زندگینامه سر جیمز یانگ سیمپسون

0

گویی از آن روزهای ناخوشایند جراحی بدون بیهوشی قرنها می گذرد، اما با این حال یک قرن و اندی پیش بود که پزشکی برجسته، به نام جیمز سمپسون[۱] (کاربرد کلروفرم را به ما معرفی کرد، و نسلهای بعد را از درد و رنجی فراوان نجات بخشید. شهرت سیمپسون برای ابداع بزرگ اوست، اما او در پزشکی زنان همچنان پیشگام است و تلاشهایش در این عرصه و در زابمان ثمراتی پابرجا و فراوان برای بانوان به همراه داشته است.

علاج بیماران و نجات زندگی این دو اصل آرمان حرفهی پزشکی در اوایل قرن نوزدهم بود. تنها یک هدف سوم برای افزودن به این و هدف والا نیازمند بود اما کسی به این عامل اهمیتی نمی داد. این هدف سوم چیزی جز از بین بردن درد نبود.

کسی که در آن روزها می خواست جراح شود باید خصوصیاتی داشت که چندان به خصوصیات یک قصاب موفق بی شباهت نبود. او باید دستانی فرز و سریع، و رفتاری تند و خشن داشته باشد و به درد کشیدن دیگران بی اعتنا باشد. در غیر این صورت کسی به او اعتماد نمی کرد. هیچ کس فکر نمی کرد که خصوصیات دیگری هم برای حرفهٔ پزشکی ضروریست.

اما هفتمین پسر یک نانوا در لین لینگو، به نام جیمز سیمپسون، مردم حکیم، که به اعتقاد روستائیان یک خرافاتی نظر کردهٔ کلپی[۲] بود، تغییراتی بسیار ضروری به وجود آورد و کمکی بس ارزنده به بشریت کرد، که این کمک در یک شیشهٔ کلروفرم پنهان بود.

تبلیغ: رایگان: تست MBTI + تفسیر ویدیویی تیپ شخصیت و سازگاری شغلی

میز جراحی آن دو ران فقط یک درجه کمتر از شکنجه گاه پادشاهان قرون وسطایی ترس داشت. با این تفاوت که مردم روی آن معالجه می شدند و کشته نمی شدند، اما بیماران به همان اندازه زجر می کشیدند و ابزارهای بسیار ترسناک و همیشه کثیف را می دیدند. اما روند کار مشابه بود. برای آن که بیمار دست و پا نزند و در کار جراح مشکل ایجاد نکند، دست و پایش را می بستند، وی شاهد ابزار جراحی بود که دور و برش ریخته بود، می توانست قل قل و بوی دود قیر جوشان را بشنود و احساس کند، که جراح پس از انجام کارش برای بستن وریدها و جلوگیری از خونریزی استفاده می کند. بیمار بیچاره اغلب قبل از اتمام جراحی غش می کرد و بیهوش می شد. این روشها چنان عادی شده بودند که وقتی سیمپسون بیزاری و تنفرش را به زبان آورد پزشکان و دانشجویان ادینبورگ در حیرت ماندند.

سیمپسون ۷ ژوئن سال ۱۸۱۱ در دهکدهی بتگیت لینلینگو به دنیا آمد و سالهای نخست زندگی اش را در محیط خرافی و بدوی یکی از روستاهای اسکاتلند سپری کرد. سلاخی حیوانات برایش کاری کاملا عادی بود؛ و بدتر از آن، او این چیزها را به چشم دیده و شاهد زنده به گور کردن گاوی بود که به اعتقاد مردم آنجا منشاء بیماری طاعون گله های دهکده بود.

