گفتگو با سیمین بهبهانی درباره حافظ

مهدی یزدانی خرم-شیما بهره‌مند

  • شعر حافظ نوع خاصی از غزل است. البته غزل پیش از حافظ بسیار تجربه شده است: انوری، عطار، مولانا جلال الدین رومی، سعدی و… به نظر شما چه عواملی موجب این تشخص بوده است؟

باید بگویم که برای صحبت درباره حافظ دانشوران بسیاری هستند که از من شایسته ترند، مثلاً استاد عزیز هاشم جاوید یا فرزانه گرامی بهاءالدین خرمشاهی. نمی‌دانم چرا مرا انتخاب کرده‌اید من هر چه آموخته‌ام از این استادان و نظایر آنان است. غزل از دیرباز فضایی بوده است برای گفتار عاشقانه و در لغت نامه‌ها نیز با تعبیر «مغازله» و گاه «مغازله با زنان» تعریف شده است! ملموس‌ترین نوع این «مغازله» را در غزل سعدی می‌توان جست. عشقی زمینی و در دسترس و پراحساس که هرکس در طول عمر خود قطعاً به آن دست یافته و برای بازگو کردن آن زبانی بهتر از غزل سعدی نشناخته است. سعدی در غزل خود عاشق است و لحظات عاشقی را از وصل و هجر و رشک و قهر و هر آنچه از این دست به خوبی دریافته است:

امشب مگر به وقت نمی‌خواند این خروس

عشاق بس نکرده هنوز از کنار و بوس…

یا:

عشق در دل ماند و یار از دست رفت

دوستان دستی که کار از دست رفت…

مولانا جلال الدین هم عاشق است، اما عشق او از گونه عشق‌های معمول و شناخته نیست او به لحظات عاشقی نمی‌اندیشد، به شور و وجد و احساس و جنونی که حاصل عشق است توجه دارد، در کنار معشوق نمی‌نشیند، به گرد او می‌چرخد و رجز می‌خواند و حماسه می‌آفریند:

جان جهان! دوش کجا بوده‌ای

نی، غلطم، در دل ما بوده‌ای…

اما حافظ: به گمان من حافظ غزل را به منظور سرودن لحظه‌های عاشقانه و خصوصاً عشقی حاد و پرشور و زمینی به کار نگرفته است. در دیوان حافظ از آن شور و نشاط لحظه‌ای وصل یا آه و زاری هنگام فراق کمتر می‌توان نشان گرفت و اگر هم باشد خیلی عادی جلوه می‌کند و در مطالب دیگری که در ابیات بعد می‌آید از یاد می‌رود. مثلاً در این غزل:

دیدار شد میسر و بوس و کنار هم

از بخت شکر دارم و از روزگار هم…

و بلافاصله در چنین حالتی خطاب به زاهد می‌گوید که:

زاهد برو که طالع اگر طالع من است

جامم به دست باشد و زلف‌نگار هم

ما عیب کس به مستی و رندی نمی‌کنیم

لعل بتان خوش است و می‌خوشگوارهم

و کم کم محتسب هم می‌آید و اوضاع به کلی دیگرگون می‌شود، تا جایی که در ابیات بعدی سروکله «آصف جم اقتدار» هم در معرکه پیدا می‌شود و خواننده عاشق پیشه از خود می‌پرسد پس قضیه «بوس و کنار» چه شد؟ باید بگویم که رمز امتیاز و ماندگاری و بی همتایی غزل حافظ درست در همین پراکنده گویی او است که با ردیف کردن ابیات پراکنده و به ظاهر بی تناسب معجزه پدید می‌آورد، یعنی تحول و‌گذار از دورانی به دوران دیگر را بی آنکه از ستم گذشته یا کامکاری حال صحبتی به میان آورد در فضای همین غزل تصویر می‌کند. اگر بخواهیم نمونه کاملی از نمادگرایی که چند قرن پس از حافظ این همه جنجال برانگیخت به دست بدهیم باید همین غزل را به طور کامل تشریح کنیم. مثلاً «دیدار و بوس و کنار» حکایت دوران کامروایی حال است، که پس از ستم‌های گذشته و خشک اندیشی‌ها و تحکم‌ها اکنون می‌توان زاهد را به طعنه مخاطب ساخت و گفت جام و زلف‌نگار در دست من است یعنی به آنچه می‌خواستم رسیده‌ام. همچنین می‌توان «شحنه و محتسب» را به مکافات گذشته ملامت کرد و از «آصف جم اقتدار» یعنی دولتمداری که توانسته اوضاع را متحول کند سپاسگزار شد البته این یک تفسیر است و هرکس با ذهنیت خود می‌تواند از هر غزل حافظ تفسیری داشته باشد. به این ترتیب می‌بینیم که حافظ محتوای غزل را به کلی دیگرگون کرده است. تعریفی را که گذشتگان او با واژه «مغازله» از غزل به دست داده بودند، بی معنا کرد و عشق را به مفهوم لفظی آن از غزل بیرون رانده و برای هر کلامی که به کار گرفته معانی گوناگون وضع کرده است؛ کاری که دیگران پیش از او و بعد از او نکرده‌اند.

