کتاب چگونه گورخر راه‌راه شد؟ و سایر داستان‌های داروینی من‌درآوردی – لئو گراسه

برای ذهن آسان طلب و حاضری‌پسند ما بعضی مسائل که پاسخ روشنی ندارند یا بیش از دو پاسخ دارند، خارش آورند. جهان برای ادراک خود در ذهن ما مبارزی ورزیده طلب می‌کند که تا سرحد نفس بریدگی با پیچیدگی‌ها گلاویز شود.

با رویکرد ساده انگارانه “حفظی جات” که یادگیری را به حافظه فرومی‌کاهد، یا صرف احترام به علم و شناخت اهمیت آن، در این کشتی شانسی برای برنده شدن ما نیست. علاوه بر قدرت و پایداری، مقدار زیادی انعطاف‌پذیری لازم است. برای درک طبیعت باید به شیوه خودش عمل کرد: ابتکاری و بسته به موقعیت.

ذهن باید پذیرای هر راه حلی باشد، حتی اگر در ظاهر منطقی به نظر نرسد. این کار را نمی توان از سر وظیفه و به ضرورت اهمیت شناخت علمی انجام داد؛ باید از انجامش لذت ببرید. به گفته لئو گراسه، زیست شناس تکاملی ۲۹ ساله فرانسوی و نویسنده کتابی که در دست دارید، “کنجکاو بودن و دانش آموخته بودن درواقع راه خیلی خوبی است برای آنکه هرگز حوصله تان سر نرود”.

سبک غیرعادی و هوشمندانه او کمکش کرده که برای کانال یوتیوبی Biology Dirty خود بیش از ۷۰۰ هزار مشترک جمع کند. او در توضیح نامی که برای کانالش انتخاب کرده، می گوید “جانوران هر روز کارهایی می کنند که از نظر ما شرم آور است، کارهایی همچون همنوع‌خواری یا زنا با محارم. هدف من این است که نشان دهم زیست شناسی، و دنیای زنده، دنیای پاکیزه ای نیست، بلکه خیلی جالب تر از این حرف هاست”. موفقیت این کانال که به زبان فرانسه است، تلویزیون این کشور را واداشته برای انجام پروژه ای از او دعوت کند. گراسه که با سیستم های پیچیده بیگانه نیست می گوید “تلویزیون سیستم پیچیده ای است و آنها خیلی کند حرکت می کنند و به آهستگی با تغییر عادات مخاطبان خود سازش می یابند”.

او ضمنا از سال ۲۰۱۳ وبلاگی (به زبان فرانسه با نام “در بیضه های داروین” دارد که تعداد کل صفحات بازدید شده آن از مرز نیم میلیون گذشته است. در این وبلاگ در توضیح نامی که انتخاب شده آمده “بیضه ها نقش بسیار مهمی در تولید مثل دارند، و تولید مثل در انتقال ژن ها نقش بسیار مهمی دارد، و انتقال ژن ها خیلی مهم است تا در برزخ فراموشی محو نشوید”.

بنابراین شاید به نظر رسد در دوره ای که رسانه های اجتماعی به دشمن اصلی مطالعه و جلب علاقه عمومی به علم تبدیل شده اند، گراسه از آنها به بهترین شکل برای این کار استفاده کرده است. او انکار نمی کند که رقابت با ویدئوهایی درباره بامزگی های گربه ها در یوتیوب کار دشواری است، اما می گوید “به نظر من مردم اکنون نسبت به گذشته خیلی باسوادتر شده اند. می توانم درباره فرایندهایی همچون انتخاب طبیعی حرف بزنم و مطمئن باشم که ۸۰ درصد مخاطبان منظورم را می فهمند”.

