گرگور مندل و کشف قوانین حاکم بر انتقال صفات وراثتی

گرگور یوهان مندل کشیشی اتریشی بود که به عنوان پدر علم ژنتیک شناخته میشود.
گرگور مندل در ۱۸۶۵ توانست قوانین حاکم بر انتقال صفات وراثتی را که حاصل آزمایشهای او روی گیاه نخود فرنگی بود، شناسایی کند؛ ولی از آنجایی که در جامعه علمی آن زمان بسیاری از افراد با نفوذ همچنان نظریات داروین و لامارک را صحیح میپنداشتند به دیدگاهها و کشفیات او اهمیت چندانی ندادند و نتایج کارهای مندل به دست فراموشی سپرده شد.
راهبان و کشیشان پیرو فرقهی آگوستین قدیس(۸۲) (آگوستینیان)، که به آرامش و راحتطلبی شهرت داشتند، زمانی در فضای مجلل و اتاقهای وسیع و سرسراهای تودرتوی یک کلیسای سنگی، که مانند دژی محکم بر فراز تپهای در قلب شهرِ قرون وسطایی برون(۸۳) بنا شده بود، میزیستند. شهر طی مدت چهارصد سال پیرامون آنها رشد کرده بود؛ نخست خانه به خانه در سراشیبی و اطراف تپه، و سپس در گسترهی مسطح مزارع و علفزارهای پایین دستِ آن. اما در سال ۱۷۸۳، پیروان این فرقه از چشم امپراتور وقت، ژوزف دوم(۸۴)، افتادند و از نعمت مهر و سخاوت وی محروم شدند. املاک ممتاز مرکز شهر اینک ارزش بالایی یافته بودند و امپراتور بدون ملاحظه و پردهپوشی، فرمان داد تا کلیسا را نقل مکان دهند. به این ترتیب، کشیشها اسباب و اثاثیهشان را جمع کردند و بر خلاف میلشان، به صومعهی نیمهمخروبه و رهاشدهای در یکی از محلههای قدیمی شهر، که پیش از این، خانقاه راهبان بود، کوچ داده شدند. خفتبارتر از این جابجایی، این بود که کشیشها را وادار کردند تا در اتاقهایی که در اصل برای سکونت زنان طراحی شده بود، مستقر شوند. در راهروها بوی متعفن حیوانات و کاه و گل مرطوب رسوب کرده بود و حیاط و زمینهای اطراف ساختمان هم پوشیده از علفهای هرز شده بود. تنها مزیت این بنای قرن چهاردهمی، که سرمای درون آن بیشباهت به یخچالهای ذخیرهی گوشت نبود، حیاط خلوط کوچک مستطیل شکلی بود با چند درخت سایهدار، چند پله و راهروی سنگفرششدهی نسبتاً طویلی که کشیشها میتوانستند اوقات خلوت و انزوایشان را به قدم زدن در آنجا بگذرانند.
اعضای فرقه، زود به این مکان جدید و زندگی در آن خو گرفتند و کمر همت به آبادی آن بستند. اتاق بزرگی را در طبقهی دوم بازسازی و راه باریکی از اتاق پهلویی به آن گشودند، و چند میز و قفسه و چراغ نفت سوز هم در گوشه و کنارش چیدند تا بتوانند از آن به عنوان کتابخانه استفاده کنند. سپس با پشتکارِ تحسینبرانگیز یکایک اعضا، نزدیک به ده هزارجلد کتاب شامل آخرین آثار در زمینههای تاریخ طبیعی، زمینشناسی، و اخترشناسی تهیه کردند و آنها را با نظم و ترتیب روی میزها و قفسهها چیدند؛ هرروز هم آثار تازهای به این مجموعه میافزودند (خوشبختانه، آگوستینیان تضادی میان علم و دین نمیدیدند؛ آنان علم را گواه دیگری بر حضور الهی در روی زمین میپنداشتند). شرابخانهای در زیرزمین ساختند، و یک سالن پاکیزهی غذاخوری هم روی آن بنا کردند. فضای خوابشان را هم در طبقهی دوم ساختمان به صورت اتاقکهایی ترتیب دادند و چند تکه اسباب و اثاثیهی چوبی هم در هر کدام چیدند. به این ترتیب، و به مرور زمان، از درون یک بنای مخروبهی قرن چهاردهمی، کلیسایی کوچک و قابل احترام قد برافراشت.
