معرفی و چکیده کتاب ذهن نامحدود -یادگیری، رهبری و زندگی بدون مانع – نوشته جو بولر

امروز صبح که داشتم مقدمه انتشار نهایی این پست را کلید می‌زدم و روی لپ‌تاپم خم شده بودم و در احوالات خاص خودم بود، همکاری صفحه نمایش لپ‌تاپم را دید و خیلی جدی گفت: واقعا کتاب می‌خوانید؟!

واقعیت این است که جامعه ما آنچنان مادی شده که می‌خواهد از همه چیز سود آنی کسب کند. اما جالب است بدانید که خواندن مرتب کتاب‌ها هم زمانی آثار خودش را حتی در بخش مادی زندگی، هویدا خواهد کرد و از شما آدم تمایز و موفق‌تر و با اعتماد به نفس بیشتر خواهد ساخت. البته اگر زیرکی لازم را داشته باشید و بتوانید از کتاب‌ها، افشره جادویی‌شان را دربیاورید و در زندگی به کار بگیرید.


اما کتابی که امروز می‌خواهم معرفی کنم، کتابی است با عنوان ذهن نامحدود که جو بولر آن را نوشته است.

متاسفانه چون گاهی به بازار کتاب بدبینی پیدا می‌کنیم، وقتی عنوان‌های پرطمراق اینچنینی را می‌بینیم، ندایی در درون ما می‌گوید که :

اه! باز هم یک کتاب دیگر که می‌خواهد فریبمان بدهد تا بخریمش و بعد هیچ چیز از آن عایدمان نمی‌شود.

من هم کنجکاو بودم که بدانم این کتاب چه چیزی می‌تواند به من بیفزاید. جالب بود که متوجه شدم که کتاب چکیده آن تجربه‌هایی است که شما ممکن است بعد از سال‌های متمادی درس خواندن و مطالعه آزاد و مهارت‌آموزی و تدریس، در مورد فرایند یادگیری در مغز بیاموزید. کتاب سرشار از تجربیات و شرح آزمایش‌های جالب و مثال‌های باورنکردنی است.

من در اینجا چکیده و افشره و مغز کتاب را آورده‌ام. توجه داشته باشید که خواندن این مختصر اصلا شما را از خواندن کتاب بی‌نیاز نمی‌کند. همان طور که با خواندن خلاصه داستان یک فیلم، فیلم را ندیده‌اید، با خواندن این خلاصه هم نمی‌توانید از جزئیات و مثال‌های هیجان‌انگیز کتاب بهره ببرید. پس توصیه می‌کنم اگر به این موضوع علاقه‌مند هستید؛ کل کتاب را بخوانید.

کتاب در مورد همه آن چیزهایی است که در سال‌های تحصیل و شرکت در آزمون‌ها یا تدریس نگرانمان می‌کرد: چیزهایی مثل اینکه نکند من به آن باهوشی که فکر می‌کردم نباشم؟ چرا اینقدر کند پیشرفت می‌کنم؟ آیا شکست‌های من طبیعی هستند؟ آیا جایی برای پیشرفت دارم؟


عنوان اصلی:

Limitless Mind: Learn, Lead, and Live Without Barriers
 Jo Boaler

کتاب ذهن نامحدود

یادگیری، رهبری و زندگی بدون مانع

نویسنده: جو بولر    

مترجم: سمیه احمدی    

نشر نوین    

۲۳۹ صفحه


از همان نخستین لحظه ای که در کودکی وارد مدرسه می شویم، باور می کنیم که مغز ما چیزی ثابت و ایستاست، فقط می تواند موضوعاتی خاص را یاد بگیرد و از آموختن بعضی مسائل دیگر عاجز است. با همین طرز فکر وارد بزرگسالی می شویم و باورهای تثبیت شده ای را درباره توانایی هایمان می پذیریم؛ برای مثال، قبول می کنیم که «هوش ریاضی» یا «ذهنی خلاق» نداریم.

جو بولر، استاد دانشگاه استنفورد و نویسنده کتابهای پرفروشی همچون طرز فکر ریاضی است. این آموزگار چندین دهه از زندگی اش را صرف مطالعه تأثیر باورها و سوگیری ها بر آموزش کرده است. در کتاب ذهن نامحدود، او افسانه ای را به مبارزه می طلبد که می گوید مغز ما ایستا و ثابت است؛ سپس، شش کلید ویژه برای گشایش و تجلی توان بالقوه و نامحدود ما در یادگیری معرفی می کند.

