نسخه گویای داستان کوتاه « کار چشم‌ها، فراتر از تماشاست» از آسیموف و تحلیل آن

پیش از این در یک پزشک، متن داستان زیبا « کار چشم‌ها، فراتر از تماشاست » آسیموف را خوانده بودید و حالا همزمان با انتشار اپلیکیشن اندروید یک پزشک، می‌توانید به عنوان اولین کار، به این داستان به صورت صوتی گوش کنید.

این اجرای صوتی را سرکار خانم آسیه زلفی برای «یک پزشک» انجام داده‌اند:

تفسیر و تحلیل داستان کوتاه « کار چشم‌ها، فراتر از تماشاست » از ایزاک آسیموف

تحلیل داستان کوتاه کار چشم‌ها فراتر از تماشاست اثر ایزاک آسیموف

داستان‌های علمی تخیلی معمولاً با سفینه‌های فضایی، جنگ‌های کهکشانی و فناوری‌های فوق پیشرفته شناخته می‌شوند، اما شاهکار کوتاه ایزاک آسیموف (Isaac Asimov) مسیر کاملاً متفاوتی را در پیش می‌گیرد و به عمیق‌ترین لایه‌های وجودی انسان می‌پردازد. داستان کوتاه «کار چشم‌ها، فراتر از تماشاست» که در سال ۱۹۶۵ منتشر شد، یکی از زیباترین و در عین حال غم‌انگیزترین روایت‌ها درباره آینده بشر و بهای تکامل تکنولوژیک است. در این مقاله قصد داریم به تحلیل همه‌جانبه این اثر درخشان بپردازیم و ابعاد فلسفی، روان‌شناختی و علمی آن را بررسی کنیم تا دریابیم چرا گذار از پیله مادی به وجود اثیری لزوماً به معنای خوشبختی مطلق نیست. آیا رها شدن از قید و بندهای فیزیکی و تبدیل شدن به انرژی محض، ما را از انسانیت تهی می‌کند؟ با ما همراه باشید تا این شاهکار کوتاه را کالبدشکافی کنیم.

💡مختصر و مفید

داستان کوتاه کار چشم‌ها، فراتر از تماشاست روایتگر زندگی دو موجود از جنس انرژی محض به نام‌های ایمز و براک در میلیاردها سال آینده است که پس از مدت‌ها بی‌نیازی از جسم مادی، تصمیم می‌گیرند با استفاده از ماده فیزیکی دست به آفرینش هنری بزنند. تلاش ایمز برای ساختن یک سر انسان از جنس گل و لای، خاطرات فراموش‌شده دوران حیات بیولوژیکی و توانایی گریستن را در آن‌ها زنده می‌کند. این داستان کوتاه و تکان‌دهنده به قلم ایزاک آسیموف، بهای سنگین تکامل و از دست رفتن احساسات اصیل انسانی در سایه بقای ابدی را به تصویر می‌کشد. در نهایت، آسیموف نشان می‌دهد که چشم‌های انسان نقشی فراتر از دیدن دارند و ابزاری برای ابراز عمیق‌ترین دردهای وجودی هستند.

شناسنامه و خلاصه داستان کار چشم‌ها فراتر از تماشاست

داستان کوتاه «کار چشم‌ها، فراتر از تماشاست» (Eyes Do More Than See) در سال ۱۹۶۵ توسط نویسنده نامدار ژانر علمی تخیلی، ایزاک آسیموف نگاشته شد. شخصیت‌های اصلی داستان دو موجود غیرمادی به نام‌های ایمز (Ames) و براک (Brock) هستند که میلیاردها سال پس از تکامل فیزیکی انسان، به شکل انرژی‌های آگاه و جاودان در پهنه کیهان زندگی می‌کنند. در این عصر جدید، بشریت دیگر نیازی به کالبد مادی ندارد و تمام نیازهای خود را از طریق دستکاری مستقیم انرژی برطرف می‌کند. داستان زمانی آغاز می‌شود که ایمز که از خلق اشکال هنری با انرژی خسته شده، تصمیم می‌گیرد با استفاده از ماده فیزیکی خام یعنی ذرات اتمی و گل، یک مجسمه سه‌بعدی بسازد و این ایده را با براک مطرح می‌کند.

