شوروی، دنیای بشکهای شکل – بریدهای از کتاب شوروی ضد شوروی

ولادیمیر واینوویچ:
یک زمانی تابستانها را در داچایی، در بیرون از شهر مسکو میگذراندم. در آن ایام وقتگذرانی، جدای از مقداری کار نوشتنی و تلاش ناموفق برای پرورش سبزیجاتی از قبیل تربچه قرمز، مشغول بررسی و مشاهده پارهای از اشکال گوناگون حیات شدم.
در محوطه داچای ما، یک بشکه آهنی وجود داشت که نصفش پر از آبی بود که از مدتها پیش راکد و ساکن باقی مانده بود. سطح آب بشکه تقریبا همیشه ثابت بود و دلیلش هم تناوب منظم روزهای آفتابی و بارانی بود. طی تابستان، سروکله نوعی از سوسکهای شناگر در آب راکد و آلوده بشکه پدیدار میشد. سوسکها از سطح آب خیز برمی داشتند و به اعماق آب شیرجه میزدند. آنها ظاهرا در پی صید طعمههایی بودند که من قادر به دیدنشان نبودم.
زندگی این سوسکها به نظرم خیلی مرموز میآمد. از خودم میپرسیدم زمستانها که بشکه یخ میبندد، این سوسکها یا لاروهایشان چطوری زنده میمانند؟ آنها در زمستان از چه چیزی تغذیه میکنند و راز زنده ماندنش چیست؟ واقعیت این بود که سوسکها، به رغم سرمای وحشتناک زمستان، زنده مانده و یک جورهایی زاد و ولد کرده و با خوردن چیزهایی که من نمیدانستم چیست، به حیات خودشان ادامه داده بودند.
اما چه میشد اگر سوسکها توان اندیشیدن پیدا میکردند؟ آنها در این صورت، دنیای اطرافشان را چگونه درک و فهم میکردند و چه تصوری از آن داشتند؟ به گمانم فهم و تصورشان چیزی مثل این بود: دنیا بشکهای شکل و نیمی از آن پر از آب راکد و گندیده است. این نوع آب بهتر از آب تازه است که گاهی وقتها از بالا میبارد زیرا محیط طبیعی ایدئالی برای حرکت کردن و حفظ گرما مهیا میکند و واجد انواع عناصر مغذی است. مرزهای این دنیا مدور و به آسانی قابل دسترسی است و از مادهای سخت درست شده است. اما در فراسوی محدودههای این دنیای مشخص و باثبات، دنیاهای دیگری هم وجود دارد که در آن چیزها چندان باثبات نیست و همه چیز به تناوب روشن و تاریک میشود. موقعی که بیرون نور باشد، یک چیز گرد و داغ به آهستگی از بالای سرمان عبور میکند، و موقعی که بیرون تاریک باشد، سر و کله سوسکهای براقی که میکوشند یواشکی راهی به درون بشکه بیابند، پیدا میشود. آن دنیای دیگر باید خیلی بدتر از این دنیایی باشد که ما داریم در آن زندگی میکنیم، زیرا از همین دنیای بیرونی است که ما گرمای کشنده و سرمای سوزان را دریافت میکنیم. بعضی وقتها هم بالای سرمان یک چیزهایی میآید که تولید رعد و برق میکند.
با نگاهی به این دیوژنهای طبیعت، همه چیز برایم روشن شد: این سوسکها خود ماییم – مردم شوروی!
ما در یک بشکه متولد میشویم، زندگی میکنیم و سرانجام میمیریم. ما نمیدانیم در خارج از مرزهای بشکه چه میگذرد و اصلا نمیتوانیم به خاطر بیاوریم که چطوری و چگونه سر از این بشکه در آوردهایم. ما فارغ از این که پس زمینههایمان چقدر متفاوت است، پس از سالها زندگی در این بشکه، جملگی به نقطه نظر مشترکی درباره دنیا رسیدهایم: دنیا بشکهای شکل است. آنهایی که در بشکه زندگی میکنند تصورات و ادراکات خاص خودشان را درباره خیر و شر دارند. در بین آنها، هم قدیس هست هم ابلیس.
باهوشترین آدمهای این دنیا بو بردهاند که به احتمال بسیار زیاد، دنیاهای دیگری هم وجود دارد و حتی چه بسا انبوهی از بشکههای مشابه دیگر وجود داشته باشد؛ بشکههایی که در آنها زندگی و حیات شکل نسبتا متفاوتی دارد. آزادیخواهترین ساکنان دنیای بشکهای ما میکوشند که از آن بگریزند. آنها از کنارههای زنگار گرفته بشکه بالا میروند، از پشت سقوط میکنند و دوباره بالا میروند. سمجترین آنها یا زندگیهایشان را از دست میدهند یا به لبه بشکه میرسند و ناگهان یک دنیای جدید تاکنون دیده نشده و بسیار رنگارنگ در برابرشان پدیدار میشود: علفها، گلها، ماهیها، پرندگان، پروانهها و سنجاقک ها. آنجا آبهای زلال، زمینهای سفت و هوای تازه دارد و هر مخلوقی، به بهترین شکلی که میتواند، در سه ساحت اصلی آن حرکت میکند: برخی پرواز میکنند، برخی شنا میکنند و برخی میخزند. یک دنیای بیحد و مرز. اما هر کسی باید خودش غذای خودش را به دست آورد و هر کسی باید خودش مواظب خودش باشد تا له نشود، تا نیش نخورد یا بلعیده نشود.
وای خدای من، معلوم هست اینجا چه خبر است؟! لطفا هر چه سریعتر ما را به بشکه خودمان برگردان! درست است که در بشکه ما هیچ گلی، هیچ علفی نیست و غذا کم و ناچیز است، اما تا دلتان بخواهد امنیت و آرامش هست. تو میتوانی به کناره بشکهات بچسبی و چرت مبسوطی بزنی؛ با علم به این که هیچ کس به تو حمله نخواهد کرد، هیچ کس نیشت نخواهد زد و قورتت نخواهد داد. پس زنده باد بشکه!





