روانشناسی قدرت: ۱۲ کاری که پس از به دست آوردن قدرت انجام خواهید داد

چه کسی می‌تواند ادعا کند که تمنای قدرت را ندارد؟ واقعیت این است که همه ما یک «فرانک آندروود» درون خودمان داریم که در تاریکی ایستاده و منتظر فرصت است. معمولا تا زمانی که خودمان تبدیل به آدم قدرتمندی نشده‌ایم، دیدن برخی از اعمال قدرتمندان و خودکامگان به نظرمان عجیب، غیرمنطقی و حتی احمقانه می‌آید. مدام با خودمان می‌گوییم اگر من روزی به آن جایگاه بالا می‌رسیدم، بلافاصله آن رویه اشتباه را قطع می‌کردم، دست از لجاجت برمی‌داشتم، کارهای خیرخواهانه می‌کردم و تعامل بهتری با مخالفانم برقرار می‌ساختم. اما روانشناسی به ما ثابت کرده است که ساختار بیولوژیکی و روانی انسان در مواجهه با قدرت دچار تغییرات بنیادین می‌شود که فراتر از اراده فردی است.

عبارت معروف «قدرت مطلق، فساد مطلق می‌آورد» تنها یک شعار سیاسی یا تاریخی نیست، بلکه یک حقیقت ثبت‌شده در مسیر تکامل مغز ماست. در این مقاله تفصیلی، می‌خواهیم به اعماق تاریک روانشناسی قدرت نفوذ کنیم و ببینیم که چرا و چگونه افراد پس از رسیدن به مسند قدرت، رفتارهایی را پیش می‌گیرند که پیش از آن هرگز تصور نمی‌کردند. با مرور جدیدترین یافته‌های عصب‌شناختی و روان‌شناختی، ۱۲ تغییر رفتاری عمده را بررسی می‌کنیم که نشان می‌دهند چگونه صندلی ریاست یا جایگاه رهبری می‌تواند سیم‌کشی مغز شما را تغییر دهد و شما را به فردی کاملا متفاوت تبدیل کند.

فهرست مطالب

💡مختصر و مفید

تحقیقات علمی نشان می‌دهند که کسب قدرت ساختار اتصالات مغزی را تغییر داده و عملکرد نورون‌های آینه‌ای را که مسئول همدلی هستند تضعیف می‌کند. افراد قدرتمند تمایل شدیدی به خودبسندگی، تصمیم‌گیری‌های تکانشی، نادیده گرفتن محدودیت‌های محیطی و دوری از توده مردم پیدا می‌کنند. این تغییرات بیولوژیکی و روانی باعث می‌شود آن‌ها رفتارهایی چون فریبکاری، قانون‌گریزی و خودرایی را بروز دهند که پیش از رسیدن به قدرت با آن‌ها مخالف بودند. در نهایت، فقدان بازخورد منفی سبب ابتلای رهبران به سندروم هیبریس یا خودبرتربینی مرضی می‌شود.

الهام‌گیری از خود به جای گوش سپردن به دیگران

یکی از ملموس‌ترین تغییرات رفتاری در افراد قدرتمند، بی‌توجهی مطلق به نظرات اطرافیان و تکیه افراطی بر ایده‌های شخصی است. پژوهشی در دانشگاه آمستردام نشان داد که افراد در موقعیت‌های برتر، بیش از آنکه از ایده‌های خلاقانه یا بازخوردهای اصلاحی دیگران الهام بگیرند، به تجربیات و اندیشه‌های درونی خود مراجعه می‌کنند. این پدیده باعث می‌شود که فرد قدرتمند همانند کودکی در زمین بازی رفتار کند که ترجیح می‌دهد تمام قوانین بازی را خودش تعیین کند و هیچ نیازی به مشارکت فکری با دیگران نمی‌بیند. آن‌ها در بحث‌ها بیشتر مایلند داستان‌های موفقیت خود را تعریف کنند تا اینکه به نقدها گوش دهند.

این خودبسندگی فکری در طول تاریخ بارها منجر به اتخاذ تصمیمات فاجعه‌بار شده است؛ زیرا رهبران از جریان اطلاعات واقعی محروم می‌شوند. وقتی ورودی‌های فکری یک فرد محدود به ذهن خودش شود، عملاً پویایی سیستم از بین می‌رود و تصمیم‌گیری‌ها به سمت توهمات شخصی میل می‌کنند. این وضعیت نوعی جزیره فکری می‌سازد که دیوارهای آن روز به روز بلندتر می‌شوند و هرگونه ایده نوآورانه بیرونی را به عنوان تهدید یا پارازیت تلقی می‌کند.