ایمز تلاش می‌کند با شکل دادن به ماده، سر یک انسان قدیمی را بازسازی کند. او خطوط صورت، دهان و پیشانی را خلق می‌کند اما وقتی به بخش چشم‌ها می‌رسد، با چالش بزرگی روبرو می‌شود. براک با دیدن این تلاش ناموفق، ناگهان خاطرات دورانی را به یاد می‌آورد که خودشان دارای بدن فیزیکی بودند و تفاوت‌های جنسیتی میان زن و مرد وجود داشت. او به یاد می‌آورد که چگونه چشم‌ها علاوه بر دیدن، کارکرد بسیار مهم‌تری داشتند و آن جاری کردن اشک و ابراز غم و اندوه بود. این یادآوری دردناک از هویت گمشده، هر دو موجود انرژی را دچار چنان شوک عاطفی و احساس گناه عمیقی می‌کند که کار آفرینش مادی را رها کرده و به گوشه‌ای از فضای تاریک پناه می‌برند تا در تنهایی و بدون داشتن چشم فیزیکی، به حال گذشته خود گریه کنند.

گذار از ماده به انرژی در آینده دور بشر

آسیموف در این اثر کوتاه، یکی از سناریوهای رایج در کیهان‌شناسی و آینده‌پژوهی فیزیکی را به تصویر می‌کشد که در آن ذهن بشر سرانجام از محدودیت‌های فیزیولوژیکی رها می‌شود. ایده گذار انسان از بیولوژی به سایبرنتیک و در نهایت به انرژی محض، ایده‌ای است که مرزهای میان علم و الهیات را کم‌رنگ می‌کند. در این جهان، دیگر خبری از بیماری، پیری، مرگ یا محدودیت‌های مکانی نیست و ذهن‌ها در یک شبکه کیهانی بزرگ شناور هستند. این وضعیت به ظاهر آرمان‌شهری (Utopia) است که در آن تمام رنج‌های بشری پایان یافته‌اند، اما آسیموف به زیبایی نشان می‌دهد که این تکامل افراطی، بهایی به سنگینی از دست رفتن هسته اصلی انسانیت دارد.

تکامل فیزیکی تا سر حد تبدیل شدن به انرژی، ارتباط انسان با جهان ملموس را قطع می‌کند. وقتی ماده کنار گذاشته می‌شود، تمام تجربیات حسی که تعریف‌کننده هنر، عشق و رنج هستند نیز رنگ می‌بازند. ایمز و براک میلیاردها سال بدون هیچ مشکلی در این حالت زیسته‌اند، اما اشتیاق ناگهانی ایمز برای کار با ماده نشان‌دهنده یک خلاء وجودی عمیق است. این فرآیند تکاملی گرچه قدرت‌های نیمه‌خدایی به بشر بخشیده، اما او را در یک خلأ سرد و بی‌روح گرفتار کرده است که در آن آفرینش هنری دیگر معنای پویای خود را از دست داده و صرفاً به بازی با امواج انرژی محدود شده است.

نمادگرایی اندام‌های حسی و بازگشت به فیزیکالیسم

در داستان آسیموف، اندام‌های حسی و به ویژه چشم‌ها، نماد اتصال روح به واقعیت‌های بیولوژیکی هستند. چشم در ادبیات و فلسفه همواره به عنوان دریچه روح شناخته می‌شود، اما در این داستان کارکردی فراتر از یک سنسور نوری پیدا می‌کند. چشم‌ها نماد آسیب‌پذیری و در عین حال شکوه انسانی هستند. وقتی ایمز سعی می‌کند سر انسان را بسازد، متوجه می‌شود که بدون چشم، این سر چیزی جز یک تکه ماده بی‌جان و ترسناک نیست. چشم‌ها هستند که به صورت انسان هویت، احساس و توانایی برقراری ارتباط عاطفی را می‌بخشند و بدون آن‌ها، زیباترین تقارن‌های چهره نیز توخالی به نظر می‌رسند.

