در زادروز هرمان ملویل، این مقاله عالی از صالح حسینی در مورد کتاب موبی دیک یا وال (نهنگ) سفید را بخوانید

«اسماعیل خطابم کنید»

فرزند هاجر آواره، دربدر، یتیم، مهاجر، روایتگر قصه‌ای عظیم. ابتدا ناظری بیطرف، تماشاگری موشکاف و فردگرا، آنگاه بازیگر و شرکت‌کننده در نمایشنامه غم‌افزای هستی، و تنها بازمانده مجتمعی که به گرداب فنا کشیده میشود. آری اسماعیل تنها میگریزد تا داستان را برای ما بازگو کند: سرگذشت آوارگیها و هجرت دائمی انسان. تا قصه‌نویس را بازآفرینی کند، تا مثالی از یک انسان بزرگمنش را برایمان نقل کند. تا صحیفه‌ای را بر ما بخواند که هم نیلگونه آرامش‌بخش اقیانوسها را در منظر چشمانمان جاری کند و هم دلهامان را با نعره موجهای خشم‌آگین آکنده از هراس سازد. و این صحیفه محتشم چیزی جز قصه «موبی دیک» که زمانی پای او را قطع کرده است، آماج زوبین خود سازد. مسافران را، افزون بر اسماعیل و اهب، سه نایب کشتی، استارباک، استاب، و فلاسک، سه زوبین‌انداز، کویکوثک، تاشته‌گو، داگو، فتح اللّه، سرقایقبان معمولی شکار مخصوص اهب، پیپ، یک‌نجار و یک‌آهنگر، تشکیل میدهد. استارباک، اهل نانتوکت، از تبار کویلر (لرزنده)، مردی بلند و جدی، استاب، اهل دماغه کد، «خوش بیعار»، نه ترسو و نه شیردل. فلاسک اهل تیسبوری در دماغه و اینیارد، کوتاه و تنومند و سرخ چهره. کویکوثک از بومیان کوکوووکو، جزیره‌ای دور دست در غرب و جنوب کره، دو دل بت‌پرستان اما به ظاهر میان مسیحیان. تاشته‌گو، از سرخپوشان خالص اهل گی‌هد. داگو، سیاهپوست وحشی، «بااندام غول، باخرامی شیرمانند، و به گونه اردشیر.»

باین ترتیب کشتی پکوثود نمادی است از جهان کوچک، و جاشوانش نماینده هر نسل و قبیله‌ای.و هجرت از خشکی است به سوی دریا، از کرانه‌پذیر به بیکران، از شناخته به ناشناخته از روشنائی به تاریکی. سیری در درون، سفری در اعماق، یافتن معنا در جهانی رمزواره. و مگرنه در بیکرانگی است که حیقت متعال نهفته است؟ و مگر این بیکرانگی را اقیانوس تجسم نمی‌بخشد؟

موضوع کتاب بی زمانی است و رمزوارگی جهان. اهب برآنست تا به درون این رمزوارگی سرکشد و مقیم حریم گردد، اما «پرده‌دار به شمشیر میزند همه را.» اصلا تمام انسانها، از خلف آدم تاکنون، درصدد گشودن معمای زندگی برآمده‌اند، و تنها نقطه‌ای در اطراف قفل ناگشودنی معمای زندگی برآمده‌اند، و تنها نقطه‌ای در اطراف قفل ناگشودنی حیات رسم کرده‌اند. وال سفید، آیتی از رمزواره بودن جهان است. او مخلوقی است مافوق طبیعی، همه چیز است و درعین‌حال هیچ چیز، مطلق است و دیو عظیم دریای زندگی نیز هم. سفیدیش نشان بیرنگی است. هم زیبا و هم هراسناک. و مگرنه مرک هم در «کتاب مقدس» بر اسب بیرنک سواراست؟ شاید هم راز این است که اصلا رازی درمیانه نیست، اینرا ملویل در نامه‌ای ها و تورن نوشت و ادامه داد که «از زمان بابابزرگ، آدم، تابه‌حال چه کسی معنای این تمثیل بزرگ-دنیا-را دریافته است؟» کتاب ملویل رمز نیست، بلکه چون نمایشنامه «هملت» درباره رمز است. در جهانی که مقیم آن هستیم، یقین غائی و مطلقی وجود ندارد. و موبی دیک همچون سکه مدور در صحنه «اشرفی طلا»، تصویری «از کره گردتر است که مانند آبگینه جادو پیش هرکس بگیری، قیافه اسرارآمیز خود او را باز می‌تابد.» آنچه را که در آب جستجو می‌کنیم، همان داستان نرگس است که «چون تحمل تصویر نرم و جانفرسا را که در چشمه می‌دید نیاورد خود را با سر به چشمه انداخت و غرق شد. اما همان تصویر را ما خودمان در همه رودخانه‌ها و اقیانوسها می‌بینیم. این تصویر، شبح به دست نیامدنی زندگی است.»

