بازی آدری هپبورن در نقش هالی لایتلی در فیلم Breakfast at Tiffany’s (1961) | شیک، سادهلوح، نیویورکی، نمادین، شکننده
آشنایی با نقشآفرینی آدری هپبورن (Audrey Hepburn) در فیلم صبحانه در تیفانی (Breakfast at Tiffany’s) برای درک تحولات فرهنگی و اجتماعی دهه ۶۰ میلادی و مفهوم زن مدرن در سینما ضروری است. این نقش نه تنها آدری هپبورن را به یک آیکون مد جاودانه تبدیل کرد، بلکه استانداردهای جدیدی برای نمایش شخصیتهای زن پیچیده، شکننده و در عین حال مستقل تعریف نمود. در این مقاله قصد داریم ابعاد مختلف بازی او در نقش هالی لایتلی (Holly Golightly) را بررسی کنیم و ببینیم چگونه او توانست تضاد میان سادگی روستایی و شیکی نیویورکی را به تصویر بکشد. آیا هالی لایتلی صرفاً یک دختر سادهلوح بود یا زنی باهوش که از نقابهای مختلف برای بقا استفاده میکرد؟ چرا میگویند این نقش، شخصیترین و در عین حال دشوارترین بازی هپبورن بوده است؟ با ما همراه باشید تا زوایای پنهان این بازی نمادین را مرور کنیم.
فهرست مطالب
- ۱. شناسنامه اثر و معرفی هالی لایتلی
- ۲. خلاصه داستان و دنیای نیویورکی هالی
- ۳. شیکی و استایل: فراتر از پیراهن سیاه کوتاه
- ۴. سادهلوحی یا نقابی برای بقا؟
- ۵. شکنندگی و ترس از تعلق در بازی هپبورن
- ۶. تقابل آدری هپبورن و جورج پپارد
- ۷. تحلیل سکانس مشهور رودخانه ماه
- ۸. ریشههای ادبی: تفاوت فیلم با رمان ترومن کاپوتی
- ۹. هالی لایتلی به عنوان نماد رهایی زنانه
- ۱۰. موسیقی هنری منسینی و تاثیر آن بر حس نقش
- ۱۱. چالشهای آدری هپبورن در اجرای این نقش
- ۱۲. میراث ماندگار هالی لایتلی در فرهنگ پاپ
۱. شناسنامه اثر و معرفی هالی لایتلی
فیلم صبحانه در تیفانی (Breakfast at Tiffany’s) محصول سال ۱۹۶۱، کمدی-درامی عاشقانه به کارگردانی بلیک ادواردز (Blake Edwards) است که بر اساس رمان کوتاهی از ترومن کاپوتی ساخته شده است. آدری هپبورن در این فیلم نقش هالی لایتلی، دختری جوان، خوشگذران و مرموز را بازی میکند که در نیویورک زندگی میکند و هزینههای زندگیاش را از طریق معاشرت با مردان ثروتمند تامین میکند. در کنار او جورج پپارد (George Peppard) در نقش پل وارژاک، نویسندهای جوان، ظاهر میشود. این فیلم به خاطر موسیقی متن بینظیرش، به ویژه ترانه «رودخانه ماه» (Moon River)، و طراحی لباسهای خیرهکنندهاش توسط ژیوانشی (Givenchy) به شهرت جهانی رسید. هالی لایتلی با بازی هپبورن، تجسمی از تضادهای انسانی است؛ او همزمان مغرور و متواضع، شاد و غمگین، و آزاد و اسیر گذشتهاش است.
آدری هپبورن برای این نقش نامزد جایزه اسکار شد و توانست یکی از نمادینترین تصاویر زن در تاریخ سینما را خلق کند. جالب است بدانید که ترومن کاپوتی در ابتدا مریلین مونرو را برای این نقش در نظر داشت، اما آدری با استایل اروپایی و وقار ذاتیاش، هالی لایتلی را به شخصیتی متفاوت تبدیل کرد که بیشتر از آنکه تحریککننده باشد، الهامبخش و دوستداشتنی بود. او به این نقش لایهای از معصومیت (Innocence) اضافه کرد که در متن اصلی رمان کمتر دیده میشد. هالی لایتلیِ هپبورن، دختری است که در جستجوی جایی است که در آن «احساس خانه بودن» کند، و این جستجو در تمام حرکات و نگاههای آدری موج میزند. این فیلم شروعی بود بر دوران جدیدی از قهرمانان زن در سینما که لزوماً خانهدار یا فداکار نبودند، بلکه به دنبال کشف خویشتن در میان آشوب شهر بودند.