الهام‌گیری از خود و خودبسندگی فکری در افراد قدرتمند

پیشقدم شدن سریع در عمل و نادیده گرفتن محدودیت‌ها

روانشناسان دریافته‌اند که داشتن حس قدرت، فرد را به شدت عمل‌گرا می‌کند. در تحقیقات علمی مشخص شده است که افراد قدرتمند در مواجهه با چالش‌ها یا حتی بازی‌های ساده، خیلی سریع‌تر از دیگران دست به اقدام می‌زنند و ترسی از ریسک ندارند. این تمایل به آغازگری سریع ناشی از این است که ذهن آن‌ها عوامل محدودکننده و خطرات پیرامونی را بسیار کوچک‌تر از حد واقعی برآورد می‌کند. آن‌ها مانند شاهینی هستند که تنها بر صید خود تمرکز کرده و طوفان یا خطرات اطراف را کاملاً نادیده می‌گیرد.

این ویژگی اگرچه در بحران‌ها به عنوان شجاعت تعبیر می‌شود، اما در بلندمدت به تصمیمات انتحاری و بدون پشتوانه منجر می‌گردد. نادیده گرفتن موانع محیطی، نوعی نابینایی موقت ایجاد می‌کند که فرد را به سمت پرتگاه‌های بزرگ سوق می‌دهد. در دنیای سیاست و مدیریت، نمونه‌های متعددی از پروژه‌های بزرگ شکست‌خورده وجود دارند که صرفاً به دلیل اصرار یک مدیر مقتدر بر آغاز سریع و بدون برنامه‌ریزی جامع شکل گرفته‌اند.

عمل‌گرایی افراطی و نادیده گرفتن خطرات توسط رهبران

افزایش تمایل به فریبکاری و بی‌وفایی

پژوهش‌های روان‌شناختی نشان می‌دهند رابطه مستقیمی میان میزان قدرت یک فرد و کاهش تعهد اخلاقی او وجود دارد. افراد قدرتمند به دلیل اعتماد به نفس بالا در متقاعد کردن دیگران و دسترسی به منابع گسترده، بیشتر به سمت رفتارهای فریبکارانه و خیانت سوق پیدا می‌کنند. این موضوع منحصر به جنسیت خاصی نیست؛ هم مردان و هم زنان در موقعیت‌های بالای مدیریتی و حاکمیتی، به طرز معناداری تمایل بیشتری به زیر پا گذاشتن هنجارهای اخلاقی و عهدشکنی‌های زناشویی یا کاری نشان می‌دهند.

دلیل این پدیده، کاهش ترس از مجازات و افزایش احساس مصونیت است. فرد قدرتمند تصور می‌کند به دلیل جایگاه بی‌نظیرش، قوانین عادی جامعه شامل حال او نمی‌شوند یا در صورت فاش شدن فریبکاری، به راحتی می‌تواند با تکیه بر نفوذ خود از پیامدها فرار کند. این افول اخلاقی آرام‌آرام رخ می‌دهد و فرد را به سمتی می‌برد که دروغگویی مصلحتی را به عنوان ابزار کارآمد مدیریتی توجیه کند.

تاثیر قدرت بر کاهش تعهد اخلاقی و افزایش فریبکاری

فاصله‌گیری عاطفی و اجتماعی از مردم عادی

قدرت به شکلی سیستماتیک فاصله اجتماعی ایجاد می‌کند و فرد را از توده‌های مردم جدا می‌سازد. از نظر روان‌شناختی، ما زمانی با دیگران احساس نزدیکی می‌کنیم که به طور متقابل به آن‌ها وابسته باشیم؛ اما یک فرد قدرتمند نیازی به همبستگی با افراد زیردست خود نمی‌بیند. این عدم وابستگی متقارن سبب می‌شود که او به تدریج ارتباط عاطفی خود را با واقعیت‌های روزمره زندگی طبقات پایین‌تر جامعه از دست بدهد و آن‌ها را تنها به شکل مهره‌ها یا اعدادی در پروژه‌های خود ببیند.