و بر روی این اقیانوس زندگی کشتی پکوئود براه می‌افتد. نامش از قبیله سرخپوست منقرض شده‌ای گرفته شده است. هوا دیده، کهنه و چروکیده، رنک بدنه‌اش شبیه نارنجک اندازهای فرانسوی و منظره‌اش شبیه پنجه پرندگان. بدنه گشودهآن که با دندانهای وال سرزا زینت شده، باعاج صیقل خورده‌ای که زینت‌بخش گردن امپراطوری وحشی حبشه است، قیاس گردیده. عرشه‌های باستانی آن «مثل سنک علم کیسای کانتربری [است] که خون بکت بر آن ریخته و زوار متعدد آنرا زیارت کرده‌اند.» و دکلهای آن به «ستون فقرات سه پادشاه قدیم کولونی» میماند. و راستی که چه صحنه مناسبی است برای تراژدی، این کشتی، ملویل از آغاز تا انجام قصه، شیوه‌های دراماتیک را بکار میگیرد. میزانسن‌ها، یکه گوئی‌ها،۴ همسرایان، تعمید زوبین. و خود اهب هرچند که منزلت شاهان را ندارد که شخصیت تراژیک در خود او باشد، اما یکی از «عوام شاهوار» است. تنهائی عظیم اوقابل قیاس با لیر شاه است و ملازم او پیپ به دلقک لیر شاه میماند. همهمه هراس‌انگیز نیروهای کیهانی که برای نابودی اهب تبانی کرده‌اند، پیشگوئی جادوگران را در نمایشنامه «مکث» پژواک میکند.

شخصیت تراژیک اهب را عبارت باشکوه «بی‌خدای خدا مانند» ترسیم میسازد و ستیز او جلوه‌گر عصیان انسان علیه سرنوشت خویش است. ملویل، بعنوان «پردازنده تئاتر غم‌انگیز»، تصویر نفس رام و اهلی نشدن آدمی چون اهب را منعکس میسازد و فرایاد خود میاورد که تراژدی اهب از آن پادشاهی حقیقی نیست که به یکی از «عوام شاهوار» مربوط میشود. در «این واقعه که از امپراتوران و پادشاهان» ذکری بمیان می‌آید، ملویل باپادشاهی حقیقی سروکاری ندارد، بلکه نقطه‌نظر او «والگیر پیر بینوائی» است چون اهب «با همه ژولیدگی و بدروئی خاص نانتوکت خود.» باین ترتیب اهب با شخصیت‌های پرشان و وقاری چون هملت یا مکث مرتبط نمیگردد بلکه با قهرمانهای تراژیک قرن بیستم پیوند حاصل میکند.

مدرسه اهب، دامن طبیعت بوده، و ارتباط دیرپای او باطبیعت «نیروی طبیعی» را در او نشا کرده است. باوجوداین «نوعی بیماری و ناتندرستی»-اصل تراژیک بیماری و مرک-در «اعماق طبع» او نهفته است. و همین خصیصه مشخص‌کننده عظمت تراژیک اوست، چرا که «تمام مردانی که از دیدگاه سرگذشتهای غم‌انگیز واجد عظمت هستند به واسطه نوعی بیماری و ناتندرستی چنان شده‌اند. ای جوان بلندپرواز، در این نکته یقین کن که همه بزرگی فانی چیزی جز ابز بیماری نیست.» و این «بیماری» او را به ستیز علیه وال قدرتمند میکشاند. وال، برای اهب، یا «عامل-نقاب قدرت مافوق طبیعی-است، یا«اصل-پدیده‌ای بدون معنائی فراسوی آن. و در صورت تصمیم گرفته است تا نابودش سازد. هیچ چیز نمیتواند او را از انجام ماموریتش بازدارد. حتی بهنگام مرک، تسلیم‌ناپذیر باقی میماند و پرخاشگر علیه پوچی تغییرناپذیر. پس جای شگفتی نیست اگر ما در سرنوشت اهب، شاهد سرنوشت سیزیف باشیم همو که به فرانسوی واپسین مرز خرد سفر کرد و به قلب تاریکی نگریستن گرفت.

