بررسی فیلم سقوط Downfall از بعد روانشناسی

 

«تـاریخ، بـزرگ‌ترین آمـوزگار آدمی است.» این جمله را بارها و بارها شنیده‌ایم و تنها اندکی از ما آن را باور داشته‌ایم.

تاریخ همواره از مـنفورترین درس‌ها در نزد شاگردان ایرانی بوده و هست به تازگی نیز قرار شده که ایـن درس در دوران دبستان و راهنمایی به عـنوان یـک درس جداگانه کنار گذاشته شود؛ آن هم در کشوری که به نداشتن حافظه تاریخی مشهور است. و صد البته تلخ‌کامی‌های تاریخ را بارها و بارها «تجربه» و «تکرار» کرده است.

ایرانی نه تنها از تاریخ باستان و کهن دیار خـود چیزی نمی‌داند، که از تاریخ معاصر خود و جهان نیز آگاهی چندانی ندارد. در این فقر تاریخی ناگزیر به «تجربه» و «تکرار» هستیم، تجربه و تکراری که هزینه‌ای گزاف و گاه جبران‌ناپذیر در بردارد!

بی‌شک یکی از پوشیده‌ترین دورهـ‌های تـاریخی برای ایرانیان «تاریخ جنگ جهانی دوم» است. اکنون به یاری صنعت سینما می‌توان این «فقر تاریخی» بار تا اندازه‌ای جبران نمود و اندکی از اجبار تن دادن به اینگونه تجربه و تکرار کاست.

فیلم‌هایی کـه در سـال اخیر درباره «جنگ جهانی دوم» ساخته شده‌اند تفاوت چشمگیری با فیلم‌های این ژانر در دهه‌های گذشته دارند.

همه چیز از «خط سرخ باریک» (Thin Red line) و«نجات سرجوخه رایان» آغاز شد. دو فیلمی که پلیدی‌ها، هـراس‌ها و اضـطراب‌های جنگ را عریان و نمایان به تصویر کشیدند تا نوجوانان ناآگاه سرشار از انرژی، تشنه «کشتن» نباشند و برای مسلسل و نارنجک به رؤیا فرو نروند!!

«پیانیست» نابودی زندگی فردی و اجتماعی آدمیان را به گـویاترین و دردآورتـرین بـیان نمایش داد و «دشمن بر دروازه‌ها» حـقایق تـلخی از جـبهه‌ها را به واقعیت‌های دردناکی که «خط سرخ باریک» و «نجات سرجوخه رایان» بیان می‌کردند افزود.

اما آنچه در همه این فیلم‌ها نشان داده شد، درد و رنـج‌های آدمـیان و شـهروندان عادی، سربازان بی‌نوا و افسران جزء بود و نه بـدبختی‌ها و بـیچارگی‌های سرداران و پیشوایان.

اما اکنون فیلم ارزشمند و ماندگار «سقوط» (La chute) ساخته الیور هیرش بیگل، کارگردان آلمانی، به شرح بدبختی‌ها و بیچارگی‌های پیـشوا و سـرداران و یـاران ارشدش می‌پردازد؛ بدبختی‌ها و بیچارگی‌هایی از جنس ترس، وحشت و اضطراب.

این فـیلم از سوی منتقدان مطرح سینمای جهان ستوده شده و در شمار فیلم‌های ماندگار تاریخ سینما-به ویژه ژانر جنگی-آمده اسـت.

«سـقوط» داسـتان جذاب و پندآموز دوازده روز پایانی زندگی بزرگ‌ترین پیشوای سیاسی تاریخ-آدولف هیتلر-در پناهگاه زیـرزمینی بـرلین است که به گونه‌ای درخشان فروپاشی کامل خودشیفتگی (نارسی سیزم) پیشوا و سرداران عالی و ارشدش را به نـمایش مـی‌گذارد.

فـیلم همچون «دشمن پشت دروازه‌ها» (Enemy at the gates) و «پیانیست» (Pianist‌) ما را در سفری تاریخی به شهرهای فروپاشیده و از هـم گـسیخته مـی‌برد و تراژدی‌های انسانی گوناگونی را در کوچه و پس کوچه‌های این ویران شهر پیش چشم می‌آورد.

اما آن‌چه در پسـ ایـن درامـها بسیار چشمگیرتر به تصویر درآمده، فرو پاشی و از هم گسیختگی کامل روانی و شخصیتی پیشوا و سـردارانش اسـت.