عنوان این کتاب، همان طور که در بخش “سخن آخر” نیز گفته شده اشاره به پژوهش خود گراسه در دوران دانشجویی اش دارد. موضوع این پروژه الگوی راه راه گورخرها و ارتباطشان با رفتار آنها بود. گراسه می خواست ببیند آیا میان این الگوها و شخصیت گورخرها رابطه ای وجود دارد یا نه. اما چنین رابطه ای به دست نیامد. می گوید “من میان الگوی این راه راهها و شخصیت گورخرها هیچ رابطه ای نیافتم. گورخرهای من شخصیت نداشتند”! اما این شباهت چندانی به داستان هایی که ما از موفقیت ها و اکتشافهای علمی شنیده ایم ندارد. شاید ما در تدریس علم آن را بیش از حد ساده می کنیم. تاریخ رسمی علم پر از ماجراهای پیروزی است و در آن کمتر از شکست ها سخنی به میان می آید. این در حالی است که هر پیروزی در علم بر پایه دانشی است که از شکست های بسیار به دست آمده است. با این حال، حتی معتبرترین ژورنال های علمی نیز علاقه ای به اینکه چیزها چگونه نیستند و چه چیزهایی کار نمی کنند ندارند و چنین نتایجی را منتشر نمی کنند. این روی علم بخشی است که از ابتدایی تا دانشگاه چیزی از آن نمی شنوید و همواره در تاریکی قرار می گیرد.

نگاهی شبیه به این در مورد عملکرد انتخاب طبیعی نیز وجود دارد و تصور رایج این است که هر ویژگی در جانداران به دلیلی تکامل یافته است. به گفته گراسه “ما معمولا فقط نمونه های شاخصی را گلچین می کنیم که در آنها انتخاب طبیعی عمل کرده و همه چیز بی نقص است”. اما همیشه این طور نیست و گاه “هیچ کدام از تبیین های ساده جواب نمی دهند و آنگاه چاره ای ندارید جز آنکه کمی سرتان را بخارانید و سعی کنید تبیین دیگری پیدا کنید. باید توضیح داده شود که تکامل فرایندی بسیار پیچیده است و انتخاب طبیعی کارکردهایی به وجود می آورد که انگار با قصد قبلی ساخته شده اند، اما سازوکارهای بسیاری وجود دارد که بسیار پیچیده اند”.

کتاب چگونه گورخر راه‌راه شد، یکی از معدود آثاری در زمینه زیست شناسی نظری است که برای خواننده عمومی نوشته شده است، زیست شناسی نظری در برابر زیست شناسی تجربی قرار می گیرد و رشته ای است که در آن برای شناخت اصول حاکم بر رفتار یک سیستم از مدل های ریاضی استفاده می شود. کمی کردن روابط در این شبیه سازی ها گاه به کشف قاعده هایی کلی می انجامد که از پژوهشهای تجربی به دست نمی آیند. مدل های حاصل به پژوهشگر میدانی امکان پیش بینی می دهند و نتایج تجربی به اصلاح دقت مدل های ریاضی می انجامند. برخلاف آنچه ممکن است در نگاه نخست، به ویژه برای ذهن های ریاضی هراس، به نظر رسد، زیست شناسی نظری آکنده از جذابیت های بی نظیر است و اسراری از طبیعت آشکار می کند که معمولا با کار تجربی به زحمت می توان آنها را کشف کرد.

اما چرا باید از این مباحث با خواننده غیرمتخصص سخن گفت؟ به نظر گراسه اینکه به مردم بگوییم علم مهم است کافی نیست. باید به آنها نشان داد که علاوه بر آن علم بسیار جالب و بسیار سرگرم کننده و مفرح است. او می گوید “بدون شناخت طرزکار جهان نمی توان تصمیم های خوبی برای آن گرفت. مردم جهان درباره موضوعات علمی همچون تغییر اقلیم و جانداران دستکاری شده ژنتیکی تصمیم های مهمی می گیرند. برای آنکه این چیزها را درک کنید نیاز به آموزش علم دارید. مهم ترین چیز آن است که به مردم یاد دهیم چگونه فکر کنند، زیرا مردم معمولا با این موضوعات کمی هیجانی و نه چندان عقلانی برخورد می کنند”.

