انتخاب مسیر آینده در دنیای نامشخص: چگونه از سردرگمی نجات پیدا کنیم؟

تا زمانی که جوان هستیم، انتخابهایی که برای زندگی وجود دارند، بیپایان به نظر میرسند. هرچند که انتخاب مسیر زندگی چندان ساده نیست و برای یک نوجوان یا جوان، انتخاب مسیر نهایی مستلزم تحمل فشارهای فکری بسیار زیادی است. مسلماً هیچیک از ما نمیخواهیم اشتباه کنیم و سالها بعد، افسوس جوانی از دست رفته را بخوریم. حتی افرادی که خیلی قاطعانه میگویند ما میخواهیم پزشک، مهندس یا وکیل شویم، معمولاً ایده واقعی و ملموسی از آنچه باید در آینده انجام دهند، ندارند. در این مقاله قصد داریم به این پرسش اساسی پاسخ دهیم که چگونه میتوانیم نقش واقعی خود را برای آینده برگزینیم و در دنیای پر از تغییر امروز، مسیر شغلی و شخصی خود را پیدا کنیم.
فهرست مطالب
- ۱. پیشنیازهای ذهنی برای مواجهه با تصمیمهای بزرگ زندگی
- ۲. راهنمای کاربردی برای تصمیمگیری و انتخاب مسیر زندگی
- ۳. نوروساینس تمرکز و غلبه بر تعلل در دنیای دیجیتال
- ۴. رابطه متقابل مهارتهای مالی و آزادی در انتخاب مسیر زندگی
- ۵. روانشناسی ریسکپذیری: چگونه ترس از شکست را به سوخت حرکت تبدیل کنیم؟
- ۶. نقش سرمایه اجتماعی و جلب اعتماد در توسعه شغلی
- ۷. سوالات متداول
💡مختصر و مفید
برای پاسخ به سوال بزرگ «با زندگیام چه کنم؟»، به جای تمرکز افراطی روی آیندهای دور و غیرقابل پیشبینی، باید بر توسعه مهارتهای حال حاضر تمرکز کنیم. یادگیری نحوه تحمل سختیها و رنجهای مسیر پیشرفت، غلبه بر تردیدها و عدم قطعیت، و کنترل ذهن در برابر تعلل و حواسپرتیهای دیجیتال، کلیدهای اصلی موفقیت هستند. علاوه بر این، کسب مهارتهای مالی مانند درآمدزایی و پسانداز، در کنار جلب اعتماد دیگران و افزایش قابلیت اتکا، بستری امن برای پذیرش فرصتهای جدید ایجاد میکنند. در نهایت، آمادگی ذهنی و مهارتهای پایهای به ما این امکان را میدهند که در زمان مناسب، بهترین تصمیمها را اتخاذ کنیم.
پیشنیازهای ذهنی برای مواجهه با تصمیمهای بزرگ زندگی
مواجهه با تصمیمهای سرنوشتساز زندگی، پیش از آنکه نیاز به برنامهریزیهای دقیق و جدولهای زمانبندی داشته باشد، نیازمند یک زیرساخت ذهنی قوی و منعطف است. بسیاری از افراد به دلیل ترس از انتخابهای اشتباه، در وضعیت فلج تحلیلی قرار میگیرند و عملاً هیچ تصمیمی نمیگیرند. برای عبور از این بحران، ابتدا باید بپذیریم که هیچ مسیر کاملاً بدون ریسک یا کاملاً ایدهآلی وجود ندارد. پذیرش این واقعیت که شکستها و تغییر مسیرها بخشهای جداییناپذیر رشد فردی هستند، بار سنگینی را از روی دوش ما برمیدارد و اجازه میدهد با شجاعت بیشتری دست به تجربه بزنیم.