بی‌شک تکان‌دهنده‌ترین و ماندگارترین نمای فیلم، لحظاتی است که همسر ژوزف گوبلز-یار صمیمی و وفـادار هـیتلر-پس از خـودکشی هیتلر و اوا براون، کپسول‌های کوچک شیشه‌ای سیانور را در دهان تک تک شش کودک خفته‌اشت، که خـود بـا داروی خواب‌آور به خواب برده می‌شکند و با بوسه‌ای پتو را بر صورتشان می‌کشد! و این کـار در نـهایت نـظم و دقت و خونسردی انجام می‌شود. نظم و دقت و خونسردیی که تنها از یک روبات وظیفه‌شناس یا یک آدم وسـواسی مـسخ شده می‌توان انتظار داشت این سکانس بسیار تکان‌دهنده‌تر از صحنه‌های سرشار از خون و انـفجار اسـت، امـا تنها نمای هویدا شدن سرسپردگی آشکار و کورکورانه سرداران نسبت به پیشوا نیست.

لحظه شام خـوردن ژنـرال ارشـد پیشوا-که فرمان خودکشی را از او دریافت می‌دارد-با همسر و دو کودکش نیز نمایی فـراموش نـاشدنی است به ویژه آن‌گاه که انفجار دو نارنجک در زیر میز به دست ژنرال مجالی برای به دهـان بـردن نخستین قاشق سوپ نمی‌دهد!

صحنه‌ای دیگر نیز قابل تأمل است؛ آن‌گاه کـه افـسر معتقد و متعهد اس.اس پس از شلیک گلوله به قلب مـعشوق زیـباروی خـود-درحالی‌که دست خویش را به نشانه‌های هیتلر بـرافراشته اسـت-دچار جنون می‌شود و با حالی پریشان گلوله‌ای به مغز خود شلیک می‌کند.

و البـته ایـنها تنها صحنه‌های تکان‌دهنده فیلم سـقوط نـیستند. جنبه‌های روانـ‌شناسانه و روانـ‌کاوانه فـیلم، به ویژه با بازی درخشان بـرونو گـانز سوئیسی در نقش هیتلر، بسیار شایسته ژررف‌اندیشی است. سقوط، سیمای فروپاشی افراد دچـار اخـتلال شخصیت خود شیفته (نارسی سیستیک) اسـت و چرخش‌های سریع خلقی (Mood swings) و حـملات مـیکرو یایکوتیک (روان‌پریشی‌های گذرای اختلال شـخصیت مـرزی-بوردرلاین) را به زیبایی نشان می‌دهد.

امتیاز مهم سقوط این است است که نـخواسته بـا بزرگ‌نمایی ویژگی‌های ضد انسانی و ضـد اجـتماعی، بـه دام تیپ‌سازی و شعارزدگی‌های مـرسوم فـیلم‌های پیشین بیفتد.

«سقوط» بـا فـاصله گرفتن از ویژگی‌های جنایت‌کارانه و درنده‌خویی پیشوای اعظم، کوشش می‌کند که دیگر ویژگی‌های روانی و شخصیتی و خـلقی و اضـطرابی و…و از جمله هراس از مرگ او را آشکار و عیان نـشان دهـد و همین بـرتری چـشمگیر «سـقوط» بر فیلم‌های همانند پیـشین خود، چون «هیتلر ده روز آخر»(3791) و «در پناهگاه زیرزمینی» (1891) و…است.

سقوط همچنین ویژگی‌های اختلال شخصیت خودشیفته (Narcissistic) چون احـساس خـودبزرگ‌بینی و مهم پنداشتن خود، احساس داشتن قـدرت و ذکـاوت نـامحدود، احـساس اسـتثنایی و برگزیده بودن، احـساس نـیاز به مورد تحسین و تمجید افراطی و بیش از اندازه قرار گرفتن، احساس محق بودن در همه شرایط، استثمار دیـگران در روابـط بـین فردی و نداشتن حس همدلی با دیگران، رویـکردها و رفـتارهای پرافـاده و تـکبرآمیز، و حـسادت بـه دیگران و در عین حال، احساس مورد حسادت قرار داشتن را در هیتلر و سرداران و افسران برجسته‌اش به شیوه‌ای درخشان نشان می‌دهد.

