اگر قرار است پدر یا مادری بد باشند، ای کاش آنقدر بد باشند که درنهایت بتوانیم خودمان را بهکلی از آنها جدا کنیم

ترجیح میدهیم به خودمان برچسب بزنیم تا اینکه درک کنیم دیگران بهطور فاجعهباری ما را ناامید کردهاند.
اگر متقاعد نشده باشیم که لایق عشق هستیم، درست هنگامی که در رابطهٔ عاطفی، معشوق به عشقمان پاسخ میدهد، ممکن است اتفاقی بخصوص و آشفتهکننده مدام در زندگیمان تکرار شود. هرچقدر شریک خود را تحسین میکردیم و برایش احترام قائل بودیم، اگر او هم به ما علاقهمند شود و اگر احساس کنیم او دارد دلنرم میشود و خودش را وقفمان میکند، نمیتوانیم ارزیابی مثبتمان از او را حفظ کنیم. اگر چنان سلیقهٔ بدی دارد که کسی مثل ما را تأیید کند، چطور ممکن است آنطور که فکر میکردیم ارزشمند باشد؟ ما با او با همان خوارشماری برخورد میکنیم که متعلق به تملقگویان دروغین است.
باید به خودمان حس خوبی داشته باشیم تا بتوانیم ریسک اصیلبودن را بپذیریم. اصیلبودن یعنی اهمیت ندهیم دیگران چه فکری میکنند و مسیر خود را طی کنیم.
مریضبودن حس «بهتری» دارد تا اینکه متوجه شویم هیچوقت ما را دوست نداشتهاند.
کودکان کمسن بلافاصله متوجه میشوند عشق و محبتِ لازم را نمیچشند. وقتی کسی حواسپرت، بیتوجه، بیرحم، بیتفاوت یا بدرفتار باشد، متوجه میشوند؛ آنها بدون سپرِ روانشناختی متولد شدهاند. آنها بههیچوجه دلایل این قساوت قلب را درک نمیکنند، ولی تمام درد آن را حس میکنند. اما باید نوعی توضیح برای این موضوع پیدا کنند. چنین فرزندی بهسرعت و بهطور شهودی به سراغ توضیحی میرود که برایش قانعکنندهترین باشد: خودش مرتکب اشتباهی شده است.
او از درون آنقدری محکم هست که نیازی نداشته باشد بر جهان اطرافش سختگیری کند.
عزتنفس حاصلِ تأثیر نگاههای مثبت دیگران است که بهتدریج روی هم انباشته شده.
تروما جلوی رشد را میگیرد. رویدادهایی که موجب تروما میشوند، چیزی از خود باقی میگذارند که میتوان نامش را «خودِ جوانتر ترومادیده» گذاشت (میتوانیم در اینجا نامش را کودک بگذاریم). این کودک هرگز بزرگ نمیشود؛ در ابدیتی دردناک هنوز جایی درون خودِ بزرگسال باقی میماند. تروما بخشی از وجود ما را در سنی که تروما در آن رخ داده بود و با ظرفیت ذهنی همان سن منجمد میکند.
چقدر توهینآمیز است به ما گفته شود که دوران کودکیمان میتواند بیاندازه در زندگیمان در بزرگسالی اهمیت داشته باشد
جان سالم بهدربردن از دوران بزرگسالی بههیچوجه کار آسانی نیست و شوروشوق بیحدومرز در ابتدای زندگی، ما را برای سفر کمرشکن پیش رویمان آماده میکند.
این ایده که دوازده سال اول زندگی پنجاه سال بعدی آن را تعیین کند، نامتعادل و عمیقاً بیرحمانه است.
وقتی والدی بیش از حد کنترلگر باشد، فرزند او درزمینهٔ استقلال دچار مشکل خواهد شد. وقتی والدی تحقیرگر باشد، کودک او در اعتمادبهنفس و عزتنفس دچار مشکل خواهد شد.
اگر قرار است پدر یا مادری بد باشند، ای کاش آنقدر بد باشند که درنهایت بتوانیم خودمان را بهکلی از آنها جدا کنیم.