درک تفاوت میان اهداف بیرونی و ارزشهای درونی نیز گام مهم دیگری در این مرحله است. اهداف ممکن است با تغییرات تکنولوژی یا شرایط اقتصادی تغییر کنند، اما ارزشهای ما مانند خلاقیت، استقلال مالی، کمک به دیگران یا یادگیری مداوم، همواره ثابت میمانند. تمرکز روی ارزشها به جای عناوین شغلی خاص، به ما کمک میکند تا در مواجهه با تغییرات ناگهانی بازار کار، انعطافپذیری خود را حفظ کنیم و همواره راههای جدیدی برای ابراز توانمندیهای خود بیابیم.
راهنمای کاربردی برای تصمیمگیری و انتخاب مسیر زندگی
مسئله اینجاست که زندگی بر اساس طرحی از پیش تعیینشده پیش نمیرود و حتی اگر اندک گروهی هم باشند که چارچوب دقیقی از اهداف زندگیشان ترسیم کردهباشند، هرگز نمیتوانیم مطمئن باشیم که ما هم یکی از آن دسته افراد هستیم. اتفاقاتی میافتد که تغییراتی بزرگ و کوچک را برایمان در پی دارند و میتوانند فرصتها و جهان اطرافمان را دستخوش تغییر سازند. استخدام در شرکتهای معتبر گوگل یا آمازون، چیزی نبود که ۳۰ سال قبل، در ردهی آرزوها و اهداف کاری برای نوجوانان قرار گیرد. بنابراین، با در نظر گرفتن تمام این مسائل، با آیندهمان چه کنیم؟ شاید بهترین پاسخ این است که نباید خیلی هم روی آینده تمرکز کرد. واقعبینانهتر آن است که روی آنچه که «اکنون» میتوانیم انجام دهیم و در آن مهارت داریم، متمرکز شویم، بیآنکه مدام در فشار تفکر دربارهی فرصتهای آیندهی زندگیمان باشیم. اکنون را از دست ندهیم، چیزی بسازیم، مهارتی بیاموزیم، ماجراجویی کنیم و دوستانی بیابیم. همهی اینها، به آینده معنا میدهد و راهی به سوی آن میگشاید.
یکی از مهمترین مهارتهایی که هریک از ما میتوانیم بیاموزیم، خوب بودن در هنگام رنج است. بهترین چیزهای زندگی به دست نمیآیند، مگر با تحمل مشقت بسیار. اگر به دنبال زندگی بدون ریسک خطر کردن هستیم و از رنج بهدست آوردن خواستهی بزرگ در هراس باشیم، هرگز به آنها نخواهیم رسید. نوشتن کتاب خوب، آموختن، ساختن چیزی بینظیر، دوی ماراتن و ازدواج، همه کارهایی دشوار هستند. اگر بتوانیم با دشواریها کنار بیاییم، از پسِ هر کاری در زندگی برخواهیم آمد. مثلاً شروع کردن به تجارت، کاری دشوار و پر از ریسک است، اما در صورت پذیرش دشواریها میتوانیم به دنبال تجارتی برویم که در صورت وحشت از خطر کردن، قادر به پیگیریاش نخواهیم بود. برای رسیدن به چنین هدفی، بهتر است از همین حالا خود را به سخت کار کردن عادت دهیم و به دنبال اهدافی باشیم که رسیدن به آنها دشوار است. از چیزهای کوچک شروع کنیم. مثلاً شروع کنیم به ورزش کردن سبک و هر چند روز، یک دقیقه بر زمان ورزش کردنمان بیفزاییم. یا مثلاً بهطور منظم، شروع کنیم به نوشتن وبلاگ. وقتی هدفمان را اندکی دشوارتر از حالت عادی قرار میدهیم، جرأتش را هم مییابیم که خود را در این مسیر جلو بکشیم.

