ترکیدن حباب داتکام ۲۰۰۰: جنون میلیاردی استارتاپهای پوشالی و درسهای آن برای امروز
در اواخر دهه ۹۰ میلادی، جهان شاهد یکی از بزرگترین و عجیبترین پدیدههای اقتصادی تاریخ بود؛ دورانی که در آن تنها داشتن یک پسوند «داتکام» در انتهای نام یک شرکت، کافی بود تا ارزش بورس آن به عرش برسد. حباب داتکام (Dot-com Bubble) داستانی از خوشبینی افراطی، حرص بیپایان و استارتاپهایی است که بدون داشتن حتی یک محصول واقعی یا طرح سودآوری، میلیاردها دلار سرمایه جذب کردند و ناگهان در بهار سال ۲۰۰۰ مانند یک حباب صابون ناپدید شدند. در این مقاله میخواهیم ببینیم چه شد که منطق اقتصادی از پنجره به بیرون پرت شد و چرا سرمایهگذاران باهوش، فریب وبسایتهای توخالی را خوردند؟ آیا ما اکنون در سال ۲۰۲۴ با ظهور هوش مصنوعی در آستانه تکرار همان فاجعه هستیم؟ در ادامه با کالبدشکافی این رویداد تکاندهنده، ریشههای روانی و مالی این سقوط بزرگ را بررسی میکنیم.
فهرست مطالب
- ظهور اینترنت و توهم ثروت بیپایان
- قانون جدید بازار: رشد به جای سود
- تبلیغات سوپربول و جنون بازاریابی
- Pets.com: نماد سقوط یک رویا
- نقش بانکها و تحلیلگران در باد کردن حباب
- فناوری جلوتر از زیرساخت: اشتباه استراتژیک
- مارس ۲۰۰۰: آغاز پایان و سقوط نزدک
- استارتاپهایی که هیچچیز نمیفروختند
- بازماندگان بزرگ: آمازون و گوگل چگونه زنده ماندند؟
- تاثیرات روانی و اجتماعی بر نسل جوان مهندسان
- مقایسه حباب داتکام با بازار رمزارز و هوش مصنوعی
- درسهای ماندگار برای کارآفرینان قرن ۲۱
ظهور اینترنت و توهم ثروت بیپایان
در اواسط دهه ۹۰، با عمومی شدن وبگردی و مرورگرهایی مثل نتاسکیپ (Netscape)، اینترنت از یک ابزار نظامی و دانشگاهی به یک پدیده خانگی تبدیل شد. این تغییر ناگهانی، این باور را در میان تودهها و سرمایهگذاران ایجاد کرد که «اقتصاد جدید» (New Economy) متولد شده است؛ اقتصادی که در آن قوانین سنتی مثل سودآوری، جریان نقدی و داراییهای فیزیکی دیگر اهمیتی ندارند. مردم فکر میکردند که هر ایدهای که با اینترنت مرتبط باشد، محکوم به پیروزی است. این خوشبینی باعث شد سیل پولهای سرگردان به سمت سیلیکون ولی سرازیر شود و جوانان ۲۰ سالهای که هنوز در گاراژ خانهشان بودند، به ثروتهای افسانهای کاغذی دست یابند.
این دوران با نرخ بهره پایین در آمریکا همزمان شد که وام گرفتن را بسیار آسان کرده بود. سرمایهگذاران مخاطرهپذیر (Venture Capitalists) از ترس اینکه از «قطار پیشرفت» جا بمانند، بدون بررسی دقیق مدلهای کسبوکار، چکهای سفید امضا به استارتاپها میدادند. در آن زمان جملهای مشهور بود که میگفت: «مهم نیست چه میفروشید، مهم این است که آن را روی اینترنت بفروشید». این توهم جمعی باعث شد که ارزش بازار شرکتهای تکنولوژی در بورس نزدک (NASDAQ) بین سالهای ۱۹۹۵ تا ۲۰۰۰ بیش از ۵۰۰ درصد رشد کند، رشدی که هیچ ریشهای در واقعیتهای اقتصادی نداشت و صرفاً بر پایه امید به آیندهای مبهم بنا شده بود.