  • اشعار حافظ روایت ندارد و قصه گوی نیست، اما بعضی معتقدند که روایت دارد ولی روایتی که در هر بیت باشد، نیست و در کلمات است و به طور کلی اشعار حافظ ساختار دراماتیک ندارد.

مقداری از سئوال شما در پاسخ شماره یک مستتر است اگر منظور از روایت نقل یک مطلب با نظام منطقی باشد، این نظام منطقی در غزل‌های حافظ دیده نمی‌شود. هر بیت برای خود جهانی و آنی دارد. البته روایات در همین تک بیت‌ها هم فراوان است. شاید کمتر شاعری به اندازه حافظ از تلمیح و ارسال مثل و ذکر قصه‌ها با موجز‌ترین عبارات سود جسته باشد. اما در ظاهر این عبارات که در یک بیت جمع شده، همیشه به محتوای بیت بعدی ربط پیدا نمی‌کند، ولی همان گونه که گفتم حافظ در هنگام سرودن هر غزل احساسی کلی داشته که همان احساس با عبارات و اشکال گوناگون در همه ابیات بروز می‌کند و در مجموع یک برداشت کلی و تعبیرپذیر به دست می‌دهد و هر کس با خواندن غزل حافظ به تصوری در ارتباط با طرز تفکر خود دست می‌یابد و این است توجیه لقب «لسان الغیب» که چند قرن برازنده حافظ بوده است.

  • حافظ در اشعارش به ردیف اهمیت زیادی می‌دهد و غالباً قافیه‌های او با ردیف همراه هستند. نظر شما در این باره چیست؟

کلام حافظ آن قدر طبیعی و گوشنواز است که من به فکر نیفتاده بودم که چقدر از ردیف استفاده کرده است. ردیف در کنار قافیه به گوشنوازی موسیقی شعر کمک می‌کند به شرط آن که دور از ذهن و عجیب نباشد. در شعر حافظ ردیف‌ها همه معمول و آشنا هستند. او برای ردیف غالباً از افعال سود می‌جوید مثل «بیار»، «می‌کنند»، «است» و… دو سه تا غزل هم با ردیف نامعمول یا مشکل مثل «الغیاث» یا «کاغذ» در بعضی نسخ حافظ ثبت شده‌اند که سست و بی انسجام هستند، مثل:

بنویس دلا به یار کاغذ

بنویس به آن‌نگار کاغذ

و استادان نسخه‌شناس این گونه شعر‌ها را جعل یا منسوب به حافظ می‌دانند و به گمان من هم چنین است.

  • حافظ در وزن‌های پیچیده وارد نمی‌شود وزن‌های اشعارش اغلب اوزان معمول شعر فارسی است. نظر شما در این مورد چیست؟

حافظ نزدیک به هفده وزن را به کار گرفته است که قبل از او و بعد از او هم همان وزن‌ها برای غزل به کار رفته‌اند. در میان غزلسرایان قدیم مولانا جلال الدین بیشتر از دیگران از وزن‌های مختلف و چارپاره استفاده کرده است. اوزان او به گفته بعضی از ناقدان به حدود بیست و هشت می‌رسد؛ اما در مثنوی عظیم خود از بحر رمل سه رکنی «مسدس» بهره گرفته است. به طور کلی در مثنوی‌ها هم از اوزان سه رکنی که کوتاه‌تر از سایر اوزان هستند استفاده می‌شده است. زیرا در مثنوی قافیه زود به زود عوض می‌شود و اگر وزن بلند یا چهاررکنی باشد گوش، قافیه اول را فراموش می‌کند. اما در غزل‌ها مانعی نیست که از اوزان خاص مثنوی هم استفاده شود. برای قصاید که محتوایشان مطالب جدی و فلسفی و مدح و ذم و شرح وقایع بوده است غالباً اوزان سنگین و ناآشنا به کار گرفته می‌شده و این اوزان را که «بحور نامطبوع» نامیده‌اند معمولاً برای غزل و مثنوی به کار نمی‌گرفتند. این قوانین تا زمان شاعری نیما و عرضه تئوری‌های او اصولی اجتناب ناپذیر شمرده می‌شد و از آن پس شکستن ارکان اوزان معمول شد و تخطی از قوانین شعری گذشته دیگر گناه شمرده نشد و حتی شعر منثور نیز جای محکمی برای خود باز کرد که البته متضمن خصایصی است که این مصاحبه ظرفیت بحث درباره آن را ندارد. اما از صد سال پیش به این سو به اوزان سنتی وزن‌های تازه‌تری افزوده شد که غالباً در موسیقی آمیخته با کلام در شعر از آن‌ها استفاده شد. مثل