۲. خلاصه داستان و دنیای نیویورکی هالی
داستان فیلم حول زندگی هالی لایتلی میچرخد که در آپارتمانی شلوغ در نیویورک به تنهایی (و البته با گربهاش که نامی ندارد) زندگی میکند. او صبحها جلوی ویترین جواهرفروشی تیفانی صبحانه میخورد تا آرامش پیدا کند. زندگی او با آمدن همسایه جدیدش، پل وارژاک، تغییر میکند. پل متوجه میشود که هالی در واقع دختری روستایی به نام لولا می است که از زندگی قبلی و همسرش فرار کرده تا در نیویورک هویت جدیدی برای خود بسازد. رابطه عاطفی عمیقی بین پل و هالی شکل میگیرد، اما هالی به دلیل ترس از اسارت و از دست دادن آزادیاش، از پذیرش عشق واقعی سرباز میزند. او میخواهد با یک میلیاردر برزیلی ازدواج کند تا امنیت مالی داشته باشد، اما در نهایت متوجه میشود که خوشبختی در فرار نیست.
هپبورن در این داستان، نقش یک «پرنده آزاد» را بازی میکند که از قفس میترسد. دنیای او پر است از مهمانیهای شبانه، عینکهای دودی بزرگ و لوازم لوکس، اما در پشت این زرق و برق، تنهایی عمیقی نهفته است. آدری با ظرافتی مثالزدنی، این دوگانگی را به تصویر میکشد. او در صحنههای مهمانی، پرانرژی و شوخطبع است، اما وقتی تنها میشود، چهرهاش رنگی از اندوه و خستگی به خود میگیرد. نیویورک در این فیلم، نه فقط یک مکان، بلکه شخصیتی است که هالی را در خود بلعیده است. بازی هپبورن به مخاطب اجازه میدهد تا بفهمد چرا هالی تیفانی را دوست دارد؛ چون در آنجا هیچ اتفاق بدی نمیافتد. این پناهگاه خیالی، تنها جایی است که او میتواند نقابهایش را کنار بگذارد.
۳. شیکی و استایل: فراتر از پیراهن سیاه کوتاه
نمیتوان از هالی لایتلی صحبت کرد و به استایل (Style) او اشاره نکرد. پیراهن سیاه کوتاه (Little Black Dress) طراحی شده توسط اوبر دو ژیوانشی، به همراه گردنبند مروارید و چوبسیگار بلند، به امضای آدری هپبورن تبدیل شد. اما هنر هپبورن در این بود که اجازه نداد لباسها بر بازیاش غلبه کنند. او از استایلش به عنوان ابزاری برای بیان شخصیت هالی استفاده کرد. برای هالی، شیکپوشی یک زره دفاعی بود. او با آراستگیاش، فقر و گذشته تلخش را پنهان میکرد. هپبورن به گونهای این لباسها را میپوشید که انگار بخشی از وجود او هستند، نه صرفاً یک پوشش تزئینی. این آمیختگی مد و بازیگری، هالی را به یک شخصیت بصری جاودانه تبدیل کرد.
آدری هپبورن با قد کشیده و چهره مینیاتوریاش، تعریفی جدید از زیبایی ارائه داد که در تضاد با استانداردهای پرانحنای آن زمان هالیوود بود. او با این نقش ثابت کرد که «شیک بودن» (Chic) ترکیبی از سادگی و اعتماد به نفس است. حتی در صحنههایی که او لباسهای معمولیتری بر تن دارد، مانند سکانسی که با حوله روی سرش گیتار میزند، باز هم وقار خیرهکنندهای دارد. این توانایی آدری در انتقال زیبایی از درون به بیرون، باعث شد که هالی لایتلی فراتر از یک مانکن لباس، به یک شخصیت انسانی قابل درک تبدیل شود. استایل او در این فیلم هنوز هم منبع الهام بزرگترین طراحان مد جهان است و نشاندهنده پیوند عمیق سینما و فشن در دوران طلایی هالیوود است.