والد خوب به فرزندانش حسادت نمیکند؛ آنقدری قوی هست که به آنها اجازه دهد زندگی بهتری از خودش داشته باشند.
در دنیایی ایدئال، فرزندپروری باید نیاز به مجوز داشته باشد
هر فردی که به دنبال راضیکردن دیگران است، زمانی فردی ناراضی و خشمگین بالای سرش سایه افکنده بوده است.
عجیب اینجاست که هرچقدر دوران کودکی ما بدتر باشد، ممکن است یادآوری آن برایمان دشوارتر شود.
اغلب توجه نمیکنیم که فرزندان اکثراً چقدر به والدین خود وفادارند. آنها تلاش بسیار زیادی میکنند تا به کسانی که آنها را به این دنیا آوردهاند، نظر مثبت داشته باشند. آنها ویژگیهای مثبت والدین خود را جدا میسازند و با تمام وجود بر این ویژگیها تمرکز میکنند و میکوشند مسائل ناراحتکننده یا دردناک را به یاد نیاورند. رواندرمانگران مشاهده کردهاند که هرچقدر دوران کودکی فرد بدتر باشد، این وفاداری فرزند به والد شدیدتر و جنونآمیزتر خواهد بود.
عشق قویترین محافظ ما در برابر ناامیدی خواهد بود.
همیشه باید به یاد داشته باشید که زورگوها بیش از هرچیز دیگری، خودشان در رنجاند.
درد زیادی لازم است تا ما اندوهناک شویم؛ اما اینکه دائماً بذلهگو و خندان باشیم، مستلزم درد و ترومای بیشتری است.
برای مقابله با گذشته نیازی نیست شور و شوقی خارقالعاده برای واکاوی خود داشته باشیم؛ همچنین نیازی نیست دلمان برای خودمان بسوزد یا از دست والدینی که تلاش کردند بهترین کارهای ممکن را انجام دهند، بهشدت خشمگین باشیم. تنها چیزی که نیاز داریم، درکی همراه با خستگی اما وظیفهشناسانه از این موضوع است که راه اصلی غلبه بر گذشتهمان پرداختن به آن است.
حقیقت تلخ این است که خالیکردن احساسات ناراحتکننده بر سر اطرافیانمان در کوتاهمدت خوب نتیجه میدهد. تخلیهٔ احساساتِ دشوار بر سر افراد بیگناه تسکینبخش است؛ مخصوصاً بر سر آنهایی که پیژامهٔ کوچک بر تن دارند و میپرسند که آیا میشود کمی بیشتر تلویزیون تماشا کنند یا نه.
والدین خوب سادیسم ندارند؛ آنها هرگز از آزاررساندن به فرزند خود احساس رضایت نمیکنند. هرگز از اینکه به فرزندی بگویند احمق است، احساس باهوشبودن نمیکنند یا با نظارت روی تکتک حرکات فرزند، احساس نمیکنند کنترل امور را به دست دارند.
باید به خودمان حس خوبی داشته باشیم تا بتوانیم ریسک اصیلبودن را بپذیریم. اصیلبودن یعنی اهمیت ندهیم دیگران چه فکری میکنند و مسیر خود را طی کنیم.
رنجکشیدن بهخودیخود بد هست، اما بدتر از آن، این است که کسانی موجب رنج ما شوند که جا دارد نامشان را «محفلی از ارواح نامهربان» بگذاریم
درک این موضوع بسیار دشوار است که چرا در دنیایی که برای خلبانی پهپاد نیاز به گواهینامه داریم و برای اندکی نقضِ سرعتِ مجاز باید جریمهٔ سنگینی پرداخت کنیم، میتوانیم انسان دیگری را پیدا کنیم، با او معاشقه کنیم و ازروی هوس و در زمانی کوتاه، انسانی تولید کنیم که حدود هشتاد سال روی کرهٔ زمین راه خواهد رفت؛ آن هم بدون اینکه لازم باشد ذرهای شایستگی یا بینش درست یا مهربانی خود را اثبات کنیم. ما درزمینهٔ پراهمیتترین اقدامی که هر انسانی توان انجامش را دارد، کاملاً به خودمان واگذار شدهایم.