چه بسا همین تأثیرات دوران کودکی بود که او را مصمم کرد سالهای بعد زندگی اش را وقف مبارزه و از بین بردن درد کند. در کودکی در تحصیل و تمام کارهای عملی که انجام می داد بسیار سریع الانتقال و باهوش بود. وقتی از مدرسه به خانه باز می گشت و مادرش خانه نبود نان می پخت. پسری ملاحظه کار و فهمیده بود و چندی بعد به عنوان باهوشترین پسر دهکده شناخته شد

خانوادهی سیمپسون با آنکه فقیر بودند تصمیم گرفتند فرصتی در اختیار جیمز قرار دهند تا خودش را به همه نشان دهد و اسم و رسمی پیدا کند، لذا پولی را که پس انداز کرده بودند صرف فرستادن او به دانشگاه ادینبورگ کردند. او چهارده سالگی وارد کالج علوم انسانی شد، و دو سال در آنجا به تحصیل پرداخت و بعد تصمیم گرفت در رشتهٔ طب ادامهٔ تحصیل دهد. در بیست و یک سالگی مدرک طبابتش را گرفت و فارغ التحصیل شد.

همان زمان بود که بخت به او روی آورد و تأثیری بزرگ بر زندگی حرفه ای اش گذاشت. برای اخذ مدرک دکترا باید رساله ای دربارهی «مرگ بر اثر التهاب» می نوشت. تحلیل موشکافانه، استدلالات همسنگ و درک و بینش دو راندیشانهٔ این رساله چنان استاد پاتولوژی، دکتر جان تامسون را شگفت زده کرد که به این دانشجوی جوان سمت دستیاری خود را پیشنهاد کرد. سیمپسون با کمال میل پذیرفت، و وظیفه ای را که به او محول شده بود چنان به خوبی انجام داد که وقتی در سال ۱۸۳۷ دکتر تامسون به علت بیماری مجبور به کناره گیری از حرفه اش شد، سیمپسون در کلاس درس به جای او ظاهر می شد. آن یک سال تجربه در پاتولوژی برایش بسیار سودمند بود، که در کنار شغلش به مطالعاتی در مورد زایمان پرداخت و سال بعد در مورد سخنرانیهایی ایراد کرد.

حین تدریس در ادینبورگ با یکی از اقوام دورش به نام جسی گریندلی، دختر تاجری لیورپولی آشنا شد، و برای تعطیلات به لیورپول رفت و به گرمی مورد استقبال قرار گرفت.

در سال ۱۸۳۹ کرسی ریاست دانشکدهٔ مامایی ادینبورگ خالی ماند، و سیمپسون به واسطهٔ مطالعات ویژه ای که در زمینهٔ زایمان انجام داده بود، برای این سمت، که در نوع خود در بریتانیای کبیر استاد تمامی محسوب می شد درخواست داد. به او گفتند که ریاست این کرسی بایستی متأهل باشد – خشکه مذهبی آن دو ران تا این حد بود. همانطور که انتظارش می رود، سیمپسون بی درنگ عازم لیورپول شد، و یک ماه بعد با جسی گریندلی، عروسش بازگشت. بارر دیگر درخواست استادی داد، و این بار مورد پذیرش قرار گرفت، و به کار مورد دلخواهش در زندگی رسید.

گرچه او استاد و دانشور بود، ولی از تحصیلات و بینش آکادمیکی بی بهره بود. بیش از هر چیز مجذوب جنبه های انسانی علم شده بود، و اعتقاد داشت درد و بیماری بیش از آنکه پدیده ای صرفأ منفعت زا برای دانشمند باشد نفرت انگیز است. گرچه دیدن زجر کشیدن بیماران روی تخت جراحی برای سیمپسون بسیار تکان دهنده بود، اما دیدن درد کشیدن زنانی که با آنها سروکار داشت بیشتر متأثر و ناراحتش می کرد، و خاطرهٔ عمل جراحی زایمان که از چاقو استفاده می کردند هرگز از صفحهی ذهنش محو نشد

