بیماری هزار نام؛ چرا سفلیس به نام دشمنان ملی نامگذاری میشد؟
تاریخ پزشکی همیشه با سیاست، جنگ و رقابتهای ملی گره خورده است و هیچ نمونهای گویاتر از داستان بیماری سفلیس (Syphilis) برای اثبات این ادعا وجود ندارد. دانستن این موضوع نهتنها از نظر تاریخی جالب است، بلکه برای درک چگونگی استفاده از انگهای پزشکی در تخریب چهره «دیگری» بسیار ضروری به نظر میرسد. در این مقاله قصد داریم بررسی کنیم که چگونه یک بیماری آمیزشی مخرب، در هر گوشه از اروپا و آسیا به نام یک کشور رقیب شناخته میشد؛ از بیماری فرانسوی و سندرم ناپل گرفته تا بیماری لهستانی و آلمانی. آیا واقعاً منشأ این بیماری آنطور که گفته میشود از دنیای نو توسط کریستف کلمب آورده شد یا اینها همگی بخشی از یک جنگ سرد تبلیغاتی در قرن پانزدهم بودند؟
فهرست مطالب
- ۱. سفلیس؛ عامل بیماریزای ترپونما پالیدوم
- ۲. محاصره ناپل؛ جرقه اولین اپیدمی بزرگ اروپا
- ۳. بیماری فرانسوی در برابر بیماری ایتالیایی؛ جنگ نامها
- ۴. فرضیه کلمبیا؛ آیا سوغات آمریکا بود؟
- ۵. از بیماری مسیحی تا بیماری ترکی؛ ابزار تبعیض مذهبی
- ۶. جیرولامو فراکاستورو و خلق نام علمی سفلیس
- ۷. تاثیرات اجتماعی و تغییر در پوشش و آرایش اروپایی
- ۸. سفلیس در دوران قبل از آنتیبیوتیک؛ جیوه و رنج
- ۹. مشاهیری که قربانی این بیماری هزار چهره شدند
- ۱۰. ارتباط سفلیس با جنون و تغییرات رفتاری در تاریخ
- ۱۱. آزمایش توسکیگی؛ لکه ننگ تاریخ اخلاق پزشکی
- ۱۲. سفلیس در عصر مدرن؛ بازگشت یک دشمن قدیمی
۱. سفلیس؛ عامل بیماریزای ترپونما پالیدوم
سفلیس یک بیماری عفونی مزمن است که توسط باکتری مارپیچی به نام ترپونما پالیدوم (Treponema pallidum) ایجاد میشود. این باکتری موذی عمدتاً از طریق تماس جنسی منتقل میشود، اما میتواند از مادر به جنین نیز سرایت کرده و باعث ناهنجاریهای مادرزادی شدید شود. در دوران رنسانس، این بیماری به دلیل سرعت شیوع و علائم وحشتناک پوستیاش، به سرعت به یکی از بزرگترین نگرانیهای بهداشتی تبدیل شد. سفلیس در مراحل اولیه با یک زخم بدون درد (شانکر) شروع میشود، اما اگر درمان نشود، میتواند به قلب، مغز و سیستم عصبی حمله کرده و باعث مرگ تدریجی و دردناک همراه با زوال عقل شود.
چیزی که سفلیس را در تاریخ متمایز میکند، قدرت تخریب ظاهری آن بود؛ در قرون گذشته، این بیماری باعث ریزش مو، ایجاد ضایعات بدبو در صورت و حتی خورده شدن غضروف بینی میشد که فرد را به کلی از اجتماع طرد میکرد. از آنجایی که در آن زمان هیچ راهی برای شناسایی باکتری زیر میکروسکوپ وجود نداشت، مردم آن را مجازاتی الهی یا نتیجه هوای آلوده میدانستند. این ابهام علمی باعث شد که راه برای نسبت دادن بیماری به «دشمنان خارجی» باز شود، چرا که پذیرفتن چنین بیماری ننگینی به عنوان یک مشکل داخلی، برای هیچ ملت و پادشاهی قابل قبول نبود.