بازگشت به فیزیکالیسم (Physicalism) در این داستان از طریق تلاش برای بازسازی اندام‌های حسی رخ می‌دهد. این موجودات اثیری دریافته‌اند که ذهن محض بدون بازخورد حسی، دچار یکنواختی مرگباری می‌شود. چشم‌ها در این میان نقشی نمادین دارند؛ آن‌ها نه تنها جهان خارج را تماشا می‌کنند، بلکه دنیای درون را نیز بازتاب می‌دهند. اشک ریختن که یک فرآیند کاملاً بیولوژیکی و فیزیکی است، در این داستان به عنوان عالی‌ترین تجلی احساسات انسانی معرفی می‌شود. وقتی براک به یاد می‌آورد که چشم‌ها می‌توانستند خیس شوند و اشک جاری کنند، در واقع به یاد می‌آورد که انسان بودن یعنی پذیرش ضعف، درد و توانایی ابراز همدردی فیزیکی.

مفهوم هنر مادی در جهان انرژی‌های محض

هنر در دنیای انرژی‌های محض به یک فعالیت فرمولیزه و کاملاً ریاضیاتی تبدیل شده است. ایمز اعتراف می‌کند که بازی با میدان‌های انرژی و ساختن الگوهای انتزاعی دیگر او را ارضا نمی‌کند. او به دنبال چیزی پایدار، خشن و واقعی است؛ چیزی که در برابر تغییر مقاومت کند و دارای بافت فیزیکی باشد. اینجاست که مفهوم هنر مادی به عنوان یک نیاز غریزی برای ثبت اثر در جهان فیزیکی مطرح می‌شود. هنر مادی بر خلاف هنر انرژی، نیاز به لمس کردن، شکل دادن و مواجهه با محدودیت‌های ماده دارد و همین محدودیت‌ها هستند که به اثر هنری ارزش و معنای زیباشناختی می‌بخشند.

آسیموف با این داستان، بیانیه‌ای درباره ارزش محدودیت در هنر ارائه می‌دهد. وقتی امکانات بی‌نهایت باشند و هیچ مانع مادی وجود نداشته باشد، خلاقیت معنای خود را از دست می‌دهد. هنر واقعی زمانی متولد می‌شود که هنرمند با سختی‌های ماده دست و پنجه نرم کند و از دل سنگ، چوب یا گل، فرمی احساسی بیرون بکشد. تلاش ایمز برای کار با گل و لای اتمی، تلاشی ناخودآگاه برای بازگشت به ریشه‌های زمینی و تجربه دوباره لذت خلق کردن در محدودیت است. هنر مادی در واقع پلی است که این موجودات فراتکامل‌یافته را دوباره به گذشته زمینی و فراموش‌شده‌شان متصل می‌کند.

بررسی تراژدی فراموشی و هویت از دست رفته

یکی از تکان‌دهنده‌ترین جنبه‌های داستان «کار چشم‌ها، فراتر از تماشاست»، موضوع فراموشی تاریخی و از دست رفتن هویت جمعی بشریت است. ایمز و براک در ابتدای داستان حتی نام‌های قدیمی خود را به سختی به یاد می‌آورند و جنسیت خود را فراموش کرده‌اند. آن‌ها میلیاردها سال را در حالتی از رخوت فکری و بدون نیاز به یادآوری گذشته سپری کرده‌اند. این فراموشی، بهای مستقیم جاودانگی و تکامل غیرمادی است. وقتی شما دیگر کالبدی ندارید، خاطرات مرتبط با لمس، بو، طعم و روابط انسانی نیز به مرور زمان محو می‌شوند و تنها یک آگاهی انتزاعی و بی‌روح باقی می‌ماند.

تراژدی زمانی عمیق‌تر می‌شود که تلاش برای ساخت یک مجسمه ساده، مانند کلیدی عمل می‌کند که قفل صندوقچه خاطرات مدفون شده را می‌شکند. براک ناگهان به یاد می‌آورد که زمانی زن بوده و ایمز مرد بوده است و آن‌ها همدیگر را دوست داشته‌اند. این فوران ناگهانی خاطرات، به جای ایجاد حس نوستالژی شیرین، موجی از اندوه و پشیمانی عمیق به همراه دارد. آن‌ها متوجه می‌شوند که در مسیر تکامل، زیباترین بخش‌های وجودی خود را قربانی کرده‌اند و اکنون در زندانی از جاودانگی سرد و بی‌احساس گرفتار شده‌اند که راه بازگشتی از آن وجود ندارد.