اولین و مهمترین نکته این است که والدِ لایق کسی است که از بهدنیاآمدن فرزندش رضایت بسیاری دارد و هرگز از یادآوری این رضایت به خودش و فرزندانش (به شکلهای مستقیم و غیرمستقیم، در لحظات کوچک و بزرگ و تقریباً هر روز) دست نمیکشد. در این کار بههیچوجه خطر لوسکردن وجود ندارد؛ زیرا افراد لوس کسانیاند که عشق از آنها دریغ شده است، نه آنهایی که مرتباً در آبهای آرامشبخش آن غوطهور شدهاند.
خشمگینشدن، تلاشی ازروی درماندگی برای مبارزه با حس مغلوبشدن و نابودی است. والد خشمگین در حقیقت خودش نیز کودکی ترسیده است.
درنهایت، اینکه خود را قدرنشناس و مزخرف بدانیم، کمتر ناراحتکننده است تا اینکه تصور کنیم آدمهایی سطحی و کوتهبین ما را بزرگ کردهاند؛
چیزی که این فرد در اصل به ما میگوید این است: «گفتوگو غیرممکن است. تاکنون هیچکس به حرف من گوش نداده و حالا هم بعید است این کار را بکند. سکوت بهترین و تنها راه ارتباط برای من است.»
افراد کنترلگر احساس نمیکنند کنترل امور را به دست دارند. آنها بهشکلی غیرعادی دلشان میخواهد دیگران دستورهایشان را اجرا کنند؛ چون جایی درون خود و بهخصوص در گذشتهٔ خود، در مقیاسی فاجعهآمیز احساس آشوب داشتهاند.
چیزی که از فرزند والدِ فقط تا حدی افتضاح دریغ شده، فرصتی آسان برای جداسازی است. او نمیتواند مثل فرزندانی که بهطور واضحتر قربانی شدهاند، به والدین خود بگوید که دور شوند و یک بار برای همیشه او را کنار بگذارند.
والد خوب آنقدر شکننده نیست که دائم نیاز داشته باشد از او اطاعت شود. او میتواند تحمل کند که گاهی با کلمات بد صدایش کنند؛ او مدتها پیش غرور خود را کنار گذاشته است.
والد صرفاً هر انسانی است که این ذکاوت را داشته که فرد دیگری را بیابد و با او تولیدمثل کند؛
این میتواند امتیاز عجیب و نادری باشد که والدی آنقدر دشوار و آسیبدیده نصیبمان شود که دلایل قاطعی برای بیزاریِ مطلق از او پیدا کنیم و بعد بتوانیم بر آنها چیره شویم.
فرزندان والدینِ بیش از حد مراقب اگر بختیار باشند، نهایتاً بهدرستی دلایل نابسامانیهای خود را تشخیص میدهند. آنها متوجه خواهند شد که بدجنس یا قدرنشناس نیستند، فقط جهان طوری به آنها معرفی شده است که باعث شده هر اتفاقی پساز آن بیفتد، از لحاظهای مختلف ناقص و ناراضیکننده به نظر برسد.
هر نقص شخصیتی در والد الزاماً باری بر کودک تحمیل میکند.
این ترسها لزوماً اشتباه نیستند، موضوع صرفاً این است که داشتن زندگی پرنشاط مستلزم مقداری بیاعتناییِ متکبرانه به اکثر جوانب منفیِ اقداماتی است که قصد انجامشان را داریم.
چیزی که اکنون در جهان از آن میترسی، انعکاس مهمی از آن چیزی است که زمانی در خانه از آن میترسیدی.
کسی که بهاصطلاح کمالگرا نامیده میشود، عاشق چیزهای کامل نیست؛ بلکه وحشت دارد او را بهدلیل چیزی که هست، ناپذیرفتنی بدانند.
-هرچقدر بیشتر دچار تروما باشیم، نگاه به تجربیات گذشته برایمان سختتر خواهد بود.
درهمینحال بسیار سخت است که کودکان کوچک را آنطور که دلتان میخواهد، سفارش دهید؛
آسیبهای روانیِ واقعی سابقهٔ آشکاری از خود به جا نمیگذارند. تنها میراث آنها که بهراحتی مشهود است، شاید در قالب علائم ظاهر شود.