اهب، باخیره شدن «به قلب تاریکی»، محدودیتهای کرانه پذیرش را در جهانی نامفهوم پذیرا میگردد. اما بسان قهرمان تراژیک قرن بیستم، از ستیز ذهنی دست برنمیدارد. او به این حقیقت دردناک پی میبرد که نیروی رمزواره زندگی و سرنوشت به سوی نابودی میکشاندش. او اذعان میکند که «تمامی این اعمال بنحو تغییرناپذیری مقدر شده است.» او مرک و شکست را می‌بیند. لیکن تسلیم آنها نمیشود.

آه تاکنون می‌بینم بالاترین عظمت من در والاترین غم من نهفته است. ها، ها! شما ای موجهای دلدار همه زندگی از دست رفته من، از همه دورترین مرزهای خود اکنون بر من فروریزید، و بالای این موج بلند و انباشته مرک من قرار گیرید! به سویتو می‌غلتم. ای وال نابودی‌بخش تسخیر ناشدنی، تا آخرین نفس با تو در می‌آویزم، از قلب جهنم بر تو دشنه می‌زنم، و به خاطر کینه‌ای که در دل دارم آخرین نفس خود را همچون خدو بر تو می‌افکنم. همه تابوتها و نعش‌کشها ‌ را در یک آبگیر مشترک فرونشان! و از آنجا که هیچ یک از آنها از آن من نمیتواند بود، در آن حال که هنوز تو را دنبال می‌کنم، هرچند به تو بسته خواهم ماند، بگذار ای وال ملعون آنقدر کشیده شوم تا بندم از بند بگسلد! این چنین نیزه را از کف می‌نهم!

اهب می‌ستیزد و درد میکشد، و ستیز و درد او، برغم توجیه شدن یا نشدن، معنا می‌یابد. و این است معیار عظمت او… او علیه تاریکی، مرک و شر می‌ستیزد، مقاومتشان را درهم می‌شکند و آنها را عقب می‌راند. و برای هر لحظه که آنها عقب رانده میشوند، او پیروز شده است.

و تضاد در همین نکته نهفته است. اگر اهب علیه شر می‌ستیزد، پس آنگاه چه چیزی تکبر و نخوت مرگبار او را توجیه میکند؟ چرا او خودش را در غرور و تنهائی نفرت‌بار از دیگر انسانها بدور داشته است؟ سرشت متناقص اهب، منتقدینی چون ماتین را بر آن داشته تا او را هم بعنوان قهرمان و هم بعنوان خبیث در نظر گیرند.

«افراد معمولی هم آورد او نیستند. خود برتربینیهای ذهن و اراده، تهور و اعتقاد او، وی را فراتراز حوزه هرآنچه که حقیر و خوارمایه است، نشانیده است. معهذا بکرات به این امر حکم شده است که اویکه خل است، و اینکه عقیده‌ ایست‌گرایانه او (Fixead Idea‌) تنفرش از وال بعنوان نماد خباثت، دژخیمی از او ساخته است.» سرشت متناقض اهب، در گفتگوئی میان ناخدا پلک و اسماعیل نشان داده شده است. پلک او را «آدم بزرگمنش» بی‌خدای خدامانند» و «پادشاه تاجدار» مینامد. «پادشاه تاجدار» اهب فرزند عمیر را در ذهن اسماعیل تداعی میکند، همو که «در برابر دیدگان پروردگار مرتکب شر شد.» به این ترتیب اسماعیل میگوید «و پادشاه بسیار سیاهکاری بود. مگر وقتی آن پادشاه بدکردار کشته شد، سگها خونش را نلیسیدند؟» شخصیت شیطانی اهب، از طریق شخصیت فتح اللّه نشان داده شده است، همو که سایه‌اش با سایه اهب درآمیخته آنرا طویلتر میکند. «و اهب چنان ایستاده بودکه از فضا آن مردپارسی سایه بر او افکنده بود، درحالی که اگر هم مرد پارسی سایه داشت، چنان مینمود که سایه‌اش فقط با سایه اهب درآمیخته آن را طویلتر کرده است.» فتح اللّه، آنچنان که پیداست، نامی عربی است، و حال آنکه از او مرتب با نام «پارسی» یاد میشود، نام زردشتی ساکن هند. چنین انتخابی هم شگفت‌انگیز و درعین‌حال تعمدی از جانب ملویل میباشد. میدانم که در آئین زردشت میان اهورا مزدا و اهریمن یا نیکی و شر-نیکی نماد نور (و مخصوصا آتش بلحاظ پارسیان) و شر مظهر تاریکی-جنگی دائمی هست. شاید این امر ما را بر آن دارد تا مفهوم اهب را از زندگی خویش بعنوان جنگی علیه شر، باعقیده جنک نور علیه ظلمت، مشابه بینگاریم. لیکن بخاطر داشته باشیم که استاب از فتح اللّه بعنوان «شیطان در هیئتی مبدل» نام میبرد و با آتش جهنم در مسیحیت مرتبطش میسازد. از آنجا که پارسی سایه اهباست، بالمال اهب بعنوان «اهریمن تصویر گردیده و نبردش، نبردی است با اهور مزدا. نیز توجه کنیم که بدانگاه که اهب از تاشته‌گو، کویکونک و داگو میخواهد تا خارهای زوبین را با خون آب بدهند، میگوید: «من تو را نه بنام پدر بلکه بنام ابلیس تعمید میدهم!»