مهارت دیگر، کامیابی بر تردیدهاست. همان مثال آغاز تجارت را در نظر بگیرید، چارچوب این رؤیا باشکوه است اما در صورت عدم غلبه بر تردیدها، از آغاز آن سر باز میزنیم. نمیتوان مطمئن بود که کارها در نهایت چگونه پیش میروند و اگر بخواهیم با جزئیات در جریان روند انجام کارها باشیم، از پیشرفت خود و شانسهای پیشرو جلوگیری میکنیم. اگر بتوانیم خود را از قید و بند اصرار بر دانستن جزئیات رها کنیم، شانسهای بیشتری را در مسیر خواهیم داشت. در صورت کسب مهارت در زمینههای گفتهشده، ناممکنی برایمان تعریف نخواهد شد. میتوانیم به مسافرت دور دنیا برویم و با قناعت زندگی کنیم و از تجربیات این جهانگردی وبلاگی بنویسیم، کتابی بنگاریم، شروع کنیم به آموختن زبانی خارجی، برنامهنویسی را یاد بگیریم یا با یک گروه مشتاق مجلهای اینترنتی راه بیندازیم. همهی این کارها را در صورتی میتوانیم انجام دهیم که با دو شرط فوق کنار بیاییم و مهارت چنین بودن را بیاموزیم.

در مسیر آموختن این مهارتها، بایستی بر عدم تمرکز و تعلل، غلبه نماییم. ممکن است کاری را با پذیرش ریسک دشواری و وجود تردید آغاز کنیم، اما به بهترین بازده آن دست نیابیم چرا که برای مثال بیش از حد در شبکههای اجتماعی وقت میگذرانیم یا تلویزیون تماشا میکنیم. اتفاقاً عدم تمرکز و تعلل، مسیرهای انحرافی هستند که تحمل دشواریها را راحتتر میکنند، اما تنها فریبهایی کوچک هستند که ما را از اهدافی بزرگ باز میدارند.

حقیقتی وجود دارد که در مسیر زندگیمان باید بپذیریمش: ترسهایمان ما را کنترل میکنند! در صورت تعلل و تعیین این منطق که «چنین نخواهم کرد»، ترس سراغ ما نخواهد آمد. تغییر عادات روانی دشوار است، چرا که همیشه نمیدانیم در سرمان چه فکری میگذرد. برای رسیدن به بهترین حالت مهارتهای گفتهشده، باید بدانیم ذهنمان چگونه کار میکند. با کنترل ذهن و تمرکز، میل روانیمان را به حواسپرتی، عدم پذیرش ریسک و تعللپذیری باز میداریم. با نوشتن یک وبلاگ، خود را مجبور میکنیم که آنچه را که در زندگی انجام دادهایم و آموختههایمان را بازتاب دهیم. چنین مهارتهایی در رشد فردی بسیار مؤثر هستند.

شاید پول مهمترین مسئلهی زندگی نباشد، اما پول درآوردن مسلماً کاری دشوار است. باید افرادی را به چنان باوری از خود برسانیم که استخداممان کنند یا تولیدات و سرویسهایمان را خریداری نمایند. این به ما کمک میکند تا بدانیم ارزشمند هستیم و چرا دیگران به ما اعتقاد دارند. باید راه ارتباط با افرادی را که حاضر به استخدام ما و یا پرداخت پول برای مهارتهایمان هستند، بیابیم. حالا چه این کارها فروش خانهبهخانهی شیرینی باشد و چه فروش اپلیکیشن در اپلاستور. با تمرین کردن، در این کار بهتر خواهیم شد. باید یاد بگیریم که پولی را که با این زحمت به دست آوردهایم، پسانداز نماییم و بر این اندوخته بیفزاییم.
اغلب افراد، اوقات فراغت خود را صرف کارهایی میکنند که در نهایت اهمیت چندانی ندارند؛ مانند تماشای تلویزیون و یا انجام بازیهای ویدئویی برای وقتگذرانی. میتوانیم مدتها چنین وقت بگذرانیم و در نهایت نتوانیم تعریف کنیم که هدفمان از آن چه انجام دادهایم، چه بوده! اما اگر گذران بخشی از اوقات فراغتمان را صرف نوشتن اپلیکیشنی برای گوشی همراه کنیم، یک وبلاگ یا شبکهای ویدئویی برای خودمان راه بیندازیم که بهطور منظم بهروز میشود، میتوانیم بگوییم «من این کار را انجام دادم، خیلیها از انجام آنچه که من انجام دادهام، عاجزند!» بهتر است از اهداف کوچک شروع کنیم و خود را مقید به انجام روزانهاش نماییم. در نهایت، این کار مانند سرمایهگذاری خواهد بود که برایمان سوددهی خواهد داشت.