والد خوب لطیف است؛ البته که درآمدن چشم خرس عروسکی در کلیتِ جریان زندگی زیاد چیز مهمی نیست، اما جهان کودک کوچک است و مسائل جزئی بسیار بزرگ به نظر میرسند. درنتیجه والدین خوب این صبر را دارند که به بحرانها و لذتهای کوچک فرزندانِ خود واکنش نشان دهند؛ با این اطمینان که توجههای هدفمند منجر به بلوغ فکری خواهند شد.
اما کودکی با قد هشتاد سانتیمتر که پیژامهٔ سرهمی به تن دارد، خرس عروسکیاش را بغل کرده، به در دستشویی چسبیده، بهآرامی گریه میکند و امیدوار است این جنجال بهزودی تمام شود،
«بیمار مجبور است بهجای اینکه مسئلهٔ واپسراندهشده را بهعنوان اتفاقی در گذشته به یاد بیاورد، آن را بهصورت تجربهای جدید تکرار کند.»
چیزی که اکنون در جهان از آن میترسی، انعکاس مهمی از آن چیزی است که زمانی در خانه از آن میترسیدی.
تسلیبخشترین پیامی که هریک از ما میتوانیم در هر بحثی دریافت کنیم این است: «من تو رو میشنوم. چیزی که داری به من میگی برای تو اهمیت زیادی داره. من این رو حس میکنم و به حرفت فکر میکنم.»
آنها این انرژی را نخواهند داشت که شدت احساسات خود را به شریکهای عاطفی خود بفهمانند و به آنها توضیح دهند که چرا مسائل را به شیوهٔ خود میبینند؛ زیرا هیچوقت تجربه نکردهاند که گفتوگویی خوب پیش برود.
برای ارزشمندبودن لزومی ندارد زندگی از جنس طلا باشد؛ بلکه زندگی ما میتواند از جنس فلزهای سادهتر مثل قلع یا آهن باشد؛ اما همچنان شایستهٔ عشق و دارای عزتنفس کافی باشیم. رسیدن به چنین باوری، حقیقتاً دستاوردی استثنایی خواهد بود.
اگر قرار است پدر یا مادری بد باشند، ای کاش آنقدر بد باشند که درنهایت بتوانیم خودمان را بهکلی از آنها جدا کنیم.
乙ムん尺ム
نیاز است گذشته را «احساس کنیم»، نه اینکه فقط از آن «مطلع باشیم».
«فاجعهای که میترسید اتفاق بیفتد، قبلاً اتفاق افتاده.
والدِ بد میتواند چه بلایی سر فرزند بیاورد؟ قدرت یک والد بد تقریباً نامحدود است.
ما (اکثرمان) نمیتوانیم بهطور کامل عاشق سالمی باشیم، اما میتوانیم چیزی باشیم که تقریباً به همان اندازه مفید است: میتوانیم رشد کنیم و تبدیل به انسانهایی شویم که متعهد به توضیح رفتارهای ناسالم و بر پایهٔ ترومای خود در زمان مناسباند، پیشاز اینکه دچار خشم بیش از حد شویم و آسیب زیادی به دیگران وارد کنیم. پساز اینکه رفتارهای اشتباهمان تمام شد، میتوانیم بابتشان عذرخواهی کنیم. کارهای زیادی نیستند که به معنای واقعی کلمه، عاشقانهتر از این باشند که زوجی یاد بگیرند با هوش و آرامش به یکدیگر بگویند در جهت اجتنابی یا اضطرابی تحریک شدهاند و تمام تلاش خود را خواهند کرد که دوباره کنترل امور را به دست گیرند و امیدوارند کمی بعد دوباره به وضعیت عادی برگردند.
منطق فرد زورگو اینگونه است: اگر او بترسد، نیازی نیست من بترسم. اگر او سوسول باشد، من میتوانم شجاع باشم. اگر او احمق باشد، من میتوانم باهوش باشم. اگر او زشت باشد، من میتوانم زیبا باشم. اگر او آلوده باشد، من میتوانم خالص باشم.