باری اهب را چه قیافه مجسم اهریمن بدانیم، وجه فرزند عمره خطابش کنیم، اینقدر هست که شخصیت بسیار پیچیده‌ای دارد. از یکسو شیطان روح او را تسخیر کرده، و از سوی دیگر اعمالش خداوار جلوه داده شده است. یک خل است و درعین‌حال ارائه دهنده پرومته نیمه خدا، همو که آتش را برای استفاده نوع بشر از آسمان دزدید، و توسط زئوس گرفتار شکنجه و عذاب ابدی گردید. اهب آتش جهنم را در دستی و شعله‌های فروزان فردوس را در دستی دیگر دارد.

شاهین هوائی که طعنه زنان تیر بلند را از سر منزل طبیعی آن در میان ستارگان تا کف دریا دنبال کرده…. اکنون از قضا بال فراغ جنبان خود را میان چکش و چوب حائل کرد، و آن وحشی که زیر آب بود در دم آن رعشه اثیری را دریافت و چکش خود را به همان حال نگاهداشت و بدانگونه پرنده آسمانی با نعره های جبرئیلانه و درحالی‌که منقار شاهانه او رو به آسمان بود و همه اندام گرفتار او در پرچم اهب پیچیده شده بود. با کشتی اهب به زیر آب رفت، که همچون شیطان راضی نبود به جهنم فرو رود مگر آنکه جزء زنده‌ای از آسمان را با خود به جهنم بکشد و خود را در پس آن بپوشاند.

و می‌بینیم که ملویل چگونه جنبه‌های اصلی نقش اهب را در این‌جا تجلی میدهد: تحولی شیطانی که بر آتش میدارد علیه خیر الهی بستیزد و قهرمانی تراژیک که او را تا پایگاه ابر مرد سوق میدهد.

موبی دیک یا وال سفید

به غرور و تنهائی نفرت‌بار اهب اشاره کردیم و فاصله گیری او از بشریت. قدر مسلم آنست که این جداافتادگی دیرپا خاکستر سرد به ذهن و قلب او پاشیده است. هرچند که ملویل، اهب را بعنوان قهرمانی تراژیک تا پایگاه ابرمرد سوق میدهد، در وجود او نمادی هراسناک از فردگرائی خود حفاظ را میبیند که پا کشیده شدن بسوی افراط، بر خودش و گروهی که جزء آنست، بلا نازل میکند. در جستجوی دیوانه‌وارش برای انتقام از وال سفید، اهب آنچنان از دیگر انسانها فاصله گرفته تا حتی از پیوستن به گروهی که در جستجوی قایق والگیری گمشده هستند، ابا میورزد. باسر آمدن اولین روز تعقیب موبی دیک، اهب جداماندگی خود را از گرمای هم‌صحبتی انسانی بگونه‌ای کامل احساس میکند. «اهب میان میلیونها نفر ساکنان زمین تنها ایستاده است و نه خدایان همسایه او هستند، نه آدمیان! سرد شد، سرد شد-می‌لرزم!»