در یکی از روزهای ماه اکتبر ۱۸۴۳، دهقانزادهی جوانی از اهالی سیلِسیا(۸۵) به عنوان کارآموز به کلیسا پیوست. او کوتاهقد و نسبتاً فربه، با چهرهای جدی و نزدیکبین بود. به زندگی معنوی دلبسته نبود، اما کنجکاوی هوشمندانهای داشت، کارهای یدی را خوب انجام میداد و باغبان ماهری بود. کلیسا به او مکانی برای زندگی و فضایی برای مطالعه و یادگیری داد، و روز ششم ماه اوت ۱۸۴۷، او را به سِمت کشیش منصوب کردند. نام مادریاش یوهان بود، اما اعضای فرقه نامش را به گرگور یوهان مندل تغییر دادند.
برای کشیش جوان که هنوز دورهی کارآموزی را میگذراند، زندگی به سرعت روال روزمره گرفت. در سال ۱۸۴۵، دورههای الهیات، تاریخ، و علوم طبیعی را به عنوان بخشی از تعلیمات دینی در کالج الهیات برنو(۸۶) طی کرد. بحران و ناآرامیهای سال ۱۸۴۸ ــ انقلاب پوپولیستی فرانسه، دانمارک، اطریش، و آلمان که آتش جنگ را در اروپا برافروخت و نظامهای اجتماعی، سیاسی، و مذهبی را زیر و رو کرد ــ همچون صاعقهای دوردست تأثیر چندانی برمِندل نگذاشت. طی سالهای جوانیاش، کوچکترین کورسویی از یک عالِم انقلابی، که بعدها ظهور کرد، در او دیده نشد. منظم و زحمتکش بود و از قدرت تشخیص بالایی هم برخوردار بود، اما رویهمرفته تسلیم عادتهایش بود؛ مردی عادی در میان مردمان عادی. تنها سابقهی سرپیچی او از نظم حاکم، خودداریاش از به سرگذاشتن کلاه مخصوصی بود که کارآموزانِ کلیسا بر سر میگذاشتند، و وقتی هم که در این مورد به او تذکر داده شد، مؤدبانه تمکین کرد.
در بهار ۱۸۵۰، مِندل کارش را به عنوان کشیشِ کارآموز در یکی از نواحی شهر آغاز کرد، اما عملکرد خوبی نداشت و کلیسا از او ناراضی بود. به قول اسقف اعظم، «کمرویی و کمتوجهی سرتاسر وجودش را تسخیر کرده است.» مِندل زبان چک را که زبان اصلی روحانیون کلیسا محسوب میشد به سختی تکلم میکرد، الهامبخشی کشیشان را نداشت، و از حوصلهی لازم برای تحمل فشار عاطفی ناشی از کار در میان نیازمندان و مستمندان برخوردار نبود. چندی بعد در همان سال، راهی برای فرار از این معضل پیدا کرد، و درخواستی برای تدریس دروس ریاضیات، علوم طبیعی، و زبان یونانی مقدماتی به دبیرستان زنایم(۸۷) ارسال کرد. به کمک توصیهای از سوی اسقف اعظم، درخواستش به طور مشروط پذیرفته شد، ولی از آنجا که تجربهای در تدریس نداشت، اولیای دبیرستان از او خواستند که قبل از شروع کار، امتحان ویژهی آموزگاران علوم طبیعی را که از سوی یکی از اُرگانهای دولتی برگزار میشد، بگذراند.
روزی در اواخر بهار سال ۱۸۵۰، مِندل، مشتاقانه در جلسهی امتحان کتبی مخصوص آموزگاران، که در شهر برون برگزار میشد، حضور پیدا کرد، اما مردود شد، و نمرهاش، به خصوص در امتحان زمینشناسی، تا سطح قبولی فاصلهی زیادی داشت. ممتحن او، ضمن تقبیه کیفیت نوشتاری مِندل، این گونه اظهار نظر کرد، «خشک، نامفهوم، مهآلود و مبهم.» روز بیستم ژوئیه، در بحبوحهی گرمای خفقانآور اطریش، مِندل برای شرکت در بخش شفاهی امتحان به شهر وین رفت، و روز شانزدهم اوت در جلسهی امتحان حاضر شد. این بار، نتیجهی حاصل، به خصوص در رشتهی زیستشناسی، حتا بدتر از امتحان کتبی بود. وقتی از او خواستند پستانداران را طبقهبندی کند، شرح ناقص و مضحکی ارائه داد ــ گروهی را حذف کرده بود، گروه دیگری را از خودش درآورده بود، کانگورو را با سگ آبی در یک گروه، و خوک و فیل را هم در گروه دیگری، همسان دیده بود. مِندل این بار هم نتوانست به نمرهی قبولی برسد و مردود شد؛ اینبار، اظهار نظر ممتحن او این گونه خلاصه شده بود: «به نظر میرسد متقاضی هیچ چیزی در مورد واژگان فنی نمیداند. او نامهای حیوانات را به زبان آلمانی، آن هم گویش محاورهای آن، تلفظ میکند و از سیستم نامگذاری جانداران بیاطلاع است.»