بر اساس مطالعات او، افرادی که به بالاترین سطوح موفقیت در هر زمینه ای دست می یابند، صرفا به دلیل برتری ژنتیکی به آن جایگاه نرسیده اند. به عقیده وی، موفقیت این افراد مرهون استفاده از کلیدهایی است که در این کتاب رونمایی می کند.

مغز ما «ایستا و ثابت نیست و به طور کامل می تواند خودش را تغییر دهد، رشد کند، با محیط سازگار شود و مجددأ، خودش را برنامه ریزی کند.

هرساله، میلیونها کودک، مدرسه را با شور و هیجان فراوان برای یادگیری مسائل جدید آغاز می کنند؛ ولی به سرعت سرخورده می شوند و به این باور می رسند که به اندازه بقیه باهوش نیستند. بزرگسالان نیز تصمیم می گیرند مسیر رسیدن به آرزوهایشان را رها کنند؛ زیرا به تدریج باور می کنند آن چنان که باید خوب و باهوش نیستند. این باورهای محدود کننده و آسیب زا از درون ما نشئت می گیرد؛ اما به طور معمول، جرقه اولیه را پیامهای غلطی ایجاد می کند که سایر افراد و مؤسسات آموزشی منتقل کننده آنها هستند.

بر اساس پژوهشی، %۴۸ جوانان در دوران کارآموزی شغلی از اضطراب ریاضی رنج می برند.بر اساس مطالعه ای دیگر، تقریبأ %۵۰ دانشجویانی که در دانشگاه، ریاضیات مقدماتی را اخذ کرده بودند، از اضطراب رنج می بردند. محققان بر این باورند که وقتی فردی با اضطراب ریاضی با اعداد روبه رو می شود، مرکز ترس در مغز او فعال می گردد. همان مرکز ترسی که در زمان مواجهه با ماریا عنکبوت در مغز فعال می شود.  زمانی که مرکز ترس در مغز فعال می گردد، فعالیت مراکز حل مسئله خاموش می شود.

اما ما با توانایی های ثابتی به دنیا نیامده ایم و آن دسته از افرادی که به سطوحی عالی دست می یابند به سبب برتری ژنتیکی خویش بدان جایگاه ها نرسیده اند. این افسانه که مغزهای ما ثابت و ایستاست و ما برای آموختن برخی موضوعات شایستگی کافی نداریم، از نظر علمی دقیق و صحیح نیست؛ اما از سوی دیگر، باوری فراگیر است و یادگیری و بسیاری دیگر از جنبه های زندگی روزمره ما را تحت الشعاع خود قرار می دهد. ما فقط زمانی احساس رهایی خواهیم کرد که بپذیریم مغزمان ثابت و ایستا نیست، از این تصور دست برداریم که ژنتیک مسیر ما را در زندگی تعیین می کند و از سوی دیگر، بیاموزیم که مغز ما به طرزی شگفت آور، سازش پذیر و منعطف است. در حقیقت، هر زمان چیزی می آموزیم، مغز ما تغییر می کند و دوباره سازماندهی می شود؛ این باور از دل مهم ترین پژوهش عصر حاضر یعنی انعطاف پذیری عصبی بیرون آمده است.

کلیدهای شش گانه یادگیری که در این کتاب معرفی می شود، فرصت هایی را برای افراد ایجاد می کند تا در یادگیری موضوعات گوناگون موفق شوند و رویکردی متفاوت در زندگی اتخاذ نمایند.


فصل ۱: چگونه انعطاف‌پذیری عصبی همه چیز را تغییر می‌دهد؟

ما شواهد بسیاری، از دنیای پزشکی و علوم اعصاب، مبنی بر رشد و تغییر دائمی مغز در اختیار داریم. هر روز صبح که از خواب بیدار می شویم، مغز ما متفاوت از روز گذشته است.