علاوه بر این، تفکر افراد قدرتمند بسیار انتزاعی‌تر می‌شود و آن‌ها به جای تمرکز بر دردهای ملموس انسانی، سرگرم اهداف کلان و برنامه‌های راهبردی می‌شوند. این شکاف عمیق، فضایی سرد و بی‌روح ایجاد می‌کند که در آن تصمیم‌گیرندگان بدون ذره‌ای ناراحتی، سیاست‌هایی را اتخاذ می‌کنند که زندگی میلیون‌ها انسان را دچار بحران می‌کند. تراژدی‌های تاریخی بزرگ معمولا محصول همین قطع ارتباط کامل با توده مردم بوده‌اند.

جدایی اجتماعی و عاطفی قدرتمندان از توده جامعه

زوال شدید همدلی و ناتوانی در درک احساسات دیگران

مطالعات مغزی نشان می‌دهند که قدرت مانند یک داروی بیهوشی بر بخش‌هایی از مغز که مسئول همدلی هستند عمل می‌کند. فرد قدرتمند توانایی خواندن کدهای غیرکلامی، تفسیر چهره‌ها و درک رنج دیگران را از دست می‌دهد. این زوال شناختی باعث می‌شود او در مواجهه با مشکلات پرسنل یا شهروندان، واکنشی کاملا بی‌تفاوت یا حتی تهاجمی نشان دهد. او دیگر قادر نیست خود را جای دیگری بگذارد و مسائل را از زاویه دید یک فرد ضعیف تحلیل کند.

این نقص در همدلی، فرآیند تصمیم‌گیری را از جنبه‌های انسانی تهی می‌سازد. به عنوان مثال، در زمان بحران‌های اقتصادی، یک مدیر ارشد ممکن است دستور اخراج دسته‌جمعی هزاران کارگر را بدون در نظر گرفتن سرنوشت خانواده‌های آن‌ها صادر کند، زیرا ذهن او فقط نمودارهای سود و زیان را پردازش می‌کند. این نوع رفتار بی‌رحمانه، نشانه بارز آسیب دیدن بخش‌های مربوط به همدلی در سیستم عصبی است.

احساس مافوق قانون بودن و معافیت از قواعد مدنی

یکی از خطرناک‌ترین پیامدهای روانی قدرت، ایجاد این باور کاذب است که «قوانین برای افراد عادی نوشته شده‌اند، نه برای من». فرد قدرتمند به دلیل داشتن کنترل بر ابزارهای نظارتی، احساس می‌کند بالاتر از هنجارهای پذیرفته شده جامعه ایستاده است. او به راحتی از چراغ قرمزهای اخلاقی، مالی و قانونی عبور می‌کند و هرگونه محدودیت را توهینی به اقتدار خود می‌پندارد. این نگرش به مرور زمان رفتارهای مجرمانه پنهان را در سیستم تحت مدیریت او نهادینه می‌کند.

وقتی این ذهنیت شکل می‌گیرد، استانداردهای دوگانه پدیدار می‌شوند. رهبر از دیگران انتظار انضباط شدید و فداکاری دارد، در حالی که خودش بزرگ‌ترین ناقض همان اصول است. این تضاد آشکار، اعتماد عمومی و سازمانی را تخریب کرده و به پیروان پیام می‌دهد که برای پیشرفت، باید قانون‌گریزی را پیشه کنند، که این خود سرآغاز فروپاشی اخلاقی کل ساختار است.

تمرکز افراطی بر اهداف کلان و نگاه ابزاری به انسان‌ها

قدرتمندان دچار نوعی «دید تونلی» می‌شوند که در آن فقط مقصد نهایی اهمیت دارد و هزینه‌های انسانی مسیر کاملاً نادیده گرفته می‌شوند. انسان‌ها در این دیدگاه از موجوداتی دارای روح و احساس، به ابزارهایی برای دستیابی به هدف تبدیل می‌گردند. در پروژه‌های بزرگ صنعتی، جنگ‌ها یا تغییرات ساختاری بزرگ، این نگاه ابزاری خود را به وضوح نشان می‌دهد و افراد ضعیف به راحتی قربانی می‌شوند تا اهداف بزرگ حاکم محقق شوند.

این تفکر ابزاری حتی در محیط‌های استارتاپی مدرن و فناوری نیز به وفور دیده می‌شود؛ جایی که کارمندان تا سر حد فرسودگی کامل شغلی کشیده می‌شوند تا ارزش سهام شرکت افزایش یابد. غم‌انگیز است که رهبران قدرتمند این فرسایش انسانی را به عنوان «بهای لازم برای پیشرفت» توجیه می‌کنند و در مقابل انتقادها، ژست قهرمانانی را می‌گیرند که مجبورند تصمیمات سخت اتخاذ کنند.