این فاصله‌گیری از بشریت اهب را به ماشین تبدیل کرده است. بدانگاه که انسان خود را از همنوعان خویش جدا میسازد و کبوتر قلبش در سینه برای دلی دیگر نمی‌تپد، ناگزیر به یک دستگاه بدل میشود. این نکته را بیفزائیم که برغم طبیعت مکانیکی‌اش، آنقدر عصاره انسانیت در وجود او باقی مانده است بااستارباک نم اشکی بیفشاند. «آن هوای خوش و شاد و آن آسمان دلربا عاقبت او را نوازش کردند. دنیای نامادر که آنهمه ظالم و بدخو بود، اکنون بازوان مهربان خود را گرد گردن لجوج او افکنده چنان مینمود که از سرنشاط بر گرده فرزندی میگرید که هر قدر هم خطاکار و سخن ناشنوا باشد باز هم در قلب خود آن قدرت را میبیند که او را نجات بخشد و برکت دهد. اهب از زیر کلاه کج خود قطره اشکی به دریا افکند-و همه اقیانوس ساکن ثروتی همپایه آن قطره کوچک در خود نداشت.» او طبیعت را می‌فهمد، زیبائی را درک میکند، به گرما و حلاوت عشق اقرار دارد. باتمام وجود آرزو میکند در عمق چشمهای یک انسان گم شود-«نزدیک بیا! استارباک، نزدیک من بایست! بگذار در چشم انسان نگاه کنم»-و به «پاکی آواز آبها ایمان بیاورد.» اما دریغ و درد که کبوتر غمگین عشق از پهنه دل او رخت بربسته و جایش را به ماشین عبوس انتقام داده است.

اهب با فاصله‌گیری از بشریت، نه تنها خود را بیرون از مسیر زندگی انسانها میداند و بالمال خصوصیات یک ماشین عظیم و ترسناک را بخود میگیرد، بلکه با اصطلاحات ماشینی فکر میکند. حتی رابطه او با افزایش ماشینی است. (آنها «چرخها» یا «وسائل» او هستند.) اگر کشتی را نمادی از جهان کوچک و طبیعت ارگانیکی را-که ارائه‌دهنده وال سفید است-نماد جهان بزرک بدانیم، باید گفت که اهب در جهان کوچک نظام یافته و قابل پیش‌بینی زندگی میکند و دیوانه‌وار علیه بی‌نظمی، آن رمزوارگی، آن طبیعت ارگانیکی عصیان میکند. در این جدال و عصیان اهب، انسانیت خویش را، این همانی خود را با دیگران، با روحهای انسانی که با او در سفرند، از دست میدهد. اولین وصف اسماعیل از اهب تندیس عظیمی ‌ را القا میکند: «هیکل بلند چهارشانه و کامل او گوئی از برنز محکم ساخته شده در قالبی تغییرناپذیر ریخته شده باشد، مثل مجسمه برنز پرسه‌ئوس کارچلینی.» زخم صورتش به برش عمودی مانند شده «که وقتی برق در آسمان می‌زند تنه بلند و سرراست درخت را می‌سوزاند و پائین میرود و بی‌آنکه شاخ کوچکی را از آن جدا کند پیش از آنکه خود در زمین فرو رود پوست آن را از بالا تا پائین درمی‌آورد و میکند و درخت را باز هم سبز وزنده، اما داغ خورده بر جا میگذارد.» ماننده‌سازی اهب به فلز یا درخت روشنگر شخصیت اوست. او زمانی یک انسان بوده است، جزئی از زندگی چونان یک‌درخت. بابرخورد با نیروی عظیمی، شاخه این درخت-پای اهب-قطع شد: مصاف او با وال. و نور زندگی و انسانیت در وجود و به خاکستر بدل گردید-فرود آمدن آذرخش و بر جا نهادن زخمی سهمگین بر صورت او. پس آنگاه، با قدرتی که در او بجای ماند، کوشید تا خود را از نو باز بسازد. لیکن این‌بار نه بصورت انسانی آسیب‌پذیر یا درخت، بلکه بعنوان نیمه خدائی فلزی: ماشینی که نابودکننده هیو لاهاست.