۲. محاصره ناپل؛ جرقه اولین اپیدمی بزرگ اروپا
در سال ۱۴۹۴ میلادی، شارل هشتم، پادشاه فرانسه، با ارتشی متشکل از ۵۰ هزار سرباز مزدور از سراسر اروپا به سمت ناپل ایتالیا یورش برد. پس از سقوط شهر، سربازان به جشن و عیاشی پرداختند، اما مدت کوتاهی نگذشت که یک بیماری هولناک و ناشناخته در میان ارتش شیوع یافت. علائم شامل جوشهای چرکین بزرگ، دردهای شدید استخوانی و تخریب بافتهای صورت بود. وقتی ارتش شارل شکست خورد و سربازان مزدور به کشورهای خود (اسپانیا، آلمان، انگلستان و…) بازگشتند، این بیماری را با خود به سراسر قاره بردند و اولین اپیدمی بزرگ سفلیس در تاریخ ثبت شد.
ایتالیاییها که شاهد ویرانی شهر و سلامت خود بودند، این بلا را «بیماری فرانسوی» (Morbus Gallicus) نامیدند، چون توسط ارتش فرانسه به آنجا آورده شده بود. از سوی دیگر، فرانسویها که مدعی بودند این بیماری را در ناپل گرفتهاند، آن را «سندرم ناپل» یا «بیماری ایتالیایی» نامگذاری کردند. این اولین بار در تاریخ بود که یک اپیدمی به جای نام علمی، بر اساس کینههای نظامی و جغرافیایی نامگذاری میشد. محاصره ناپل نقطه عطفی بود که نشان داد چگونه جابجاییهای بزرگ نظامی میتواند ساختار بیولوژیکی یک قاره را در عرض چند ماه تغییر دهد.
۳. بیماری فرانسوی در برابر بیماری ایتالیایی؛ جنگ نامها
نامگذاری سفلیس به یک «جنگ سرد نامها» تبدیل شد که در آن هر کشوری سعی میکرد ننگ بیماری را به گردن رقیب سیاسی خود بیندازد. در انگلستان و آلمان، به آن «بیماری فرانسوی» میگفتند؛ در حالی که فرانسویها ترجیح میدادند آن را «بیماری ناپلی» بنامند. روسها آن را «بیماری لهستانی» خطاب میکردند و لهستانیها معتقد بودند این «بیماری آلمانی» است. حتی در خاورمیانه و آسیا نیز این روال ادامه داشت؛ به طوری که در برخی مناطق هند به آن «بیماری پرتغالی» میگفتند چون دریانوردان پرتغالی ناقل آن بودند و عثمانیها آن را «بیماری مسیحی» مینامیدند.
این بازی با اسامی نشاندهنده عمق بیگانههراسی (Xenophobia) در قرون وسطی و رنسانس است. نسبت دادن یک بیماری مقاربتی به ملتی دیگر، در واقع راهی برای متهم کردن آنها به فساد اخلاقی و بیبندوباری بود. این نامها تا قرنها در ادبیات و تودههای مردم باقی ماندند و حتی پزشکان نیز در گزارشهای رسمی خود از این اصطلاحات جغرافیایی استفاده میکردند. در حقیقت، سفلیس به جای اینکه به عنوان یک معضل بهداشت عمومی دیده شود، به ابزاری برای تحقیر ملی و تقویت مرزهای فرهنگی تبدیل شده بود که در آن «ما» پاک و «آنها» آلوده بودیم.