در ماه اوت، مِندل با در دست داشتن کارنامهی امتحانش به برنو بازگشت. رأی ممتحنان روشن و شفاف بود: اگر قرار باشد به او اجازهی تدریس داده شود، باید در زمینهی علوم طبیعی آموزشهایی به مراتب پیشرفتهتر از آنچه که در کتابخانهی کلیسا و باغچهی دیوارکشیدهاش در دسترس وی بود، ببیند و دوباره در امتحان ویژه شرکت کند. بر این اساس، مِندل درخواستی به منظور دریافت پذیرش در رشتهی علوم طبیعی برای دانشگاه وین ارسال کرد. این بار هم با پادرمیانی اسقف اعظم و نوشتن چندین سفارشنامه، راه برای مندل باز شد و او در رشتهی زیستشناسی دانشگاه وین پذیرفته شد.
زمستان ۱۸۵۱، مِندل آماده شد تا با قطار به وین رفته و در دانشگاه ثبت نام کند؛ و این درست همان نقطه در زمان و مکان بود که درگیری مِندل با زیستشناسی، و درگیری زیستشناسی با مِندل، آغاز شد.
مسیر قطار شبانه از برنو به وین، در فصل زمستان، مناظر تماشایی اما نسبتاً غمانگیزی را در معرض دید مسافران میگذاشت ــ مزارع سرمازدهی کشاورزی، جلگهها و تاکستانهای پوشیده از برف، کانالهای مدفونِ زیر انبوهی از یخ آبی رنگ، و کلبههای روستایی پراکنده با درهای بسته و فرورفته در سیاهی شبِ اروپای مرکزی. رودخانه تایا(۸۸)، که نیمی از آن یخ زده بود به آرامی دشت را میشکافت و به جلو میرفت، و جزیرکهای دانوب در دوردست خودنمایی میکردند. طول سفر کمتر از صد و پنجاه کیلومتر بود، اما عبور از این مسیر در زمان مِندل، حدود چهارساعت زمان میبرد. سپیدهی صبح که قطار به وین رسید، مِندل احساس کرد که سر از کهکشان دیگری درآورده است.
در وین، بازارِ علم و دانش رونق زیادی داشت و هیجانانگیز بود. در محیط دانشگاه، که فقط چند کیلومتر با خوابگاه او در خیابان اینوالیدن(۸۹) فاصله داشت، مِندل بیدرنگ سرگرم جستو جوی همان تَنَور اندیشهای شد که در برنو مصرانه در پیاش بود و آن را نمییافت. تدریس فیزیک را ریاضیدانِ نامی اطریشی، کریستین داپلر(۹۰) به عهده داشت، شخصیتی که بعدها، استادِ راهنما، معلم، و الگوی مِندل شد. داپلرِ سی و نه ساله، لاغر و ترشرو، با استفاده از منطق ریاضی استدلال میکرد که «زیر و بمی»(۹۱) (دانگِ) صدا (و همچنین رنگ نور) ثابت نیست و بستگی به مکان و سرعتِ حرکتِ شنونده (یا بیننده) دارد. وقتی صدا از منبعی به طرف شنونده حرکت میکند و به او نزدیک میشود حالت متراکم به خود میگیرد و زیر و بم بالاتری پیدا میکند؛ و برعکس، وقتی صدا از شنونده دور میشود، در گوش او زیر و بم پایینتری پیدا میکند. دیرباوران با ریشخند میپرسیدند: «چگونه ممکن است نور مشخصی که از چراغ مشخصی میتابد در چشمان بینندههای متفاوت رنگهای متفاوتی پیدا کند؟» اما داپلر دستبردار نبود و برای اثبات نظریهاش، در سال ۱۸۴۵، گروهی ترومپتنواز را سوار بر قطاری کرد و از آنها خواست که وقتی قطار شروع به حرکت کرد، فقط یک نُت خاص را بنوازند و فقط روی همان نُت تکیه کنند؛ عدهای از همکارانش را هم دعوت کرد که روی سکوی ایستگاه بایستند و گوشهایشان را تیز کنند. این مدعوین با کمال حیرت متوجه شدند که وقتی قطار به حرکت درآمد و از آنها فاصله گرفت، صدای نُت بهتدریج بَمتر شنیده میشد، و برعکس، وقتی قطار به سمت آنها نزدیک میشد، صدای همان نُت به تدریج زیرتر به گوش میرسید.