۴. سادهلوحی یا نقابی برای بقا؟
یکی از بحثبرانگیزترین جنبههای شخصیت هالی لایتلی، میزان سادهلوحی (Naivety) اوست. در ظاهر، او دختری است که به راحتی تحت تاثیر قرار میگیرد و مدام در حال رویاپردازی است. اما بازی آدری هپبورن لایههای عمیقتری را نشان میدهد. او به ما میفهماند که این سادهلوحی، در واقع یک مکانیسم دفاعی است. هالی انتخاب کرده است که دنیا را به این شکل ببیند تا بتواند دوام بیاورد. او از حقایق تلخ فرار میکند و خودش را در دنیایی از کلمات زیبا و مهمانیهای پر زرق و برق غرق میکند. هپبورن با تغییرات ظریف در لحن صدا و نگاههای معنادار، نشان میدهد که هالی بسیار باهوشتر از آن چیزی است که وانمود میکند.
او میداند چگونه از جذابیتش برای تحت تاثیر قرار دادن مردان استفاده کند، اما این کار را با چنان معصومیتی انجام میدهد که مخاطب او را یک «کلاهبردار» نمیبیند. این پارادوکس در بازی هپبورن موج میزند. او همزمان یک کودک است که به دنبال محافظت میگردد و زنی است که یاد گرفته چگونه در دنیای بیرحم نیویورک گلیم خودش را از آب بیرون بکشد. این هوشِ پنهان در پسِ سادگی، شخصیتی خلق کرده که همدردی مخاطب را برمیانگیزد. هپبورن به خوبی نشان میدهد که هالی برای بقا، باید نقش یک «دختر سبکسر» را بازی کند، در حالی که در درون، باری سنگین از تجربیات تلخ را حمل میکند. این فریبندگی آگاهانه، جوهره اصلی بازی اوست.
۵. شکنندگی و ترس از تعلق در بازی هپبورن
هالی لایتلی تجسم شکنندگی (Fragility) است. او از هرگونه تعهدی فرار میکند چون میترسد که اگر به کسی یا چیزی وابسته شود، آسیب ببیند. او حتی به گربهاش نام نمیدهد چون معتقد است آنها به هم تعلق ندارند. آدری هپبورن با لرزشهای خفیف در صدایش و نگاههای گریزان، این ترس درونی را به زیبایی نشان میدهد. شکنندگی او در لحظاتی که گذشتهاش به سراغش میآید (مثلاً وقتی همسر سابقش داک ظاهر میشود) به اوج میرسد. در این لحظات، ما آدری را میبینیم که دیگر آن دختر شاد نیویورکی نیست، بلکه لولا میِ ترسیده است که میخواهد دوباره فرار کند.
این ترس از تعلق، در واقع ریشه در عدم امنیت درونی او دارد. او معتقد است که «ما متعلق به هیچکس نیستیم و هیچکس هم به ما تعلق ندارد.» هپبورن این فلسفه بدبینانه را با چنان لحن غمانگیزی بیان میکند که مخاطب متوجه میشود این نه یک باور قلبی، بلکه یک سپر بلای عاطفی است. بازی او در صحنه نهایی فیلم، زیر باران، جایی که او بالاخره گربهاش را در آغوش میگیرد و عشق پل را میپذیرد، فروپاشی این دیوار دفاعی را نشان میدهد. آدری در این سکانس، تمام غرور و نقابهای هالی را کنار میگذارد و زنی را نشان میدهد که بالاخره آماده است تا «خانه» را پیدا کند. این سفر از انزوا به تعلق، با بازی هنرمندانه هپبورن به یکی از تاثیرگذارترین لحظات رمانتیک سینما تبدیل شده است.