دل بردی از من به یغما ای ترک غارتگر من

دیدی چه آوردی آخر از دست غم بر سر من

که هر پاره آن بر وزن مستفعلن فاعلاتن است. حکیم صفای اصفهانی و الهی قمشه‌ای (پدر) در این اوزان کار کرده‌اند. من از سال ۴۸ سعی کردم که در مایه اوزان تازه غزل بسرایم. اولین غزل من در کتاب رستاخیز چنین سروده شد

من دیده‌ام رنگین کمان را

خندیده در ذرات باران

که با وزن «مستفعلن مستفعلن فاع» تنظیم شده است و از آن تاریخ به بعد غزل‌های پرشماری با محتوای تازه عرضه کردم که معیار وزنی آن فقط پاره‌های کلام بود. حاصل کلام اینکه حافظ در همان وزن‌های ساده و محدود نظام لغوی بی ممتاز و بی نظیری را به وجود آورده است که پیروی از آن بسیار دشوار است و تنها هوشنگ ابتهاج را دیده‌ام که در این هوا نفس کشیده و موفق بوده است.

  • حافظ در اشعارش صوفیه را نقد می‌کند و صوفی در اشعار او مفهوم مثبتی ندارد اما در تاریخ حافظ را به شاخه‌ای از صوفیه نزدیک می‌دانند و حتی نماد مقبره او کلاه شش گوشه‌ای است که یادآور فرقه‌ای از تصوف است. شما صوفیه و این مفهوم را در شعر حافظ چگونه می‌بینید و به نظر شما چرا حافظ را به فرقه‌ای از تصوف نزدیک و مرتبط می‌دانند؟

بله، حافظ خود را از صوفیان جدا نمی‌داند ولی ضمن اظهار این وابستگی آنان را در غزلی بسیار زیبا متهم می‌کند به نظربازی و حریف بودن:

عکس روی تو چو در آینهٔ جام افتاد

عارف از پرتو می‌در طمع خام افتاد…

… صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی

زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد

و در جای دیگر می‌گوید:

صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد

بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد…

آنچه مسلم است در هر فرقه‌ای هم اهل حقیقت وجود دارد و هم دروغگو و ریاکار، به قول حافظ «حقه باز». چه ایهام زیبایی دارد این «فلک حقه باز» که چون حقه پرجواهر، سر گشوده است و ستاره‌هایش نمایان. بی شک حافظ در میان گروهی که خود از آنان بوده است یا با آن حشر و نشر داشته بیش از هر چیز از ریا و نادرستی و فرصت طلبی آنان رنج می‌برده است.

  • حافظ در اشعار خود بسیاری از معیار‌های معنایی را تغییر داده است. مثلاً استفاده حافظ از کلماتی چون رند، رخ و… که معانی ظاهری آن با معانی ای که در اشعار حافظ دارند متفاوت است. رخ در ۸۰ درصد اشعار حافظ معنی صورت دارد اما پیش از او رخ اشاره به مهره رخ شطرنج داشت. البته این موضوع در اشعار مولانا هم وجود دارد. مثل مصراع «کفرش همه ایمان شد» که در تفسیر آن می‌گویند کفر معنی مو و ایمان به معنی صورت است و مفهوم مذهبی ظاهری آن را ندارد.

