کتاب مغاک جنون – نوشته جرج اتوود

کتاب مغاک جنون
نویسنده: جرج اتوود
مترجمان: پیوند جلالی، آرش مهرکش
ناشر: نشر نو

ابتدا اجازه دهید چند کلمه دربارۀ مواجهۀ نخستم با بیماری ۲۸ساله، که او را گرِیس می‌نامم، بگویم. یک روز صبح زود -ساعت ۳ بامداد- این خانم را، در حالی که داد و فریاد می‌کرد، به کلینیک غربالگری بیمارستان آوردند. موهایش ژولیده، چشم‌هایش از حدقه بیرون‌زده و لباسش خیس عرق بود. او می‌خواست یکی از مقامات بیمارستان را ملاقات کند. من خودم را به‌ عنوان آن شخص معرفی کردم و نشستم تا داستانش را بشنوم.

گریس چند ساعت پیش از آن شاهد هجوم پرتوهای درخشانی از نور طلایی به اتاقش بود و معتقد بود این نورها به‌طریقی وارد بدنش هم شده‌اند. از او پرسیدم به نظرش چه اتفاقی افتاده. با صدایی بلند پاسخ داد: «با عیسی مسیح همخوابه شدم!… پُر از انرژی عیسام و چیزی نمونده بترکم!» از سال‌ها پیش چنین تشخیصی روی این بیمار گذاشته بودند: اسکیزوفرنی، نوع پارانویید، DSM-II.[۷]: 295/ 3 او همۀ ملاک‌های این اختلال را داشت: نشانه‌های آشکار اختلال تفکر، عاطفۀ نامتناسب، توهم و هذیان بزرگ‌منشی.

تحت نظارت دکتر دلوریه، جلسات روزانه‌ای را با گریس ترتیب دادم. او را پنج روز در هفته ملاقات می‌کردم. همچنین تحت درمان فنوتیازین[۸] قرار داشت. هرچند داروها تا حد زیادی او را آرام کرده بود، به نظر نمی‌رسید تأثیری بر هذیان‌های مذهبی‌اش گذاشته باشد. دنیای هذیانی او بسیار پیچیده بود و سعی من در ماه‌های اول درمان این بود که با جنبه‌های مختلف آن آشنا شوم. همچنین با کمک خودش و اعضای خانواده‌اش، تاریخچۀ کاملی از زندگی او کسب کردم.

گریس عمیقاً درگیرِ خدا، کلیسای کاتولیک و رسالت ویژه‌ای بود که در زندگی بر عهده داشت. او خودش را تجسّم روح‌القدس و یکی از اعضای تثلیث مقدس می‌دانست و معتقد بود وظیفه دارد صلح را در جهان برقرار سازد تا زمینه برای آخرالزمان و ظهور عیسی مسیح مهیا شود.

هذیان‌های این بیمار به‌لحاظ منطقی از جهاتی متناقض بودند، اما اگر آن را از وجه نمادین می‌دیدی، می‌توانستی مضامین مکرری را در آنها تشخیص بدهی. او خود را عضوی از تثلیث مقدس می‌دانست که در این جسم حلول کرده تا سبب‌ساز ظهور مسیح و منجی باشد. این کار او زمینه را برای عروجش به زندگی ابدی در بهشت و رستاخیز و رستگاری همۀ انسان‌ها مهیا می‌کرد. معتقد بود خدای پدر و خدای پسر نیز صورتِ زمینی به خود گرفته و در بدن دو تن از آشنایانش حلول کرده‌اند: خدای پدر در بدن اسقف منطقه‌اش متجلی شده بود، مردی که گریس در کودکی چند سال به‌ عنوان خدمتگزار کلیسا برای او کار کرده بود؛ خدای پسر، عیسی مسیح، در مرد دیگری حلول کرده بود که مشاور دوران هجده‌‌ ـ نوزده‌سالگی گریس بود. او هم کاتولیک متعصبی بود و به گریس که آن زمان دچار افسردگی شدیدی بود، کمک کرده بود. گریس عشق زیادی نسبت به این مشاور پیدا کرده بود، اما رابطۀ آنها در نوزده‌سالگی و با شروع ناگهانی علائم روان‌پریشی‌اش، قطع شده بود. هرچند در این زمان ده سالی می‌شد که او را ندیده بود، مشتاقانه انتظار آخرالزمان را می‌کشید تا در این تثلیث مقدس با او بیامیزد.

