این اثر بر کارگردانان بزرگی چون مایک نیکولز و سام مندس تاثیر گذاشته است. حتی در سریالهای مدرنی مثل «مد من» (Mad Men)، میتوان رگههایی از شخصیت بریک و تضادهای درونی او را در شخصیت دان دریپر دید. گربه روی شیروانی داغ ثابت کرد که یک فیلم میتواند بدون اکشن و تنها با تکیه بر «کلمات» و «احساسات»، مخاطب را تا آخرین لحظه میخکوب کند. مفاهیمی چون دروغگویی، میراث، سرکوب جنسی و تنهایی، مضامینی جهانی هستند که این فیلم آنها را به شکلی بیزمان مطرح کرد. پل نیومن با این فیلم نامزد اولین اسکار خود شد و جایگاهش را به عنوان یکی از بزرگترین بازیگران تاریخ تثبیت کرد. میراث این فیلم، یادآوری این نکته است که تا زمانی که با حقیقت روبرو نشویم، همه ما مانند گربهای بر روی یک شیروانی داغ، لرزان و مضطرب باقی خواهیم ماند.
جمعبندی نهایی
بازی پل نیومن در «گربه روی شیروانی داغ»، نمایشِ خیرهکنندهی فروپاشی در پسِ نقابِ زیبایی است. او بریک پولیت را به نمادی از نسلی تبدیل کرد که در میان ثروت و انتظارات خانواده، گم شده است. این فیلم با جسارت در طرح مضامینِ ممنوعه و نمایشِ بیپردهی درگیریهای خانوادگی، به یکی از قلههای درامِ سینمایی بدل گشت. تقابلِ یخزدگیِ بریک و حرارتِ مگی، آینهای از تضادهای همیشگیِ بشری میانِ انزوا و تمایل به ارتباط است. در نهایت، بریک به ما میآموزد که رستگاری تنها زمانی آغاز میشود که صدای کلیکِ حقیقت، بلندتر از صدای دروغهای اطرافمان باشد.








سلام.کتابی هست به نام دل سگ با این موضوع که داستانیه
من این آزمایش رو سالها قبل در تلویزیون دیده ام که با 3 میمون انجام شد آزمایش در فیلم مستندی که حداقل یک ساعت و نیم بود بطور کامل شرح داده شده بود و آزمایش کنندگان هم روس نبودند
این فیلم وحشتناک و مشمئز کننده بود و دانشمندان موجود در فیلم پس از تلاشهای زیاد موفق شدند سر یک میمون را ۲۴ ساعت زنده نگه دارند
رولد دال در شاهکارش ( داستانهای نامنتظره، ترجمهٔ فوقالعادهٔ گیتا گرکانی از نشر کاروان ) داستانی با همین مضمون داره. این کتاب یکی از قشنگترین کتابهاییه که خوندهم و به همه پیشنهاد میکنم بخوننش. البته همین ترجمه و انتشارات فقط.
اگه این ایده واقعا” عملیاتی بشه ، می تونه مفید باشه .
وای این مطلب خیلی منزجر کننده بود تصورش هم مو به تن آدم سیخ می کنه. من دلم برای اون سگه بیچاره می سوزه چطور دلشون میاد روش همچین آزمایشاتی انجام بدن.
این دیگه خیلی ” جالب و وحشتناکه ” واقعا آدم شاخ در میاره
برادر صادق الان که سر شما جای خودشه خیلی داری (ایده)میدی؟(-:
هیچ فایده ای که نداره! شما نگران نباش. الان گشنه که نیستی؟
ممنون. واقعآ جالب و ترسناک بود….
خیلی وحشتناکه. بعد چنین موجودی به درد هم میخوره؟ مثلاً میتونه ایده بده؟ من وقتی که گشنه ام میشه یا در شرایط بدی هستم مغزم کار نمی کنه بعد در چنین وضعیتی چه فایده ای میتونه داشته باشه!
Wow!
سلام
واقعا وحشتناک بود. البته وقتی به این فکر میکنم که بهرحال میتواند نتیجه علمی مفیدی داشته باشد قابل قبول هست ولی در هرحال وحشتناک هست
I’ve seen some thing like this many years ago on IR TV channel 2.
They cut the head of one monkey and put it besides another monkey, so the new monkey had two heads.
They were both alive for 15 minutes. even the separated head could drink water!