قانون جدید بازار: رشد به جای سود
یکی از بزرگترین انحرافات فکری در دوران حباب داتکام، تمرکز بر روی «جذب کاربر» (Customer Acquisition) به جای کسب درآمد بود. شعار بسیاری از شرکتها این بود: «بزرگ شو، سریع شو» (Get Big Fast). آنها معتقد بودند که ابتدا باید تمام بازار را تصاحب کنند و بعداً فکری به حال سودآوری خواهند کرد. این رویکرد باعث شد شرکتها میلیونها دلار برای تبلیغات هزینه کنند تا فقط نامشان در ذهنها بماند. هزینه به دست آوردن هر مشتری گاهی ده برابر بیشتر از سودی بود که آن مشتری در طول عمرش برای شرکت داشت. اما تا زمانی که ارزش سهام در بورس بالا میرفت، هیچکس نگران این ترازنامههای قرمز نبود.
مدیران این شرکتها از اصطلاحات دهانپرکنی مثل «تعداد کلیک» یا «تعداد چشمها» (Eyeballs) برای متقاعد کردن سهامداران استفاده میکردند. آنها ادعا میکردند که در دنیای جدید، توجه مردم همان ارز است. این در حالی بود که اکثر این شرکتها حتی زیرساخت لجستیکی برای تحویل کالا یا خدمات خود را نداشتند. در واقع، این شرکتها بیشتر شبیه به ماشینهای خرج کردن پول بودند تا بنگاههای اقتصادی. هر چقدر شرکتی بیشتر پول خرج میکرد و زیاندهتر بود، در نگاه تحلیلگران آن زمان «جسورتر» به نظر میرسید و ارزش سهامش بالاتر میرفت، پارادوکسی که تنها در فضای حبابآلود امکان حیات داشت.
تبلیغات سوپربول و جنون بازاریابی
نماد اوج جنون داتکام را میتوان در تبلیغات مسابقات «سوپربول» (Super Bowl) سال ۲۰۰۰ دید. در آن سال، بیش از ۱۷ شرکت اینترنتی هر کدام بیش از ۲ میلیون دلار برای تنها ۳۰ ثانیه تبلیغ پرداخت کردند تا برند خود را به مردمی معرفی کنند که حتی نمیدانستند آن شرکتها دقیقاً چه کاری انجام میدهند. بسیاری از این شرکتها حتی محصول آمادهای برای عرضه نداشتند و وبسایتهایشان در اثر ترافیک ناشی از تبلیغات از کار میافتاد. این هزینههای سرسامآور در حالی انجام میشد که سرمایه اولیه شرکت در حال اتمام بود و هیچ منبع درآمد ثابتی وجود نداشت.
بازاریابی در آن دوران از عقلانیت خارج شده بود. استارتاپها برای کارمندان خود میهمانیهای مجلل با حضور ستارههای موسیقی میگرفتند و دفاتر کاری لوکسی در گرانترین مناطق شهر اجاره میکردند که پر از میزهای پینگپنگ و یخچالهای پر از نوشیدنیهای رایگان بود. این «فرهنگ مصرفگرایی استارتاپی» به جای تمرکز روی کدنویسی و حل مسئله، روی نمایشِ موفقیت تمرکز داشت. سرمایهگذاران با دیدن این ریختوپاشها فکر میکردند که با شرکتهایی بسیار قدرتمند روبرو هستند، در حالی که پشت آن دکورهای زیبا، چیزی جز سرورهای اجارهای و ایدههای نپخته وجود نداشت. تبلیغات سوپربول سال ۲۰۰۰ در تاریخ به عنوان «مراسم تدفین باشکوه» حباب داتکام ثبت شده است.
Pets.com: نماد سقوط یک رویا
اگر بخواهیم یک شرکت را به عنوان قهرمانِ تراژیک این دوران معرفی کنیم، آن شرکت قطعاً «پتز داتکام» (Pets.com) است. ایده آنها ساده بود: فروش آنلاین غذای حیوانات خانگی و ارسال آن به درب منزل. در ظاهر ایده بدی نبود، اما مدل اقتصادی آنها یک فاجعه بود. غذای سگ سنگین است و هزینه ارسال آن بسیار بالا بود. شرکت برای جذب مشتری، کالاها را زیر قیمت خرید و با ارسال رایگان میفروخت؛ یعنی با فروش هر کیسه غذای سگ، شرکت پول از دست میداد! هر چه بیشتر میفروختند، سریعتر به سمت ورشکستگی حرکت میکردند. اما آنها با یک عروسک جورابی (Sock Puppet) معروف، چنان تبلیغاتی به راه انداختند که همه فکر میکردند آمازونِ بعدی هستند.