بیمارم گویی خیال‌هایی در مورد باردار بودنش در سر می‌پروراند و معمولاً صبح‌ها فریاد می‌زد: «احساس تهوع دارم. دردم گرفته!» یک روز، بی‌اختیار در جوابش گفتم نگران نباشد، زیرا حامله نیست. از خنده روده‌بُر شد. هرچند هیچ‌وقت مستقیماً ادعا نکرد مادر مسیح است، روشن بود که با مریم عذرا همانندسازی[۹] کرده است. او همچنین معتقد بود شخصاً با پاپ در رُم ارتباط دارد. بیشتر مواقع در توهمی آشکار، در آسمان به سوی واتیکان پرواز می‌کرد، جایی که در آن به زمین فرود می‌آمد و به‌آرامی روی زانوان پاپ می‌نشست. در توضیح بیشتر می‌افزود که مجمع کاردینال‌ها قصد دارد به او لقب «قدیسه» بدهد و او مشتاقانه منتظر اعلامیۀ رُم در این زمینه بود.

اکنون مصیبت دردناک و مهمی را شرح می‌دهم که در دوران کودکی برایش اتفاق افتاده بود. او واقعه‌ای را تجربه کرده بود که شاید زیان‌بارترین کاری باشد که والدی در حق فرزندش می‌کند: خودکشیِ پدری که برایش بسیار عزیز بود. گریس در آن زمان ده سال داشت. این رویداد ناگوار مادرش و درواقع کل خانواده -دو برادرش- را در هم شکست و کسی نبود که در کنارآمدن با تبعات آن به او کمک کند. یک روز بعدازظهر، پدرش بدون هیچ هشدار قبلی رگش را زده و خود را از درختی حلق‌آویز کرده بود.

رویدادهای این‌چنینی اثری بی‌نهایت ویرانگر دارد. خودکشی علاوه بر آنکه موجب فقدانی آسیب‌زا می‌شود، رابطه‌ای را که کودک تصور می‌کرده با والدش داشته، از میان می‌برد. از آنجا که در این کار عمد و انتخابی از جانب والد وجود دارد، کودک به این نتیجه می‌رسد که برای والدش مهم نبوده است. از این رو، خودکشی والد، واقعیتِ دنیای کودک را هدف قرار می‌دهد. هرآنچه کودک به‌ عنوان واقعیت می‌شناخته، ناگهان بی‌معنی می‌شود؛ او ایمانش را به ادراکات و تصورات خود از دست می‌دهد و تنها این باور برایش باقی می‌ماند -باوری که پیش از این به ذهنش خطور هم نمی‌کرد- که حتی به قدر زنده‌ماندن پدر یا مادرش هم ارزش نداشته است. کودکی که چنین تجربه‌ای را از سر گذرانده، نیازمند حمایت جدی است تا راهی برای پشت سر گذاشتن این بحران بیابد، راهی که نگذارد زندگی‌اش را پیوسته خراب کند. اما معمولاً سایر اعضای خانواده به‌قدری از چنین مرگی آسیب می‌بینند که کاملاً دور از دسترس هم هستند و همین موقعیت را پیچیده‌ و دشوار می‌کند. همۀ اینها در سن ‌و سالی کم بر سر بیمار من آمده بود.

گریس چطور از تراژدی مرگ پدرش به عضویت در تثلیث مقدس رسید؟ چطور می‌توان از فقدانی کمرشکن به سرنوشت مسیحایی و آخرالزمانی رسید (اتوود، ۱۹۸۷)؟ همچنان که به داستان غم‌انگیز بیمارم گوش می‌دادم، این سؤالات از ذهنم می‌گذشت. البته به هیچ وجه نمی‌شد اینها را از او پرسید، چرا که در حالت هذیانی قادر به گفت‌وگوی عادی نبود. هروقت بحثمان به این مسائل می‌رسید، هیجان‌زده می‌شد و احساس قدرتی خداگونه تمام وجودش را فرامی‌گرفت. برای مثال، اگر از سر بی‌احتیاطی از او می‌پرسیدم چرا مشاورش تجسمِ عیسی مسیح است -اوایل از این دست سؤالات ناپخته زیاد می‌کردم- از صندلی‌اش خیز برمی‌داشت و فریاد می‌زد: «من حقیقتم، من راهم، من نورم، شاید هم رنجم، اندوهم، درد‌م، این شکل انسانی عیسی مسیحه، نه شکل خداییش!» به‌تدریج آموختم که مستقیم از جزئیات زندگی مذهبی‌اش پرس ‌و جو نکنم و در آن جلسات اول، برای دقایق کوتاهی می‌توانستم با او گفت‌وگوهای نسبتاً منسجمی دربارۀ سابقۀ کودکی‌اش و جنبه‌های عینی درمانش در بیمارستان داشته باشم.