استدلال داپلر این بود که صدا و نور دقیقاً منطبق با قوانین طبیعت عمل میکنند، اگرچه این استدلال برای مردم عادی آن زمان دور از عقل به نظر میرسید. در حقیقت، اگر با دقت به اطراف نگاه کنید، متوجه میشوید که تمام رویدادها و پدیدههای پیچیده و (به ظاهر) بینظم عالم، تابع قوانین طبیعی بسیار منظم و سازمانیافته هستند. هرازچندگاه، احساس غریزی و نیروی ادراک ما روزنهای به سوی تشخیص این قوانینِ طبیعی میگشاید. اما در حالت معمول، اثبات و درک این قوانین ماوراء زمینی نیازمند آزمایشهای عجیب و غریبِ زمینی ــ مانند قطاری پُر از ترومپتنواز و جمعیتی شکاک و کنجکاو ــ است.
در این روزها، مِندل به همان اندازه که شیفتهی آزمایشها و نمایشهای داپلر میشد، حالت نا امیدی و استیصال هم پیدا میکرد. در ذهن او، دانشِ زیستشناسی، که رشتهی اصلیاش بود، آشفتهبازاری فاقد اصول منظم و سازمانیافته بود ــ شبیه باغچهای که علفهای هرزه تمام سطح آن را پوشانده باشند. اما اینجا به نظر میرسید که نوعی وفور نظم و ثبات در این حوزه حکمفرما شده بود، و تمام تلاش دانشپژوهان رشتهی زیستشناسی صرف این میشد که با وسواس و دقت عجیبی، به نوعی طبقهبندی (یا دستهبندی) علمی و شفاف ــ کاتالوگی ــ از کلیهی جانداران روی زمین دست پیدا کنند: نسلها، نژادها، راستهها، خانوادهها، دستهها، گلهها، گونهها.
اما این دستهبندی، که نخستینبار در میانهی قرن هفدهم توسط گیاهشناس سوئدی، کارل لینائوس(۹۲)، تنظیم و تدوین شده بود، بیشتر جنبهی تشریحی داشت تا مکانیستیکی. سیستم لینائوس نوعی دستهبندی از جانداران را ارائه میداد که توجهی به منطق زیرینِ سازمانبندی آن نداشت. پرسش بنیادی زیستشناسی اینک این بود که این طبقهبندی از چه منطقی تبعیت میکرد؟ آنچه که این طبقهبندی را ثابت و پایدار نگاه میداشت چه بود؟ چرا فیل هرگز تغییرشکل نمیداد و مثلاً به خوک تبدیل نمیشد؟ و چرا کانگورو هرگز سگ آبی نمیشد؟ ساز و کار وراثت از نسلی به نسل دیگر چه بود، و چرا هر موجودی، موجودات شبیه خود را پدید میآورد؟
بحث «شباهت»، قرنها بود که ذهن و حواس فیلسوفان و دانشپژوهان را به خود مشغول کرده بود. فیثاغورث(۹۳)، نیم عالِم و نیم عارفِ یونانی، که پانصد و سی سال قبل از میلاد مسیح در ناحیهی کروتون(۹۴) میزیست، نخستین و یکی از پذیرفته شدهترین نظریهها را در بابِ شباهت فرزندان به والدینشان ارائه داد. محور اصلی نظریهی فیثاغورث این بود که حاملِ اطلاعات وراثتی (یا «شباهت» به زعم همعصران او) در انسان، در اصل، همان مَنی مرد بود که این اطلاعات وراثتی را ضمن پیمایش بدن مرد و جذب بخار اسرارآمیزی که از هر عضو بدن وی متصاعد میشد جمعآوری میکرد: از چشم، رنگش؛ از پوست، بافتش؛ از استخوان، حجم و اندازهاش؛ و الی آخر. به این ترتیب، مَنی مرد در طول عمر او به «انبارک متحرکی» از آنچه که برای تولید مثل لازم بود تبدیل میشد، یعنی نوعی عصارهی غلظتیافته از گوهر وجود.