۶. تقابل آدری هپبورن و جورج پپارد
شیمی بین آدری هپبورن و جورج پپارد در صبحانه در تیفانی، یکی از ستونهای موفقیت فیلم است. پل وارژاک (پپارد) تنها کسی است که واقعاً هالی را میبیند و سعی نمیکند او را بخرد یا تغییر دهد. او مانند آینهای در برابر هالی قرار میگیرد و واقعیت زندگی او را به خودش نشان میدهد. تقابل این دو، تقابل دو آدم تنهاست که هر دو به نوعی «فروخته شدهاند»؛ پل به عنوان نویسندهای که توسط زنی ثروتمند حمایت میشود و هالی که به دنبال ازدواج با پول است. هپبورن در برابر پپارد، نوعی مقاومتِ آمیخته به اشتیاق را بازی میکند. او میخواهد به پل نزدیک شود اما همزمان او را پس میزند تا از خودش محافظت کند.
پپارد با بازی آرام و متین خود، فضای مناسبی را برای درخشش آدری فراهم میکند. در صحنههای مشترک، ما میبینیم که هالی چطور در حضور پل، کمی آرامتر و واقعیتر میشود. نگاههای آدری به پل، پر از سوال و تردید است؛ آیا واقعاً کسی میتواند او را برای خودش دوست داشته باشد؟ این کشمکش درونی در بازی هپبورن بسیار ملموس است. آنها در خیابانهای نیویورک با هم میگردند و کارهای سادهای مثل دزدیدن ماسک از مغازه را انجام میدهند. این لحظاتِ سادگی، تضاد عجیبی با دنیای پر زرق و برق هالی ایجاد میکند و هپبورن با مهارت تمام، گذار از هالیِ نقابدار به هالیِ واقعی را در این سکانسها مدیریت میکند.
۷. تحلیل سکانس مشهور رودخانه ماه
سکانس خواندن ترانه «رودخانه ماه» (Moon River) توسط آدری هپبورن، شاید مشهورترین لحظه فیلم باشد. هالی با حولهای روی سر و شلواری ساده، لبه پنجره نشسته و گیتار میزند. در این لحظه، تمام زرق و برق تیفانی و لباسهای ژیوانشی کنار میروند. ما در اینجا با خودِ واقعی هالی (یا لولا می) روبرو هستیم. صدای آدری در این آهنگ، ملایم، کمی خشدار و به شدت صادقانه است. او این ترانه را نه برای جذب کسی، بلکه برای دلِ خودش میخواند. بازی او در این صحنه، نمایشی از خلوص و تنهایی شاعرانه است.
این سکانس در ابتدا قرار بود از فیلم حذف شود، اما آدری با قاطعیت در برابر تهیهکنندگان ایستاد و گفت: «فقط از روی جنازه من میتوانید این صحنه را حذف کنید.» او میدانست که این لحظه، کلید درک شخصیت هالی است. رودخانه ماه درباره آرزوی سفر، کشف دنیا و پیدا کردن همراه است. هپبورن با نگاهی دوردست و غمی پنهان در چشمانش، روح این ترانه را به تصویر میکشد. این صحنه به ما نشان میدهد که هالی فراتر از یک دختر مادیگرا، یک روح جستجوگر است که به دنبال معنا میگردد. سادگی این اجرا در تضاد با شلوغیهای بقیه فیلم، آن را به قلبی تپنده در کالبد اثر تبدیل کرده است که هنوز هم پس از سالها، اشک به چشمان مخاطب میآورد.
۸. ریشههای ادبی: تفاوت فیلم با رمان ترومن کاپوتی
هالی لایتلیِ رمان ترومن کاپوتی، شخصیتی به مراتب تیرهتر، خشنتر و از نظر اخلاقی خاکستریتر است. در رمان، او صراحتاً یک «همراه» (Escort) است و پایان داستان نیز چندان رمانتیک نیست. اما آدری هپبورن و بلیک ادواردز، این شخصیت را برای پرده سینما پالایش کردند. هپبورن لایهای از «پریگونه بودن» (Pixie-like quality) به هالی اضافه کرد که باعث شد او برای مخاطبان انبوه قابل قبول شود. او تلخیهای شخصیت را با شیرینی ذاتی خودش ترکیب کرد. این تغییر، اگرچه با اعتراض برخی طرفداران رمان و خودِ کاپوتی همراه بود، اما باعث شد هالی لایتلی به یک اسطوره جهانی تبدیل شود.