۴. فرضیه کلمبیا؛ آیا سوغات آمریکا بود؟
یکی از داغترین بحثهای تاریخ پزشکی، منشأ اصلی سفلیس است که به «فرضیه کلمبیا» (Columbian Theory) معروف شده است. بر اساس این نظریه، ملوانان کریستف کلمب در اولین سفر خود به دنیای نو (آمریکا) در سال ۱۴۹۲، این باکتری را از بومیان آنجا دریافت کرده و با بازگشت به اسپانیا، آن را در اروپا پخش کردند. مدافعان این نظریه به این واقعیت اشاره میکنند که اولین گزارشهای دقیق از اپیدمی سفلیس درست چند سال بعد از بازگشت کلمب در اروپا ظاهر شد. این ایده که آمریکا «انتقام» خود را با این بیماری از مهاجمان اروپایی گرفته، قرنها به عنوان یک واقعیت پذیرفته شده بود.
با این حال، تحقیقات باستانشناسی مدرن و بررسی بقایای استخوانهای قدیمی در اروپا، شواهدی از ضایعات شبیه سفلیس را در دوران پیش از کلمب پیدا کردهاند. برخی معتقدند که سفلیس همیشه در اروپا وجود داشته اما احتمالاً با جذام اشتباه گرفته میشد یا اینکه باکتری دچار یک جهش ژنتیکی ناگهانی و تهاجمی شده بود. صرفنظر از واقعیت علمی، نسبت دادن سفلیس به دنیای نو، بخش دیگری از همان استراتژی «مقصر دانستن دیگری» بود تا اروپاییها بتوانند وجدان خود را از فساد اخلاقی داخلی پاک کنند و آن را به یک عامل خارجی و وحشی نسبت دهند.
۵. از بیماری مسیحی تا بیماری ترکی؛ ابزار تبعیض مذهبی
در دوران درگیریهای مذهبی شدید، نام سفلیس حتی به سنگری برای تقابل ادیان تبدیل شد. در امپراتوری عثمانی، این بیماری را «بیماری مسیحیان» یا «فرنگ زحمی» (زخم فرنگی) مینامیدند، با این استدلال که شیوه زندگی اروپاییها و عدم رعایت طهارت باعث شیوع آن شده است. در مقابل، برخی در اروپا آن را «مرض ترکی» میخواندند و آن را نتیجه لشکرکشیهای عثمانی به بالکان میدانستند. این نامگذاریهای مذهبی نه تنها به انگزدن به بیماران کمک میکرد، بلکه مانعی بزرگ برای همکاریهای علمی پزشکان در آن زمان بود، چرا که هر طرف معتقد بود راه درمان تنها در دستان دین خودشان است.
این رویکرد باعث شد که درمانهای سفلیس نیز رنگ و بوی مذهبی یا جادویی به خود بگیرد. در برخی مناطق، بیماران را مجبور به توبه در کلیساها یا مساجد میکردند تا از شر این «بلای کفر» خلاص شوند. استفاده از نامهای مذهبی برای یک بیماری آمیزشی، عملاً علم پزشکی را به حاشیه برد و باعث شد که پیشرفت در شناخت باکتری و راههای انتقال واقعی آن قرنها به تاخیر بیفتد. این فصل از تاریخ نشان میدهد که چگونه تعصبات عقیدتی میتواند چشم انسان را بر روی واقعیتهای بیولوژیک ببندد و رنج بیماران را با برچسبهای سیاسی و دینی دوچندان کند.
۶. جیرولامو فراکاستورو و خلق نام علمی سفلیس
در نهایت، در سال ۱۵۳۰ میلادی، یک پزشک و شاعر ایتالیایی به نام جیرولامو فراکاستورو (Girolamo Fracastoro) تصمیم گرفت به این آشفتگی در نامگذاری پایان دهد. او شعری حماسی به زبان لاتین نوشت با عنوان «سفلیس، یا بیماری گالی» که در آن داستان چوپانی به نام سفیلوس (Syphilus) را روایت میکرد. طبق این داستان تخیلی، سفیلوس به خدایان توهین کرد و به عنوان مجازات، دچار بیماری وحشتناکی شد که تمام بدنش را از زخم پوشاند. این نام به دلیل آهنگین بودن و عدم وابستگی مستقیم به یک ملت خاص (گرچه در عنوان به نام گالی یا فرانسوی هم اشاره داشت)، به تدریج میان دانشمندان محبوب شد.