چه کسانی می توانند از علم لذت ببرند و با آن سرگرم شوند؟ پاسخ این سؤال احتمالا اجزاء پرشماری دارد، اما یک شرط لازم بی تردید زنده و سالم بودن کودک بازیگوش درون است. شاید در این مورد هم بتوان مثل همیشه از چارلز داروین الهام گرفت که یک سال پیش از مرگ در آخرین کتابش، “تشکیل کپک گیاهی از طریق عملکرد کرمها”؟ (۱۸۸۱)، به خاک بازی کودکانه بازگشت و بوم شناسی و رفتار کرم های خاکی و تأثیرشان در تشکیل خاک را بررسی کرد. قرائت این مقاله در همایش انجمن زمین شناسی لندن” و سخن گفتن از موضوع پیش پا افتاده کرم های خاکی در برابر جنتلمنهای بریتانیای قرن نوزدهم که امیدوار بودند چیزی پرطمطراق تر از داروین بشنوند، احتمالا یکی از غیرعادی ترین جلسه های انجمن را رقم زده بود. اما کودکی که در کالبد داروین فرتوت زندگی می کرد، اهمیتی نمی داد که آخرین کتاب کاشف مهم ترین یافته علمی بشر، نه درباره موضوعی کلی و فلسفی درباره معنای جهان یا ماهیت انسان، بلکه درباره کرم خاکی حقیر باشد. چاپ این کتاب دستمایه کاریکاتوری در سالنامه مجله فکاهی پانچ شد که زیرش نوشته بود: “انسان چیزی جز کرم نیست”.


کتاب چگونه گورخر راه‌راه شد؟

و سایر داستان‌های داروینی من‌درآوردی

نویسنده: لئو گراسه    

مترجم: کاوه فیض‌اللهی    

نشر نو    

۱۹۸ صفحه

کتاب چگونه گورخر راه‌راه شد؟


نمونه‌ای از کتاب:

به گفته تیودوسیوس دو بژانسکی، ژنتیک دان برجسته، “هیچ چیز در زیست شناسی معنایی ندارد مگر در پرتو تکامل”.اما گاهی، هنگامی که مسائل مورد بررسی در لبه پژوهش علمی قرار دارند، پرتو تکامل سایه هایی روی آنها می اندازد که فهمیدن معنایشان را دشوار می کند

آلت نرینه کفتار ماده – چرا گاوهای ماده شاخ دارند؟

کفتار خالدار (Crocuta Crocuta) ماده کلیتوریسی به شکل پنیس دارد. در اصطلاح علمی به آن پنیس نما می گویند. درست است که بدلی است، اما حقیقتأ بدل خوبی است. درواقع، کفتار ماده اندام تناسلی نر را به طور کامل تقلید می کند: یک کیسه بیضه کاذب دارد و روی پنیس کاذبش خارهای کراتینی کاذب (ویژگی بسیار شایعی در میان پستانداران)، و نه تنها می تواند کلیتوریسش را به حالت نعوظ درآورد بلکه از طریق آن ادرار نیز می کند. کفتار ماده هیچ ورودی مهبلی جداگانه ای ندارد: کل اندام تناسلی خارجی اش شکل پنیس را به خود گرفته است. با چشم غیرمسلح، به سختی می توان گفتار نر و ماده را از هم تشخیص داد.