استفاده از واژه‌ها در معانی مختلف یا به قول لغوی‌ها در «غیر ما وضع له» در شعر بسیار متداول است. اما «رخ» که مورد مثال شما است به معنای چهره و گونه و صورت است و در شطرنج هم نام یکی از مهره‌ها است و هیچ اشکالی نمی‌بینم که حافظ «رخ» را به معنای چهره یا گونه به کار گرفته باشد. گاه ممکن است یک واژه در هر دو معنی به کار رود و در موارد کنایه و ایهام چنین اتفاقی بسیار است. مثلاً «طالع» در معنای «بخت» و «خورشید» به کار رفته است:

اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری دوست

طالع بی شفقت بین که درین کار چه کرد

مهر به معنای محبت و به معنای خورشید است و طالع نیز به معنای بخت و به معنای خورشید و حافظ استاد آوردن این گونه کلمات است که ابعاد گوناگونی به ابیاتش می‌دهد. شاید «شعر حجم» یدالله رویایی در پی گسترش چنین ابعادی است در شعر (البته به شیوه خود او). حالا برویم بر سر تشبیه رخ به دین و زلف به کفر که تشبیه «ذات به معنا» است. رخ اسم ذات است و کفر اسم معنا. سیاهی زلف یادآور کفر و سپیدی و روشنی رخ یادآور دین است. زیبایی شعر بسته به همین گونه بازی‌های کلامی است. حافظ هم می‌گوید:

خم زلف تو دام کفر و دین است

ز کارستان او یک شمه این است

خم زلف که رخ را در میان گرفته به دامی شبیه است که کفر و دین را با هم جمع کرده است و در بیت بعد به شکلی دیگر همین مضمون را می‌آورد:

جمالت «معجز حسن» است لیکن

حدیث غمزه‌ات «سحر مبین» است

حافظ از میو معشوق و جام و خرابات و امثال آن‌ها بسیار سخن گفته و می‌دانیم که در آن دوران سخن گفتن بی دردسر ممکن نبوده است. می‌گویند که قدیم‌ترین نسخه دیوان حافظ ۲۹ سال پس از مرگ او پرداخته شده است. آیا این امر به جهت همان ملاحظات و بیم داشتن از حمله ظاهربینان نادان نبوده است که امروز هم شمار آنان کمتر از گذشته نیست؟ با توجه به اوضاع زمانه محتمل است که دوستداران شعر حافظ برای واژه‌های او معانی مجازی دیگری تمهید کرده باشند مثلاً شنیده‌ام که برای این بیت

می‌دوساله و معشوق چارده ساله

گرت مدام میسر شود زهی توفیق

«می‌» و «معشوق» را کنایه از قرآن و پیامبر دانسته‌اند که معلوم است این گونه توجیهات نه تنها موجه نیست بلکه اهانتی است به شعر و شاعر و مقدسات. به هر حال کلام حافظ در عین والایی بیش از کلام دیگر شاعران آلت دست مفسران خشک اندیش یا نادان بوده است. درباره شعری که در بالا مثال آوردم می‌گویند ظریفی گفته است: «قسم به همان مقدساتی که شما به جای میو معشوق تفسیر می‌کنید، منظور حافظ همان میو همان معشوق بوده است ولاغیر.»

  • پس از حافظ سبک‌های بسیاری پدید آمد. سبک هندی که از سبک عراقی و خراسانی تاثیر گرفته بود و حافظ نیز خود شاخص‌ترین شاعر سبک عراقی است. به نظر شما علت ظهورنکردن یک جریان غالب شعری پس از حافظ چیست؟

اینکه پس از حافظ که شاخص سبک عراقی بود چرا جریان شعری دیگری به وجود نیامد، باید بگویم که حافظ حلقه اتصال سبک عراقی به سبک هندی است و برای این نظر دو نشانه موجود است. نخست همان پراکندگی‌های ابیات که هر بیت را به صورت فضای خاص و جداگانه‌ای مشخص می‌کند و دوم تمثیل‌هایی که در ابیات حافظ موجود است و در سبک هندی نیز همان تمثیل‌ها آشکار می‌شود. به این بیت حافظ و رابطه دو مصراع آن توجه کنید:

هزار نکتهٔ باریک‌تر ز مو اینجاست

نه هر که سر بتراشد قلندری داند

نکتهٔ باریک‌تر ز مو در معنای مطلب بسیار دقیق و رابطه آن با موی سر و تراشیدن موی سر که نشانه تظاهر به قلندری است، ممکن است در نخستین نگاه از نظر پوشیده بماند اما با قدری دقت تشابه آن به ابیات سبک هندی کاملاً آشکار می‌شود. بار دیگر تکرار می‌کنم که سبک هندی میوه‌ای است که نهالش را در شیراز کاشته‌اند. روان حافظ بر مرکب ابدیت روانه بی نهایت باد.

چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۴- شرق

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]