وقتی در جایی غریبه هستیم و با این وجود استخدام میشویم، بزرگترین ترس این است که غیرقابل اعتماد باشیم؛ در محل کار دیر حاضر شویم، دروغ بگوییم و از وقت تحویل کار عدول نماییم. افرادی با سابقهی کار بالا، مسلماً قابل اعتمادتر هستند. پس باید بیاموزیم که اعتماد افراد را به خود جلب کنیم. به موقع در محل کار حاضر شویم، وظایف خود را به بهترین نحو انجام دهیم، صادق باشیم، اشتباهاتمان را بپذیریم و در صدد جبرانش برآییم، پیش از رسیدن به وقت نهایی تحویل کار، آمادهاش کنیم و در یک کلام، آدم خوبی باشیم! در این صورت، در محل کار کسب آبرو میکنیم و در مجامع کاری بهعنوان فردی مفید معرفی میشویم.
در صورت انجام همهی کارهای فوق، یا دست کم بیشینهی آنها، به گونهای چشمگیر از بسیاری از اطرافیان خود در زندگی جلوتر خواهیم افتاد، بالاخص اگر به دنبال این مهارتها از همان دوران نوجوانی باشیم. یادمان باشد که باید با چشم باز، به دنبال یافتن و پذیرش شانسهای تازه در زندگیمان باشیم. شانس ساختن چیزی با مشارکت فردی دیگر، چیزی تازه برای آموختن و ایدهای برای تجارت. این شانسها ممکن است به تدریج در مسیر زندگیمان قرار گیرند و باید آماده پذیرششان باشیم. ریسکپذیری، یکی از بهترین خصایصی است که در جوانی در بالاترین حد خود قرار دارد. باید بیاموزیم که اگر شانسی در مسیر زندگیمان نبود، خود باید به دنبال خلق آنها باشیم.
در نهایت، شاید حالا هم دقیقاً ندانیم که میخواهیم با زندگیمان چه کنیم، چرا که نمیدانیم چه پیش خواهد آمد، قادر به انجام چه کاری خواهیم بود و واقعاً تمایل به انجام چه کاری داریم، چه فرد مهمی را در زندگیمان ملاقات خواهیم کرد، چه شانسهای بزرگی در مسیر زندگیمان قرار میگیرند و دنیا چگونه خواهد شد. ولی یک چیز قطعی است: اگر آمادگی لازم را کسب کنیم، هر کاری را که بخواهیم میتوانیم انجام دهیم.
باید بیاموزیم ذهنمان چگونه کار میکند، چگونه میتوانیم قابل اعتماد باشیم، چیزی بسازیم، بر عدم تمرکز فائق آییم و از پس دشواریها و عدم قطعیت برآییم. انتخاب آسانتر این است که این مطلب را فراموش کنیم و برویم به سراغ لاک کوچک امنی که زندگیمان را در همان ابعاد، بیهیچ ریسکی، بنا کنیم. اما اگر میخواهیم بدانیم زندگی برایمان چه پیش خواهد آورد، عمل به پیشنهادات گفته شده را از همین امروز شروع خواهیم کرد!
جهت مطالعه بیشتر درباره این مباحث، میتوانید به مقاله اصلی در لایفهکر مراجعه کنید.