خوش‌بینی بیمارگونه و کور شدن نسبت به ریسک‌های بزرگ

موفقیت‌های پی‌درپی و تایید مداوم از سوی اطرافیان، نوعی توهم شکست‌ناپذیری در ذهن فرد قدرتمند ایجاد می‌کند. این سوگیری خوش‌بینی باعث می‌شود او خطرات بزرگ سیستم را نادیده بگیرد و گمان کند هر سناریوی منفی را می‌تواند به راحتی مهار کند. او هشدارهای کارشناسان را ناشی از بزدلی یا بی‌کفایتی آن‌ها تلقی می‌کند و با شجاعت کاذب به سمت سرمایه‌گذاری‌های فوق‌العاده پرریسک یا ماجراجویی‌های نظامی و سیاسی حرکت می‌کند.

این کوری نسبت به ریسک، علت اصلی سقوط ناگهانی امپراتوری‌های بزرگ مالی و سیاسی در طول تاریخ بوده است. رهبرانی که فکر می‌کردند قوانین بازار یا تاریخ در مورد آن‌ها صدق نمی‌کند، ناگهان با واقعیتی تلخ و ویرانگر روبرو شدند. این سقوط‌ها معمولا زمانی رخ می‌دهند که هیچ راه بازگشتی باقی نمانده و تمام پل‌های پشت سر تخریب شده‌اند.

تغییرات فیزیکی در مغز و فرسایش نورون‌های آینه‌ای

یافته‌های نوین علوم اعصاب نشان می‌دهند که قدرت تنها یک مفهوم انتزاعی یا رفتاری نیست، بلکه ساختار فیزیکی مغز را دستخوش تغییر می‌کند. اسکن‌های مغزی نشان داده‌اند که در افراد قدرتمند، عملکرد «نورون‌های آینه‌ای» به شدت کاهش می‌یابد. این نورون‌ها مسئول شبیه‌سازی رفتار و احساسات دیگران در ذهن ما هستند و به ما اجازه می‌دهند تا شادی، درد یا ترس فرد روبه‌رو را حس کنیم.

وقتی کارکرد این شبکه نورونی ضعیف می‌شود، فرد عملاً از نظر بیولوژیکی درک درستی از رنج اطرافیان خود ندارد. این کشف علمی ثابت می‌کند که سردی و بی‌رحمی بسیاری از حاکمان و مدیران ارشد، فراتر از یک انتخاب اخلاقی، نوعی آسیب مغزی کارکردی است که در اثر تکیه طولانی‌مدت بر مسند قدرت ایجاد شده است؛ واقعیتی تلخ که پیشگیری از آن نیازمند مکانیزم‌های نظارتی شدید بیرونی است.

تمایل به رفتارهای تکانشی و لذت‌جویی بدون مرز

کاهش فعالیت در قشر پیش‌پیشانی مغز که مسئول کنترل تکانه‌ها و ترمزهای رفتاری است، از دیگر عوارض قدرت به شمار می‌رود. افراد قدرتمند بیشتر در معرض تصمیم‌گیری‌های آنی، خریدهای مجلل بی‌دلیل، و رفتارهای لذت‌جویانه خارج از عرف قرار دارند. آن‌ها احساس می‌کنند زمان محدود است و باید از منابع موجود برای ارضای فوری خواسته‌های خود استفاده کنند، بدون اینکه نگران قضاوت جامعه باشند.

این رفتارهای تکانشی معمولا در قالب رسوایی‌های بزرگ مالی یا اخلاقی در رسانه‌ها فاش می‌شوند. نگاهی به سرنوشت بسیاری از سیاستمداران تراز اول جهان یا مدیران سیلیکون ولی نشان می‌دهد که چگونه عدم کنترل بر تکانه‌ها، صعود درخشان آن‌ها را به سقوطی تاریک و عبرت‌آموز تبدیل کرده است؛ جایی که زیاده‌خواهی افسارگسیخته همه‌چیز را نابود می‌کند.

ایجاد هاله حفاظتی و طرد منتقدان دلسوز

شخص قدرتمند به تدریج دور خود دیواری از بله‌قربان‌گوها و چاپلوسان می‌کشد. او تحمل شنیدن اخبار ناگوار یا تحلیل‌های مخالف را ندارد و هرگونه انتقاد سازنده را به عنوان توطئه، خیانت یا بی‌کفایتی تعبیر می‌کند. در نتیجه، کسانی که واقعیت‌ها را بدون روتوش گزارش می‌کنند از دایره نزدیکان او حذف می‌شوند و جای خود را به افرادی می‌دهند که تنها کارشان تایید بی‌قیدوشرط نظرات رئیس است.