یکی از بزرگترین تراژدیهای زندگی این است که افراد اصرار دارند دیگران را مجبور کنند حقانیت آنها را بپذیرند، مدتها پیشاز اینکه مکثی کنند و دربارهٔ ادراک دیگران از واقعیت کنجکاو شوند.
آنها این انرژی را نخواهند داشت که شدت احساسات خود را به شریکهای عاطفی خود بفهمانند و به آنها توضیح دهند که چرا مسائل را به شیوهٔ خود میبینند؛ زیرا هیچوقت تجربه نکردهاند که گفتوگویی خوب پیش برود.
اگر قرار است پدر یا مادری بد باشند، ای کاش آنقدر بد باشند که درنهایت بتوانیم خودمان را بهکلی از آنها جدا کنیم.
آنها خودتخریبی را به خشم مشروع ترجیح میدهند. این فرزندان محکوماند یک عمر از خود نفرت داشته باشند، بهجای اینکه این واقعیت تأسفبرانگیز را بپذیرند که افرادی عمیقاً بیمار آنها را به دنیا آوردهاند.
درنهایت، اینکه خود را قدرنشناس و مزخرف بدانیم، کمتر ناراحتکننده است تا اینکه تصور کنیم آدمهایی سطحی و کوتهبین ما را بزرگ کردهاند؛ افرادی که چنان بیمار یا ناخوشاحوال بودهاند که نمیتوانستند از ما مراقبت کنند.
والد ناراضی از ازدواج خود، درحالیکه تلاش میکند فرزندانش را از رنج دور نگه دارد، ممکن است ناخواسته فرزندانی را تربیت کند که بهشدت از حق و توانایی خود برای دستیابی به رضایت غافل باشند.
فرزندان والدینِ بیش از حد مراقب اگر بختیار باشند، نهایتاً بهدرستی دلایل نابسامانیهای خود را تشخیص میدهند. آنها متوجه خواهند شد که بدجنس یا قدرنشناس نیستند، فقط جهان طوری به آنها معرفی شده است که باعث شده هر اتفاقی پساز آن بیفتد، از لحاظهای مختلف ناقص و ناراضیکننده به نظر برسد. آنها میتوانند از این موضوع دلگرم شوند که والدینشان آنها را بسیار دوست داشتهاند، فقط شجاعت لازم را نداشتهاند که زندگی را آنگونه که واقعاً هست، به آنها بشناسانند.
خشمگینشدن، تلاشی ازروی درماندگی برای مبارزه با حس مغلوبشدن و نابودی است. والد خشمگین در حقیقت خودش نیز کودکی ترسیده است.
جان سالم بهدربردن از دوران بزرگسالی بههیچوجه کار آسانی نیست و شوروشوق بیحدومرز در ابتدای زندگی، ما را برای سفر کمرشکن پیش رویمان آماده میکند. درصورتیکه در ابتدای زندگی طعم عشق را به مدت کافی چشیده باشیم، میتوانیم در دورههای پرالتهاب پیشِ رو هرگز امید خود را بهطور کامل از دست ندهیم. عشق قویترین محافظ ما در برابر ناامیدی خواهد بود.
عجیب اینجاست که هرچقدر دوران کودکی ما بدتر باشد، ممکن است یادآوری آن برایمان دشوارتر شود. شاید بتوانیم اتفاقات این دوران را بهسادگی بیان کنیم، اما جوهرهٔ احساسی آن از بین خواهد رفت. به بیان ساده، نمیتوانیم به یاد بیاوریم که این دوران دقیقاً چه حسی برایمان داشته است. حقیقت برایمان تحملناپذیر خواهد شد.
