معرفی و بریدهای از کتاب بی نام – جاشوا فریس

کتاب بی نام
نویسنده:
جاشوا فریس
مترجم:
لیلا نصیری ها
ناشر:
نشر ماهی
پاها، ماشینوار
۱
زمستان سختی بود. باد دیوانهوار از سمت رودخانهها میوزید. دانههای یخزدهٔ برف مثل تیرهای سمّی از آسمان پایین میریختند. فقط چهار بار در خود ژانویه کولاک شده بود و پشتههای برف شده بودند شبیه سنگرهای تیرهرنگ و غیرقابل نفوذ زمان جنگ. سنگ قبرها در حیات قبرستان مدفون شده بودند و ماشینهای کنار پیادهرو کاملاً از دید پنهان بودند. بحثهای طولانی دربارهٔ تغییر وضعیت آب و هوا کنار گذاشته شده بود و جایش را داده بود به نگرانی دربارهٔ سالخوردهها و مریضهایی که خانهنشین شده بودند. و در این میان هفتهها بود که بچهها به مدرسه نمیرفتند. تحویل بستهها متوقف شده بود. روزهایی که هواپیماها اجازهٔ فرود داشتند، دیگر در انبارها جای سوزنانداختن نبود. توی سوپرمارکتها ملت صف میبستند، کمطاقت و عصبانی از اینکه باید خودشان را با شرایط تطبیق بدهند. تعدادی از شرکتهای خدمات عمومی فرصت را غنیمت شمرده بودند و خدماتی برای رفع نیازهای اضطراری شهروندان ارائه میدادند: سرویسکردن داوطلبانهٔ شوفاژخانهها و برپاکردن سرپناههای مجهز به سیستمهای گرمایشی. سرما مادر اختراعات بود، مادر کینهتوزی که درسهایش را با شلاق یاد میداد.
مسیر بازگشت به خانه به خاطر برف و ترافیک کند بود. معمولاً با چراغ سقفی ماشین کار میکرد، اما امشب با خودش چیزی نیاورده بود و لم داده بود گوشهٔ ماشین، بدون اینکه پروندهای جلوش باز باشد یا اینکه خودکاری دستش باشد. توی خانه منتظرش بودند، بیآنکه بدانند منتظرش هستند. راننده داشت به برنامهٔ ۱۰۱۰ وینز گوش میداد و اخبار ترافیک و عبور و مرور را چک میکرد. جایی وسط دریا یا طرفهای جنوب شاید برف نمیبارید. اما اینجا دانههای برف جوری به بادگیرها میکوبیدند که انگار ستارهای متلاشی شده باشد و اینها خاکسترهای سفید آن باشند. سرمازدگی دوباره برگشته بود سراغ انگشتهای دست و پایش. کمربند ایمنیاش را باز کرد، خم شد جلو و بالاتنهٔ بلندش را از روی صندلی عقبی ماشین کشید جلو، اهمیت هم نداد که راننده چه فکری میکند. گوشش را که چسباند به صندلی چرمی فرسوده، صدای رادیو کم شد. یکی از دستهایش را گذاشت روی زیرپایی پر از سنگریزه و نوک انگشتهایش را که جزجز میکرد کشید رویش. زنگ نزده بود تا بهشان خبر بدهد؛ گوشیاش را گم کرده بود. منتظرش بودند، اما خودشان خبر نداشتند.
وقتی رسیدند دم در خانه، راننده بیدارش کرد.
داشت خانه و زندگیاش را از دست میداد، آن لذت ناب حمامکردن را، آن قابلمههای مسی را که بالای سکوی وسط آشپزخانه آویزان بود، خانوادهاش را ــ دوباره خانوادهاش را از دست میداد. میان چارچوب در ایستاد و بهدقت همهچیز را ورانداز کرد. قدرشان را ندانسته بود. چطور این اتفاق دوباره افتاده بود؟ به خودش قول داده بود قدر همهچیز را بداند و حالا لحظهای را به یاد نمیآورد که این قول جایش را به روزمرّگی داده بود. بعید بود در یک لحظه اتفاق افتاده باشد. کلیدهایش را انداخت روی میز کنسول و کفشهایش را برخلاف عادت روی قالی کنارهٔ ایرانی درآورد، همانی که با جین در سفرشان به ترکیه خریده بودند. یک هفتهای را در ترکیه گذرانده بودند و یک هفته هم در مصر. همیشه لابهلای کارهایشان مسافرت هم میرفتند.