چند سال بعد او در رشتهٔ مامایی به استادی رسید. دسامبر سال ۱۸۴۶ در انگلستان شایع شد که دندانپزشکی آمریکایی به نام مورتن برای کشیدن دندان از اثر به عنوان داروی بیحسی استفاده کرده است. مورتن در این جراحی شیوهی سر هو مفری داوی در سال ۱۸۰۰ را بکار می گرفت، که در آن زمان به کشف گاز خنده آور دست یافته بود. این ماده را در اعمال جراحی ای که در آن میزان خونریزی زیاد نیست» می توان بکار برد، اما کسی جرأت نکرده بود پیشنهاد داوی را آزمایش کرده و به کار برد. مورتن که مردی کاملا کنجکاو بود، از گاز خنده آور استفاده نکرد بلکه تصمیم گرفت از اتر استفاده کند، چرا که باعث می شد شخص به خواب عمیقی فرو رود، و تأثیری برای مدتی طولانی باقی بماند.

سیمپسون شاهد اولین عمل جراحی بود که در آن از بیهوشی عمومی استفاده کردند و توسط جراح مشهور، رابرت لیستون انجام شد. دارویی هم که در این عمل جراحی مورد استفاده قرار گرفت اتر بود.

تمامی پیشداوریها و تعصباتی که سالیان سال سرکوب شده بود گویی یکباره از هم گسست، و رگباری از مخالف خوانی باریدن گرفت. گرچه او مجبور بود حملات پزشکان بسیار محافظه کار را تحمل کند، ما شدیدترین یورش از جانب روحانیان و کشیشانی بود که همواره در اسکاتلند به وفور دیده شده اند. آنها متن کتاب تکوین را که تو در درد و رنج زایمان خواهی کرد» سرلوحهٔ خود قرار داده بودند و سیمپسون را به نقض قوانین و رسوم مذهبی محاکمه می کردند، عده ای دیگر حتی روش دانش ستیزانه تری اختیار کردند، و گفتند بی حسی عمیق که بیمار در آن فرو می رود فقط کار نیروهای اهریمنی است.

آنها با این اعتقاد، نه تنها به خرافه پرستی، که به آشفتگی اذهان عمومی نیز محکوم بودند. با آن که از قرن هفدهم بسیار می گذرد اما قطعا پزشکانی بودند که قبل از عمل جراحی بیمارانشان را هیپنوتیزم می کردند. هرچند برای این کار متحمل سسرزنشها و توبیخهایی از جانب کلیسایی می شدند که همواره تسلیم شدن در مقابل ارادهٔ دیگری را نکوهیده و اشتباه می دانست. اما در مورد استفاده از مواد با داروی آرام کننده برای موارد مشروع مسیج ممنوعیتی در کار نبود، چه در انجیل چه در کلیسا در قرن سیزدهم، یعنی دورانی که کلیسا بالاترین درجهٔ قدرت را داشت، یک طبیب ایتالیایی به نام هوگو دو لوچا، از مهر گیاه به عنوان داروی خواب آور در اعمال جراحی برای بیمارانش استفاده کرد.

ذهن منطقی سیمپسون در رد این مخالفتها با هیچ دشواری مواجه نبود، و پاسخش را در مقابل حملات شدیدتری که برگرفته از سفر تکوین بود از همین مرجع برگزید. در نامه ای به لنست[۳] می گوید: «آنهایی که با استناد به مذهب بیان می دارند بیهوشی ساختگی با ناهوشیاری بر اثر داروی بیهوشی نبایستی تنها صرف نجات انسانهای آسیب پذیر از درد و شکنجهٔ جسمانی شود، فراموش کرده اند که ما خودمان بیشترین نمونه های آن را پیش روی خود چیده ایم. من به بی نظیرترین توصیف گامهای نخستین و جزئیات اولین اعمال جراحی که توسط انسان انجام شده است اشاره می کنم که در سفر تکوین ۲ فصل ۲۱ آمده است: «و خداوند آدم را به خوابی عمیق فرو برد و او خوابید و یکی از دنده هایش را برداشت، و به جایش گوشت را به هم چسباند. آنها در مقابل این دفاعیه نتوانستند پاسخی ارائه دهند، و تأیید همگان از شدت حملات کاست.

