داستان سفر دوازدهم، از سفرهای یون تیخی، نوشته استانیسلاو لم

ترجمه صادق مظفرزاده

من شاید در هیچ سفری به اندازه سفر اکتشافی ام به سیاره آماروپیا در صورت فلکی عقرب با خطرات سهمناک مواجه نشده باشم. به خاطر آنچه آنجا در من گذشت مرهون پروفسور تارانتوگا هستم. این اختر جانور شناس برجسته نه تنها پژوهشگر نامداری است، بلکه همانطور که همگان می دانند، در ساعات فراغت مخترع طراز اولی هم هست. اختراعات او از جمله اینها هستند: مایعی برای زدودن خاطرات ناگوار، اسکناس هایی با رقم هشت لاتینی خوابیده (سمبل مبالغ بینهایت زیاد)، سه روش رنگ آمیزی فوتوژن مه و نیز گرد مخصوصی که روی ابرها پاشیده می شود و شکل های ثابتی به آنها می بخشد. وی همچنین دستگاهی برای بهره برداری از انرژی تلف شده کودکان ساخته، چون کودکان لحظه ای آرام و قرار ندارند و حیف است انرژی آنها به هدر رود. این دستگاه تشکیل شده از سیستم پیچیده ای از دسته ها، قرقره ها و اهرم هایی که در نقاط مختلف منزل نصب می شوند. کودکان هنگام بازی آنها را به عقب و جلو فشار می دهند، می جنبانند و می چرخانند و به این ترتیب نداشته آب را تلمبه می زنند، رخت می شویند، سیب زمینی پوست می کنند، برق تولید می کنند و چه و چه. یکی از نگرانی های پروفسور این بود که بزرگترها گاه و بی گاه کوچکترها را در خانه تنها می گذارند و برای همین هم بالاخره کبریت آتش نگیر را اختراع کرد که اکنون به وفور در همه جا تولید می شود. یک روز پروفسور تازه ترین اختراعش را نشانم داد. اول خیال کردم یک بخاری آهنی است، اما پروفسور اعتراف کرد که در واقع از بخاری به عنوان ماده اولیه استفاده کرده است. او به من گفت: – یون جان، این تحقیق یکی از آرزوهایث دیرینه بشر است: کش دهنده یا کند کننده زمانی. این وسیله به ما اجازه می دهد زندگی را به نحو دلخواه طولانی کنیم. اگر محاسباتم اشتباه نباشد، یک دقیقه حدود دو ماه طول می کشد. نمی خواهی امتحانش کنی؟

چون من همه تازه های علم و فن را با شور و هیجان دنبال می کنم، با اشتیاق سر تکان دادم و توی بخاری چپیدم. هنوز خوب چمباتمه نزده بودم که پروفسور در را محکم بست و دوده به هوا بلند شد. دماغم به خارش افتاد و عطسه ام گرفت. درست در همین لحظه پروفسور کلید برق را زد. زمان برایم کند شد و نشان به آن نشانی که که عطسه من پنج روز آزگار طول کشید. وقتی تارانتوگا دستگاه را دوباره باز کرد، مرا نیمه جان و بیهوش یافت. اول تعجب کرد و نگران شد، اما وقتی متوجه قضیه شد با مهربانی لبخند زد و گفت: – در واقع چهار ثانیه بیشتر نگذشته است. خوب کار می کند، مگر نه؟ نظرت درباره این اختراع چیست، یون؟

نفسم که جا آمد گفتم: – والله، راستش را بخواهی فکر نمی کنم هنوز کامل باشد. ولی به هر حال چیز جالب توجهی است.


خرید کتاب با ۱۰٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

پروفسور شریف و نازنین قدری غصه دار شد، اما بعد با کمال بزرگواری دستگاه را به من هدیه کرد و یک بار دیگر یادآور شد که از آن می شود هم برای کند کردن و هم شتاب دادن زمان استفاده کرد.

من که قدری احساس کوفتگی می کردم موقتا از آزمایش شتابدهی زمان چشم پوشیدم اما صمیمانه تشکر کردم و دستگاه را به خانه بردم. راستش نمی دانستم چکارش کنم، گذاشتمش روی سقف گاراژ موشک که شش ماه تمام آنجا خاک می خورد.