دلون در بازیاش، مرز بین واقعیتهای تلخ رمان و فانتزیهای شیرین فیلم را حفظ کرد. او به ما اجازه داد تا بفهمیم هالی در دنیای واقعی چه مشکلاتی دارد، اما همزمان او را به عنوان نمادی از امید و زیبایی حفظ کرد. در رمان، هالی هرگز واقعاً تغییر نمیکند، اما در فیلم با بازی هپبورن، ما شاهد یک تحول عاطفی هستیم. این تفاوت در رویکرد، مدیون توانایی هپبورن در نمایش «تطبیقپذیری» است. او هالی را از یک تیپ اجتماعی به یک کاراکتر سینماییِ همدلیبرانگیز تبدیل کرد. هپبورن ثابت کرد که سینما میتواند حتی از واقعیتهای تلخ، زیبایی استخراج کند، به شرطی که بازیگری با عمق وجود در نقش نفوذ کند.
۹. هالی لایتلی به عنوان نماد رهایی زنانه
در سال ۱۹۶۱، هالی لایتلی شخصیتی بسیار رادیکال محسوب میشد. او زنی بود که تنها زندگی میکرد، ازدواج را به معنای سنتیاش رد میکرد و به دنبال لذتهای شخصیاش بود. آدری هپبورن با این نقش، به یکی از پیشگامان نمایش رهایی زنانه (Female Liberation) در سینما تبدیل شد. او نشان داد که یک زن میتواند بدون تکیه بر خانواده یا ساختارهای سنتی، هویت خودش را تعریف کند، حتی اگر این تعریف با خطا و لغزش همراه باشد. هالیِ هپبورن، برخلاف بسیاری از شخصیتهای زن همدوره خود، قربانی نبود، بلکه عاملیت (Agency) داشت. او خودش انتخاب میکرد که کجا برود و با چه کسی باشد.
این جنبه از بازی هپبورن، الهامبخش نسلهای بعدی زنان شد. او با وقار و استقلالش نشان داد که زن بودن لزوماً به معنای محدود بودن نیست. اگرچه هالی در پایان فیلم به یک رابطه عاطفی تن میدهد، اما این انتخاب هم از سر آگاهی و رهایی است، نه اجبار اجتماعی. هپبورن در تمام طول فیلم، نوعی از خودباوری و عزتنفس را به نمایش میگذارد که حتی در اوج فقر و تنهایی هم از بین نمیرود. او به ما میآموزد که «آزاد بودن» به معنای فرار نیست، بلکه به معنای پیدا کردن جایی است که در آن بتوانی خودت باشی. بازی او در این فیلم، بیانیهای مدرن درباره حقوق فردی و استقلال روح زنانه بود.
۱۰. موسیقی هنری منسینی و تاثیر آن بر حس نقش
موسیقی متن هنری منسینی (Henry Mancini) یکی از اجزای جداییناپذیر بازی آدری هپبورن در این فیلم است. موسیقی در اینجا مانند یک پارتنر برای هپبورن عمل میکند. ریتمهای جاز سبک و تمهای غمناک منسینی، به آدری کمک کرد تا اتمسفر هر صحنه را بهتر درک کند. وقتی هالی در آپارتمانش میرقصد یا در خیابانها قدم میزند، موسیقی منسینی حس و حال درونی او را برای مخاطب ترجمه میکند. هپبورن خود گفته بود که موسیقی منسینی به او کمک کرده تا بفهمد هالی لایتلی واقعاً کیست. این هماهنگی بین بازیگر و آهنگساز، یکی از معجزات هنری این فیلم است.