فراکاستورو اولین کسی بود که به طور علمی حدس زد بیماری توسط «بذرهای عفونت» (Contagion) منتقل میشود، نه از طریق هوای بدبو یا مجازات مستقیم الهی. ابداع نام «سفلیس» یک گام بزرگ برای خروج از سایه سیاست بود. اگرچه نامهای عامیانه مانند بیماری فرانسوی تا قرنها بعد در کوچه و بازار شنیده میشد، اما در متون پزشکی، واژه سفلیس به عنوان یک ترم تخصصی جا افتاد. این تغییر نام به پزشکان اجازه داد تا بدون ترس از متهم کردن متحدان سیاسی کشورشان، به تحقیق درباره روشهای درمان و پیشگیری بپردازند و به نوعی به علم پزشکی استقلال بیشتری بخشید.
۷. تاثیرات اجتماعی و تغییر در پوشش و آرایش اروپایی
سفلیس تاثیرات عمیق و غیرمنتظرهای بر مد و فرهنگ اروپا گذاشت. یکی از بارزترین این تغییرات، رواج کلاهگیسهای بزرگ و پودر زده بود. از آنجایی که یکی از علائم سفلیس ثانویه، ریزش موی سکهای و زشت بود، طبقه اشراف برای پنهان کردن این ننگ، شروع به استفاده از کلاهگیس کردند. همچنین، استفاده از پودرهای سفید سنگین برای پوشاندن زخمها و لکههای پوستی ناشی از بیماری روی صورت، به یک استاندارد زیبایی تبدیل شد. حتی خالهای تزئینی (Beauty marks) که زنان و مردان روی صورت خود میچسباندند، در ابتدا برای پوشاندن زخمهای کوچک سفلیس ابداع شده بودند.
در زمینه پوشش، یقه های بلند و دستکشهای دائمی به بخشی از مد روز تبدیل شدند تا ضایعات پوستی در گردن و دستها دیده نشود. این بیماری باعث شد که استانداردهای بهداشت فردی و فاصله اجتماعی در روابط جنسی (هرچند به شکلی ابتدایی) تغییر کند. ترس از ابتلا به سفلیس، حمامهای عمومی را که در دوران قرون وسطی بسیار محبوب بودند، به تعطیلی کشاند؛ چون مردم فکر میکردند آب گرم منافذ پوست را باز کرده و باکتری را جذب میکند. بدین ترتیب، سفلیس نه تنها بر سلامت، بلکه بر نحوه تعامل، لباس پوشیدن و حتی تصورات مربوط به زیبایی در تمدن غرب تاثیری ماندگار گذاشت.
۸. سفلیس در دوران قبل از آنتیبیوتیک؛ جیوه و رنج
قبل از کشف پنیسیلین در قرن بیستم، درمان سفلیس اغلب به اندازه خود بیماری وحشتناک بود. مشهورترین روش درمان، استفاده از جیوه (Mercury) بود. بیماران را در اتاقهای گرم قرار میدادند و بدنشان را با پمادهای جیوهای ماساژ میدادند یا بخارات جیوه را استنشاق میکردند. این کار باعث ریزش دندانها، زخمهای دهانی شدید و مسمومیت کلیوی میشد. ضربالمثل معروفی در آن زمان رایج بود: «یک شب با ونوس (الهه عشق)، یک عمر با مرکوری (سیاره/فلز جیوه)». این جمله به خوبی نشاندهنده بهای سنگینی بود که بیماران برای یک رابطه جنسی ناایمن پرداخت میکردند.