باین ترتیب، اهب تنها به جستجوی خویش دلبسته است. افرادش را وامیدارد تا ماشین‌وار، عامل اراده آهنین او باشند «تنها دایره پاشنه‌دار من در چرخهای گوناگون آنها جای میگیرد و همه می‌چرخند. یا اگربپسندید، مثل تپه‌های مورچه‌ای باروت جلو من می‌ایستند و من کبریت آنها هستم.» فلق و شفق دیگر دل او را آکنده از شوق نمیکند. نه زیبائی طبیعت، و نه قدرت خدایان نمیتواند اهب را از هدف جستجوی خود باز دارند. نیرومندی او بسان یک لکوموتیو است: «راه منظور من باخط آهن استوار شده و روح من به آن خط افتاده، تا پیش برود. از روی گردنه- های نیازموده و از میان دل شیار افتاده کوهها وزیر بستر سیلها بی‌آنکه منحرف شوم به پیش میتازم، هیچ چیز مانع راه من نیست هیچ چیز در سر راه آهنین مرا فریب نمیدهد.،، قدرت جادوئیش افرادش را تبدیل به ماشین میکند. استارباک خودش را بااصطلاحات مکانیکی وصف میکند: «ساعت من به آخر رسیده. قلبم که وزنه تمام بدنم است، کلیدش را ندارم که باز راهش بیندازم.»

فصل چهل و هشتم، «پندارها»، کیفیت مکانیستی رابطه اهب را با جاشوان خود بگونه‌ای کامل بیان میکند. اهب برای اجرای هدف خویش نیاز به ابزار دارد، و این ابزارها، برای او، انسانها میباشند: «از میان همه ابزارهائی که در سایه ماه به کار برده شود، انسان بیش از همه چیز دستخوش حواس‌پرتی است.» اهب باید تمام قدرت مغناطیسی خود را بکار گیرد تا این ابزارها منظم کار کنند، درست بسان ماشینی مجهز: «مادام که اهب نیروی مغناطیسی خود را متوجه مغز استارباک نگاهمیداشت، تن استارباک و اراده محکوم استارباک در اختیار اهب قرار داشتند.» و یا للعجب که نجار و آهنگر کشتی مسئول تعمیر ابزارهایند!

نجار در کار خود صاحب تجربه است و ذره‌ای احساس انسانی در او مشهود نیست. اگر هم‌چنین احساسی دارد، آنرا بروز نمیدهد. وال قایقگیری را همانگونه تعمیر میکند که گوش ملاحی را سوراخ میکند یا دندان ملاحی دیگر را میکشد. شیئی و انسان برایش تفاوتی ندارد و نسبت به آنها بیک‌سان بی‌اعتناست. سرها را «تخته سنگهای روی کار» می‌بیند و افراد را «بدون اهمیت به صورت چرخ لنگر» می‌پندارد. اسماعیل او را «دستکار محض» میخواند: نوعی ابزار برای تعمیر ابزارها «ابزارهای بیدلیل اما بسیار مفید کثیر الاستعمال.»«بی‌قلبی و شقاوت همه جانبه»، فقدان کامل احساس نسبت به همنوعان خویش، مشخص‌کننده منش نجار است.

نجار و آهنگر در کار ساختن آدم انباز یکدیگرند، و اهب ساختن آدم آرمانی «فو لادی شانه» را این‌چنین سفارش میدهد: «اول آنکه با پای برهنه قدش پنجاه قدم باشد. بعد سینه‌اش باید عین تونل رودخانه تیمس باشد. بعد پاهایش باید ریشه‌دار باشد تا در یکجا بماند. بعد بازوها باید در قسمت مچ سه قدم باشد. قلب اصلا نمیخواهد. پیشانی برنجی و در حدود ربع جریب مغز.. ببینم، چشم هم سفارش بدهم که دنیا را ببیند؟ نه. اما بالای سرش دریچه بگذار تا تویش درشن شود.» سفارش اهب برای ساختن چنین آدم آرمانی، در حقیقت بخودش ارتباط پیدا میکند چرا که یکی از اعضاء اندامی او قطع شده، و ارتباطش را با جهان ارگانیکی از دست داده، و بالمال بی‌ریشه گردیده، و نمیتواند در یک مکان متوقف بماند. افزون بر آن، اهب، بالای سرش دریچه‌ای ندارد تا بدانوسیله نوری بر درون او بتابد. او تنها به پژوهش در باره روح خود قناعت نمیکند، بلکه بدنبال یافتن شر در بیرون، در دنیای محیط بر خویش، است. درد و جنون او، تاحدودی، منوط به توانائی او در دیدن دنیای خارج است که فراتر از توانائی انسانهای معمولی میرود. آدم آرمانی او باید آنچنان قدرتمند و عظیم الجثه باشد که بتواند ضربه‌های جهانی فتنه‌خیز را خنثی کند، خودکفا و غیرقابل حمل باشد، قلبی برای احساس الم، و چشمی برای دیدن شر نداشته باشد. اهب آرزو میکند که جمجمه‌اش نه از استخوان بلکه از فلز میبود، چرا که بدانگاه آهنگر می- توانست جبین شکافته او را باکوبیدن پتک نرم کند: «آهنگر، اگر بتوانی، من باکمال میل سرم را روی سندانت میگذارم و ضربات شدید پتکت را بین دو چشمم تحمل میکنم.» پیداست که گفتار اهب، بگونه‌ای طنزآلود، جلوه‌گر ناکامی او از ضعف خویش است.