هنگامی که نوبت به زایمان می رسد، این اندام کفتار ماده را به دردسری جدی می اندازد، زیرا فرزندش از طریق همین پنیس نمای باریک به دنیا می آید. در نتیجه ۱۵ درصد از مادران در نخستین زایمان می میرند و درصدی از توله های کفتار نیز در هنگام زایمان جان خود را از دست می دهند. بنابراین، از دیدگاه تکاملی باید امتیاز متقاعد کننده ای داشته باشد که وجود این اندام را توجیه کند. یک امتیازش آن است که برای نرها بسیار دشوار است که به زور با ماده ها جفت شوند؛ زیرا حتی هنگامی که ماده راضی باشد نیز این کار دشوار است. برای آنکه کفتار نر و ماده بتوانند وضعیت مناسب قرارگیری را پیدا کنند باید چندین بار تلاش کنند، زیرا کفتار نر باید پنیس خود را وارد پنیس نمای کفتار ماده کند. برای کفتارها، جفت گیری موفقیت آمیز خودش هنری تمام عیار و نیازمند رسیدن به درجه ای از تخصص از سوی جنس نر است. این زمانی که فرد ماده برای انتخاب جفت مطلوب نیاز دارد را در اختیارش می گذارد.

تا مدتها تصور می شد که پنیس نمای کفتار ماده پیامد سلسله مراتب اجتماعی میان کفتارها باشد: ماده ها به نرها غالب اند (جثه بزرگتری هم دارند که بی تأثیر نیست)، و ماده های مهاجم تر در روابط میان مادهها دست بالاتر را دارند. تهاجم آنها را هورمون های نرینه کنترل می کنند، و تصور بر این بود که کشمکش بر سر غالبیت به رهاسازی مقدار بیشتری از هورمون های آندروژن در ماده ها می انجامد و این منجر به ظهور “تصادفی “اندام های نرینه می شود. این تبیین پرپیچ و خم – به بیان کوتاه، اینکه “تهاجم معادل آندروژن ها معادل اندام های نرینه است” – دیگر اعتباری ندارد، زیرا اکنون می دانیم که آندروژنها هیچ نقشی در ظهور پنیس نما ندارند. پس باید تبیین دیگری وجود داشته باشد.

اندام تناسلی ماده نسخه مطابق با اصل اندامهای تناسلی تر است، و بعضی گفته اند که تقلید این اندام کامل تر از آن است که صرفا یک تصادف هورمونی باشد. آنها در عوض بر این باورند که شباهت میان دو جنس نتیجه انتخاب طبیعی و احتمالا برای این است که از رقابت میان ماده ها کم کند. تا این لحظه هیچ اجماعی در مورد دلیل این تقلید عجیب در میان دانشمندان شکل نگرفته است؛ تنها چیزی که درباره اش مطمئنیم آن است که باید فرایند انتخاب بسیار قدرتمندی پشت آن باشد.

در ادامه این بررسی ویژگی های جنسی عجیب، رفتار ایمپالاهای نر (melampus Aepyceros) را در فصل مستی در نظر بگیرید. این آنتیلوپها، از خانواده گاوسانان، از شاخ هایشان در نمایش های تهاجمی استفاده می کنند، و در نبرد بر سر تسلط بر حرمی که گاه تا صد ماده را در خود جای می دهد، شاخ هایشان را با شدت به هم می کوبند. ماده های این گونه شاخ ندارند، شاخ هایی که عموما درباره آنها این توافق وجود دارد که تنها کارکردشان در رقابت میان نرها است. جالب آنکه این شاخ ها رو به عقب هستند و این نشان میدهد که هدف این رویارویی ها نه کشتن یا زخمی کردن نر حریف، بلکه صرفا وارد کردن ضربه ای سنگین به او است. بنابراین کار کرد شاخ ها همان است که در بسیاری از اعضای خانواده گوزن سانان نیز دیده می شود: گذاشتن ضمائمی در اختیار نرها که عمدتا برای ضربه زدن به همدیگر به کار گرفته می شوند و برای اینکه به ماده ها نشان دهند کدام شان بیشتر شایسته توجه آنها است. در بعضی گونه های گوزن، شاخ ها می توانند به چنان ابعادی برسند که باور کردنی نیست. در مثالی که در آن تکامل به مرز توانایی خود رسید، گوزن منقرض شده ایرلندی (giganteus Megaloceros به شاخ هایی می نازید که فاصله دو نوک آنها از همدیگر به – ۳/ متر و وزنش به چهل کیلوگرم می رسید.