مقصد بعدیشان گشتوگذاری بود در دنیای وحش کنیا، اما حالا مجبور بودند سفر را به تعویق بیندازند. جوراب به پا توی خانه گشت زد. توی آشپزخانه دستش را کشید روی پیشخان کمنور. آشپزخانهاش را دوست داشت، درهای آنتیک کابینتها را، کاشیهای مراکشیاش را. از اتاق غذاخوری گذشت، جایی که مهمانیهای شامی را که برای شرکتش میداد میزبانی میکردند. میز طویل دوازده نفره. رسید به پلهها و دستش را گذاشت روی نردههای چوب بلوط و یکییکی پلهها را بالا رفت. عکسهای خانوادگی روی دیوار هم تا بالا همراهیاش میکردند. صدای ساعت قدّی، که در اتاق نشیمن تیکتیک میکرد، جایش را داد به صدای خندهای از قاب تلویزیون که آرام از توی اتاقخواب ته هال بیرون میآمد.
جین هنوز زیبا بود. عینک مطالعهای به چشمش بود که ظاهری عجیب و غریب و پاپ آرتی داشت؛ یک قاب کشیده با خالخالهای رنگی. با آن بندهای نازک لباسش، بازوهای نحیفش کاملاً به چشم میآمد. داشت جدول حل میکرد. هر وقت گیر میکرد، سرش را بلند میکرد و به برنامهٔ آخرشب نگاهی میانداخت، به صفحهٔ صاف تلویزیون که روی دیوار نصب شده بود، و خودکار را بین دندانهای پایین و بالایش تکانتکان میداد و صدا درمیآورد، انگار که بخواهد مغزش را بیدار کند. به محض اینکه وارد شد، جین نگاهش کرد، متعجب از اینکه اینقدر زود آمده خانه. گفت: «سلام کوچولو.» و کتش را، انگار که تیشرت باشد، از پشت کشید روی سرش و آستینهایش را برعکس درآورد. بعد دید که توی آستر گیر افتاده، هر کدام از دستهایش توی یکی از آسترها، و برای همین درزها را جر داد. اولش سخت بود که درزها را پاره کند، اما همین که اولین بخیهها شکافت، کلاش پاره شد. جین دهانش را باز کرد، اما صدایی از آن درنیامد. تیم کت جرواجر را انداخت زمین و خزید توی تختخواب و جوری دست و پایش را جمع کرد که انگار قرار است چیزی منفجر شود. زن پرسید: «چی شده؟ چه اتفاقی افتاده، تیم؟» سر تیم میان دستهایش پنهان بود. جین خزید طرف او و دستهایش را دورش حلقه کرد.
تیم به زن گفت که مجبور شده از شرکت بزند بیرون و برود توی خیابان. نبش چهل و سوم و برادوی تاکسی گرفته و امیدوار بوده که تاکسی برش گرداند دفتر. بعد از اینکه تاکسی کنار خیابان توقف میکند، میرود و در عقب را باز میکند. اما بعد به راهش ادامه میدهد. راننده، که سیکی با عمامهٔ صورتیرنگ بوده، دستش را میگذارد روی بوق و از توی آینه نگاهش میکند. چرا باید آدم تاکسی بگیرد، در را هم باز کند و بعد به راهش ادامه بدهد؟ نزدیک یونیون اسکوئر سعی کرده آمبولانس خبر کند؛ راه چارهای که دفعهٔ آخری که ماجرا عود کرده بود به فکرشان رسیده بود. تیم پشت تلفن داشته با امدادرسان حرف میزده که روی جدول یخزده سُر میخورد و تعادلش را از دست میدهد. وقتی دوباره تعادلش را به دست میآورد، داد میزند: «گوشیام! یکی کمک کند! گوشیام!» همینجور که داشته به راهرفتن ادامه میداده، رویش را برمیگرداند و داد میزند: «لطفا گوشیام را بردارید.» هیچکس بهش محل نمیگذارد. گوشی بلکبریاش وسط خیابان افتاده بوده، بیدفاع در برابر ماشینهایی که از راه میرسیدند. او هم به راهش ادامه میدهد. برای زن از داربستهایی حرف زد که از زیرشان رد شده بود، از سیل دیوانهوار ماشینهایی که بهسلامت از میانشان گذشته بود، از رژهٔ آدمهای بیخبری که از کنارشان عبور کرده بود. به زن گفت وقتی نزدیک ایستریور به نیمکتی میرسد، مثل دفعههای قبل آنقدر خسته شده بوده که بدنش وا میدهد. همانجا کتش را درمیآورد و مثل بالش مچاله میکند و کراواتش را باز میکند؛ با وجود سرما عرق میریخته. یک ساعت بعد با وحشت از خواب بیدار میشود.