موبی دیک یا وال سفید

در قصه اشارات فراوانی به آتش گردیده، که بطریقی با ایمان مکانیکی ارتباط حاصل میکند. پرت (نام آهنگر) در میان آتش‌کار میکند. فتح اللّه و اهب آتش پرستند، اهب با آتش در ستیز است، اسماعیل نگریستن طو لانی به آتش را خطرناک میشمارد، اهب و پرت، پرومته نامیده میشوند. جائی از کتاب، اهب میگوید که و الها هم آتش را میپرستند، چرا که هنگام مردم رو بسوی آفتای میکنند. اهب، آتش را-یا دستکم آتش طبیعی از جمله آذرخش و خورشید را-با نیروهای اهریمنی در جهانی که با آن می‌ستیزد، مرتبط میسازد. برخلاف و الها که بهنگام مرک در برابر خورشید، ادای احترام بجا میاورند، اهب حتی در لحظه مردن هم پشت به خورشید میکند. با اینهمه، اهب آتش را با خودش، جستجویش، پارسی، و اعضاء مختلف جاشوانش، ارتباط میدهد. و طنز و تضاد قضیه در همینجاست. چه آتش موردنظر اهب آتش طبیعی نیست. او با خورشید-مظهر آتش طبیعی-در جدال است. آتشی را که او میپرستد آتش ساختگی و مکانیکی است. خورشید، نور (یا حقیقت) را در دنیای طبیعی القا میکند. آتش درون کوره پرت، و آتشی که اهب زوبین‌هایش را در آن آب میدهد، سلاح های دنیای صنعتی و مکانیکی هستند که بخاطر مبارزه با طبیعت به کار گرفته میشوند. این آن آتشی نیست که بلحاظ پارسیان نماد نور و نیکی است. این آتشی است که شراره‌های دوزخ را فراخوانی میکند. بالمال نام عربی سایه اهب (فتح اللّه)، دری به سوی خدا نمیگشاید، و نام زرتشتی‌اش هم (پارسی) تقدس خورشید را القا نمیکند. اهب با آتش طبیعی (آذرخش) سوخته شد. اینک با آتش طبیعی در ستیز است و برای این منظور خود را با آتش ساختگی-آتش صنعتی-مسلح کرده است.

موثرترین کاربرد ایماژ آتش، در فصل نود و ششم-«پیه‌گذاری» می‌آید. در اینجا، آنچه که نخست بنظر توصیف صنعت والگیری می‌آید، پیش از پایان فصل تبدیل به دید شخصی اسماعیل از جهنم میشود، و اسماعیل این صحنه جهنمی را با جستجوی اهب برای وال ارتباط میدهد.

چون این نوبنیان سرگذشتهای ناپسند خود و داستانهای وحشت‌بار خود را باالفاظ شفقت‌انگیز به یکدیگر باز میگفتند و چون خنده عاری از تمدن ایشان همچون لهیب کوره‌ها از دورن ایشان ‌ بیرون میجست و چون زوبین‌اندازان پیشاپیش ایشان باشاخه‌ها و چنگالهای خاردار خویش پس‌وپیش می‌جستند و چون باد زوزه‌کشان میگذشت و دریا بالا میجست و کشتی مینالید و سر به زیر آب فرو میبرد و باز هم جهنم سرخ خود را در سپاهی دریا و شب پیشتر می‌برد و باغرش شماتت بار استخوان سفید را در دهان می‌جوید، در این احوال پکوئود تیرخرام بامسافران وحشی و بار آتش در حالی که جسدی را میسوزاند و در سیاهی تاریکی فرومیرفت درست جزء مکمل روح فرمانده یکه خل خود بود.

اسماعیل آشکارا میگوید که خودش هم یکی از اجزاء مکمل روح اهب «فرمانده یکه خل» بوده و زمانی به مقصد و مقصود اهب «جوش» خورده بود. لیکن بناگاه «سرخی و دیوانگی و آشفتگی» صحنه را توانست پیش روی خود ببیند و این دیدار بر آتش داشت یا دست به اقدامی بزند که بعدها مایه نجات و رستگاریش گردد.