اما گونه های دیگری از گاوسانان وجود دارند که در آنها ماده ها شاخ دارند، از جمله گاومیش آفریقایی caffer Syncerus) و گاو اهلی. مثل همیشه، در این مورد نیز زیست شناسان مبتکر برای تبیین علت این تفاوت به چندین فرضیه مختلف رسیده اند. شاید کسی به “همبستگی ژنتیکی” میان نرها و ماده ها بیندیشد، به این معنا که نرها و ماده ها (دست کم در ابتدای زندگی) بر اساس طرح اولیه واحدی ساخته می شوند و اینکه این شباهت پس از آن به جای خود باقی می ماند. اما گرچه چنین تبیینی ممکن است برای پستانکهای جنس نر درست باشد، دلیل آن نیست که ماده بعضی مداران شاخ دارند و دیگران نه.

در عوض تبیین دیگری وجود دارد که این بار استثنائأ تبیین ساده ای است. موضوع آن است که ماده ها هنگامی که نمیتوانند از شکارچیان پنهان شوند، برای دفاع به شاخ نیاز دارند. برای مثال، رنگ بندی ایمپالا موجب استتار آن در علف های بلند می شود، در حالی که گاومیش بسیار بزرگ، بسیار تیره و بسیار هویدا است. گاومیش ماده، وقتی شکار می شود، امکان پنهان شدن ندارد و تنها گزینه اش آن است که برای حفظ جانش بجنگد. شاخ های گاومیش، برخلاف ایمپالا، الزاما سلاحی کشنده هستند. بی دلیل نیست که این جانور را در آفریقا “بیوه ساز”یا “مرگ سیاه” می نامند: گاومیش ها مسئول تلفات بیش از ۲۰۰ انسان در سال در سرتاسر این قاره هستند. نتیجه اخلاقی آنکه اگر بزرگتر از آن هستید که بتوانید پنهان شوید، چاره ای ندارید جز آنکه بتوانید از خودتان دفاع کنید.

به نظر می رسد باید فرایند انتخاب بسیار نیرومندی برای تقلید ویژگیهای جنسی ماده ها از نرها وجود داشته باشد و این ممکن است با کاهش تعارض در گروه اجتماعی ارتباط داشته باشد. در گاوسانان بزرگ جثه ماده ها شاخ دارند، هرچند در میان سایر سم داران این ویژگی معمولا متعلق به نرهاست. وجود شاخ در ماده ها به عنوان ابزاری دفاعی در برابر شکارچیان به شدت انتخاب شده است. خلاصه آنکه ویژگی های ظاهر “طبیعی”، همچون پستانک در نرها، لزوما کارکردی ندارند در حالی که ویژگی های دیگر که در نگاه نخست به نظر هیچ فایده ای ندارند درواقع نتیجه فرایند انتخاب مهمی هستند و به طور قطع کارکردی دارند.

تکامل پدیده پیچیده ای است کاری می کند که اندام ها و ضمائم ناپدید شوند، اندام های جدید به وجود می آورد و به اندام های موجود برای انجام کارکردهای متفاوت مأموریت تازه ای می دهد. با وجود این تغییرات دائمی، گاه برای زیست شناسان پی بردن به کارکرد شکل ها و ویژگی های ظاهری جاندارانی که بررسی می کنند، دشوار می شود: همه آنها آمادگی کاملی برای طرح فرضیه های پرشمار دارند که بعضی از آنها با هم در تناقض اند. شاید پژوهشگران دنبال تبیین های ساده می گردند، در حالی که خلاقیت پربار تکامل نیازمند چیزی به مراتب پیچیده تر است.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.