عنوان بلوک
- شعر حافظ

غزل شمارهٔ ۹۷ حافظ : تویی که بر سرِ خوبانِ کشوری چون تاج
تویی که بر سرِ خوبانِ کشوری چون تاج سِزَد اگر همهٔ دلبران دَهَندَت باج دو چشمِ شوخِ تو برهم زده خَطا و حَبَش به چینِ زلفِ تو ماچین و هند داده خراج بیاضِ رویِ تو روشن چو عارِضِ رُخِ روز سوادِ زلفِ سیاهِ تو هست ظلمت داج دهانِ شهدِ تو…
- شعر حافظ

غزل شمارهٔ ۹۶ حافظ : دردِ ما را نیست درمان الغیاث
دردِ ما را نیست درمان الغیاث هجرِ ما را نیست پایان الغیاث دین و دل بردند و قصدِ جان کنند الغیاث از جورِ خوبان، الغیاث در بهایِ بوسهای جانی طلب میکنند این دلسِتانان الغیاث خونِ ما خوردند این کافردلان ای مسلمانان چه درمان؟ الغیاث همچو حافظ روز و شب بی…
- شعر حافظ

غزل شمارهٔ ۹۵ حافظ : مدامم مست میدارد نسیمِ جَعدِ گیسویت
مدامم مست میدارد نسیمِ جَعدِ گیسویت خرابم میکند هر دَم، فریبِ چشمِ جادویت پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن که شمعِ دیده افروزیم در محرابِ ابرویت سوادِ لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم که جان را نسخهای باشد ز لوحِ خالِ هندویت تو گر خواهی…
- شعر حافظ

غزل شمارهٔ ۹۴ حافظ: زان یارِ دلنوازم شُکریست با شکایت
زان یارِ دلنوازم شُکریست با شکایت گر نکته دانِ عشقی بشنو تو این حکایت بی مزد بود و مِنَّت هر خدمتی که کردم یا رب مباد کس را مخدومِ بی عنایت رندانِ تشنه لب را آبی نمیدهد کس گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت در زلفِ چون کمندش ای…
- شعر حافظ

غزل شمارهٔ ۹۳ حافظ : چه لطف بود که ناگاه رَشحِهٔ قَلَمَت
چه لطف بود که ناگاه رَشحِهٔ قَلَمَت حقوقِ خدمتِ ما عرضه کرد بر کرمت به نوکِ خامه رقم کردهای سلامِ مرا که کارخانهٔ دوران مباد بی رَقَمَت نگویم از منِ بیدل به سهو کردی یاد که در حسابِ خرد نیست سهو بر قَلَمَت مرا ذلیل مگردان به شکرِ این نعمت…
- شعر حافظ

غزل شمارهٔ ۹۲ حافظ : میرِ من خوَش میروی کاندر سر و پا میرمت
میرِ من خوَش میروی کاندر سر و پا میرمت خوش خِرامان شو که پیشِ قدِ رعنا میرمت گفته بودی کی بمیری پیشِ من، تعجیل چیست؟ خوش تقاضا میکنی پیشِ تقاضا میرمت عاشق و مخمور و مهجورم بتِ ساقی کجاست؟ گو که بِخرامَد که پیشِ سرو بالا میرمت آن که عمری…
- شعر حافظ

غزل شمارهٔ ۹۱ حافظ : ای غایب از نظر به خدا میسپارمت
ای غایب از نظر به خدا میسپارمت جانم بسوختی و به دل دوست دارمت تا دامنِ کفن نکشم زیرِ پایِ خاک باور مکن که دست ز دامن بدارمت محرابِ ابرویت بنما تا سحرگهی دستِ دعا برآرم و در گردن آرمت گر بایدم شدن سویِ هاروتِ بابلی صد گونه جادویی بکنم…
- شعر حافظ

غزل شمارهٔ ۹۰ حافظ : ای هدهد صبا به سبا میفرستمت
ای هدهد صبا به سبا میفرستمت بنگر که از کجا به کجا میفرستمت حیف است طایری چو تو در خاکدانِ غم زین جا به آشیانِ وفا میفرستمت در راهِ عشق مرحلهٔ قُرب و بُعد نیست میبینمت عیان و دعا میفرستمت هر صبح و شام قافلهای از دعای خیر در صحبتِ…
- شعر حافظ

غزل شمارهٔ ۸۹ حافظ : یا رب سببی ساز که یارم به سلامت بازآید و بِرهانَدَم از بندِ مَلامت
یا رب سببی ساز که یارم به سلامت بازآید و بِرهانَدَم از بندِ مَلامت خاکِ رهِ آن یارِ سفرکرده بیارید تا چشمِ جهان بین کُنَمَش جایِ اقامت فریاد که از شش جهتم راه بِبَستند آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت امروز که در دستِ…
- شعر حافظ

غزل شمارهٔ ۸۸ حافظ : شنیدهام سخنی خوش که پیرِ کنعان گفت
شنیدهام سخنی خوش که پیرِ کنعان گفت فِراق یار نه آن میکند که بتوان گفت حدیثِ هولِ قیامت که گفت واعظِ شهر کنایتیست که از روزگارِ هجران گفت نشانِ یارِ سفرکرده از کِه پُرسم باز که هر چه گفت بَریدِ صبا پریشان گفت فغان که آن مهِ نامهربانِ مِهرگُسِل به…
- شعر حافظ

غزل شمارهٔ ۸۷ حافظ : حُسنت به اتفاقِ مَلاحت جهان گرفت
حُسنت به اتفاقِ مَلاحت جهان گرفت آری به اتفاق، جهان میتوان گرفت افشایِ رازِ خلوتیان خواست کرد شمع شکر خدا که سِرِّ دلش در زبان گرفت زین آتشِ نهفته که در سینهٔ من است خورشید شعلهایست که در آسمان گرفت میخواست گل که دم زند از رنگ و بویِ دوست…
- شعر حافظ

غزل شمارهٔ ۸۶ حافظ: ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت
ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت کارِ چراغ خلوتیان باز درگرفت آن شمعِ سرگرفته دگر چهره برفروخت وین پیرِ سالخورده جوانی ز سر گرفت آن عشوه داد عشق که مفتی ز ره برفت وان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت زنهار از آن عبارتِ شیرینِ دلفریب گویی…