ارزش سهام این شرکت پس از عرضه اولیه در بورس به شدت جهش کرد، اما تنها ۹ ماه بعد، وقتی سرمایه نقدیشان تمام شد و کسی حاضر نشد دوباره به آنها پول قرض بدهد، شرکت منحل شد. پتز داتکام به نمادی تبدیل شد برای شرکتهایی که «داستانهای خوب» میفروختند اما «کسبوکار بد» داشتند. سقوط این شرکت به سرمایهگذاران یادآوری کرد که اینترنت نمیتواند قوانین فیزیک و لجستیک را تغییر دهد. وقتی هزینه ارسال یک کیسه غذای سگ از سود فروش آن بیشتر باشد، فرقی نمیکند آن را در مغازه بفروشید یا در یک وبسایت پیشرفته؛ در هر صورت شما شکست خواهید خورد. این درس ساده، میلیاردها دلار هزینه برای والاستریت به همراه داشت.
نقش بانکها و تحلیلگران در باد کردن حباب
در ایجاد حباب داتکام، بانکهای بزرگ سرمایهگذاری و تحلیلگران بورس نقش بنزین روی آتش را داشتند. بسیاری از تحلیلگران مشهور آن زمان، به جای بررسی صادقانه وضعیت مالی شرکتها، گزارشهای بسیار خوشبینانهای منتشر میکردند تا قیمت سهام را بالا نگه دارند. چرا؟ چون بانکهای متبوع آنها از طریق عرضه اولیه (IPO) این شرکتها، کارمزدهای کلانی دریافت میکردند. تضاد منافع در والاستریت به اوج خود رسیده بود؛ تحلیلگرانی که میدانستند یک شرکت در حال سقوط است، در تلویزیون به مردم توصیه میکردند که سهام آن را بخرند. این خیانت در امانت باعث شد میلیونها سهامدار خرد، داراییهای زندگی خود را در این قمار از دست بدهند.
سیستم به گونهای طراحی شده بود که همه از بالا رفتن قیمتها سود میبردند، به جز نفر آخری که سهام را در اوج قیمت میخرید. بانکها استارتاپهای بیکیفیت را به بورس میبردند و با ایجاد هیاهوی رسانهای، قیمتها را در روز اول چندین برابر میکردند. این پدیده «پاپ» (Pop) نام داشت و سرمایهگذاران اولیه بلافاصله با فروش سهام خود به ثروتهای کلان میرسیدند، در حالی که سهامداران عادی با برگههای کاغذی بیارزش باقی میماندند. پس از ترکیدن حباب، بسیاری از این بانکها با جریمههای سنگین و دادگاههای طولانی روبرو شدند، اما پولی که از جیب مردم رفته بود دیگر هرگز بازنگشت. حباب داتکام نشان داد که وقتی سیستم نظارتی ضعیف باشد، بورس میتواند به یک کازینوی بزرگ تبدیل شود.
فناوری جلوتر از زیرساخت: اشتباه استراتژیک
یکی از دلایل فنی شکست بسیاری از استارتاپهای سال ۲۰۰۰، این بود که آنها خدماتی را ارائه میدادند که برای آن زمان خیلی زود بود. در سال ۱۹۹۹، اکثر مردم از اینترنت «دیالآپ» (Dial-up) با سرعت بسیار پایین استفاده میکردند. تماشای یک ویدئوی ساده یا حتی باز کردن عکسهای باکیفیت ساعتها طول میکشید. در چنین شرایطی، شرکتهایی که روی پخش آنلاین ویدئو یا بازیهای سنگین ابری سرمایهگذاری کرده بودند، شکست خوردند چون زیرساخت مخابراتی (Broadband) هنوز وجود نداشت. آنها دنیایی را تصور کرده بودند که ۱۰ سال بعد قرار بود به واقعیت بپیوندد.
این ناهماهنگی زمانی باعث شد که سرمایههای هنگفتی صرف توسعه نرمافزارهایی شود که هیچکس نمیتوانست از آنها استفاده کند. همچنین هزینهی نگهداری سرورها و پهنای باند در آن زمان بسیار گرانتر از امروز بود. استارتاپها مجبور بودند دیتاسنترهای اختصاصی خود را بسازند، چون خبری از «رایانش ابری» (Cloud Computing) و خدماتی مثل AWS نبود. این یعنی بخش بزرگی از سرمایه استارتاپ به جای توسعه محصول، صرف خرید سختافزار میشد. وقتی حباب ترکید، این سختافزارها با قیمتهای ناچیز در حراجیها فروخته شدند. در واقع، داتکامها زمین را برای آیندگان شخم زدند اما خودشان نتوانستند میوهای از آن برداشت کنند چون زودتر از موعد به مزرعه آمده بودند.