مرد گفت: «برگشته.»
۲
اولین کاری که جین باید میکرد این بود که بهش لباس بپوشاند. میدانست که نمیخواهد لباس بپوشد. میخواهد دوش بگیرد، بخزد توی تختخواب و بخوابد، همان کاری که همیشه میکرد. دندانهایش را مسواک بزند و برود به عالم هپروت. تیم هنوز روی تخت نشسته بود، خشکش زده بود، مثل سربازها توی میدان جنگ کز کرده بود، قوز کرده بود و دستهایش را حلقه کرده بود دور سرش، جوری که انگار در مقابل ترکشها از آن محافظت میکند. موهایش پریشان بود؛ هنوز سری پوشیده از موهای پرپشت تیره داشت، یکی از بارزترین مشخصههایش. مرد جذابی بود، سالم و سرحال مثل اسب، و با وقار هنرپیشههای محبوب زنها پا به سن میگذاشت. زن به یک چشم مرد که از بالای دستش معلوم بود و از خیسی برق میزد، نگاه کرد و گفت: «باید لباس بپوشی.»
تیم تکان نخورد. زن از تختخواب بیرون آمد، رفت توی حمام و ربدوشامبر سیاه طرح پیچش را روی لباسخواب ابریشمیاش به تن کرد. از نظم و ترتیب چیدن لوسیونها، صابونها، کرمها و دئودورانتهایی که توی دستشویی ردیف شده بود جا خورد و یکباره از وعدهٔ امیدبخشی که این محصولات آرایشی عوامپسند میدادند احساس اهانت کرد. در ذهنش شروع کرد به ردیفکردن همهٔ چیزهایی که احتیاج داشت و جمعکردنشان از جاهای مختلف خانه: لباس سرهمی زیر گرم و نرم و شلوار چسبان عایق گرما را از توی گنجه، سوئتشرت و لباس پشمی را از توی کمد بزرگ، کاپشن کت و کلفتش، کلاه، دستکش و شالاش را. ماسک اسکی را توی یکی از جیبهای کتش گذاشت، کنار بستههای گرمازای یکبارمصرف که امیدوار بود تاریخ انقضای نوشتهنشدهشان سر نیامده باشد. فکر کرد باید باز هم ازشان بخرد. دم ماشین لباسشویی که رسید، تقریبا زد زیر گریه. مسیریاب و کولهپشتی مخصوص کوهنوردی را از زیرزمین بالا آورد. سریع کوله را پر کرد: پانچوی پلاستیکی مخصوص باران، قطرهٔ چشم، لوسیون مخصوص پوست خشک، بالش بادی، بستهٔ کمکهای اولیه. بعد رفت سراغ کابینت و چند بسته بیسکوییت انرژیزا و یک شیشه آب الکترولیت مارک نالجین برداشت. بیدلیل کبریت را هم به وسایل داخل کیف اضافه کرد. بعد در کوله را بست و رفت سمت طبقهٔ بالا.