علاوه بر جیوه، از چوب گایاک (Guaiacum) که از آمریکا میآمد نیز به عنوان یک درمان گیاهی گرانقیمت استفاده میشد که البته تاثیر چندانی نداشت. در اوایل قرن بیستم، پل ارلیخ (Paul Ehrlich) اولین داروی شیمیایی واقعی به نام سالوارسان (Salvarsan) را کشف کرد که حاوی آرسنیک بود. اگرچه سالوارسان موثرتر از جیوه بود، اما همچنان سمی و تزریق آن بسیار دردناک بود. تاریخ درمان سفلیس، مسیری پر از درد و رنج است که نشان میدهد بشر برای مبارزه با یک میکروب، حاضر بود چه سموم خطرناکی را وارد بدن خود کند تا فقط از ننگ و تخریب بافتی این بیماری رهایی یابد.
۹. مشاهیری که قربانی این بیماری هزار چهره شدند
لیست شخصیتهای تاریخی که گفته میشود به سفلیس مبتلا بودهاند، بسیار طولانی و شگفتانگیز است. از هنرمندانی چون ونسان ونگوگ و پل گوگن گرفته تا فیلسوفانی مانند فردریش نیچه و نویسندگانی مثل لئو تولستوی و گوستاو فلوبر. حتی حاکمانی نظیر هنری هشتم و ایوان مخوف نیز در مظان اتهام ابتلا به این بیماری هستند. سفلیس در مراحل پایانی خود (سفلیس ثالثیه) به مغز حمله میکند و میتواند باعث دورههایی از خلاقیت فوقالعاده، پارانویا، هذیان و در نهایت جنون شود. بسیاری از مورخان معتقدند که سبکهای هنری یا اندیشههای فلسفی برخی از این افراد، تحت تاثیر مستقیم تغییرات بیولوژیکی مغز ناشی از این بیماری بوده است.
به عنوان مثال، فروپاشی عصبی مشهور نیچه در اواخر عمرش اغلب به سفلیس عصبی (Neurosyphilis) نسبت داده میشود. تاثیر این بیماری بر نخبگان باعث شد که سفلیس به نوعی «بیماری نوابغ» یا «بیماری هنرمندان» نیز ملقب شود، هرچند که این القاب تنها پوششی برای رنج وحشتناک آنها بود. حضور گسترده این بیماری در میان طبقه تحصیلکرده و حاکم، باعث شد که موضوع سفلیس در آثار ادبی قرن نوزدهم و بیستم (مانند آثار ایبسن و دکتر فاستوسِ توماس مان) به عنوان یک بنمایه اصلی برای نمایش زوال اخلاقی و جسمی انسان مورد استفاده قرار گیرد.
۱۰. ارتباط سفلیس با جنون و تغییرات رفتاری در تاریخ
سفلیس عصبی یا نوروسفلیس، مرحلهای است که باکتری سد خونی مغزی را شکسته و مستقیماً به بافت عصبی حمله میکند. این وضعیت میتواند باعث تغییرات شخصیتی شدید، بیثباتی عاطفی و قضاوتهای نادرست شود. برخی تاریخنگاران پزشکی حدس میزنند که تصمیمات عجیب و غریب یا خشونتهای بیحد و حصر برخی پادشاهان در اواخر عمرشان، ناشی از پیشرفت این بیماری در مغز آنها بوده است. این فرضیه، سفلیس را از یک بیماری فردی به عاملی تاثیرگذار در سیاست کلان و سرنوشت ملتها تبدیل میکند. جنون ناشی از سفلیس، برخلاف جنونهای ژنتیکی، به صورت تدریجی و همراه با توهمات بزرگمنشی ظاهر میشد.
بیمار در این مرحله ممکن است احساس کند قدرتهای خدایی دارد یا به شدت شکاک شود. این تغییرات رفتاری در دورانی که هیچ درمانی وجود نداشت، اغلب به عنوان تسخیر توسط شیاطین یا معجزات معکوس تفسیر میشد. درک امروزی ما از روانپزشکی نشان میدهد که بسیاری از «دیوانگان» مشهور تاریخ در واقع قربانیان بیولوژیک باکتری ترپونما بودهاند. این ارتباط بین یک عفونت باکتریایی و تغییر در روان انسان، یکی از تاریکترین و در عین حال جذابترین جنبههای تاریخ پزشکی است که نشان میدهد چگونه یک ارگانیسم میکروسکوپی میتواند مسیر تفکر بشری را منحرف کند.