مارس ۲۰۰۰: آغاز پایان و سقوط نزدک
در تاریخ ۱۰ مارس سال ۲۰۰۰، شاخص نزدک به قله تاریخی ۵۱۳۲ واحد رسید. همه فکر میکردند این رشد تا ابد ادامه خواهد داشت، اما ناگهان ورق برگشت. چند گزارش اقتصادی منفی و بالا رفتن نرخ بهره توسط فدرال رزرو، جرقهای بود بر انبار باروت. سرمایهگذاران بزرگ که متوجه شده بودند قیمتها به شدت غیرواقعی است، شروع به فروش سهام خود کردند. این فروشهای بزرگ موجی از وحشت (Panic Selling) را در بازار ایجاد کرد. در عرض چند هفته، تریلیونها دلار ثروت کاغذی دود شد و به هوا رفت. شرکتهایی که ارزش میلیاردی داشتند، قیمت سهامشان به چند سنت رسید.
سقوط تنها یک روز طول نکشید، بلکه مانند یک خونریزی تدریجی بیش از دو سال ادامه یافت. شاخص نزدک تا اکتبر ۲۰۰۲ حدود ۸۰ درصد از ارزش خود را از دست داد. شرکتهایی که روزی ستاره والاستریت بودند، حالا حتی پول پرداخت قبض برق دفترشان را هم نداشتند. این سقوط باعث شد بسیاری از صندوقهای بازنشستگی که روی سهام تکنولوژی شرطبندی کرده بودند، خالی شوند. فضای ناامیدی مطلق جایگزین آن سرخوشی مفرط شد. مردمانی که شغلهای ثابت خود را رها کرده بودند تا در استارتاپها یکشبه پولدار شوند، حالا پشت درهای بسته دفاتر ورشکسته ایستاده بودند. این رویداد ثابت کرد که بورس همیشه به واقعیتهای ریاضی باز میگردد، هرچند ممکن است مدتی از آن فاصله بگیرد.
استارتاپهایی که هیچچیز نمیفروختند
در سالهای منتهی به ۲۰۰۰، شرکتهایی وجود داشتند که عملاً هیچ محصول یا خدماتی ارائه نمیدادند و مدل درآمدیشان «مبادله بنری» بود. شرکت A در سایت شرکت B تبلیغ میکرد و برعکس؛ به این ترتیب هر دو شرکت ترافیک و درآمد تبلیغاتی کاذب ثبت میکردند در حالی که هیچ پول واقعی وارد سیستم نمیشد. این یک اقتصاد چرخشیِ متوهمانه بود که فقط برای فریب دادن حسابرسان و بالا بردن ارزش سهام ساخته شده بود. وقتی سرمایهگذاران تقاضای مشاهده «جریان نقدی واقعی» (Cash Flow) کردند، این قلعههای شنی فرو ریختند.
مواردی وجود داشت که استارتاپها فقط یک ایده روی دستمال سفره داشتند و با همان ایده میلیونها دلار جذب میکردند. یکی از شرکتهای معروف، «پیکسلون» (Pixelon) بود که مدعی بود تکنولوژی انقلابی برای پخش ویدئو دارد. آنها یک میهمانی ۱۶ میلیون دلاری با حضور خوانندگان بزرگ برگزار کردند، اما بعدها مشخص شد که مدیرعامل آنها یک کلاهبردار فراری بوده و اصلاً تکنولوژیای در کار نبوده است. این سطح از سادهلوحی در میان سرمایهگذاران حرفهای، نشاندهنده قدرت تخریبیِ «ترس از عقب ماندن» (FOMO) است. حباب داتکام به ما یاد داد که اگر نمیتوانید به زبان ساده توضیح دهید که یک شرکت چگونه پول در میآورد، احتمالاً آن شرکت اصلاً پول در نمیآورد.