وقتی پروفسور تارانتوگا جلد هشتم کتاب مشهورش “اختر جانور شناسی” را می نوشت، لازم دید که از نزدیک با موجودات ساکن آماروپا آشنا شود. یادش افتاد که این موجودات مناسب آزمایش با کش دهنده و کند کننده زمانی هستند. نقشه او مرا غرق شور و ذوق کرد.

موشکم را پر از سوخت و آذوقه کردم. نقشه آن ناحیه کمتر شناخته شده راه شیری را برداشتم، دستگاه را هم بار زدم و بی معطلی راه افتادم. تأخیر به هیچ وجه جایز نبود، چرا که سفر به آماروپا سی سال طول می کشد. این را که در راه چطور وقت می گذراندم، می گذارم برای فرصت بهتر. فقط این را که از حوادث جالب این سفر آب بود که در حوالی هسته کهکشان (در اینجا اضافه کنم که در تمام عالم شاید جایی غبارآلودتر از آنجا وجود نداشته باشد)، با یک قبیله ولگردان ستاره ای برخورد کردم. این بدبخت ها وطنی ندارند و غربتی های کهکشان به حساب می آیند. انصافا باید بگویم که این موجودات تخیل بسیار نیرومندی دارند، چون که هرکدامشان درباره تاریخ قبیله خود یک چیز به من گفت. بعدها شنیدم که آنها صاف و ساده سیاره هایشان را بر باد داده اند، چون از روی حرص و طمع کانیهای گوناگون آن را بی ملاحظه استخراج و صادر می کردند. آنها که جنون استخراج و صادرات گرفته بودند سیاره شان را زیرو رو کردند و به تاراج دادن، تا اینکه یک روز سیاره پوک و گنده در زیر پاهایشان متلاشی شد. خیلی ها هم معتقدند که غربتی ها یک بار هنگام بدمستی راه سیاره شان را گم کرده و در بدر شده اند. به هر حال چه راست و چه دروغ، کسی از این ولگردهای بین سیاره ای خوشش نمی آید. وقتی آنها سر راه خود در میان خلأ از کنار سیاره ای می گذرند، فوراَ یک جای آن سیاره عیب می کند. با هوایش رقیق می شود، یا یک رودخانه اش خشک می شود و یا تعداد جزیره ها کم می آید. در آردنوریا گویا آنها حتی یک قاره درسته را کش رفتند که خوشبختانه یخ بسته و غیر مسکون بود. آنها با کمال میل داوطلب پاکسازی و تنظیم اقمار سیارات می شدند، اما هیچکس حاظر نمی شد چنین وظیفه پر مسئولیتی را به آنها بسپرد. بچه هاشان به ستاره های دنباله دار سنگ می انداختند، سوار بر سنگهای فکسنی به این طرف و آن طرف می تاختند و جز دردسر هیچ کاری نمی کردند من جوانب قضیه را خوب سنجیدم و به این نتیجه رسیدم که بالاخره باید برای این فلک زده ها فکری کرد. بنابراین سفرم را نیمه کاره گذاشتم و فورا دست به کار شدم. اول از همه یک ماه کهنه از کار افتاده را دوباره راه انداختم. نسبتا خوب مانده بود و توانستم با کمی تعمیر و البته با پارتی بازی به سطح سیاره اش ارتقا بدهم. البته هوا نداشت و من مجبور شدم دست تنها از ساکنان سیارات همسایه برایش هوای صدقه ای جمع کنم. باید بودید و می دیدید این غربتی های بیچاره با چه شور و شوقی به سیاره ای که دیگر مال خودشان بود اسباب کشی کردند! امتنان و تشکرشان پایانی نداشت. پس از آنکه با آنها به گرمی خداحافظی کردم، به سفر خود ادامه دادم. تا آماروپا شش کوئینتیلیون کیلومتر (۱۰۳۰) بیشتر نمانده بود. وقتی آخرین قسمت راه را پشت سر گذاشتم و سیاره مورد نظر را یافتم (در آن ناحیه از این سیارات مثل ریگ فراوان است)، فرود آمدم. هنگام ترمز کردن ناگهان با وحشت متوجه شدم که ترمزها کار نمی کنند. موشک داشت مثل یک تکه سنگ از آسمان به سطح سیاره می افتاد. وقتی از دریچه به بیرون