بسیاری از افراد باور دارند که در زمینه ریاضی، علوم، هنر، زبان یا دیگر موضوعات استعداد ندارند. به همین دلیل، وقتی که با موضوعی دشوار روبه رو می شوند به جای تقویت نواحی مغزی خود، به این نتیجه می رسند که توان انجام دادن آن کار را ندارند. البته هیچ کس با مغزی کامل برای موضوعی خاص متولد نشده است و هر شخص، در طول دوران یادگیری اش، باید مسیرهای عصبی مورد نیاز را ایجاد کند.

امروزه، محققان بر این باورند وقتی که ما چیزی می آموزیم، از سه جهت سبب رشد مغزمان می شویم: نخست اینکه مسیر جدیدی در مغزمان ایجاد می‌شود. در آغاز این مسیر ظریف و ضعیف است، اما هرچه عمیق تر آن موضوع را یاد بگیریم، مسیر مزبور قوی تر می شود. دوم اینکه اگر مسیری موجود باشد، تقویت می شود و سوم، بین دو مسیر که پیش تر با هم مرتبط نبودند، ارتباطی ایجاد میشود.

این سه شکل رشد مغزی در طول یادگیری ما اتفاق می افتد و فرایند ایجاد و تقویت مسیرهای جدید به ما امکان میدهد که در ریاضیات، تاریخ، علوم، هنر، موسیقی و سایر دروس پیشرفت کنیم و موفقیت های تازه ای به دست آوریم. ما با این مسیرها به دنیا نیامده ایم؛ بلکه آنها همگام با یادگیری های ما ایجاد می شوند. هرچه بیشتر در یادگیری موضوعی سختی بکشیم و تقلا کنیم، رشد مغزی و یادگیری بهتری رخ خواهد داد. در حقیقت، با هر فعالیت جدید، ساختار مغز ما تغییر می کند و مدارهایی را تکامل می بخشد که برای تکلیفی که در پیش رو داریم مناسب تر است.


اهمیت آشنایی با دانش مرتبط با رشد مغزی فقط برای دانش آموزان مبتلا به اختلالات یادگیری مفید نیست؛ بلکه این یافته ها برای تمام دانش آموزان، با سطوح پیشرفت متفاوت کاربردی است. دانشجویان با سابقه تحصیلی درخشان وارد دانشگاه استنفورد می شوند؛ اما وقتی در نخستین درس ریاضیاتشان یا هر واحد دیگری به مشکل می خورند، به این باور می رسند که از پس آن برنمی آیند و تسلیم می شوند.

باور به تأثیرگذاری استعداد تفکری نادرست و آسیب رسان است و حتی سوگیری های جنسیتی و نژادی را نیز در بر می گیرد. بر اساس شواهد متعدد موجود، کسانی که به مغز ثابت و با استعداد بودن اعتقاد دارند، بر این باورند که پسران، مردان و برخی از گروه های خاص نژادی با استعدادترند و دختران، زنان و دیگر گروه های نژادی استعداد کمتری دارند.

متأسفانه هنوز هم بسیاری از شخصیت های دانشگاهی و معلمان به انتقال باورهای غلط ادامه می دهند و آشکارا بیان می کنند فقط عده معدودی از افراد می توانند بعضی موضوعات را یاد بگیرند. این طرز فکر هم برای انسانها مضر است و هم برای رشته های علمی، از سوی دیگر، منجر به نادیده گرفتن متفکرانی می شود که می توانند بینش هایی مفید و تغییراتی عظیم در علم ایجاد کنند.

یکی از این متفکران بزرگ مریم میرزاخانی، ریاضیدان برجسته، بود. داستان زندگی او، پس از اینکه موفق شد «مدال فیلدز» (معادل جایزه نوبل در ریاضیات) را کسب کند در روزنامه های سرتاسر جهان منتشر شد. مریم در ایران بزرگ شده بود و مانند بسیاری از افراد، کلاس های ریاضی مدرسه چندان برایش الهام بخش نبود. در پایه هفتم، معلم ریاضی اش به او گفته بود که در ریاضی چندان تبحری ندارد. خوشبختانه، مریم معلمان دیگری داشت که به او باور داشتند.