پاسخ به این پرسش که چطور گریس از مرگ پدرش به توهم و هذیان رسید، به راهی مربوط می‌شود که کوشید در سال‌های بعد از این واقعۀ دلخراش بیابد. این راه، راهِ پناه بردن به درون، دعاهای مخفیانه، تلاش برای نزدیک‌شدن به خدا و طلب آرامش در دستان عیسی مسیح بود. او با منجیِ خود عهدی بسته بود: اگر منجی گریس را در پناه اتحاد با خود می‌پذیرفت، گریس هم خودش را دگرگون می‌کرد و موجودی یکسره روحانی می‌شد. او که تعهدات سرّی خود را با احدی در میان نگذاشته بود، در هفده‌سالگی با پیوستن به صومعه سعی کرد یگانگی با خداوند را جامۀ عمل بپوشاند. او قصد داشت راهبه و مبلّغ شود و باقی عمر دنیوی خود را وقف خدمت به فقرا و دردمندان کند. او مجدّانه کوشید تا برای یگانگی با خدا، وجود خود را یکسره از علایق و نیازهای شخصی، ازجمله علایق جنسی نوظهورش، بپالاید. با وجود این، نتوانست دورۀ طلبگی‌اش را در صومعه به پایان برساند و پس از یک‌ سال درگیری درونی، گرفتار افسردگی عمیقی شد. این همان زمانی بود که از مردی از اعضای کلیسا، که به بسیاری از کشیش‌ها و راهبه‌ها مشورت می‌داد، مشاوره گرفت.

هرچند گریس جلساتش با آن مرد را به‌طور مفصّل برایم تعریف کرد، قصد ندارم آنها را اینجا بازگو کنم، همین بس که او به این منجیِ تازه گره خورده بود و بی آنکه او را در جریان تصورات خود قرار دهد، گمان می‌کرد مسیح را یافته است -معجزه‌ای رخ داده بود و این مشاور خودْ خدایش بود. اما جذابیت و لذت روحانی‌ای که سرانجام در حضور این مرد یافته بود، جای خود را به احساسات دیگری داد: سروکلۀ کشش جنسی گیج‌کننده و ترسناکی در رابطۀ او با مشاورش پیدا شد و او نمی‌توانست میل وافر خود به تماس جسمی و شهوانی با مشاور را از سر بیرون کند. همچنین احساس می‌کرد مشاورش به او خوب گوش نمی‌دهد و با اینکه مرتبۀ شبه‌الاهی دارد، رنج گریس برایش مهم نیست. او که هرگز کلامی در این باره با مشاورش سخن نگفته بود، یک روز بی‌مقدمه به دفترش رفت و فریادزنان گفت: «عیسی مسیح منو تنها گذاشت!»

گریس بلافاصله از دفتر مشاور بیرون آمده و دیگر به جلساتش با او ادامه نداده بود. چند روز بعد برای اولین بار، غرق در هذیان‌های مذهبی (مشابه آنچه من در ملاقات اولم با او دیدم)، در بیمارستان بستری شد. نه مشاورش و نه او، تلاشی برای برقراری تماس مجدد با یکدیگر نکردند. با این حال، این باور متزلزل کماکان در سر گریس جریان داشت که خدا را در مشاورش یافته است.

طی شش سال بعد، گریس بارها بین ثبات نسبی و مشغلۀ ذهنی شدید با مذهب در نوسان بود. در این دوره دست‌کم ده بار بستری شد که بعضی از آنها چند ماه به طول انجامید. سرانجام، چند روز پس از تولد ۲۸سالگی‌اش بود که برای اولین بار یکدیگر را در بحبوحۀ آخرین دورۀ توهم‌ها و هذیان‌هایش ملاقات کردیم.