نیمهی دوم نظریهی فیثاغورث، مربوط به انتقال این عصاره به جنس مؤنث، از طریق آمیزش جنسی میشد. به زعم او، هنگامی که منی وارد رحم میشد، بدن زن غذای لازم را به او میرساند تا جنین شکل بگیرد. بنا بر استدلال فیثاغورث، در این مرحله از فرآیندِ تولید مثل (درست مانند هر نوع تولید دیگری)، وظایف و همافزایی زن و مرد دقیقاً تفکیک شده بود: پدر، اطلاعات اصلی برای تولید جنین را فراهم میکرد، و مادر، با تغذیه و نگهداری جنین در رحماش، او را رشد و پرورش میداد. این نظریه، بعدها به نظریهی اسپرمیزم(۹۵) شهرت یافت، که حاکی از نقش پررنگ مادهی منی در شکل دادنِ ویژگیهای جنین بود.
چند دهه پس از مرگ فیثاغورث، در سال ۴۵۸ قبل از میلاد، ایسکیلوس(۹۶) نمایشنامهنویس و تراژدیپرداز یونان باستان، در یکی از آثارش تحت عنوان یومِنیدیس(۹۷)، از این منطقِ عجیب در یکی از خارقالعادهترین دفاعیات حقوقی در تاریخ بهره جست. محور و تم اصلی این نمایشنامه، محاکمهی اورستِس(۹۸)، شاهزادهی آرگوس(۹۹) است، که به اتهام قتل مادرش، کلایتم نِسترا (۱۰۰)، به دادگاه فرا خوانده میشود. در اکثر فرهنگها، قتلِ مادر جنایتی فجیع و مورد تقبیح، و اوجِ انحطاط و انحراف اخلاقی محسوب میشود. اما در نمایشنامهی یومِنیدیس، آپولو(۱۰۱) که وظیفهی دفاع از اورستِس را به عهده دارد، بحث تکاندهندهای را به میان میکشد: او استدلال میکند که مادر اورستِس برای پسرش غریبهای بیش نبود، زیرا، به زعم وی، زنِ باردار صرفاً نوعی آنکوباتور تکریم شدهی انسانی است؛ کیسهای حاوی خوراک لازم برای جنین که از طریق مجرای بندناف قطره قطره خوراک را به جنین میرساند. بر این اساس، جد اعلای همهی انسانها پدر است، و عصارهی «شباهت» هم تنها در مَنی او نهفته است.
آپولو سپس رو به هیات منصفهای، که ظاهراً پذیرای چنین استدلالی است، میگوید: «والد حقیقی، رحمِ زن نیست که رشددهندهی جنین است؛ او صرفاً پرستار تخمی است که به تازگی در او کاشته شده است. مرد والد است و لاغیر؛ زن برای جنین غریبهای بیش نیست، غریبهای که مسئولیتاش فقط و فقط مراقبت از گوهرحیات است.»