او برای مقابله با مسئله شر دو راه متناقض پیش پای خود یافت: درگیر شدن و در نتیجه در چنک آن افتادن، پا پشت کردن و ندیده انگاشتن کاملش. هر دو طریق، ویران‌ساز بود. اسماعیل هم خطر هیپنوتیزم شد به وسط شکار آتشین را دریافت و هم خطر ندیده انگاشتن شر را. او در هر دو قطب افراطی به کاوش پرداخت: زمانی خود را تسلیم تکاپو برای از بین بردن شر کرد و زمانی دیگر پشت به آن نمود. با روی گرداندن و یافتن قطب‌نما و سکان در پیش روی خود، به دریافت خطرات افراطیگری نائل آمد: «ای انسان بسیار بر آتش منگر، هرگز دست بر سکان، گرفتار رویا مشو. به قطب‌نما پشت مکن، نخستین اشاره اهرم جنبان سکان را بپذیر به آتش ساختگی که همه چیز را وحشتاور می‌نماید منگر. چون فردا برآید، آفتاب طبیعی آسمانها را خواهد افروخت و آنچه در میان شعله‌های از هم گسیخته همچون دیوهای خون‌آشام بر تو خیره بودند، بامدادان باوضعی دیگرگون و دست‌کم نرمتر دیده خواهند شد.

آنگاه که خورشید جهان‌افروز زرین بتابد که چراغ راستین است- دیگر چراغها همه دروغین و بی‌فروغند!» آنکس که از شر غافل بماند، جهل او مایه تباهیش میشود و آنکو که مسخرشر گردد، روح تسخیر شده‌اش او را میمیراند. «پس خود را به آتش وامگذار، مبادا تو را از راه بدر کند، بمیراندت. همچنانکه در آن لمحه کوتاه با من چنان کرد. خردی هست که اندوه است، اما اندوهی هست که دیوانگی است.» انسان سالم هم میتواند بسان عقاب به سیاهترین گردنه‌ها سقوط کند، و هم میتواند «بار دیگر اوج بگیرد، و در زیر آفتاب از دیده‌ها نهان شود.»

از این لحظه ببعد، نظرگاه اسماعیل بگونه‌ای تلویحی مخالف دید اهب است. در نور سرخ آتش ساختگی، همه چیز، از جمله وال سفید، آشفته مینماید. لیکن در نور خورشید طبیعی وال دیگر آشفته نمی‌نماید، که بزرگمنش، خداوار، زیبا، خلاق (نابود کننده نیز)، و سزاوار ستایش جلوه میکند. و اینست راز رستگاری اسماعیل. او توانسته است از درون ظلمت تقبی به سوی نور بزند و در برابر باطل، حقیقت را بر زبان جاری سازد. اهب عصاره تمام خشم و نفرتی را که از آدم ابو البشر تا خود او احساس شده بر کوهان موبی دیک تلنبار میکند و «بعد چنانکه گوئی سینه او شمخال باشد» میخواهد «گلوله قلب گرم خود را بر آن کوهان» بیفکند. او میخواهد از دیوار نفوذناپذیر و ستبر رمزوارگی عبور کند. وال برایش حکم آن دیوار را دارد. از قدرت وحشت آلود وال نفرت دارد. باید نفرت را بر سر وال بشکند، اما گستاخی او در سر کشیدن بر سراپرده اسرار، مایه نابودی او و جاشوانش میگردد. از سوی دیگر، اسماعیل در پایان آزمایش جانکاه خویش به این شناخت نائل می‌آید که وال را نمیتوان شناخت. و بعنوان سخنگوی ملویل، خاطرنشان ما، خواننده‌های قصه‌اش، میکند که برای ادامه حیات در جهانی رمزواره، باید سرشت اهب‌وار خویش را تعدیل سازیم. افکندن ذهن در اسطرلاب رمزوراز دهر، جز پریشان خاطری، جنون و سرسام، ارمغان دیگری نمیاورد. و حافظ بزرگوار ما قرنها پیش از ملویل چه رندانه گفته است که:

حدیث از مطرب و می گوی و راز دهر کمتر جو که کس نگشود و نگشاید، بحکمت، این معما را


منبع: نشریه نگین – ۳۱ فرودین ۱۳۵۶

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.