نوروساینس تمرکز و غلبه بر تعلل در دنیای دیجیتال
در دوران ما، حواسپرتیهای ناشی از شبکههای اجتماعی و سیستم پاداش لحظهای گوشیهای هوشمند، ساختار دوپامین مغز ما را بازنویسی کردهاند. غلبه بر تعلل دیگر صرفاً یک مسئله ارادی ساده نیست، بلکه یک مبارزه تمامعیار با سیستمهای هوش مصنوعی است که برای جذب حداکثری توجه ما طراحی شدهاند. از نظر علمی، تعلل ورزیدن نوعی مکانیسم دفاعی ذهن برای فرار از احساسات منفی مانند استرس، خستگی یا ناامیدی ناشی از یک کار سخت است. هنگامی که با کاری دشوار مواجه میشویم، آمیگدال (بخش احساسی مغز) آن را به عنوان یک تهدید شناسایی کرده و ما را به سمت رفتارهای آرامشبخش لحظهای مثل گشتوگذار در اینترنت هدایت میکند.
برای بازگرداندن کنترل به قشر پیشپیشانی (بخش منطقی مغز)، باید تکنیکهای مدیریت توجه را بیاموزیم. یکی از بهترین روشها، ایجاد موانع فیزیکی برای حواسپرتی و خرد کردن کارهای بزرگ به بخشهای بسیار کوچک و بدون استرس است. تمرین منظم متمرکز ماندن به مدت محدود، به مرور زمان اتصالات عصبی مرتبط با انضباط شخصی را تقویت میکند. یادگیری این مهارت به شما کمک میکند تا کارهایی را که دیگران به دلیل حواسپرتی نیمهکاره رها میکنند، به سرانجام برسانید و مزیت رقابتی بینظیری در مسیر شغلی خود به دست آورید.
رابطه متقابل مهارتهای مالی و آزادی در انتخاب مسیر زندگی
استقلال مالی و کسب مهارت در مدیریت پول، یکی از قویترین پایههایی است که به شما آزادی انتخاب مسیر زندگی را اعطا میکند. بدون داشتن پسانداز و درک درست از چرخه مالی، فرد ناچار است برای بقا تن به هر کار یا شرایط کاری نامناسبی بدهد و آزادی عمل خود را فدای امنیت کوتاهمدت کند. آموزش سواد مالی به ما میآموزد که چگونه درآمد خود را مدیریت کنیم، هزینههای غیرضروری را کاهش دهیم و بخشی از سرمایه خود را برای ایجاد فرصتهای آینده ذخیره کنیم. این پسانداز در واقع هزینه خرید زمان برای تجربه کارهای جدید، یادگیری مهارتهای نو یا حتی راهاندازی کسبوکار شخصی است.
سرمایهگذاری روی توانمندیهای خود و ایجاد چند منبع درآمدی کوچک، ریسکهای شغلی را به شدت کاهش میدهد. زمانی که شما نگران هزینههای اولیه زندگی خود نباشید، میتوانید با دید بلندمدتتری به سراغ پروژههای بزرگتر و خلاقانهتر بروید. مدیریت پول یک مهارت آموختنی است که ارتباط مستقیمی با کنترل رفتارهای هیجانی دارد. کسانی که یاد میگیرند رضایتهای آنی خرید وسایل غیرضروری را به تعویق بیندازند، در بلندمدت میتوانند بر سرنوشت حرفهای و شخصی خود فرمانروایی کنند.
روانشناسی ریسکپذیری: چگونه ترس از شکست را به سوخت حرکت تبدیل کنیم؟
ترس از شکست یکی از بزرگترین موانع رشد فردی است که ریشه در نیاز غریزی انسان به امنیت دارد. با این حال، تمام دستاوردهای بزرگ بشر حاصل خروج از منطقه امن و پذیرش ریسکهای حسابشده بوده است. روانشناسی ریسکپذیری به ما نشان میدهد که چگونه میتوانیم ارزیابی خود را از خطرات واقعیتر کنیم و متوجه شویم که اکثر شکستها، پایان راه نیستند، بلکه دادههای تجربی ارزشمندی برای گامهای بعدی هستند. افراد موفق کسانی نیستند که ترسی ندارند، بلکه کسانی هستند که یاد گرفتهاند چگونه با وجود ترس، به سمت جلو حرکت کنند.