نگاه کردم دیدم از ترمزها اثری نیست. به غربتی های دزد و ناسپاس لعنت فرستادم، اما دیگر کار از کار گذشته بود. داشتم مثل شهاب از جو می گذشتم و موشک مثل زغال سرخ شده بود، حالا بود که زنده زنده جزغاله شوم. خوشبختانه در آن لحظه به یاد کش دهنده زمانی افتادم، روشنش کردم و درجه اش را طوری میزان کردم که زمان سقوط موشک روی سیاره سه هفته تمام طول کشید. وقتی به این ترتیب از مهلکه جان سالم به در بردم، بیرون رفتم تا سروگوشی آب بدهم. موشک در چمنزاری، در میان جنگلی آبی فام فرود آمد بود. روی درختهایی که شاخه هاشان به بازوهای هشت پا شبیه بود، موجودات زمردرنگی با سرعت زیاد مثل فرفره چرخ می زدند. گله ای از موجودات صرف نظر از پوست کبود سینه کفتریشان، شباهت شگفت انگیزی به آدمها داشتند، با دیدن من در جنگل پراکنده شدند. من از پروفسور تارانتوگا چیزهایی درباره این موجودات شنیده بودم، با این حال راهنمای کیهان نوردی را از جیب درآوردم تا اطلاعات بیشتری کسب کنم. سیاره دارای موجوداتی انسان نما بود که به نوشته راهنما “ریز مخ” نام داشتند و در مرحله تکاملی فوق العاده پایینی به سر می بردند. کوششهای من برای برقراری تماس با آنها بی نتیجه ماند. پیدا بود که کتاب راهنما حقیقت را نوشته است. ریزمخ ها چهار دست و پا می خزیدند، گه گاه آدمکهایی می ساختند و در گرفتن شپش مهارت زیادی داشتند. وقتی جلو رفتم، با چشمان زمردین خود به من خیره شدند و شروع به جیغ و داد بی معنایی کردند. آنها کم شعور، رام و خوش خلق بودند. دو روز تمام در جنگل آبی و دشتهای اطراف پرسه زدم بعد به سراغ دستگاه رفتم و تصمیم گرفتم چند ساعتی به کارش بیندازم، صبح روز بعد می توانستم نتیجه کار را ببینم. با هزار زحمت از موشک بیرون کشیدمش، زیر درختها گذاشتمش و کلید شتاب زمانی را زدم. بعد برگشتم و به خواب سنگینی فرو رفتم. تکان شدیدی بیدارم کرد. چشم باز کردم و بالای سرم کله های ریز مخ هایی را دیدم که روی دو پا ایستاده و بالای سر من خم شده بودند. با سرو صدای زیاد با هم حرف می زدند و دستهایم را با علاقه زیاد عقب و جلو می بردند. وقتی خواستم مقاومت کنم، نزدیک بود بازوهایم را از آرنج بکنند. گنده ترینشان، یک ریز مخ لندهور قفایی رنگ، دهنم را به زور باز کرد، انگشتش را توی آن فرو کرد و دندانهایم را شمرد. من بیهوده تقلا و مقاومت کردم. آنها مرا بیرون بردند و به دم موشک بستند، بعد شروع به غارت موشک کردند. چیزهای بزرگ و پرحجمی را که از در بیرون نمی آمد، اول تکه تکه می کردند. ناگهان رگباری از سنگ به روی موشک و به روی ریز مخ های در حالت غارت باریدن گرفت، به کله من هم یکی خورد. من در بند بودم و نمی توانستم به جهتی که سنگها می آمدند نگاه کنم، فقط صدای زد و خورد به گوشم خورد. بالاخره ریز مخ های اولی پا به فرار گذاشتند و سرو کله یک گروه دیگر از ریز مخ ها نمایان شد. اینها مرا از بند آزاد کردند و با احترام و تشریفات فراوان بر دوش گرفتند و به جنگل بردند. این دسته پرشکوه پای درختی تناور ایستاده بود که یک قفس هوایی با پنجره های کوچک توسط پیچک به شاخه هایش آویخته شده بود. مرا به درون آن انداختند. جمعیتی که زیر درخت جمع شده بودند به زانو افتادند، دست به دعا برداشتند و سپس میوه ها و گلهای نذری به من پیشکش کردند. در روزهای بعد کیش پرستش من به تدریج شکل