این هاله حفاظتی اطلاعاتی، ارتباط رهبر را با واقعیت جامعه به طور کامل قطع می‌کند. او در دنیایی خیالی زندگی می‌کند که در آن همه کارها به بهترین شکل پیش می‌رود و مردم در رفاه کامل هستند. این فیلتر شدن اطلاعات، مانع از اصلاح به موقع مسیر می‌شود و سیستم را تا لحظه فروپاشی نهایی در بی‌خبری مطلق نگاه می‌دارد.

ابتلای نهایی به سندروم خودبرتربینی یا هیبریس

نقطه اوج دگرگونی روانی قدرت، ابتلای فرد به «سندروم هیبریس» است. این اصطلاح که ریشه در اساطیر یونان باستان دارد، به غرور و سرکشی بیش از حدی اشاره می‌کند که مجازات خدایان را در پی دارد. فرد مبتلا به هیبریس خود را فرستاده‌ای خاص، قهرمان نجات‌بخش یا فراتر از انسان‌های عادی می‌بیند و معتقد است اقدامات او تنها توسط تاریخ یا پروردگار قضاوت خواهند شد، نه مردم عادی.

این سندروم روان‌پزشکی با ویژگی‌هایی چون از دست دادن ارتباط با واقعیت، اقدامات بی‌پروا و بی‌توجهی به توصیه‌های تخصصی همراه است. زمانی که یک رهبر به این مرحله می‌رسد، دیگر هیچ ابزار منطقی برای مهار او کارگر نیست. سرنوشت این افراد معمولاً با فاجعه‌های بزرگ تاریخی گره خورده است، چرا که آن‌ها تا آخرین لحظه سقوط، خود را بر حق و بی‌گناه می‌دانند.

جمع‌بندی نهایی

دست‌یابی به قدرت، آزمونی بزرگ برای روان انسان است که سیستم‌های شناختی و اخلاقی او را به چالش می‌کشد. علم عصب‌شناسی و روانشناسی به ما هشدار می‌دهند که هیچ‌کس در برابر وسوسه‌ها و تغییرات ناشی از جایگاه برتر مصون نیست و سیم‌کشی مغز ما به راحتی تحت تاثیر نفوذ و اقتدار تغییر می‌کند. برای جلوگیری از انحطاط اخلاقی و رفتاری، جوامع و سازمان‌ها ناگزیرند ساختارهایی مبتنی بر توزیع قدرت، شفافیت کامل و نظارت مستمر ایجاد کنند تا مانع از تبدیل شدن انسان‌های صالح به خودکامگان بی‌احساس شوند.