تم اصلی فیلم، یعنی «رودخانه ماه»، در واقع آینهای از روح هالی است. هر بار که این ملودی در پسزمینه شنیده میشود، ما وجهی از شکنندگی و آرزوهای دوردست هالی را در بازی هپبورن میبینیم. موسیقی به آدری این امکان را داد که در سکانسهای بدون دیالوگ، احساساتش را به شکلی عمیقتر منتقل کند. این همکاری نشان داد که در سینما، صدا و تصویر چگونه میتوانند مکمل هم باشند تا یک شخصیت جاودانه خلق شود. هپبورن با حس موسیقایی بالای خود، حرکات بدنش را با ریتم موسیقی منسینی هماهنگ میکرد، گویی که هالی لایتلی خود بخشی از یک سمفونیِ شهری و مدرن است.
۱۱. چالشهای آدری هپبورن در اجرای این نقش
شاید جالب باشد بدانید که آدری هپبورن خود را برای نقش هالی لایتلی بسیار نامناسب میدانست. او که در زندگی واقعی فردی خجالتی و درونگرا بود، باید نقش دختری را بازی میکرد که به شدت برونگرا و اجتماعی بود. هپبورن بعدها اعتراف کرد که این نقش، یکی از سختترین تجربیات او بوده است. او میگفت: «من یک آدم درونگرا هستم که نقش یک آدم برونگرا را بازی میکند.» این چالش درونی، در واقع به نفع نقش تمام شد؛ زیرا باعث شد هالی لایتلی نوعی از اضطراب و ناآرامیِ پنهان را داشته باشد که او را بسیار انسانیتر میکرد.
او برای بازی در این نقش، باید عادات و رفتارهای خاصی را تمرین میکرد؛ از نحوه دست گرفتن چوبسیگار گرفته تا خندههای بلند و بیپروا. اما سختترین بخش برای او، نمایش آن جنبههای مادیگرایانه و گاهی بیرحمانه هالی بود که با روحیه مهربان و انساندوست آدری در تضاد بود. با این حال، تعهد حرفهای او باعث شد که تمام این چالشها را پشت سر بگذارد. او با تمرکز بر تنهایی و معصومیت هالی، توانست پلی بین شخصیت خودش و نقش ایجاد کند. این نقشآفرینی ثابت کرد که یک بازیگر بزرگ میتواند از تضادهای شخصیاش برای خلق یک شاهکار هنری استفاده کند. هپبورن در این فیلم، بر ترسهای خودش غلبه کرد تا به هالی لایتلی زندگی ببخشد.
۱۲. میراث ماندگار هالی لایتلی در فرهنگ پاپ
میراث آدری هپبورن در صبحانه در تیفانی فراتر از دنیای سینماست. هالی لایتلی به بخشی از فرهنگ پاپ (Pop Culture) تبدیل شده است. از پوسترهای روی دیوارها گرفته تا تمهای جشنهای تولد و طراحیهای مد، ردپای این نقش همه جا دیده میشود. اما میراث واقعی او، تغییری است که در نگرش به زنان در سینما ایجاد کرد. هالی لایتلی راه را برای شخصیتهای زن پیچیدهای هموار کرد که بعدها در سریالهایی چون «سکس و شهر» (Sex and the City) یا فیلمهای وودی آلن دیده شدند. او نماد دختری شد که با وجود تمام نقصها و اشتباهاتش، همچنان دوستداشتنی و قابل احترام است.
آدری هپبورن با این نقش، به ما آموخت که زیبایی میتواند با هوش، و شکنندگی میتواند با قدرت همراه باشد. او هالی لایتلی را به نمادی از «جستجوی خوشبختی» تبدیل کرد که مرزهای زمان و مکان را درنوردیده است. امروزه هر کسی که با یک قهوه در دست، جلوی ویترین مغازهای رویاپردازی میکند، به نوعی راه هالی لایتلی را میرود. این نقشآفرینی، گواهی است بر جادوی سینما و بازیگری که توانست روحی جاودانه به یک شخصیت کاغذی ببخشد. هالی لایتلیِ آدری هپبورن، برای همیشه به عنوان ستارهای درخشان در آسمان نیویورک و قلب سینمادوستان باقی خواهد ماند.