گرفت. کاهنها از روی حالات چهره من آینده را پیشگویی می کردند و وقتی به گمان خود خبر شومی را در آن می خواندند، آنقدر دود و بخور به خوردم می دادند که نزدیک بود خفه شوم. خوشبختانه سر کاهن هنگام سوزاندن قربانی نمازخانه کوچک مرا تاب می داد، طوری که گه گاه کمی هوا به من می رسید. روز چهارم دسته ای از ریز مخهای چماقدار به سرکردگی همان لندهوری که قبلا دندانهایم را شمرده بود، به پرستندگان من حمله کردند. در طی نبرد من مدام دست به دست می شدم و متناوبا مورد پرستش و اهانت قرار می گرفتم. نبرد با پیروزی مهاجمان پایان یافت که رهبرشان پر اژدها نام داشت. مرا به چوبی بستند و خویشان پهلوان آن را به دوش گرفتند و به این ترتیب مرا پیروزمندانه به اردوی خود بردند. این کار پس از آن به صورت سنت درآمد. و من به عنوان درفش در تمام لشگرکشی ها در پیشاپیش دسته حمل می شدم. وظیفه شاقی بود، در غوض محاسنی هم داشت. وقتی با گویش ریز مخی تا حدی آشنا شدم، کوشیدم به پر اژدها بفهمانم که او افرادش تحول شگرف خود را فقط و فقط به من مدیونند. این کار وقت می خواست، اما او داشت کم کم از قضیه سر در می آورد که پسردایی اش کلتوپس او را مسموم کرد. این یکی با به زنی گرفتن ماستوسیمازه، کاهنه قبیله جنگلی، تمام ریز مخ های جنگلی و دشتی دشمن را متحد کرد. وقتی ماستوسیمازه هنگام شام عروسی چشمش به من افتاد (من طبق دستور کلتوپس پیشمرگ او شده بودم)، با خوشحال گفت: – عجب پوست سفید نازی داری ها! – خیالات ترسناکی به سرم زد که به زودی تحقق پیدا کردند. ماستوسیمازه شوهرش را در خواب خفه کرد. و با من که از قشر پست تری بودم وصلت کرد. من سعی کردم خدمات خود را به نژاد ریز مخ به او حالی کنم، اما او حرفهای مرا بد فهمید، چون که هنوز چند کلمه بیشتر نگفته بودم که فریاد زد: – آها از دست من به تنگ آمده ای؟ – خیلی طول کشید تا دوباره آرامش کنم. در کودتای بعدی ماستوسیمازه کشته شد و من توانستم با یک پرش به موقع از پنجره فرار کنم. از پیوند ناموفق ما تنها پرچم دولتی سفید و قفایی به یادگار ماند. پس از فرار موفقیت آمیز به جنگل، گذارم به چمنزاری افتاد که شتاب دهنده را آنجا گذاشته بودم. خواستم خاموشش کنم، اما فکر کردم عاقلانه تر آن است تا صبر کنم تا ریز مخ ها تمدنی ایجاد کنند که روح دموکراتیک بیشتری داشته باشد. تا مدتی در جنگل به سر می بردم و از ریشه گیاهان تغذیه می کردم فقط شبها جرعت می کردم و به نزدیک اردو می رفتم که حالا دیگر به سرعت به شهری میان باروهای بلند تبدیل می شد. ریز مخ های یکجا نشین به کشاورزی اشتغال داشتند. شهریها به آنها یورش می بردند، می چاپیدند، می زدند، می کشتند و زنانشان را اسیر می کردند. این جملات باعث ایجاد بازرگانی شد. در این هنگام جهان بینی آنها شکل می گرفت و آیینهای ریز مخی روز به روز غنی تر می شد. بدبختانه موشک مرا از جنگل به شهر آورده و به عنوان بت در میدان بزرگ قرار داده بودند، دورش را دیوار کشیده و برایش نگهبان گذاشته بودند. کشاورزان بارها دست به شورش زدند، به نیلوشهر (این نام پایتخت ریز مخ ها بود) حمله آوردند و با نیروهای متحد خود آن را با خاک یکسان کردند. اما هر بار شهر دوباره با سرعت عجیبی از نو ساخته شد. شاه سارنسپانوس به این جنگها پایان داد. او روستاها را چپاول کرد، جنگلها و دهقانان را از دم تیغ گذراند