تحلیل روان‌شناختی پیوند عاطفی و بیولوژیکی

از منظر روان‌شناختی، داستان آسیموف نشان می‌دهد که عواطف انسانی ریشه در فیزیولوژی ما دارند. نظریه‌های مدرن روان‌شناسی عصب‌شناختی تایید می‌کنند که احساسات ما به شدت با واکنش‌های بدنی مانند ضربان قلب، ترشح هورمون‌ها و انقباضات عضلانی گره خورده‌اند. وقتی بدن فیزیکی حذف می‌شود، ساختار عواطف نیز دگرگون می‌گردد. ایمز و براک اگرچه هنوز قادر به تفکر عقلانی و تحلیل منطقی هستند، اما تا پیش از لمس دوباره ماده، از تجربه عواطف عمیق محروم بوده‌اند. این داستان کوتاه هشداری است درباره اینکه هوش خالص بدون پشتوانه بدنی و عاطفی، حالتی سرد و مکانیکی به خود می‌گیرد.

پیوند میان گریستن و تخلیه روانی یکی دیگر از محورهای اصلی داستان است. گریه کردن یک پاسخ فیزیولوژیکی به بارهای عاطفی شدید است که تنها در کالبد مادی معنا پیدا می‌کند. موجوداتی که از انرژی ساخته شده‌اند، مجاری اشک ندارند تا بار اندوه خود را تخلیه کنند. گریه نکردن یا ناتوانی در گریستن به دلیل نداشتن چشم فیزیکی، رنج عاطفی ایمز و براک را دوچندان می‌کند. آن‌ها در پایان داستان دچار یک پارادوکس دردناک می‌شوند؛ احساس غم عمیق بشری را دوباره تجربه می‌کنند اما ابزار بیولوژیکی ابراز این غم را در اختیار ندارند، که این خود نمادی از شکنجه ابدی ذهن‌های جدا شده از بدن است.

مقایسه با سایر آثار آسیموف و ادبیات علمی تخیلی

ایزاک آسیموف در طول دوران نویسندگی خود بارها به موضوع تکامل نهایی بشر و سرنوشت کیهان پرداخته است. معروف‌ترین نمونه مقایسه‌ای، داستان کوتاه «آخرین سوال» (The Last Question) است که در آن کامپیوتر بزرگ مولتی‌واک در نهایت با ذهن بشر ادغام شده و جهان را بازآفرینی می‌کند. با این حال، لحن داستان «کار چشم‌ها، فراتر از تماشاست» بسیار تاریک‌تر و شاعرانه‌تر از سایر آثار اوست. در حالی که «آخرین سوال» بر جنبه‌های کیهانی و علمی تمرکز دارد، این داستان بر جنبه‌های عاطفی و فقدان‌های شخصی تمرکز می‌کند و بیشتر به یک مرثیه شبیه است.

در ادبیات علمی تخیلی وسیع‌تر، این تمایز میان ذهن بدون بدن و کالبد مادی بارها مورد کاوش قرار گرفته است. نویسندگانی مانند آرتور سی کلارک در رمان «پایان طفولیت» نیز به فرآیند ادغام ذهن بشر در یک آگاهی کیهانی اشاره کرده‌اند. اما آسیموف در این داستان کوتاه، بر خلاف نگاه خوش‌بینانه کلارک، بر جنبه‌های تراژیک این گذار دست می‌گذارد. او نشان می‌دهد که شاید اوج تکامل فیزیکی، در واقع یک سقوط عاطفی بزرگ باشد و انسان بدون کالبد خاکی خود، دیگر آن موجودی نیست که ارزش زیستن داشته باشد.

بازتاب‌های فلسفی و تکنولوژیکی داستان در عصر هوش مصنوعی

امروز با پیشرفت شتابان هوش مصنوعی و فرضیه‌های ترابشریت (Transhumanism) مانند بارگذاری ذهن (Mind Uploading) بر روی بسترهای دیجیتال، داستان آسیموف معنای ملموس‌تری پیدا کرده است. بسیاری از دانشمندان و فیلسوفان آرزوی روزی را دارند که بشر بتواند آگاهی خود را از قید و بند سلول‌های خاکستری مغز رها کند و به جاودانگی دیجیتال دست یابد. این داستان کوتاه زنگ خطری جدی برای چنین تلاش‌هایی است. اگر ما بتوانیم ذهن خود را به کدهای دیجیتالی یا انرژی‌های الکترونیکی تبدیل کنیم، آیا همچنان قادر به تجربه هنر، زیبایی و همدلی خواهیم بود؟