جمعبندی نهایی
بازی آدری هپبورن در نقش هالی لایتلی، شاهکاری از توازن میان استایل خیرهکننده و عمق عاطفی است. او توانست شخصیتی را که در ابتدا ممکن بود سطحی یا مادیگرا به نظر برسد، به نمادی جهانی از آزادی، شکنندگی و جستجوی هویت تبدیل کند. هپبورن با استفاده از جذابیت ذاتی و هوش بازیگریاش، نقابی از سادهلوحی بر چهره هالی کشید تا دردهای گذشته و ترس از تعلق او را به شکلی تاثیرگذارتر عیان سازد. این نقشآفرینی نه تنها او را به یک آیکون مد جاودانه بدل کرد، بلکه تصویر زن در سینمای مدرن را بازتعریف نمود. هالی لایتلی، با آن پیراهن سیاه و نگاههای کنجکاو، همچنان یادآور این حقیقت است که خانه، جایی نیست که در آن زندگی میکنیم، بلکه جایی است که در آن پذیرفته میشویم.








سلام
چند مدت پیش ایمیلی از یاهو گروپی که عضوش بودم برام رسید در مورد 100 شخصیت برتر از نگاه تایم. منبعش رو ذکر نکرده بود. توی وبلاگم نوشتمش ولی امروز فهمیدم که کار ترجمه اون رو کی میکشه. دستتون درد نکنه. با اجازه شما قسمتهای دیگه شخصیتهای برتر رو از وبلاگ شما در «داریوش نامه» میارم.
موفق، سالم و سربلند باشید
این هم اولین کامنت من بعد از مدتها که خوانندۀ “یک پزشک” هستم! شاید جاش اینجا نباشه اما اگر روزی فرصت کردید کمی در مورد focal dystonia بنویسید دکتر مجیدی عزیز. بیماریه عجیبیه که من خوب می شناسمش و البته تقریباً شکستش دادم!
آقای دکتر مجیدی هر دو قسمت پست امروز شما دارای یک وجه اشتراک هستند و آن ورزشکار بودن و روحیه ورزشکاری است.البته جای حیرت است که هردو چقدر بر مشکلات خودشان تا این حد فائق آمده اند و در رده قهرمانی هستند.
اما در کشور خودمان هم افراد گمنامی داریم که بر بیماریشان غلبه کرده اند.خود من در کلاس ورزشی عضو هستم که در این کلاس خانم جوانی هستند که بسکتبالیست حرفه ای هستند و 3 سال پیش به سرطان غدد لنفاوی از نوع بدخیم مبتلا شده اند و در آن زمان به خاطر داشتن بدنی قوی از یک طرف و روحیه بالا و همچنین بخاطر داشتن دوستی که در مدت شیمی درمانی ایشان موهای خود را از ته می تراشیدن این مراحل سخت را با هم پشت سر گذاشته اند و در حال حاضر بسیار بسیار خوب هستند و این دو دوست که در حال حاضر یک زوج هستند بسیار شاد و خوشحال در کنار هم زندگی می کنند.ای کاش می شد همچین زندگینامه هایی در اختیار همه قرار می گرفت.
دستتون درد نکنه.مطالبتون خوبه.امروز تقریبا بعد 6 ماه که سایتتونو هر روز بازدید میکنم نظر دادم.در ضمن تو فیلم این حلقه هارو دیده بودما ولی نمیدونستم کار این آقای محترمه!
دکتر مثل اینکه فیدتون خفن مشکل پیدا کرده، از این پست آخرتون، 8 تا پابلیش شده !!!
دکتر جان. نکند می خواهی هر صد نفر رو معرفی کنی؟ اگر خواستی این کار رو بکنی جای یک دونه که زیاد شناخته شده نبود من رو معرفی کن. مثلا جای ارینگتون :)
علیرضا جان، ممنون از زحمتی که برای ترجمه این نوشتههای خواندنی و چاپ آن میکشی. دستانات بهاری باد.
ولی، لطفاً اردیبشتماه را چسبیده و بدون نیمفاصله ننویس!
((«:
سلام مدتی است که با شما پزشک گرامی اشنا شده ام واز بسیاری از مطالب شما لذت می برم به ما سر بزنید اگر مایل بودبد تبادل لینک داشته باشیم
با تشکر