و بازماندگان را به بردگی به کشتزارهای حومه شهر برد. من هم که دیگر سرپناهی نداشتم به نیلو شهر آمدم. به کمک آشنایانم – به سمت ماساژور دربار منصوب شدم. من مورد توجه سارتسپانوس هم واقع شدم و او مرا به مصب دستیار خراج بگیر و همردیف سرشکنجه گر مفتخر کرد. من از سر دلسردی و نومیدی به جنگل رفتم و شتابدهنده را روی حداکثر سرعت گذاشتم. سارتسپانوس همان شب از پرخوری ترکید و مرد و تریمون کبود، سپهسالار ارتش به جای او بر تخت نشست. او سلسله مراتب، مالیاتها و سربازگیری اجباری را بنیان گذاشت. رنگ پوستم مرا از خدمت سربازی نجات داد. مرا زال دانستند و دیگر اجازه نداشتم به اقامتگاه شاه نزدیک شوم. با بردگان دمخور بودم که مرا یون رنگپریده می نامیدند. من شروع به تبلیغ کیش برابری کردم و خدماتم را به پیشرفت اجتماعی ریزمخان به رخ کشیدم. به زودی هوادارانی هم دور من جمع شدند که “ماشینیست” نام گرفتند. شورش و ناآرامی هایی رخ داد که گارد تریمون کبود آن را به خون کشید. مجازات ماشینیسم عبارت بود از غلغلک تا سر حد مرگ. من چندبار مجبور به فرار شدم و به بیشه های اطراف شهر پناه بردم. اما بروبچه های طرفدارم در معرض وحشیانه ترین شکنجه ها قرار گرفتند. بعدها تعداد هر چه بیشتر نمایندگان محافل بالا در جلسات سخنرانی من حاظر می شدند، البته به طور ناشناس. پس از مرگ دلخراش تریمون – از حواسپرتی یادش رفت نفس بکشد – کارباگاس خردمند زمام قدرت را به دست گرفت. او از پیروان مکتب من بود و آن را تا حد کیش دولتی ارتقا داد. مرا به “حامی ماشین” ملقب کردن، و کاخ زیبایی در نزدیکی قصر شاه به من دادند. سرم خیلی شلوغ بود و نمی دانم چطور شد که کاهنان زیر دست من به یکباره نظریه سر منشأ آسمانی مرا علم کردند. در این هنگام فرقه ضد ماشینیست ها بالا گرفت که ادعا می کردند گویا ریز مخ ها به طور طبیعی تکامل پیدا کرده اند و من برده سابقی هستم که خود را را گچ سفید کرده ام و مردم را فریفته ام. سرکردگان این فرقه دستگیر شدند و شاه از من خواست تا در مقام حامی ماشین به مرگ محکومشان کنم. من چاره دیگری ندیدم و اینبار هم از پنجره پایین پریدم و باز یک مدتی در بیشه های اطراف شهر مخفی بودم. تا اینکه یک روز به من خبر رسید کاهنان عروج یون رنگپریده را اعلام کرده اند، که گویا او پس از انجام ماموریت خود به ستاره ها بازگشته است. روانه نیلوشهر شدم تا قضیه را روشن کنم. اما دهان باز نکرده بودم که جمعیتی که در برابر شمایلهای من به خاک افتاده بودند خواستند سنگسارم کنند. کاهنان مرا در پناه خود گرفتند. البته برای آنکه به عنوان غافر و کفرگو به زندانم بیندازند. سه روز تمام سر تا پایم را مالیدند و خراشیدند و تراشیدند تا به خیال خودشان دوغاب سفید را از تنم پاک کنند، زیرا بر طبق اتهامنامه من خود را سفید کرده بودم تا خود را به جای یسون مقدس که عروج کرده بود جا بزنم. اما چون با وجود همه تدابیر آبی نشدم، می بایستی شکنجه می شدم. خدا بیامرزد پدر آن نگهبانی را که به من قدری رنگ آبی رساند و از این مخمصه نجاتم داد. مثل برق به جنگل دویدم و پس از دستکاریهای طولانی شتاب دستگاه را به بالاترین حد رساندم، به این امید که بالاخره این مردم به یک تمدن شایسته دست پیدا کنند. دو هفته دیگر هم در بیشه های اطراف پنهان ماندم. وقتی جمهوری، تورم، عفو، و برادری و برابری