در عین حال، فیلم در نمایان ساختن ویژگی‌های اختلال شخصیت مرزی) Border line یـا همان منش روان‌پریشانه نیز به خوبی عمل کرده است. از جمله ویژگی‌های گروه اختلال شخصیتی اخیر می‌توان به بی‌ثباتی در روابط بین فردی و عاطفی، تکانشی بودن) Impulsive)، کوشش مضطربانه برای دوری از طرد شدن‌های واقـعی یـا خیالی، دو نیمه‌سازی واقعیت‌ها، افراد و رخدادهای پیرامون به دو سوی آرمانی Idealized) یا بی‌ارزشی (Devaluated)، اشکال و ابهام در هویت، احساس تهی بودن و پوچی مزمن در خلوت، بی ملاحظگی در رفتارهای روزمره و سرگرمی‌ها، تنوع‌طلبی و خطرپذیری، تحریک‌پذیری و خـشم نـامتناسب و شدید و دشواری در چیرگی بر آن، چرخش‌های سریع خلق از خلق منبسط تا افسرده و برعکس، و جنون زودگذر و افکار بدگمانانه (پارانوئید» اشاره نمود.

آری، دو ملت آلمان و ژاپن، قربانی دو اخـتلال شـخصیت خودشیفته (نارسی سیستیک) و مرزی (بـوردرلاین) شـدند.

«سقوط» افزوین بر این دو شخصیت، هوشمندانه ویژگی‌های شخصیتی وسواسی جبری را نیز در هیتلر، گوبلز و دیگر یاران پیشوا نمایان می‌سازد. هرچند از آن‌جا که فیلم، دوازده روز پایـانی دوران افـول و فروپاشی شخصیت هیتلر و یـارانش را نـشان می‌دهد، این ویژگی‌های وسواسی جبری و از جمله اشتغال ذهنی به نظم، ترتیب، کمال‌طلبی و تسلط بر امور ذهنی و روابط بین فردی، نداشتن انعطاف‌پذیری در ارزش‌های تعریف شده فرد یا حزب، وقف کردن خـود در جـهت اهداف فردی یا گروهی، و سرسختگی و یک‌دندگی، کم‌تر از آن‌چه در واقع در هیتلر و یارانش وجود داشته است، در فیلم بسیار به چشم می‌آیند.

این فیلم به زیبایی نشان می‌دهد که بربریت و درنده‌خویی مردان و زنـان و نـوجوانان آلمانی یـک شبه پدید نیامده و حاصل تناسخ روح شیطان یا دراکولا در هیتلر نبوده! بلکه پی‌آمد مستقیم اختلال شخصیت او و یـارانش، و بلکه بسیاری از ملت آلمان بوده است.

آدمیان مسخ شده در معابد ایـدئولوژی بـه ویـژه آن‌گاه که خود بزرگ بین، روان‌پریش و دچار بیماری اختلال شخصیتی باشند، می‌توانند و باید! جنایت‌پیشه و بی‌عاطفه و سنگ‌دل شـوند ‌ و دیـگران را با تصمیم‌های آنی خود به ورطه نابودی و هراس بکشانند.

این‌چنین است که «سـقوط» روابـط مـؤدبانه و جنتلمنانه هیتلر با زنان، عشق فراوان او به کودکان، و صد البته کودکان آلمانی، و دلبستگی شدیدش بـه حیوانات، موسیقی و مطالعه را نشان می‌دهد؛ تا جایی که باعث خشم هیتلر ستیزان آلمـان، اروپا و یهودیان شده و این اعـتراض آنـان را به دنبال داشته که هیرش بیگل در «سقوط» بر جنبه‌های انسانی و جلوه‌های عاطفی هیتلر بیش از اندازه تأکید داشته است. آن‌ها می‌گویند: «هیتلر قلب نداشت و تنها به دنبال قربانی بود».

اما به راسـتی اگر هیتلر موجودی صرفاً درنده‌خو و بی‌عاطفه و سرد و بی‌احساس بود، می‌توانست تا این اندازه برای ملت و یاران و فدائیانش جذاب و «محور» باشد؟ آن‌چنان‌که جمعیت‌های عظیم میلیونی در خیابان‌های منتهی به استادیوم‌های محل سخنرانی‌اش گرد وی آیند و جـان و روان خـود را به او بسپارند؟

الیور هیرش بیگل، براساس خاطرات منشی هیتلر، تراول یونگه، ملیسا موسر، و کتاب در پناهگاه زیرزمینی هیتلر، نوشته یوآخیم فست، در نمایش واقعی‌ترین سیمای واپسین روزهای آدولف هیتلر موفق بوده است. این سـیما بـه جهانیان می‌آموزد که هیتلر هیولا نبود؛ و فرانگشتین یا دراکولا نیز!! او نیز چون چنگیز خان و تیمور لنگ انسان بود. اما آن چه تصویری هیولایی از اینان و امثال اینان پدید می‌آورد، هـمانا اخـتلال شخصیت است. بیماریی که اگر همراه با اختلالات خلقی دو قطبی و روان‌پریشانه (سایکوتیک) شود، نتایج شگفت‌آوری پدید می‌آورد و شاید خود شخص هم تا اندازه‌ای از بیماری خویش آگاه و در رنج می‌شود. امـا اگـر اخـتلال شخصیت به تنهایی وجود داشـته بـاشد، شـخص به بیماری مبتلا ولی نسبت به آن ناآگاه است و خود رنج نمی‌برد؛ اما دیگران را در سختی و عذاب و دشواری فرو می‌برد!