سوالات متداول

۱. آیا اثرات روانی قدرت بر روی همه افراد به یک میزان است؟
خیر، شدت این اثرات بستگی به ویژگی‌های شخصیتی پیشین افراد و میزان انعطاف‌پذیری روانی آن‌ها دارد. افرادی که پیش از رسیدن به قدرت، تمرین‌های خودآگاهی و همدلی را داشته‌اند کمتر دچار این لغزش‌ها می‌شوند. همچنین ساختار سازمانی نظارتی نقشی تعیین‌کننده در مهار این ویژگی‌ها ایفا می‌کند. در غیاب کنترل‌های بیرونی، حتی شریف‌ترین افراد نیز در معرض دگرگونی‌های شناختی قرار می‌گیرند.
۲. سندروم هیبریس چیست و چگونه تشخیص داده می‌شود؟
سندروم هیبریس نوعی اختلال روانی ثانویه است که در اثر قرار گرفتن در مسند قدرت طولانی‌مدت بروز می‌کند. این سندروم با نشانه‌هایی چون خودبزرگ‌بینی مفرط، کوری نسبت به ریسک‌ها و بی‌توجهی به نظرات کارشناسان شناخته می‌شود. تشخیص آن معمولاً بر اساس تغییرات رفتاری واضح فرد نسبت به دوران پیش از قدرت انجام می‌گیرد. این وضعیت در بسیاری از رهبران سیاسی و مدیران بزرگ اقتصادی تاریخ دیده شده است.
۳. چرا افراد قدرتمند تمایل کمتری به همکاری با دیگران دارند؟
وقتی نیازهای فرد بدون وابستگی به دیگران برطرف شود، انگیزه او برای تعامل متقابل کاهش می‌یابد. افراد قدرتمند به دلیل داشتن منابع مستقل، خود را بی‌نیاز از جلب رضایت زیردستان می‌بینند. این موضوع استقلال کاذبی ایجاد می‌کند که کار تیمی واقعی را در سطوح بالا عملاً غیرممکن می‌سازد. در نتیجه، آن‌ها ترجیح می‌دهند دستور بدهند تا اینکه وارد فرآیند مشارکتی شوند.
۴. آیا فرسایش نورون‌های آینه‌ای در اثر قدرت دائمی و غیرقابل بازگشت است؟
خوشبختانه این فرآیند لزوماً دائمی نیست و در صورت از دست رفتن قدرت یا تغییر محیط، قابل ترمیم است. مغز انسان از خاصیت پلاستیسیته یا انعطاف‌پذیری عصبی برخوردار است و می‌تواند خود را بازسازی کند. قرار گرفتن در شرایط برابر اجتماعی و تجربه مجدد وابستگی متقابل می‌تواند این نورون‌ها را فعال کند. البته دوره بهبودی بستگی به مدت زمان حضور در مسند قدرت مطلق دارد.
۵. چگونه می‌توان از بروز فساد اخلاقی و شناختی در مدیران ارشد جلوگیری کرد؟
بهترین راهکار، طراحی سیستم‌های چرخشی مدیریت و محدود کردن دوره‌های تصدی مسئولیت است. ایجاد کانال‌های بازخورد ناشناس و مستقل که مدیران ناگزیر به شنیدن آن‌ها باشند نیز بسیار موثر است. همچنین آموزش مداوم خودآگاهی و ارزیابی‌های روان‌شناختی دوره‌ای می‌تواند از انحرافات اولیه جلوگیری کند. شفافیت مالی و اداری مانع از شکل‌گیری توهم مصونیت قانونی می‌شود.
۶. آیا قدرت به خودی خود چیز بدی است؟
قدرت یک ابزار خنثی برای اعمال اثرگذاری در مقیاس بزرگ است و به خودی خود بد نیست. مشکل از ساختار بیولوژیکی انسان ناشی می‌شود که برای مواجهه با قدرت متمرکز تکامل نیافته است. اگر قدرت در جهت اهداف بشردوستانه و همراه با ساختارهای کنترل‌کننده باشد، می‌تواند منشأ خدمات بزرگی گردد. بنابراین، تمرکز اصلی باید بر کنترل و مهار قدرت باشد تا حذف کامل آن.
۷. چرا رهبران قدرتمند معمولاً در دام چاپلوسان می‌افتند؟
شنیدن تایید مداوم حس خوشایندی ایجاد می‌کند که به سرعت اعتیادآور می‌شود و توهم تخصص را تقویت می‌نماید. افراد قدرتمند به دلیل کاهش همدلی، مرز بین احترام واقعی و تملق منفعت‌طلبانه را گم می‌کنند. تملق‌گویان نیز با بهره‌برداری از این ضعف شناختی، دور رهبر حصاری می‌کشند تا منافع خود را حفظ کنند. این چرخه مخرب سرانجام به نابودی سیستم و شخص رهبر منتهی خواهد شد.

8 دیدگاه

  1. چند روزی بود به این موضوع فکر میکردم
    جدیدا کار هایی میکنم که فقط چند ماه پیش حتی تصورشون برام غیر قابل قبول بود
    مطالبتون فوق العادس آقای مجیدی

  2. آقای دکتر، ممکنه لیسانس این مقاله رو به “بازنشر متن این مقاله در نشریات کاغذی یا رسانه‌های دیجیتال، با ذکر نام “یک پزشک” آزاد است.” تغییر بدهید؟

  3. شاید این سبک رفتارها باعث قدرتمند شدن افراد قدرتمند شده باشه ، یعنی این رفتارها از کودکی درونشون بوده و باعث شده قدرتمند بشن

  4. جالب بود.
    یاد یک جمله افتادم ک شاید بی ربط نباشه.
    میگفت: ایرانیا تو درونشون یه دیکتاتور درون دارند.

    راستی لطفا کاری کنید با جیمیل بتونیم سینک کنیم و اینقد نام و ایمیل ننویسیم. طبق مقالات قبلیتون، ایمیل تاریخش منقضی شده تا حدودی
    با تشکر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]