واقعیت نامتقارنی که در این نظریهی وراثت ــ مرد به عنوان آورندهی مادهی «حیات»، و زن به عنوان فراهمکنندهی ضروریات رشدِ جنین در داخل رحم ــ وجود داشت، پیروان فیثاغورث را نگران و مضطرب نمیساخت؛ درواقع، شاید به نوعی خوشنودشان هم میکرد. در آن زمان، دغدغهی اصلی آنها، فراتر از موضوع شباهت و وراثت، کشف رابطهی اسرارآمیز میان اضلاع مثلث بود. فیثاغورث قضیهی مثلث را، یعنی اینکه طول ضلع سوم یک مثلث قائمالزاویه را میتوان به صورت ریاضی از طول دو ضلع دیگر استنتاج کرد، از عالِمان هندی و بابِلی هندسه آموخته بود، اما کشف این معما به طور جداییناپذیری با نام خودش گره خورد و با عنوان «قضیهی فیثاغورث» در تاریخ عِلم به ثبت رسید. شاگردان فیثاغورث، این قضیه را به عنوان نمونهای از این باور که طبیعت سرشار از الگوهای اسرارآمیزِ ریاضی و یا «تناسب و توازن» است، تبلیغ میکردند. خودِ فیثاغورث، که سخت تحت تأثیر قضیهی مثلث قرار گرفته بود، استدلال میکرد که در موضوع وراثت نیز نوعی تناسب و توازن مثلثی نهفته بود. مادر و پدر دو ضلع مستقل بودند و فرزند هم ضلع سوم، یعنی وَتَر زیستشناختی نسبت به دو ضلع والدین؛ و درست همان گونه که میشد طول ضلع سوم مثلث را با داشتن طول دوضلع دیگر محاسبه کرد، فرزند را هم میشد با محاسبهی همافزایی والدین محاسبه کرد: در این حالت، همافزایی پدر «عصارهی حیات»، و همافزایی مادر «نگهداری و پرورش جنین» بود.
یک قرن پس از مرگ فیثاغورث، در سال ۳۸۰ قبل از میلاد، افلاطون(۱۰۲) مجذوب و شیفتهی این استعاره شد. در یکی از شگفتانگیزترین فرازهای کتاب جمهوری(۱۰۳)، که بخشی از آن از فیثاغورث وام گرفته شده بود، افلاطون استدلال کرد که اگر فرزندان، درواقع، مشتقاتی از والدینشان بودند، پس باید میشد، حداقل در تئوری، این «فرمول وراثت» را نیز دستکاری کرد و تغییر داد: فرزندان کامل را میشد از ترکیب والدین کامل، که تحت شرایط به دقت سنجیده شده تولید مثل میکردند، به دست آورد. گویی قضیهای هم برای وراثت وجود داشت که در انتظار کشف و رونمایی بود، و میشد از طریق کشف این قضیه، و سپس انتخاب ترکیبهای کامل والدین، فرزندان کاملی را که در زمرهی تندرستترین، شایستهترین، مستعدترین (و هر«ترین» دلخواه دیگر) بودند تولید و رهسپار جامعه کرد ــ یعنی نوعی بهسازی نژادی مبتنی بر حساب و هندسه. افلاطون، نظریهاش را این گونه جمعبندی کرد: «اگر والدین و قیمها سهلانگاری کرده و بدون رعایت قانونِ طبیعی فرزندآوری، و خارج از زمان و شرایط مناسب، عروسی را به عقد دامادی درآورند، آنگاه فرزندانِ چنین زوجی، خوشظاهر و خوشاقبال از آب در نخواهند آمد.» با چنین توصیهای از سوی فیلسوفِ کنجکاوِ زمان، نخبگان طبقهی حاکم در جمهوری افلاطون که اینک با قانون طبیعی فرزندآوری نیز آشنا شده بودند، از این پس ملزم میشدند که در وصلتهای زناشویی آتیشان، تناسب و توازن مستتر در این قضیه را در حد کمال رعایت کنند؛ و به این ترتیب، راه رسیدن به آرمانشهرِ سیاسی از آرمانشهر ژنتیکی عبور میکرد.
اکنون، ذهنی تیز و تحلیلگر و دانشی عمیق و گسترده از علوم زمان لازم بود تا بتواند در برابر فرضیهی «قانون طبیعی فرزندآوری» قدعلم کرده و آن را به چالش بکشد؛ و این خصوصیات در عالِم و اندیشمند همدوران افلاطون، یعنی ارسطو(۱۰۴)، یافت میشد. او با اعتماد به نفسی که از ویژگیهای شخصیتیاش بود، بر روی نظریهی وراثت فیثاغورث خط بطلان کشید. ارسطو هرگز شهرتی در طرفداری از حقوق زنان (در هیچ زمینهای، و به ویژه در زمینهی همافزایی آنان در تولیدِ مثل) نداشت، اما سخت معتقد بود که لازمهی طرح هر نظریهای، مشهودات قابل اتکای کافی است که بتوان نظریه را بر پایهی آن استوار کرد. او با استفاده از دادههای تجربی زیستشناختی، «نظریهی اسپرمیزم» را موشکافی کرد و نقاط قوت و ضعف آن را بیرون کشید. سپس نتیجهی این واکاوی را در رسالهی فشردهای تحت عنوان تولید مثل جانداران(۱۰۵) منتشر کرد، که به مرور زمان به یکی از مراجع بنیادی ژنشناسی انسانی تبدیل شد؛ همان گونه که رسالهی جمهوری افلاطون نیز، در درازنای زمان به یکی از مراجع بنیادی فلسفهی سیاسی تبدیل شد.