من وقت زیادی را با گریس می‌گذراندم. شش یا هفت ماه اول تقریباً هر روز او را می‌دیدم و گاهی جلساتمان تا دو ساعت طول می‌کشید. در طول این جلسات می‌دیدم که به من دلبستگی پیدا کرده -صبح‌ها که به بیمارستان می‌آمدم منتظرم نشسته بود و عصرها که آنجا را ترک می‌کردم آخرین کسی بود که مرا بدرقه می‌کرد. با این حال، هیچ پیشرفتی در روند خیال‌پردازی‌های مذهبی‌اش حاصل نمی‌شد. این خیال‌پردازی‌ها گاهی آن‌قدر قوی بود که جلوی هر گونه مکالمۀ معناداری را می‌گرفت. او بیشتر اوقات به‌ شیوه‌ای تحکم‌آمیز رفتار می‌کرد و دستوراتش را فریادزنان به گوش من می‌رساند. به من وعده می‌داد اگر به فرمان‌های او عمل کنم، هشیاری‌ام را افزایش خواهد داد و معنویت مرا تقویت خواهد کرد. یک بار چشمانش را عمیق به چشمانم دوخت و گفت: «دکتر! دارم تو رو از اینجا [نزدیک زانوانش] می‌رسونم به اینجا‌‌‌! [فریادزنان دست‌هایش را بالای سرش برد!]» او تحمل شنیدن هیچ پاسخی را از طرف من که مرتبط با گفته‌هایش نباشد، نداشت. بسیار پیش می‌آمد که از خشم جیغ بکشد: «وسط حرفم نپر، داری وسط حرفم می‌پری، وسط حرفم نپر!»

کمترین چیزی که می‌توانم بگویم این است که این لحظات را با مشقت بسیار تحمل می‌کردم، زیرا ایده‌های گریس تقریباً همیشه از جنس کشف‌ و شهودهای مذهبی غیرقابل‌فهم و نامنسجم بود. او علاوه بر کلمات، از نقاشی‌هایی که قبلاً کشیده بود برای بیان منظورش استفاده می‌کرد. بیشتر آنها حول موضوعات مذهبی (مانند مصلوب‌شدن مسیح، رستاخیز، مریم عذرا و غیره) می‌چرخید، اما برخی دیگر تصاویری از آتش و ویرانی بود که روی آنها با خطی ناشیانه و با حروف بزرگ نوشته بود «من درد هستم» «من خشم هستم» یا صرفاً «من هستم».

یک روز، پس از چند ماه از شروع درمان، گریس به من گفت که پروژه‌ای مخفی وجود دارد که دو سال پیش آن را شروع کرده و اکنون در آستانۀ به اتمام رساندن آن است. از او پرسیدم پروژه دربارۀ چیست و او مجدداً با فریاد پاسخ داد: «برنامه‌م اینه که به طلام[۱۰] برسم!» ابتدا متوجه نشدم چه گفت. پرسیدم: «به هدفت؟[۱۱]» تکرار کرد: «به طلاااااام!»

آن‌طور که من با زحمت بسیار فهمیدم، این پروژه که ظاهراً دو واژۀ هدف (goal) و خدا (God) را در یک کلمه متراکم کرده بود، شامل مجموعه‌ای از مراقبه‌ها (مدیتیشن) و نیایش‌های پنهانی بود که عواطف شفابخش و سرشار از مهرِ او را برای جهانیان به ارمغان می‌آورد. مراقبه‌های او واسطه‌ای بود که عشق خداوند را به انسان‌ها می‌رساند. هدف این پروژه بازگرداندن صلح به جهان و همچنین مهیاکردن زمینۀ رستاخیز مسیح و آخرالزمان بود. گریس تصور می‌کرد برای اجرای این رسالت، باید با مشاور خود، مردی که او را عیسای زمینی می‌دانست، دیدار کند. آن دو پس از اتحاد با یکدیگر، به همراه اسقف، در درخشش تابناک تثلیث، به بهشت می‌رفتند. سپس آخرالزمان فرامی‌رسید، روح انسان‌ها در محکمۀ الهی حاضر می‌شد و عروج نهایی همگان به بهشت رخ می‌داد. «رسیدن به طلا» به معنی دستیابی به وحدت با خدایی بود که چند ماه پیش در قالب آن نور معجزه‌آسا بر او ظهور کرده بود. او سپس دستوراتش را ابلاغ کرد: «ازت می‌خوام با مشاور قبلیم دکتر اس. تماس بگیری و قرار ملاقات منو باهاش ترتیب بدی. همین که گفتم!»