با این حال سیمپسون فهمید اثر در مجموع، مادهٔ مناسبی برای عملهای زایمان نیست، اما برای یافتن مادهٔ بیهوشی دیگری زمان را از دست نداد. روزها بی وقفه در آزمایشگاه تلاش کرد و فقط شبها پس از بازگشت به خانه اندکی می آسود، اما در آن زمان هم از دو سه دوست پزشکش می خواست که به تحقیق ادامه دهند. این دیدارها بیشتر به جمع دوستانه شباهت داشت تا به تحقیق علمی. این سه پزشک دور یک میز می نشستند و بوی ترکیب مایعاتی را که سیمپسون آماده کرده بود استشمام می کردند. اما تا مدتی طولانی به نتیجه نرسیدند. سرانجام یک شب، یعنی چهارم نوامبر سال ۱۸۴۷، سیمپسون یاد بطری کوچک کلروفرمی افتاد که یک بار آزمایشش کرده، اما به علت سنگینی از آن ماده صرفنظر کرده بود. پس از جستجوی بسیار، بطری را زیر توده ای از کاغذهای باطله در اتاق کارش پیدا کرده کلروفرم را در چندین لیوان ریخت، و سه تایی شروع کردند به انجام مراسم شبانهٔ بو کردن. پس از چندی، از مهارتشان در صحبت کردن شگفت زده شدند. لطیفه پشت لطیفه تعریف می کردند، آن هم با چه حاضرجوابی ای؛ زن و فرزند سیمپسون هم به شادی و خنده ای افتادند که سابقه نداشت. هدف به طور ناگهانی و به نحوی شگفت انگیز رو کرده بود. این سه پزشک درست مثل نوچه سلحشوران میخوارهی قرن هفدهم، یکی پس از دیگری سر خوردند و محکم زمین افتادند. سیمپسون اولین کسی بود که به هوش آمد و اولین چیزی که به فکرش رسید این بود که آزمایشش با موفقیت همراه بوده است. دومین چیز آن بود که از دیدن همکارانش که روی زمین افتاده بودند و درست مثل آدمهای مست خرخر می کردند بسیار شگفت زده شد. پس از آن که پزشکان هوشیاری خود را بازیافتند، دوشیزهای جوان به نام میس پتری مؤدبانه درخواست کرد که او هم می تواند این آزمایش را انجام دهد؟ پاسخ مثبت بود و لیوان را دستش دادند. او هم طی چند دقیقه در حالی که داد می زد: «من فرشته ام، من فرشته ام!» هوشیاری اش را از دست داد.

این آزمایش سیمپسون را متقاعد کرد که دارویی که کشف کرده مؤثر بوده، و بلافاصله از این دارو در زایمان استفاده کرد. نتیجهٔ آزمایشش را به شرح ذیل توصیف کرد

من تا کنون هرگز به هوش آمدن بهتر و سریعتر از این ندیده ام؛ و تاکنون هیچ نتایج ناخوشایندی را که به مادر با کودک آسیب بزند مشاهده نکرده ام. حال آن که می بینم با استفاده از این دارو مادران از تحمل درد و رنج طاقت فرسای زایمان نجات پیدا کرده اند، لذا کاملا صادقانه ایمان دارم که رسالت اصلی یک پزشک بدون شک دو جنبه دارد، یعنی تخفیف درد و رنج انسان، و حفظ و نجات جان بیمار»

این که میزان استقبال از نظریه ای چقدر بود از این جا معلوم می شود که ملکه ویکتوریا مقام پزشک مخصوص خود را در سال ۱۸۴۸ به او داد و این که خود ملکه شخصا هنگام وضع حمل رضایت داد از بیهوشی استفاده شود.

او همان سال علی رغم نقض قوانین آکادمی، به عنوان عضو خارجی آکادمی طب در پاریس مفتخر گشت. ملل دیگر هم به سرعت به او ادای احترام کردند و او را به عضویت مجامع پزشکی دیگری در اروپا و آمریکا در آوردند. در سال ۱۸۵۶ آکادمی علوم فرانسه جایزه ای دو هزار پوندی مونتی یون را برای مهمترین منفعت برای نوع بشر در طول تاریخ به وی اعطا کرد.