نصیحت به من کوچک یکی از تکاندهندهترین دیدگاههایی که میتوانیم درزمینهٔ دوران کودکیِ دشوار خود داشته باشیم، زمانی است که متوجه شویم چقدر میتوانستیم در تسکین و راهنمایی و مراقبت از خودِ کوچکترمان خوب باشیم. دقیقاً میدانستیم لازم است چهچیزی بشنویم و تجربه کنیم تا بهتر بتوانیم مشکلات خود را تاب بیاوریم. اما لزوماً دیر نشده است. هنوز میتوانیم تصور کنیم چهچیزی میتواند تسکیندهندهٔ خود کوچکترمان باشد که هنوز درون ما زندگی میکند و نیاز به تسلی و اطمینانخاطر دارد. ـ میخواهم به خود جوانترم چه بگویم؟ ـ چطور میتوانستم کودکیام را تشویق کنم و تسکین بخشم و به او اطمینانخاطر بدهم؟
چیزی که والد گرفتار از فرزند خود دریغ میکند، این حس است که صدای او شنیده شده است، که او اهمیت دارد و همواره بهشکلی وفادارانه در ذهن فردی که او را به دنیا آورده حاضر است.
-ریشهٔ اکثر روانرنجوریها در کودکی ما نهفته است؛ پیشاز اینکه آنقدر بزرگ شویم که بتوانیم سازوکارهای مقابلهای بزرگسالانه را برای پردازش اتفاقات زندگی به کار بگیریم. آنچه باعث روانرنجوری میشود، ناکامیها و دردهای درکناشدنی، بیرحم و تحملناپذیر هستند که جمعاً میتوانیم نام آسیبهای روانی یا تروما را رویشان بگذاریم. تروما ممکن است اتفاقی ناگهانی و شوکهکننده مثل تجاوز، یا مسئلهای در ظاهر بیزیان مثل سالها انتقاد کوتهبینانه یا بیتوجهی عاطفی باشد. یکی از ابعاد تروما این است که درکشدنی نیست؛ کودک نمیتواند عذابی را که با آن روبهروست، درک کند و درنتیجه به ادراکش از خودش و توانایی اعتماد و عشقورزیدن و هوشمندی او ضربهٔ سنگینی وارد میشود.
شاید این والد قدرتمند به نظر برسد، اما انسان باید درون خود احساس ضعف شدیدی داشته باشد که اینقدر بلند غرّش کند.
هر نقص شخصیتی در والد الزاماً باری بر کودک تحمیل میکند. دچار وسواس روانرنجورانهای دربارهٔ ظاهر خود میشویم، چون در گذشته این حس به ما القا شده است که پذیرفتنی نیستیم. دچار وسواس روانرنجورانهای دربارهٔ پولدرآوردن میشویم، چون خانهٔ ما پر از آشوب و بدون عشق بوده است. دچار وسواس روانرنجورانه در مرتببودن میشویم، چون در کودکی بسیار مضطرب و پریشان بودهایم
مسائل وقتی پیچیدهتر میشود که والد بههیچعنوان هیولا نیست؛ وقتی او مهربان و لطیف و منبعی برای آغوش و تسلیخاطر است، اما تمام پیچوخمهای نظرات عموم همچنان او را درگیر خود میکند. شاید مدتها طول بکشد که فرد یاد بگیرد ذهن خود را از این والد آزاد سازد.
تجربهٔ ما از نواقص والدینمان به ما تخصصی میدهد که اگر در سطح انتقاد باقی بماند حیف میشود. این تجربه باید تبدیل شود به الگویی برای برنامهای مفیدتر: ایجاد والد درونی ایدئالی که درست همانطور رفتار میکند که والد حقیقی باید رفتار میکرده و نکرده است. داشتن اطلاعات زیاد دربارهٔ چیزهایی که نداشتهایم، به ما این امکان را میدهد تا درزمینهٔ آنچه نیاز داریم و باید باور کنیم که میتوانیم برای خود فراهم کنیم، متخصص شویم.
هر بحثی دریافت کنیم این است: «من تو رو میشنوم. چیزی که داری به من میگی برای تو اهمیت زیادی داره. من این رو حس میکنم و به حرفت فکر میکنم.» وقتی کسی این حرف را بگوید، تمام پرخاشگریها محو خواهد شد و میتوانیم سلاحهای خود را زمین بگذاریم و جنگ را تمام کنیم. بدون این پیام نمیتوان هیچ پایانی برای دشمنی و تلخی تصور کرد.