ارسطو، این استدلال را که وراثت منحصراً از طریق مادهی مَنی انتقال پیدا میکند، رد کرد. به اعتقاد وی، فرزندان میتوانستند ویژگیهایی را از مادران، و حتا مادربزرگهایشان، به ارث ببرند (درست همان طور که میتوانستند ویژگیهایی را از پدران و پدربزرگهایشان به ارث ببرند)، و این زنجیرهی وراثت از نسلهای متعدد پیشین عبور میکرد؛ این امکان نیز وجود داشت که بعضی ویژگیها در یک یا چند نسل غایب باشند، اما دوباره در نسلهای بعدی ظاهر شوند. او این «ناپیوستگی موروثی» را این گونه توضیح داد: «از والدینی که نقص عضو دارند، فرزندانی با نقص عضو به دنیا میآیند، همان گونه که لَنگ از لَنگ، و نابینا از نابینا متولد میشود. به طور کلی، ویژگیهای غیرطبیعی، مانند غدهها و لکههای مادرزادی، از نسلی به نسل دیگر انتقال مییابند. بعضی از این ویژگیها هم لزوماً در نسلهای پی در پی رخ نمیدهند: به طور مثال، شخصی را میشناسیم که خال تیرهرنگ بزرگی روی بازو داشت و پسرش این خال را نداشت، اما نوهی او، شبیه همین خال را (قدری کمرنگتر) روی همان بازو به ارث برده بود؛ و در سیسیلی، زنی به طور نامشروع با مردی از اهالی اتیوپی ارتباط جنسی برقرار کرده و از او باردار شده بود؛ کودکی که متولد شد هیچ شباهتی به سیاهپوستان نداشت، اما بعدها، فرزند این کودک ــ دو نسل بعد ــ شباهت زیادی به پدربزرگش ــ مرد اتیوپیایی ــ پیدا کرده بود.» یک نواده، ممکن بود پس از گذشت دو نسل، شکل و شمایلِ بینی یا رنگ پوست مادربزرگش را به ارث ببرد بدون اینکه این ویژگیها در پدر یا مادرش ــ نسل بعدی مادربزرگ ــ دیده شده باشند. این پدیدهای بود، که توضیح آن در چهارچوب نظریهی وراثتی فیثاغورث، غیرممکن بود.
ارسطو، فرضیهی «انبارک متحرکِ» فیثاغورث را نیز به چالش کشید. فیثاغورث در این نظریه گمان کرده بود، که مَنی مرد، اطلاعات وراثتی را با چرخش در سرتاسر بدن جمعآوری کرده و سپس دستورالعملهای سرّیای را که هریک از اندامها ارسال میکردند به آن اضافه میکرد؛ و این انبارک حاوی تمامی و کلیت «عصارهی وراثت» بود که از نسلی به نسل دیگر منتقل میشد. در مقابل این نظریه، ارسطو مشاهدات عینی خودش را این طور خلاصه کرد: «انسان نخست متولد میشود و بعداً ویژگیهایی نظیر ریش یا موی جوگندمی در او بروز میکنند.» افزون بر این، ارسطو متوجه شد که گاه و بیگاه ویژگیهایی که منتقل میشدند ممکن بود لزوماً فیزیکی نباشند ــ مثل نوع خاصی از راه رفتن، یا به طرز خاصی به آسمان نگاه کردن، یا حتا یک حالت خاص روحی یا ذهنی؛ و بر این اساس، استدلال میکرد که چنین ویژگیهای غیرفیزیکی ممکن نبود بتوانند به صورت فیزیکی در منی وجود داشته باشند. دست آخر، با این برهان بدیهی که این فرضیه نمیتوانست در مورد هیچ جاندار مادهای مصداق پیدا کند، نوک تیغ حملهاش را به سوی قلب فرضیهی فیثاغورث نشانه گرفت و پرسید: «چگونه میتوان پذیرفت که منی پدر بتواند دستورالعمل تولید آلت تناسلی دخترش را در خود تولید کرده و انتقال دهد، درحالی که این اندام در هیچ جای بدن مرد یافت نمیشود؟» به نظر میرسید نظریهی فیثاغورث، همهی جوانب تولید مثل انسان را سنجیده بود، به جز آلت تناسلی او را.