تجربه بدن‌مندی (Embodiment) یکی از مباحث داغ در فلسفه ذهن معقول امروزی است. فیلسوفان استدلال می‌کنند که شناخت و آگاهی ما بدون تعامل فیزیکی با جهان پیرامون شکل نمی‌گیرد. داستان آسیموف به زیبایی این ایده فلسفی پیشرفته را در قالب یک روایت داستانی کوتاه و ساده بیان کرده است. اگر روزی فرا برسد که ما کالبد مادی خود را در ازای جاودانگی در فضای ابری رها کنیم، ممکن است مانند ایمز و براک، روزی در حسرت لمس یک تکه گل و یا جاری شدن قطره‌ای اشک بر روی گونه‌هایمان، در تنهایی دیجیتال خود بسوزیم.

جمع‌بندی نهایی

داستان کوتاه «کار چشم‌ها، فراتر از تماشاست» شاهکاری فراموش‌نشدنی از ایزاک آسیموف است که فراتر از کلیشه‌های علمی تخیلی، به عمق چیستی انسانیت نفوذ می‌کند. آسیموف با ظرافت نشان می‌دهد که تکامل نهایی و رهایی از بند کالبد مادی، لزوماً به معنای سعادت نیست، بلکه می‌تواند به قیمت از دست رفتن عمیق‌ترین ویژگی‌های انسانی مانند هنر، عشق و توانایی ابراز درد تمام شود. در نهایت، داستان یادآوری می‌کند که ارزش زندگی ما در محدودیت‌ها، احساسات فیزیکی و پیوندهای بیولوژیکی نهفته است و تکنولوژی هر چقدر هم پیشرفت کند، نمی‌تواند جایگزین روح حسی و تجربه زیسته بدن فیزیکی انسان شود.