بار اول که در برابر این فرمان از خود دودلی نشان دادم و تردیدم را نسبت به عاقلانه بودن آن ابراز کردم، با خشم زیاد پاسخ داد: «خوب گوش کن ببین چی میگم! اگه می‌خوای من رو بشناسی و با من در ارتباط باشی، بخشی از برنامۀ من هستی و کاری رو می‌کنی که من میگم. همین حالا!»

این نقطه‌ای بحرانی در رابطۀ ما بود. بر سر یک دوراهی مانده بودم: همراه‌شدن در این سفر و اطاعت از دستوراتش، یا نپذیرفتن آن و بیرون‌آمدن از زندگی‌اش. او این فرمان را با قاطعیتی خلل‌ناپذیر بیان کرد و من اصلاً مطمئن نبودم چه جوابی باید بدهم. از او خواستم یک روز به من فرصت دهد تا تصمیم بگیرم.

تا آن زمان بیش از ۱۲۰ ساعت با هم حرف زده بودیم و احساس می‌کردم بیشتر و بیشتر در طغیان مذهبی او غرق می‌شوم. یک روز که داشتم با بیمار دیگری بیلیارد بازی می‌کردم، گریس با عجله وارد اتاق بازی شد، ما را از سر میز کنار زد و توپ بیلیارد سفیدی را در دست گرفت و فریاد زد: «این روح‌القدسه!» سپس ضربۀ محکمی به توپ زد و با رضایتی عمیق برخورد آن با توپ‌های دیگر و پراکنده‌شدن آنها بر روی میز را مشاهده کرد.

یک بار دیگر، بعد از یک جلسۀ دشوار دوساعته که آکنده از گفت‌وگو دربارۀ مسائل مختلف مذهبی بود، وارد اتاقی شد که بیماران دیگر در آن مشغول بازی بینگو[۱۲] بودند. در مقابل همگان ایستاد و با صدای بلند اعلام کرد: «پروردگارا شفا پیدا کردم! پروردگارا نجات پیدا کردم! پروردگارا من شادی‌ام! می‌دونی کی منو نجات داد؟ اون مرد بزرگ، دکتر آ.[۱۳] اییییینه!»

آن شب، بعد از آنکه گریس دستوراتش را برای اتحاد مجدد با مشاورش مطرح کرد، خیلی جدی به آن فکر کردم. همچنین صحبت کوتاهی با استاد راهنمایم دکتر دلوریه کردم که معتقد بود روان‌درمانی اصلی‌ترین مسیر در درمان اسکیزوفرنی است. پیشنهاد او این بود که با قاطعیت در برابر تقاضایش بایستم و به این ترتیب حضورم را در دنیای او به‌ عنوان پایه و اساس درمان و بهبودش تثبیت کنم. دلوریه معتقد بود تمام دستورها و تهدیدهای افراطی بیمارم درواقع چشم داشتن به قدرتی بیرون از خودش است که می‌تواند سرانجام بر آن تکیه کند و اکنون نوبت من است که در رابطه‌ای که طی ماه‌ها با او شکل داده‌ام، به او کمک کنم این قدرت را بازیابد. به اعتقاد او، وقت آن بود که طلوع کنم و بدرخشم.

عصر روز بعد گریس را دیدم و این بار ملاقاتمان برای هر دوی ما تجربۀ بسیار متفاوتی بود. وقتی نشست و می‌خواست دربارۀ برنامۀ سرّی و دستورات مربوط به آن توضیح دهد، او را متوقف کردم و خواستم ساکت باشد تا حرف‌های مرا بشنود. وقتی فریادزنان گفت دارم وسط حرفش می‌پرم، گفتم این‌طور نیست؛ حالا او بود که وسط حرف من می‌پرید و باید ساکت می‌شد و به من گوش می‌داد. بالاخره سکوت کرد. من با لحنی آرام اما جدی به او گفتم:

الآن هفته‌ها و ماه‌های زیادیه که داریم همو می‌بینیم و من با دقت به همۀ حرف‌هات گوش کرده‌م. حالا می‌خوام یه چیزی بهت بگم و باید خوب بهم گوش کنی. دربارۀ برنامه‌ت خیلی حرف زد‌ی. می‌خوام بدونی که من یه برنامۀ جدید دارم، برنامه‌ای برای تو، و توی این برنامه قراره حال تو خوب بشه، از بیمارستان مرخص بشی و بری پیش کسایی که دوستت دارن. در خصوص ملاقات‌های احتمالی هم، هیچ ملاقاتی در کار نیست جز ملاقات من و تو، چون برنامه‌ای که ازش حرف می‌زنم فقط در صورت همکاری ما دو نفر عملی میشه. فقط یه نفر روی کرۀ زمین هست که لازمه به دیدنش فکر کنی و اون منم.