در دنیایی ایدئال، فرزندپروری باید نیاز به مجوز داشته باشد همچنان درک این موضوع بسیار دشوار است که چرا در دنیایی که برای خلبانی پهپاد نیاز به گواهینامه داریم و برای اندکی نقضِ سرعتِ مجاز باید جریمهٔ سنگینی پرداخت کنیم، میتوانیم انسان دیگری را پیدا کنیم، با او معاشقه کنیم و ازروی هوس و در زمانی کوتاه، انسانی تولید کنیم که حدود هشتاد سال روی کرهٔ زمین راه خواهد رفت؛ آن هم بدون اینکه لازم باشد ذرهای شایستگی یا بینش درست یا مهربانی خود را اثبات کنیم. ما درزمینهٔ پراهمیتترین اقدامی که هر انسانی توان انجامش را دارد، کاملاً به خودمان واگذار شدهایم.
بیشتر ما از تصور این موضوع که شاید یکی از والدین یا هر دو در ذهنمان زندگی میکنند، سخت شگفتزده میشویم. این موضوع نشان میدهد فرایند نقشپذیری از والدین تا چه اندازه میتواند پنهان و نامرئی باشد. ازنظر خودمان، شیوهٔ تفکر ما نتیجهٔ ارادهٔ ماست. بهندرت با صداها یا دیدگاههای درونی مواجه میشویم که حس کنیم منبعی خارجی یا بیرونی دارند.
یکی از مشکلات اساسیای که دوران کودکی دشوار برای ما به جا میگذارد، ناتوانی در عصبانیشدن از دلایل اصلی بیعدالتی است. کودکان کمسن که با بدرفتاری مواجه میشوند، نمیتوانند از کسانی که به آنها ظلم کردهاند خشمگین شوند. وقتی کودکی سهساله بدون هیچ دلیلی از فردی چهلساله بدرفتاری میبیند، رقابتی در کار نخواهد بود. کودک سهساله درد را فرومیخورد و تقریباً همیشه، آسیب را بهسمت خود بازمیگرداند.
اساساً ما همیشه در تلاشیم مطمئن شویم که شخصیتهای گذشتهٔ ما بقیهٔ عمرمان را خراب نکنند.
ممکن است فرزند برای کاهش این تنش، استعداد خاصی در خودویرانگری پیدا کند؛ شاید نوشتن کتابهایی را که داشتند خوب پیش میرفتند به اتمام نرساند، شاید از کار اداری استعفا دهد، شاید روابط عاطفی را رها کند. وفاداری او به والد عزیز اما هراسانگیزش آنقدر زیاد است که شکستخوردن برایش آسانتر است.
ما (اکثرمان) نمیتوانیم بهطور کامل عاشق سالمی باشیم، اما میتوانیم چیزی باشیم که تقریباً به همان اندازه مفید است: میتوانیم رشد کنیم و تبدیل به انسانهایی شویم که متعهد به توضیح رفتارهای ناسالم و بر پایهٔ ترومای خود در زمان مناسباند، پیشاز اینکه دچار خشم بیش از حد شویم و آسیب زیادی به دیگران وارد کنیم. پساز اینکه رفتارهای اشتباهمان تمام شد، میتوانیم بابتشان عذرخواهی کنیم.
این مهربانی به خود احساسی ذاتی یا تضمینشده نیست؛ بلکه عمدتاً بازتابی است از رفتار دقیق، باثبات، سنجیده و مهربانانهای که دیگران در گذشته و در طول سالها با آنها داشتهاند.
درصورتیکه در ابتدای زندگی طعم عشق را به مدت کافی چشیده باشیم، میتوانیم در دورههای پرالتهاب پیشِ رو هرگز امید خود را بهطور کامل از دست ندهیم. عشق قویترین محافظ ما در برابر ناامیدی خواهد بود.
باید به یاد بیاوریم، نه بهدلیل حس نوستالژی، بلکه برای اینکه یک بار برای همیشه بتوانیم فراموش کنیم.
بریدههایی از کتاب عبور از والدین دشوار
نویسنده:موسسه مدرسه زندگی
مترجم:حامد شانکی
انتشارات:انتشارات میلکان