همه اقشار اعلام شد، به نیلو شهر برگشتم، جلوی همه دروازه های ورودی شهر اوراق شناسایی می خواستند و چون من نداشتم، به جرم ولگردی دستگیرم کردند. پس از آزادی برای گذران زندگی از سر ناچاری به عنوان پیک در وزارت فرهنگ استخدام شدم. کابینه ها گاهی در بیست چهار ساعت دوباره عوض می شدند و چون هر دولت پیش از هر کار احکام دولت قبلی را لغو و احکام جدیدی صادر می کرد، من از زیادی رساندن کار به بخشنامه ها وقت سرخاراندن نداشتم. سرآخر پایم میخچه درآورد و درخواست استعفا کردم. اما درخواستم اصلا بررسی نشد، چون جنگ شروع شده بود. پس از آنکه جمهوری، شورای انقلابی، اعاده سلطنت، دیکتاتوری، ژنرال ایزه گراوس، خائن اعلام شدن و جدا شدن سر از تنش را به چشم دیدم ف چون از سیر کند تحولات راضی نبودم، دوباره دستگاه را دستکاری کردم و یک پیچ کوچکش را شکستم. به دلم بد نیاوردم، اما چند روز بعد دیدم انگار دارد چیزهای غریبی اتفاق می افتد. خورشید از غرب درمی آمد و در شرق فرو می رفت. از گورستانها سروصداهایی به گوش می رسید و لاشه ها سر از قبر در می آوردند، بزرگسالان کوچک می شدند و بچه ها غیبشان می زد. دوران فرمانروایی ژنرال ایزه گراوس برگشت. بعد نوبت سلطنت، شورای انقلابی و بالخره جمهوری رسید. وقتی با چشمان خودم تشییع کنندگان جنازه شاه کاراباگاس را دیدم که پس پسگی می رفتند، و خودش هم پس از سه روز از تابوت درآمد و مومیایی زدایی شد، دیگر جای هیچ شکی برایم نماند: دستگاه آسیب دیده بود و زمان رو به عقب می رفت. بدتر از همه این بود که من در خود نشانه های جوان شدن را دیدم. تصمیم گرفتم صبر کنم تا کاراباگاس اول از قبر دربیاید و من دوباره ماشینیست کبیر شوم، آن وقت می توانستم از نفوذ سابقم استفاده کنم و به سراغ موشکم که تبدیل به بت شده بود بروم. بدتر از همه سرعت عجیب تبدیلات بود، من دیگر مطمئن نبودم که تا رسیدن آن لحظه زنده باشم. هر روز در حیاط پای درختی می ایستادم و همتراز با سرم روی تنه اش خراشی می دادم. من داشتم با سرعتی سرسام آور آب می رفتم. وقتی در دوران سلطنت کاراباگاس خردمند دوباره “حامی ماشین” شدم، حداکثر نه ساله به نظر می رسیدم و تازه می بایستی آذوقه راه را فراهم می کردم. قوایم داشت تحلیل می رفت. توشه را با هزار زحمت به موشک بردم. با وحشت متوجه شدم که در ساعت فراغت به بازی قایم موشک و گرگم به هوا، میل مقاومت ناپذیری دارم. وقتی وسیله پرواز آماده شد، صبح زود به درون آن خزیدم و خواستم اهرم استارت را بزنم، اما قدم نرسید، بالاخره به کمک چهارپایه توانستم فشار بدهم. خواستم دشنامی حواله کنم اما فقط جیر جیر ضعیفی از دهانم درآمد. هنگام استارت هنوز روی دو پا ایستاده بودم ولی وقتی که سیاره به صورت لکه ای شیری در دور دست سو سو می زد، من توانستم چهار دست و پا به شیشه شیری که قبلا آماده کرده بودم برسانم. شش ماه آزگار فقط شیر می خوردم.

همان طور که در ابتدا هم یادآور شدم سفر به آماروپا سی سال به طول می انجامد، به طوری که وقتی به سرزمین خود رسیدم دوستان از دیدنم به هیچ وجه شگفت زده نشدند. متاسفانه تخیل من چندان قوی نیست، وگرنه لازم نبود از تارانتوگا پرهیز کنم و می توانستم با خیال راحت قصه ای ببافم که به مذاق این دانشمند و مکتشف جستجوگر خوش بیاید.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.