با آنکه سیمپسون در پی کشف جدیدش به شهرتی بزرگ دست یافته بود، برای روشنایی که تابانده و پیشرفتی که در حوزهٔ علوم و هنر درمان بیماریهای زنان اعمال کرده بود سزاوار شهرتی ماندگار بود. با تلاشهای پیگیرانهٔ او بود که اکنون در کشور انگلستان بیمارستانهای بسیاری برای مداوای زنان وجود دارد، و همچنین می توان به قاطعیت گفت که او ناجی بسیاری از مادران است. او دقت و ظرافتی نو در علم زنان و مامایی ایجاد کرد، در حالی که مقالاتش در هر دو موضوع تا ابد بسیار ارزشمند و با اهمیت خواهند بود. او انسانی بسیار آینده نگر بود. در یکی از سخنرانیهایش پیشاپیش در مورد کشف اشعهٔ رونتگن صحبت می کند:

(احتمالا با تمرکز بر تورهای الکتریکی و نورهای دیگر، می توانیم اگر نگوییم از کل بدن از بسیاری از اعضای بدن عکس بگیریم، عکسهایی که به اندازهٔ کافی برای چشمان پزشک یا جراحی مجرب واضح و شفاف باشد.)

او در اعمال جراحی واقعی نیز سهیم بود. روش تازهی بستن شریانها را که به طب فشاری معروف است شناساند، و در این روش کار جوزف لیستر را هم که متأسفانه هرگز نتوانسته بود طوری که باید و شاید قدرش را بداند ضمیمهٔ آن کرد. مجادله اش با لیستر، که همواره او را بزرگترین جراح می دانست، تنها لکهی ننگی است که در کارنامهٔ حرفه ای او وجود دارد. او هرگز نتوانست روشهای لیستر را درک کند و در فهم ارزش ضدعفونی کردن کاملا عاجز ماند.

سیمپسون در حالی که به روشهای خشونت آمیز مجادله ای زمان خود عادت کرده بود، این روشها را به نحوی گستاخانه علیه لیستر اعمال کرد، اما آنچه مسلم است این است که اگر او زنده بود و شاهد کشفیات لیستر بود اولین کسی بود که تاوان حملات و مخالفتهایش را می داد.

در سال ۱۸۶۶ او «به پاس شایستگیهای حرفه ای، خاصه در معرفی کلروفرم» به مقام بارونت نائل شد، و اولین پزشک و پروفسور اسکاتلندی شد که به این مقام دست یافته بود. اما گویی مقدر نشده بود که برای مدتی طولانی از این موفقیت و خوشبختی بهره مند شود. هنوز نامه های تبریک برای مقام بارونتی به سویش می آمد که نامه های تسلیت برای فوت پسر بزرگش، دکتر دیوید جیمز سیمپسون به دستش رسید، که به طور ناگهانی چند روز پس از این شادمانی دیده از جهان فرو بست، و یک ماه بعد از آن هم دخترش جسی هفده ساله را از دست داد.

این مصیبتها سیمپسون را نابود کرد. سلامتی اش به خطر افتاد، اما باز هم به کارش ادامه داد تا این که کارش به جایی رسید که نیروی بدنی اش کاملا تحلیل رفت و ششم مه ۱۷۸۰، این مرد که دیگران را به خواب فرو می برد تا در مقابل درد ایستادگی کنند، خودش تسلیم شد؛ و متأسفانه به خوابی فرو رفت که دیگر کسی با رای بیدارکردنش را نداشت.

 

[۱] Sir James Young Simpson

[۲] Kelpie: در افسانه ها، روحی که به شکل اسب درآمده و مردم را در آب خفه می کند.

[۳] The Lancet: نشریه ای پزشکی که جراحی انگلیسی منتشر می کرد


 
ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.