ابتدا سعی می‌کرد حرفم را قطع کند، اما هر بار او را متوقف می‌کردم و از او می‌خواستم به حرف‌هایم گوش دهد. سپس منظورم را با عبارت‌های کمی متفاوت بیان می‌کردم. شاید سه بار این کار را انجام دادم. سرانجام از مقاومت دست کشید و بعد از چند دقیقه سکوت، به گریه افتاد. پیش از این هرگز گریه‌اش را ندیده بودم. نیم ساعت بی‌وقفه گریه کرد و در آخر گفت: «ممنونم. حالا میرم بیرون.»

روز بعد، کنجکاو و نگران از اینکه مواجهۀ آخرمان چه تأثیری داشته، به بیمارستان آمدم. بیمارم آنجا نبود؛ کارکنان بیمارستان را متقاعد کرده بود به او اجازه دهند یک روز را در خانه با مادرش بگذراند. با منزلشان تماس گرفتم تا ببینم جریان چیست. مادرش، که پیش از این بارها با او صحبت کرده بودم، به من گفت:

دکتر! چیکار کردین؟ دخترم دوباره خودش شده! امروز اومد خونه، کنارم نشست، توی ایوان چای خورد، آخرین خبرها رو پرسید و پشت سر همسایه‌ها غیبت کرد. چه اتفاقی افتاده؟ خود خودش شده! همون دختری که می‌شناختم و خیلی وقت پیش ناپدید شده بود! معجزه شده!

کمی بعد، بیمار را ملاقات کردم. در کمال شگفتی، فردی را دیدم کاملاً معقول، علاقه‌مند به دنیای روزمره و بدون ذره‌ای مشغلۀ مذهبی که سال‌ها بود بر زندگی و افکارش سایه انداخته بود. او از میل خود به ترک بیمارستان، پیداکردن شغل و کمک به مادرش در کارهای خانه خبر داد. مشاهدۀ این تغییر، شوکه‌کننده بود. بیماری با اسکیزوفرنی پارانوئید شدید، آتشفشانی از علائم آشکار، یک‌شبه و ظاهراً به‌دنبال مکالمه‌ای نیم‌ساعته ناپدید شده و جایش را فردی کاملاً سالم گرفته بود. در کار با روان‌پریشی، دیگر هیچ‌گاه چنین پدیده‌ای را ندیدم. این تجربه همچنین به من نشان داد کسانی که می‌گویند بیماریِ به‌اصطلاح اسکیزوفرنی با روان‌درمانی بهبود نمی‌یابد، نمی‌دانند از چه چیزی حرف می‌زنند. باید تجربه‌ای مثل این داشته باشید تا ممکن را از ناممکن تشخیص دهید.

گریس چند مرتبۀ دیگر دچار عودهایی (بعضاً شدید) شد که در آن مجدداً در تخیلات مذهبی و در انتظارات مربوط به یگانگی با خداوند غرق می‌شد. با این حال، من هر بار نطق کوتاهم را تکرار می‌کردم و حرف‌هایم تأثیر خوبی بر او می‌گذاشت. او می‌توانست چند هفته بعد بیمارستان را به مدت چند سال ترک کند. او برای مدتی طولانی به حمایت من نیاز داشت و تا یک سال پس از آن جلسۀ پربار می‌پرسید آیا من هم از نوعی نیروی معجزه‌آسا یا اهمیت کیهانی برخوردارم. من پاسخی به این اظهار نظرها نمی‌دادم، زیرا به نظرم بیانگر وابستگی او به ارتباط ما در جریان بازسازی دنیای شخصیِ از‌هم‌پاشیده‌اش بود. البته واقعاً کم پیش می‌آمد که این پرسش را جدی مطرح کند. برایم کمی عجیب بود که پس از بیان برنامۀ خداگونۀ خودم برای گریس، تقریباً هیچ کاری لازم نبود انجام دهم جز آنکه به‌لحاظ هیجانی در دسترسش باشم. در سال‌های بعد، می‌دیدم که به موازات کاهش وابستگی شدیدش به جلسات پرتکرار، به‌تدریج توانسته روی پای خودش بایستد. همچنین دیدم که با واقعیت دردناکِ تصمیم پدرش برای خودکشی کنار آمده. او با من و اعضای خانواده‌اش از غم و خشمی که نسبت به پدرش بابت انتخاب خودکشی داشت، مفصّل صحبت کرد. سی سال بعد از آن به‌خوبی زندگی کرد، اما متأسفانه در ۵۸سالگی بر اثر سکتۀ قلبی درگذشت.