بازماندگان بزرگ: آمازون و گوگل چگونه زنده ماندند؟
در میان ویرانههای حباب ۲۰۰۰، شرکتهایی هم بودند که توانستند از طوفان عبور کنند و به غولهای امروزی تبدیل شوند. آمازون (Amazon) یکی از آنها بود؛ قیمت سهام آمازون از ۱۰۷ دلار به ۷ دلار سقوط کرد، اما جف بزوس ناامید نشد چون او یک زیرساخت واقعی و انبارداری فیزیکی ساخته بود. آمازون برخلاف دیگران، کالای واقعی میفروخت و مشتریان واقعاً به خدمات آن نیاز داشتند. آنها توانستند با وامهای سخت و صرفهجویی شدید، تا زمانی که بازار دوباره به ثبات برسد، زنده بمانند. گوگل (Google) نیز که در آن زمان هنوز سهامی عام نشده بود، با تمرکز بر روی یک الگوریتم جستجوی کارآمد، ارزش واقعی خود را به اثبات رسانده بود.
تفاوت بازماندگان با ورشکستگان در «ارزش افزوده واقعی» بود. شرکتهایی مثل سیسکو (Cisco) یا مایکروسافت، اگرچه ارزش سهامشان به شدت کاهش یافت، اما چون زیرساختهای اینترنت و نرمافزار جهان را میساختند، غیرقابل حذف بودند. حباب داتکام مانند یک آتشسوزی در جنگل عمل کرد؛ درختان ضعیف و پوشالی را سوزاند تا فضا برای رشد درختان تنومند باز شود. جالب اینجاست که بسیاری از ایدههایی که در سال ۲۰۰۰ شکست خوردند (مثل سوپرمارکت آنلاین)، بعدها توسط همین بازماندگان و در زمان مناسب با موفقیت اجرا شدند. این نشان میدهد که در دنیای تکنولوژی، داشتن ایده خوب کافی نیست؛ داشتن «زمانبندی» (Timing) درست، شرط اصلی بقاست.
تاثیرات روانی و اجتماعی بر نسل جوان مهندسان
سقوط داتکام ضربه روحی سنگینی به یک نسل از مهندسان و برنامهنویسان جوان وارد کرد. آنهایی که با رویای تغییر جهان و پولدار شدن قبل از ۳۰ سالگی وارد این صنعت شده بودند، ناگهان خود را بیکار و با کلی بدهی دیدند. این موضوع باعث شد که برای چندین سال، تمایل به کارآفرینی در حوزه تکنولوژی به شدت کاهش یابد. بسیاری از فارغالتحصیلان دانشگاههای برتر به جای استارتاپها، به سمت شغلهای سنتیتر در بانکها یا شرکتهای دولتی رفتند. این دوران، دورانِ «احتیاط ملی» در سیلیکون ولی بود.
اما این شکست، یک جنبه مثبت هم داشت: نسل بعدی کارآفرینان (مانند بنیانگذاران فیسبوک و یوتیوب) بسیار واقعبینتر بار آمدند. آنها یاد گرفتند که باید روی «محصول» تمرکز کنند نه روی «پوستر تبلیغاتی». فرهنگ «هک رشد» جایگزین بازاریابیهای بیهوده شد. مهندسان یاد گرفتند که کدهای بهینهتر بنویسند و با منابع کمتر، کارهای بزرگتری انجام دهند. این بلوغ فکری، پایه و اساس وب ۲ (Web 2.0) را بنا نهاد که در آن تعامل کاربران و محتوای تولید شده توسط آنها، موتور محرک اقتصاد شد. حباب داتکام، اگرچه دردناک بود، اما به عنوان یک «دوره آموزشی گرانقیمت» برای جامعه تکنولوژی عمل کرد تا یاد بگیرند چگونه کسبوکارهای پایدار بسازند.
مقایسه حباب داتکام با بازار رمزارز و هوش مصنوعی
بسیاری از تحلیلگران امروزی، شباهتهای نگرانکنندهای بین حباب سال ۲۰۰۰ و بازارهای فعلی مثل رمزارزها (Cryptocurrency) و تب هوش مصنوعی (AI) میبینند. در هر دو مورد، ما شاهد ورود سیلآسای سرمایه به پروژههایی هستیم که هنوز درآمد مشخصی ندارند. وقتی میبینیم هر شرکتی با اضافه کردن پسوند AI به نام خود، ارزش سهامش دوبرابر میشود، بوی سال ۲۰۰۰ به مشام میرسد. تفاوت اصلی در اینجاست که شرکتهای امروزی مثل انویدیا (Nvidia) یا مایکروسافت، سودهای واقعی و سنگینی دارند، اما در لایههای پایینتر، هزاران استارتاپ کوچک هوش مصنوعی وجود دارند که ممکن است به سرنوشت پتز داتکام دچار شوند.