در مقابل نظریهی فیثاغورث، ارسطو نظریهای ارائه داد که برای آن زمان بسیار پیشرو و تأملبرانگیز بود: شاید زنان هم مثل مردان نوعی ماده شبیه مَنی مرد به نطفه میافزودند. به سخن دیگر، شاید نطفه از همافزایی متقابل زن و مرد که هرکدام سهم معینی در تولید آن داشتند، بسته میشد. به منظور توضیح بیشتر، ارسطو به قیاس متوسل شد: همافزایی مرد را «اصل (یا قاعدهی) حرکت»(۱۰۶) نامید، و منظورش اینجا از واژهی حرکت، نه نوعی انتقال فیزیکی، بلکه مخابرهی دستورالعمل (اطلاعات یا کُد، به ادبیات امروزی) بود. به گمان وی، مادهای که در جریان آمیزش جنسی رد و بدل میشد، صرفاً بخش محسوسی از یک تبادل بزرگترِ مبهم و اسرارآمیزتر بود. بنابراین، خود ماده آنقدرها اهمیت نداشت؛ یعنی آنچه که در حقیقت بین زن و مرد رد و بدل میشد ماده نبود، بلکه نوعی پیام (یا دستورالعمل) بود ــ مانند نقشهی معماری یک ساختمان، یا طرح تولید یک کاردستی از یک تکه تخته ــ و مَنی مرد حامل پیامی بود که دستورالعمل تولید نطفه را به رحم زن منتقل میکرد. ارسطو نوشت: «همان طور که برای ساختن یک صندلی چوبی، مادهای از نجار به چوب منتقل نمیشود و شکل و عملکرد محصول، در نهایت ثمرهی فعالیتِ دستان نجار است، طبیعت هم از مَنی فقط به عنوان یک وسیلهی انتقالدهنده استفاده میکند.»
از سوی دیگر، همافزایی زن عبارت بود از مادهی فیزیکی خامی که برای ساختن جسمِ جنین لازم بود، مثل چوب برای نجار یا گِل و آجر برای بنای ساختمان، یعنی چیزی که وجود فیزیکی انسان از آن ساخته میشد. به تعبیر ارسطو، مادهای که از سوی زن فراهم میشد، در واقع همان لخته خون قاعدگی او بود، و مَنی مرد این لخته خون را به شکل یک جنین، درمیآورد ــ شبیه مجسمهسازی که اثری را حجاری میکرد. (این ادعا امروز ممکن است عجیب و اغراقآمیز به نظر برسد، اما منطق کوبندهی ارسطو بار دیگر توجیه متقاعد کنندهای ارائه داد: چون در لحظهای که نطفه کودک بسته میشود، کوچکترین اثری از خون قاعدگی باقی نیست، پس این خون باید تماماً صرف ساختن جنین شده باشد).
تفکیک همافزایی زن و مرد در ساختن جنین، از اولی ماده و از دومی پیام، آن گونه که ارسطو استدلال میکرد، نادرست بود، اما تردیدی نیست که او یکی از حقایق بنیادی وراثت را تشخیص داده بود. انتقال وراثت، به زعم او، اساساً نوعی انتقال اطلاعات بود و از این اطلاعات برای ساخت موجود زنده استفاده میشد: یعنی تبدیل پیام به ماده. وقتی هم که این موجود به بلوغ میرسید، مَنی زن و مرد دوباره تولید میشد و، این بار در جهت معکوس، ماده به پیام تبدیل میگشت. درواقع، به جای مثلث فیثاغورث، اینجا نوعی دایره (گردونه) دست اندر کار بود: نخست، فرم به اطلاعات تبدیل میشد، و سپس اطلاعات به فرم برمیگشت. قرنها بعد، زیستشناس شهیر، مکس دلبروک(۱۰۷)، با لحنی آمیخته به شوخی گفته بود که ارسطو، کاشف DNA بود، و برای این کشف مهم، مستحق دریافت جایزهی ویژهی نوبل است.
کتاب ژن- تاریخ خودمانی
نویسنده: ارتا موکِرجی
مترجم: حسین راسی
ناشر: انتشارات فرهنگ معاصر