«هیرش بیگل» بـیش از هـر چـیز این پرسش را در ذهن بیننده پدید می‌آورد که بـه واقـع هیتلر چه داشته که این همه به او عشق می‌ورزیدند و خود را فدای او می‌ساختند؟

پاسخ دادن به این پرسش برای آنان ک به «کـاریزما» و «جـادوی ایـدئولوژی» آگاهی و باور ندارند، دشوار است! آری، جادوی ایدئولوژی -هر ایدئولوژی کـه باشد-آدمیان را مسخ می‌کند و حاصل بنابرپایه‌ها و ساختار ایدئولوژی متفاوت است. این‌چنین است که کوره‌های آدم سوزی و اطاق گـاز بـه آسـانی ساخته می‌شوند و اداره آشوویتس نیازی به فرانکشتین پیدا نمی‌کند!

آری، با آمیزه‌ای ا «ایـدئولوژی» و «اخـتلال» شخصیت شیدایی (امانیا یاهایپومانیا) و «روان‌پریشی»(سایکوز)، جنتلمن دانا و هنرمندی چون هیتلر، جنایت‌پیشه‌ای درنده‌خو و بی‌رحم می‌شود کـه در کـمال خـونسردی به رأی به مرگ توده‌ها می‌دهد و در پایان، یاران خود را به خودکشی فرا مـی‌خواند.

امـا «سـقوط» بیان سرگذشت و سرنوشت تنها یک پیشوا، یک رهبر، و یک دیکتاتور نیست. سقوط، سیمای هـمه دیـکتاتورهاست. در سـقوط، آن‌چه را که هیرش بیگل بیش از همه پیش چشم قرار داده است، رفتار و روابط بین فـردی پیـشوا و یاران و سرداران ارشدش است. این‌گونه است که هیتلر و گوبلز و دیگران، فراتر از یک مـلت و یـک حـکومت می‌شوند و هیرش بیگل با فیلم خود تکرار تاریخ را هشدار می‌دهد.

رنج‌ها و لرزه‌ها و هراس‌ها و اضـطراب و وحـشتی که برونو گانز در نقش هیتلر از آن رنج می‌برد، هراس‌ها و اضطراب‌های همه دیکتاتورها در واپسین روزهـای سـقوط اسـت.

«سقوط» می‌تواند آینه عبرت‌آموزی برای همه جهانیان باشد تا بدانند که پایان خودبزرگ‌بینی و فرجام خـودشیفتگی چـیست!

آری، تاریخ بزرگ‌ترین آموزگار آدمی است و آنانی که از تاریخ و روزگار چیزی نـمی‌آموزند از هـیچ آمـوزگاری هیچ نمی‌آموزند! این گونه است که آنان تلخ‌کامی‌های تاریخ را بارها و بارها تجربه و تکرار می‌کنند.

تـاریخ و بـه ویـژه تاریخ جنگ جهانی دوم، در میهن ما آنچنان‌که باید و شاید شناخته نشده اسـت. نـادانی به تاریخ جنگ جهانی دوم، هزینه‌های گزافی بر ما و میهن ما تحمیل می‌کند. گوشه‌ای از این تاریخ را عـیان و آشـکار در سقراط الیور هیرش بیگل درک کنیم و پند آموزیم.

«اختلال شخصیت» تاکنون تـاوان سـنگینی از ملت‌ها گرفته است. بیماریی که بیماران بـدان آگـاهی و بـینشی ندارند. «سقوط» گوشه‌ای از فرجام این بیماری را پیـش چـشم آورده است.


نوشته دکتر بهنام اوحدی

2 دیدگاه

  1. بیش از ۸۰ سال از مرگ هیتلر می گذرد و علیرغم فیلمها و حکایت های فراوانی که در این مدت در خصوص ذات جنایتکارانه او ساخته و پرداخته شده است کماکان افراد زیادی او و کارهایش را ستایش می کنند
    در هر حال تاریخ را فاتحان می نویسند فاتحانی که خیلی هم قربانی نبوده اند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]