در بازار رمزارزها نیز در سالهای اخیر شاهد ظهور شتکوینها و پروژههایی بودیم که هیچ کاربردی جز نوسانگیری نداشتند؛ این دقیقاً تکرار همان مدل «مبادله بنری» داتکامهاست. تاریخ نشان داده است که هرگاه تکنولوژی جدیدی ظهور میکند، ابتدا یک موج عظیم از خوشبینی و حباب شکل میگیرد، سپس حباب میترکد و پس از آن، کاربردهای واقعی و پایدار تکنولوژی نمایان میشوند. ما احتمالاً در مورد هوش مصنوعی هم همین مسیر را طی خواهیم کرد. هوش مصنوعی جهان را تغییر خواهد داد، همانطور که اینترنت تغییر داد، اما این به آن معنا نیست که تمام شرکتهای فعال در این حوزه زنده خواهند ماند. حبابها بخشی جداییناپذیر از تکامل تکنولوژی هستند.
درسهای ماندگار برای کارآفرینان قرن ۲۱
بزرگترین درس حباب داتکام این است: «نقدینگی پادشاه است» (Cash is King). شرکتهایی که جریان نقدی مثبت ندارند و برای بقا فقط به جذب سرمایه بعدی وابستهاند، در واقع روی لبه تیغ حرکت میکنند. یک کارآفرین موفق باید بداند که ارزش واقعی یک شرکت، مجموع سودهایی است که در طول عمرش به دست میآورد، نه عددی که در تابلوی بورس نمایش داده میشود. درس دیگر، اهمیت «تمرکز بر مشتری» است. اگر شما مشکلی واقعی از مردم را حل نکنید، زیباترین وبسایت جهان هم نمیتواند شما را نجات دهد. تکنولوژی فقط یک ابزار است، نه یک معجزه که مدلهای بد اقتصادی را خوب کند.
همچنین حباب ۲۰۰۰ به ما آموخت که نباید تحت تأثیر هیجانات جمعی قرار بگیریم. وقتی همه در حال خرید هستند، زمان احتیاط است. ثبات و رشد تدریجی بسیار ارزشمندتر از درخشش ناگهانی و سقوط سریع است. امروز، کارآفرینان باید به جای تلاش برای IPO سریع، به فکر ساختن یک «کسبوکار واقعی» باشند که حتی در شرایط بحران اقتصادی هم بتواند روی پای خود بایستد. حباب داتکام یک فاجعه بود، اما کتاب راهنمایی شد برای هر کسی که میخواهد در دنیای دیجیتال فعالیت کند. به یاد داشته باشید که اینترنت یک بازار است، نه یک معدن طلا که طلایش تمام نشدنی باشد؛ برای به دست آوردن سهم خود، باید واقعاً زحمت بکشید و ارزش خلق کنید.
جمعبندی نهایی
حباب داتکام سال ۲۰۰۰ یادآوری تلخی بود که نشان داد هیچ جادوی تکنولوژیکی نمیتواند جایگزین اصول پایه اقتصاد شود. آن دوران، اگرچه تریلیونها دلار سرمایه را بلعید و رویاهای بسیاری را خاکستر کرد، اما در عین حال جاده را برای ظهور اینترنتِ مدرن و کاربردی هموار ساخت. درسهایی که از سقوط استارتاپهای پوشالی و جنون والاستریت آموختیم، امروز به قطبنمای سرمایهگذاران و کارآفرینان هوشمند تبدیل شده است. ما آموختیم که ارزش واقعی نه در کدهای پیچیده و پسوندهای دامنه، بلکه در توانایی یک شرکت برای حل مسائل واقعی بشریت و خلق سود پایدار نهفته است. تاریخ تکرار میشود، اما کسانی که از گذشته درس گرفتهاند، دیگر در تله حبابهای بعدی گرفتار نخواهند شد.








من با تبلت اومدم تو برنامه و گزینه مشاهده با آپارات رو نمایش نداده
3 اسفند این ویدیو قرار داده شده بعد فردا نه پس فردا 5 اسفند هم مهلت ارسال تموم میشه
چرا؟؟؟