برای تقویت ماهیچه ریسکپذیری، باید از گامهای کوچک و ایمن شروع کنیم؛ تجربه یک کار داوطلبانه جدید، صحبت در یک جمع یا ابراز ایده در محیط کار، همگی تمرینهای خوبی برای مواجهه با ناشناختهها هستند. با تکرار این تجربیات، ذهن یاد میگیرد که ابهام و عدم قطعیت لزوماً به معنای خطر مرگبار نیست. افزایش تابآوری در مواجهه با شکست، به شما این امکان را میدهد که در مواجهه با فرصتهای بزرگ زندگی، به جای فرار، با آغوش باز آنها را پذیرا شوید.
نقش سرمایه اجتماعی و جلب اعتماد در توسعه شغلی
در دنیای مدرن، داشتن مهارتهای فنی برجسته بدون داشتن روابط انسانی قوی و سرمایه اجتماعی، اغلب برای رسیدن به اهداف بزرگ کافی نیست. جلب اعتماد دیگران و ساختن یک شبکه ارتباطی مبتنی بر صداقت و تعهد، بزرگترین میانبر برای دسترسی به فرصتهای طلایی شغلی است. افراد زمانی حاضر میشوند با شما همکاری کنند، روی پروژههایتان سرمایهگذاری کنند یا شما را به دیگران معرفی کنند که به خوشقولی، تخصص و اخلاق حرفهای شما ایمان داشته باشند. ساخت این اعتبار، نیازمند تلاش مستمر، پاسخگویی و ارائه کار باکیفیت در طول زمان است.
پرورش هوش عاطفی و مهارتهای ارتباطی به ما کمک میکند تا نیازها و دغدغههای دیگران را بهتر درک کنیم و به عنوان یک حلال مشکلات در جامعه یا سازمان خود شناخته شویم. حضور فعال در انجمنهای تخصصی، به اشتراک گذاشتن آموختهها به صورت عمومی و کمک بیچشمداشت به همکاران، از روشهای موثر برای ارتقای سرمایه اجتماعی است. در نهایت، بخش زیادی از شانسهای بزرگی که در مسیر زندگی ما پدیدار میشوند، از طریق همین کانالهای ارتباطی و روابط انسانی ارزشمند به ما میرسند.
جمعبندی نهایی
تصمیمگیری برای آینده لزوماً به معنای داشتن یک نقشه راه دقیق بیستساله نیست، بلکه به معنای متعهد شدن به رشد روزانه و کسب مهارتهای بنیادی در زمان حال است. با تقویت تمرکز، غلبه بر تعلل، ارتقای سواد مالی و جلب اعتماد اطرافیان، ما جعبهابزاری قدرتمند برای خود میسازیم که در مواجهه با هر تغییر یا فرصتی کارآمد خواهد بود. فرار از منطقه امن و پذیرش رنجهای سازنده، مسیرهای جدیدی را پیش روی ما میگشاید که هرگز در ابتدا قادر به پیشبینی آنها نبودیم. در نهایت، آمادگی مستمر و شجاعت مواجهه با ناشناختهها، بهترین پاسخ به پرسش بزرگ انتخاب مسیر زندگی است.