جین رفت توی تخت و شروع کرد به جابهجاکردن مرد، جوری که انگار بچه است. یک لایه وازلین روی صورت و گردن تیم مالید، چون وازلین هم جلو سرما را میگرفت، هم جلو زخمشدن پوست را. بعد با چیزهایی که جمع کرده بود شروع کرد به لباسپوشاندن به تن مرد. آخرش هم یک جفت جوراب توکرکی و پوتین ضد آب پایش کرد. کولهپشتی را گذاشت دم در تا هر وقت تیم راه افتاد که برود، خیلی راحت دستش را دراز کند و برش دارد. بعد هم خزید توی تختخواب کنارش.
مرد گفت: «ایندفعه دیگر باغداساریان نه. نه او، نه هیچ دکتر دیگری.»
زن گفت: «باشد.»
مرد گفت: «واقعا میگویم. من تازه از موش آزمایشگاهی بودن خلاص شدهام؛ نمیخواهم دوباره برگردم سر جای اولم.»
«باشد، تیم.»
زن دستش را دراز کرد و کنترل را برداشت و تلویزیون را خاموش کرد.
«جین، من باز هم قدر تو را ندانستم؟»
سکوت نفسگیری مستولی شد. تیم شده بود مثل بچهای که برای برفبازی کلی لباس تنش کرده باشند و طاقباز خوابیده بود. زن همانطور که سرش روی بالش بود، نگاه کرد. چشمهای مرد دیگر آنطور باز نبود و نفسش آرام گرفته بود.
زن گفت: «بیا این کار را نکنیم.»
«چه کاری؟»
«از پشیمانی و عذاب وجدان حرف نزنیم.»
مرد برگشت طرف زن. «من قدر تو را ندانستم؟»
زن گفت: «هیچکس قدر هیچکس را نمیداند. این یکی از بندهای همیشگی قرارداد است.»
«تو چهجوری قدر من را ندانستی؟»
«چهجوری؟ خیلی پیش آمده، تیم.»
«مثلاً.»
«نمیدانم از کجا شروع کنم. خب، مثلاً اینکه بهترین تعطیلات عمرم را با هم گذراندیم و من حتی اسم آن جزیره یادم نمیآید.»
مرد لبخند زد و گفت: «اسکراب آیلند.»
«مجبورم به حافظهات اعتماد کنم.»
«این فرق میکند با اینکه قدر من را ندانی.»
زن گفت: «اسکراب آیلند… چه جای تر و تمیزی بود؛ اسمش قشنگ بهش میآمد. اما نمیدانم چرا هیچجوری اسمش یادم نمیآمد.»
مرد گفت: «دوست نداری باز هم برویم؟»
«فکر میکردم سفر بعدیمان به افریقاست.»
هر دوشان میدانستند که دیگر سفر بعدیای در کار نیست، دستکم الان نه، به این زودیها نه. بعد دوباره سکوت برقرار شد.
مرد گفت: «باید یک جایی تو اسکراب آیلند بخریم. چه غذاهای خوشمزهای داشت. یادت میآید آن دختر کوچولو را که لباس عروسی تنش بود و توی خیابان میچرخید؟»
«باید تا حالا بزرگ شده باشد.»
«شترمرغها را یادت هست؟ آن مرد را که با شلاق راهشان میبرد؟ نمیخواهی دوباره برویم آنجا؟»
زن گفت: «چرا، وقتی خوب شدی، دوباره میرویم.»
مرد گفت: «گرمم شده.»
زن از روی تخت بلند شد و پنجرهها را باز کرد. زمستان سوزان، این واقعیت تکاندهنده، هجوم آورد داخل. برگشت طرف تخت. بعد یاد دستبندها افتاد.
رفت طرف پاتختی و از توی کشو درشان آورد. بالای سر تیم کنار تخت ایستاد و پرسید: «اینها چی؟»
تیم نگاهش را از فضای خالیای که بیهدف به آن خیره شده بود برگرداند به فضایی که خودش را در آن گم کرده بود. با ماتم نگاهی به دستبندها انداخت، جوری که انگار به آدمی تعلق داشتند که ناگهان مرده بود و حالا او باید با اکراه تصمیم میگرفت کدام وسایلش را نگه دارد و کدام را دور بریزد. لبهایش را به هم فشرد و سرش را تکان داد و دوباره نگاهش را به سقف دوخت. زن دستبندها را برگرداند توی کشو.