سوالات متداول

۱. پیام اصلی داستان کار چشم‌ها، فراتر از تماشاست چیست؟
پیام اصلی داستان این است که انسانیت با ویژگی‌های بیولوژیکی و عاطفی ما گره خورده است. آسیموف هشدار می‌دهد که رها کردن کالبد مادی برای رسیدن به جاودانگی، روح ما را از احساسات اصیل تهی می‌کند. هنر و عواطف در بستر محدودیت‌های فیزیکی شکل می‌گیرند و بدون آن‌ها زندگی معنای واقعی خود را از دست می‌دهد. در واقع تکامل مطلق در نهایت می‌تواند به یک تنهایی و اندوه ابدی منجر شود.
۲. چرا شخصیت‌های داستان نام‌ها و جنسیت خود را فراموش کرده بودند؟
با گذار انسان‌ها به حالت انرژی محض در طول میلیاردها سال، نیازهای بیولوژیکی مانند تولید مثل و تقسیمات جنسیتی از بین رفتند. این تغییرات فیزیولوژیکی باعث شد که مفاهیمی مثل زن و مرد بودن کاربرد خود را از دست بدهند و به مرور زمان فراموش شوند. ذهن بدون بدن نیازی به حفظ این تفاوت‌ها نداشت تا اینکه هنر مادی دوباره خاطرات قدیمی را بیدار کرد. این فراموشی نمادی از مسخ شدن تدریجی هویت انسانی در طول زمان است.
۳. نقش مجسمه گلی در روند داستان چیست؟
مجسمه گلی نماد بازگشت به فیزیکالیسم، خاک و ریشه‌های زمینی بشر است. تلاش ایمز برای شکل دادن به گل، یک کنش هنری غریزی برای فرار از یکنواختی جهان انرژی است. این اثر نیمه‌کاره به عنوان یک محرک بصری عمل می‌کند که حافظه فراموش‌شده براک را فعال می‌سازد. مجسمه در حقیقت آینه‌ای می‌شود که گذشته از دست رفته و فراموش‌شده بشریت را به آن‌ها نشان می‌دهد.
۴. چرا نویسنده بر روی واژه چشم‌ها در عنوان داستان تاکید کرده است؟
چشم‌ها در این داستان نماد ارتباط عمیق عاطفی و ابزاری برای ابراز دردهای درونی هستند. عنوان داستان اشاره دارد که چشم‌ها کارکردی فراتر از صرفاً دریافت نور و تماشای فیزیکی جهان دارند. چشم‌ها با جاری کردن اشک، بار سنگین اندوه و پشیمانی روح را تخلیه می‌کنند. آسیموف با این عنوان نشان می‌دهد که ناتوانی در گریستن به دلیل نداشتن چشم، بزرگ‌ترین رنج موجودات انرژی است.
۵. آیا این داستان با نظریه بارگذاری ذهن در ترابشریت ارتباط دارد؟
بله، این داستان ارتباط مستقیمی با مفاهیم مدرن ترابشریت و انتقال آگاهی به بسترهای غیربیولوژیک دارد. آسیموف دهه‌ها قبل از مطرح شدن جدی این فرضیه‌ها، چالش‌های اخلاقی و روانی آن را پیش‌بینی کرده بود. داستان نشان می‌دهد که جدایی آگاهی از ساختار فیزیکی مغز و بدن می‌تواند به قیمت از دست رفتن عواطف تمام شود. این اثر به عنوان یک هشدار فلسفی در مورد عواقب غیرانسانی شدن تکنولوژی عمل می‌کند.
۶. پایان‌بندی داستان چه حسی را در خواننده ایجاد می‌کند؟
پایان‌بندی داستان به شدت تلخ، مرثیه‌گونه و تکان‌دهنده است. تصویر دو موجود کیهانی که در پهنه تاریک فضا گریه می‌کنند بدون اینکه چشم فیزیکی برای جاری شدن اشک داشته باشند، اوج تراژدی را نشان می‌دهد. این پایان‌بندی حس عمیقی از فقدان و پشیمانی را در مخاطب ایجاد می‌کند. خواننده متوجه می‌شود که جاودانگی بدون احساسات انسانی، تفاوتی با یک شکنجه بی‌پایان ندارد.
۷. چرا این داستان کوتاه در مقایسه با رمان‌های آسیموف کمتر شناخته شده است؟
آسیموف بیشتر به خاطر رمان‌های حماسی بزرگش مانند مجموعه بنیاد و قوانین سه‌گانه رباتیک شناخته می‌شود. این اثر یک داستان بسیار کوتاه و مینی‌مالیستی است که تمرکز آن بیشتر بر فلسفه و اتمسفر احساسی است تا پلات‌های پیچیده علمی. با این حال، در میان منتقدان ادبی، این داستان به عنوان یکی از عمیق‌ترین و هنری‌ترین نوشته‌های کوتاه او جایگاه ویژه‌ای دارد. ایجاز نویسنده در این اثر قدرت تاثیرگذاری آن را دوچندان کرده است.
دکتر علیرضا مجیدی
دکتر علیرضا مجیدی
پزشک، نویسنده و بنیان‌گذار وبلاگ «یک پزشک»
دکتر علیرضا مجیدی، نویسنده و بنیان‌گذار وبلاگ «یک پزشک».
با بیش از ۲۰ سال نویسندگی «ترکیبی» مستمر در زمینهٔ پزشکی، فناوری، سینما، کتاب و فرهنگ.
باشد که با هم متفاوت بیاندیشیم!

11 دیدگاه

  1. پادکستها با صدای این خانم خیلی جذاب و شنیدنیه.چرافقط یکی از داستانهارو بااین صدامیشنویم؟؟؟

  2. من واقعا لذت بردم صدای این خانم به دلم نشست .امروزمو متفاوت شروع کردم و حالم خیلی خوبه.تشکرازاقای دکترمجیدی

  3. صدای گوینده بسیار زیباست ولی منم نظرم اینه افکتش کم باشه یا اصلا نباشه صدا بهتر شنیده میشه.صدای ایشون به اندازه کافی قشنگ هست

  4. ممنونم برامون اهمیت قائل میشین.بعدکارصبح بیمارستان وعصردرمانگاه خیلی حال میده یه چیزمتفاوت شنیدن.حس کلام خوبه مطمعنم جزییات اجرا بهترمیشه

  5. سلام خیلی دلنشین بود من علاقمند شدم صرفا صوت داستان های این سایت رو با این صدا دنبال کنم.خسته نباشید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]