زیبا و خوب بود ، امید دارم که در آینده هم مقالات و گفته ها ی ارزشمند را نشر نمائید
ممنون از این پست خوبتان خانم مجیدی عزیز؛
فقط “در صورت تعلل و تعیین این منطق که «چنین نخواهم کرد»، ترس سراغ ما نخواهد آمد.” اندکی گنگ است ؟
خیلی خوشحالم که این روزها یکی از برنامه ها اصلی من مطالعه وبلاگ و کتابِ، مطالب وبلاگ شما خیلی کمک کرد تا از اون لاک امن خودم سَرَکی به بیرون بکشم و بفهمم دنیا ی بیرون رو باید حتما تجربه کرد
خیلی دلگرم کننده بود (:
مدتهاست که به این طرز فکر ایمان دارم، اما به کندی دارم پیش میرم. بعضی دوستان اطراف خودم رو که مقایسه میکنم، میبینم بدون داشتن پشتکار و مهارتها و صبر من، تنها با داشتن حمایت خانواده متمولش راهی رو که من به سختی و در طی سالها گذروندم رو یک شبه رفته! همچین بیعدالتیهایی توی جامعه ما هستند که گاهی اوقات انسان رو دلسرد میکنه، وگرنه ما به این راحتیها تسلیم نمیشیم…
با خوندنش نقطه هایی در مغز کلید میخورِ
مرسی
عالی بود.
دقیقا دغدغه ی این روزهای من که میخوام چه کنم !!
آخر کجا برم …دوس دارم یه نویسنده و نقاش باشم اما به واسطه ی رشتم در رشته ی برنامه نویسی مشغول به کارم و هروز به این فکر میکردم چیکار کنم
و کاش الان که 23 سال دارم نه… کاش زودتر این پست و دیده بودم…
تصمیم گرفتم عصرها به نقاشی و نوشتن بپردازم وصبحا برنامه نویسی
حالا یه زبان هم بلد باشم به هیچ کجای دنیا برنمیخوره با وجود علاقه کم
عالی بود دوباره یادم انداخت چه برنامه هایی واسه ی به اصطلاح اوقات فراغتم داشتم
این جمله خیلی به دلم نشست :
life is a beautiful struggle
بعد از کلی تحصیل در کشورم و عقب ماندن از کسب درامد متناسب در حالی که همکلاسیهایم ادم های پولداری شده اند تصمیم گرفتم که مهاجرت کنم. حالا اینجا هستم در کانادا و باز مثل همیشه بر سر دوراهی های بسیار. بزرگترین حسرت من نداشتن معلم یا راهنمایی است که این حرفها را بیست سال پیش به من بگوید.
باهاتون موافقم… خیلی بده یه فرد مناسب و تجربه داره کنار آدم نباشه.یه جورایی خودتی و خودت با تجربه های خوب و بدی که بدست میاری…
حیف… دیگه چه میشه کرد زندگیه دیگه……
دقیقا، برای یکی از دوستان قبلا از این عبارت استفاده کرده بودم برای توصیف روش زندگی خودم:
ما عین کشت دیم بزرگ شدیم!
بسیار پست خوبی بود .
من خیلی وقته که میخوام کارهایی انجام بدم ولی همت و برنامه ریزی قویتری لازم دارم
بهترین راه رسیدن به موفقیت کشف استعداد خودمان هست قطعا نه از انیشتین موسیقیدان برجسته و نه از بتهوون فیزیکدان برجسته ای در می آمد. ولی پیدا کردن استعداد هم خودش یک چالش هست.
کاملا موافقم.
این همون چیزیه که جابز میگه و واقعا کلید موفقیته.
اصلا هم کار آسونی نیست و زمان بر هست.
مطلب مفیدی بود . تاثیرگزار بود و باعث میشه ادم به زندگیش فکرکنه ،ببینه در چه نقطه ای ایستاده و میخواد به کجا برسه…
ممنون
با سلام و دورود
نوشته بودید:
“در نهایت، شاید حالا هم دقیقاً ندانیم که می خواهیم با زندگی مان چه کنیم”
فقط می خواستم بگویم:
اینکه زندگی چیست و در نتیجه با آن چه کار باید کرد ، چیزی نیست که در جوانی و مخصوصا اوایل جوانی ، شخص دید مناسبی به آن داشته باشد و بتواند تصمیم “بزرگی” برای آن بگیرد !
پس بهتر است که بقول خودتان:
نباید خیلی هم روی آینده تمرکز کرد !
ممنون ، خووندنی بود، دوست داشتم