۱۱. آزمایش توسکیگی؛ لکه ننگ تاریخ اخلاق پزشکی
نمیتوان از تاریخ سفلیس گفت و به فاجعه آزمایش توسکیگی (Tuskegee Syphilis Study) در آمریکا اشاره نکرد. از سال ۱۹۳۲ تا ۱۹۷۲، دولت آمریکا بر روی صدها مرد سیاهپوست فقیر که مبتلا به سفلیس بودند، آزمایشی انجام داد تا سیر طبیعی بیماری را بدون درمان مشاهده کند. حتی پس از کشف پنیسیلین در دهه ۱۹۴۰ که درمان قطعی سفلیس بود، پزشکان از دادن دارو به این افراد خودداری کردند و اجازه دادند آنها با درد و رنج بمیرند، کور شوند یا دچار جنون شوند تا فقط دادههای علمی جمعآوری کنند. این آزمایش یکی از بزرگترین جنایات علیه بشریت در نام علم است.
افشای این آزمایش در دهه ۱۹۷۰ باعث تغییری بنیادین در قوانین اخلاق پزشکی و حقوق بیمار در سراسر جهان شد. این واقعه نشان داد که چگونه نگاه نژادپرستانه و غیرانسانی میتواند حتی در مدرنترین سیستمهای علمی رسوخ کند. فاجعه توسکیگی باعث ایجاد بیاعتمادی عمیقی میان جوامع اقلیت و سیستم بهداشتی شد که هنوز هم آثار آن در کمپینهای واکسیناسیون و درمانهای جدید دیده میشود. سفلیس در اینجا دیگر نه یک بیماری ناشی از دشمن خارجی، بلکه ابزاری برای ستم داخلی و سوءاستفاده از قدرت علمی علیه شهروندان بیدفاع بود.
۱۲. سفلیس در عصر مدرن؛ بازگشت یک دشمن قدیمی
با وجود اینکه پنیسیلین درمان قطعی و ارزانقیمت سفلیس است، در سالهای اخیر شاهد بازگشت نگرانکننده این بیماری در سراسر جهان هستیم. طبق گزارشهای سازمان جهانی بهداشت، نرخ ابتلا به سفلیس در بسیاری از کشورهای توسعهیافته و در حال توسعه دوباره در حال افزایش است. دلایل این موضوع شامل کاهش استفاده از وسایل پیشگیری، اپلیکیشنهای دوستیابی که سرعت تماسهای جنسی را بالا بردهاند و کاهش آگاهی نسل جوان درباره خطرات بیماریهای کلاسیک آمیزشی است. سفلیس مدرن دیگر آن چهره وحشتناک و خورنده گوشت را ندارد چون معمولاً در مراحل اولیه شناسایی میشود، اما خطر آن همچنان جدی است.
امروزه چالش اصلی، تشخیص به موقع است؛ چرا که سفلیس به «مقلد بزرگ» (The Great Imitator) معروف است و علائمش میتواند با بسیاری از بیماریهای پوستی یا ویروسی دیگر اشتباه گرفته شود. همچنین، همپوشانی آن با ویروس HIV خطر انتقال هر دو را افزایش میدهد. دنیای مدرن به ما آموخته است که هیچ بیماری را نباید کاملاً ریشهکن شده فرض کرد. سفلیس، بیماری که زمانی به نام ملتها و دشمنان خوانده میشد، امروز به ما یادآوری میکند که میکروبها مرزهای ملی و سیاسی را نمیشناسند و تنها راه مقابله با آنها، آموزش همگانی، غربالگری دقیق و برخورد علمی به دور از برچسبهای نژادی و اخلاقی است.