مرگ زودهنگام گریس بسیار غم‌انگیز است، زیرا او یکی از نیک‌ترین انسان‌هایی بود که می‌شناختم. در تمام این سال‌ها گاه‌به‌گاه با او تماس داشتم و می‌توانم تصدیق کنم که در بین اعضای خانواده و دوستانش بسیار محبوب بود. او عاشق حیوانات بود و موفق شد تعداد زیادی سگ و گربه را نجات دهد. همچنان یک کاتولیک متدین باقی ماند و تقریباً هر روز به کلیسا می‌رفت. دنیا جای بهتری می‌بود اگر امثال گریس بیشتر در آن بودند.

تأملاتی در مورد گرِیس

اگر بخواهم خیلی ساده بگویم، این تجربۀ بالینی به من آموخت که پدیدۀ به‌اصطلاح روان‌پریشی را در نسبت با بستر موقعیتیِ آن ببینم، نه‌فقط به‌ عنوان فرایند نابهنجاری که درون بیمار رخ می‌دهد. آنچه من فهمیدم این بود که بیمارم به‌دنبال پاسخی از دنیای بیرون بود تا به او کمک کند با عجز ناشی از خودکشی پدرش کنار بیاید. من هنوز این بخش داستان را نگفته‌ام که گریس در کودکی سعی کرده بود از مادر، برادرها، معلم‌ها و کشیش خود کمک بگیرد. اعضای خانواده بر اثر ضربۀ شدیدی که خورده بودند، به نیاز او پاسخ ندادند. بیرون از خانه هم هیچ‌کس فریادهای کمک او را نمی‌شنید. ورطۀ رهاشدگی که او به آن دچار شده بود، زمینه‌ساز پناه‌بردنش به پسرِ خدا بود. او که از طرف پدر، خانواده و از نظر خودش همۀ افراد دیگر رها شده بود، گمشدۀ خود را بیرون از این دنیا و نزد پدرِ آسمانی می‌جست. با این حال، سیر و سلوکش در سال‌های نوجوانی با ترک‌شدن‌های مکرر همراه بود. تلاش‌های او برای واردکردن خداوند به قلبش شکست می‌خورد و نتیجه‌ای جز تنهایی و یأس عمیق‌تر نداشت. همۀ این اوضاع، زمینه را برای بازسازی هذیانیِ این دنیای درونیِ درهم‌شکسته مهیا کرده بود.

در این نقطه بود که من وارد زندگی گریس شدم. وقتی بالاخره به اهمیت ایستادن در برابر بزرگ‌منشی آمرانۀ او پی بردم و راهی یافتم که با آن انسان دیگری را قابل‌اتکا ببیند، روند ویرانگر رویدادهای زندگی‌اش دگرگون شد. همین که متوجه شدم او در رابطۀ نوپای خود با من به چه چیز نیاز دارد، هذیان‌ها و توهماتش فروکش کرد. فرایند شفابخشی که سال‌ها قبل در زندگی‌اش متوقف شده بود، حالا به‌کندی و در بستر وابستگی اولیۀ شدیدش به من، مجال بروز پیدا می‌کرد.

در نتیجه، «علائم» گریس صرفاً نشانه‌های بیرونی یک بیماری درونی نبود؛ واکنش او بود به تجربۀ رهاشدگی و خُردشدن مداوم در دستان نیرومند دنیایی غیرقابل‌درک -فریادی از سر عجز برای کمک‌خواهی. به همین ترتیب، شاید همۀ علائمی که در شدیدترین انواعِ به‌اصطلاح بیماری روانی می‌بینیم، به احساس درک‌نشدن، سوءبرداشت و ضربه‌های روانی مکرر و پایان‌ناپذیر مربوط باشند. این ایده به نگرشی بسیار خوش‌بینانه‌تر در خصوص امکان دستیابی به بهبود نسبی منجر می‌شود. شاید درک این موضوع باعث شود بار دیگر به مفید بودن روان‌درمانی برای شدیدترین بیماران فکر کنیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]