جمعبندی نهایی
داستان نامهای سفلیس، آینهای از تاریخ پرفراز و نشیب بشری است که در آن علم، سیاست و تعصب در هم تنیدهاند. از «سندرم ناپل» تا «بیماری فرانسوی»، هر نام داستانی از بیگانههراسی و تلاش برای تبرئه خود در برابر یک بلای بیولوژیک را روایت میکند. اگرچه امروز با پنیسیلین بر این باکتری غلبه کردهایم، اما میراث فرهنگی این بیماری در هنر، مد و اخلاق پزشکی همچنان زنده است. سفلیس به ما آموخت که بیماریها فراتر از یک چالش پزشکی، پدیدههایی اجتماعی هستند که میتوانند چهره تمدنها را تغییر دهند و یادآوری کنند که در برابر طبیعت، همه انسانها فارغ از ملیت، آسیبپذیرند.







the next generation of women
;))
باحال بود
salam:) happy belated birthday:) man dar bast harfe shomaro goosh kardamo raftam wordpress…tashrif biarin:)
خوشحالم با وب شما و شما اشنا شدم و از اینکه این وب توسط یک ادم با سواد اداره میشه خوشحالم من 3 تا4 ساله در بلاگفا مطلب مینویسم مطالب بد نیست اما به پر باری مطالب شما نمیرسه راستی من شما رو لینک کردم شما هم منو اگر دوست داشتید لینک کنید
سلام
یه نگاه به این خبر بندازین: http://www.medgadget.com/archives/2007/10/the_tongue_sucker.html
سایت جالبیه http://www.medgadget.com گفتم شاید خوشتون باید.
موفق باشید.
واقعا ما را چه به Justin.tv و ustream.tv ؟!
سلام
اول تولدتان مبارک.
بعدش سایت جالبی دارید.همیشه سر میزنم.
با تشکر(-:
در مورد “چهارم” باید بگم که با اینترنت بسیار پرسرعت، ما را هیچ چه…!
سلام
نماز و روزه هاتون قبول باشه
پس چرا به فقیر فقرا سر نمی زنید
منتظرتان هستم
هر چند توسط “یک پزشک “آواره شدم.اما هر بار که این وبلاگ رو می خونم احساس نمی کنم وقتم تلف شده.
لبخند زدی و آسمان آبی شد / شبهای قشنگ مهر مهتابی شد / پروانه پس از تولد زیبایت / تا آخر عمرغرق بی تابی شد ……:))))))))))کلی کیفور شدم که شمام مثل من متولد مهر هستید … تفلدتون خیلی مبارک باشه دکتر جان …واقعا از ته دل براتون آرزوی کافی دارم … عمر مفیدی داشته باشید :)))
سلام .
من که نمی دونم تولد شما چه روزی هست . به هر حال این روز را به شما تبریک می می گویم . امیدوارم همواره سلامت و شاد باشید . از مطالب بسیار خوب و زیبا هم که می نویسید تشکر می کنم . دستتان درد نکنه . باز هم بیشتر و بیشتر بنویسید .
نمی خواهید دستی به سر و روی وبلاگ همه چی تمامتان بکشید؟یه تغییر دکوراسیونی،تغییر رنگی چیزی.خوبه ها خوشگل میشه.به هر حال پیشنهاد بود وگرنه همینجوری هم همیشه خواننده وبلاگ شما هستم.
موفق باشید.
ما دیر رسیدیم تولدت مبارک. تولد دخترم نگار خوشحال میشم اگه سورپریزش کنی.
سلام.مدتیه وقتی که وبلاگتون رو باز میکنم.پیغامی میاد که میگه IE نمیتونه این صفحه رو باز کنه!!امروز شانسی تونستم وبلاگ رو ببینم.اما بیشتر مواقع همون پیغام رو میده.(من از IE 7 استفاده میکنم)