در پانزده سالگی، زمانی که مریم در کلاس حل مسئله در دانشگاه شریف ثبت نام کرد، همه چیز برایش تغییر کرد. او به حل مسائل ریاضی عشق می ورزید و به همین دلیل، به مطالعه ریاضیات پیشرفته ادامه داد. در طول دوران دکترا، او موفق شد بسیاری از مسائلی را به اثبات برساند که پیش از آن در ریاضیات اثبات نشده بودند. رویکرد مریم با بسیاری از ریاضیدانان متفاوت بود؛ او کاملا به صورت تصویری کار می کرد. دنیای ریاضیات بدون وجود مریم و کارهایش محدودتر بود و غنا و عینیت کمتری داشت؛ در حالی که اگر سخنان معلمش را باور کرده بود، احتمال داشت ریاضیات را به طور کامل کنار بگذارد!

وقتی که مریم وارد دانشگاه استنفورد شد، در موقعیت های بسیاری درباره ریاضیات و یادگیری آن با یکدیگر صحبت کردیم و من ریاست جلسه دفاع دکترای یکی از شاگردان او را برعهده داشتم. او در چهل سالگی درگذشت و جهان زنی خارق العاده را از دست داد؛ با وجود این، نظریات او همواره زنده است و دنیای ریاضی را گسترده تر از پیش خواهد کرد.

جهان پر از مردمانی است که متفاوت و اغلب خلاقانه تر می اندیشند؛ اما از ادامه مسیرشان در ورزش، موسیقی، تحصیل و دیگر حوزه ها منصرف می شوند. آن عده ای که با وجود دریافت پیام های منفی، همچنان به مسیرشان ادامه می دهند، در بیشتر موارد، به دستاورهایی شگفت آور می رسند.

اما تعداد کسانی که این پیام ها و قضاوت های منفی را باور می کنند، چقدر است؛ همان افرادی که از ادامه مسیر و رؤیاهایشان دست می کشند و تسلیم می شوند؟


فصل ۲: چرا باید اشتباهات، تقلا کردن و حتی شکست را دوست بداریم؟

بهترین زمان برای رشد مغزی وقتی است که در حال تقلا یا اشتباه کردن هستیم. استقبال از موانع و اشتباه کردن در فرایند یادگیری، ایجاد اتصالات عصبی و مغزی را تسهیل می کند و یادگیری را ارتقا می بخشد.

برای اینکه دانش آموزان پیشرفت کنند، لازم است روی سؤالاتی تأمل برانگیز کار کنند؛ سؤالاتی که در مرز محدوده یادگیری و دانش آنها قرار داشته باشد. این کار باید در محیطی صورت گیرد که اشتباهات تشویق شود و یادگیرندگان را از فواید اشتباه آگاه سازد. تکالیف باید تأمل برانگیز باشد تا امکان اشتباه را فراهم کند و در عین حال، محیط هم باید حمایتی و تشویق کننده باشد تا دانش آموزان دشواری مسئله و تقلا کردن را بازدارنده قلمداد نکنند.

مغز ما از طریق شبکه ای به هم پیوسته از سلول های عصبی یا نورون ها فعالیت می کند و میلین نوعی عایق است که دور رشته های عصبی ایجاد می شود و منجر به تقویت قدرت، سرعت و دقت پیام های عصبی می گردد. وقتی ما باوری را بررسی و تحلیل می کنیم یا ضربه ای به توپ فوتبال می زنیم، غلاف های میلین روی مسیرهای عصبی درگیر در آن فعالیت تشکیل می شود و مدار عصبی مورد نظر را بهبود می بخشد. بدین ترتیب، حرکات و افکار آتی ما روان تر و کاراتر می شود. میلین برای فرایند یادگیری ضروری است. بیشتر یادگیری ها زمان برند و میلین این فرایند را، با تقویت پیام ها و مستحکم کردن مسیرها، تسهیل می کند. افراد موفق و متخصص مسیرهای عصبی فوق العاده ای دارند. این مسیرها از لایه های متعدد میلین تشکیل شده است که آنها را کارآمدتر می کند.

حال که چنین است، چطور می توان این مسیرهای عالی عصبی را در مغز ایجاد کرد؟ این اتفاق زمانی رخ می دهد که افراد در حد نهایی دانش و توانایی خود کار کنند، مرتکب اشتباه شوند، آنها را تصحیح کنند و دائما خود را با تکالیف سخت تر به مبارزه بطلبند.

تغییر دیدگاه درباره شکست آگاهی از منافع مثبت اشتباهات سبب می شود دیدگاهی متفاوت به شکست پیدا کنیم. این یکی از عمده ترین عناصر رهاشدن و داشتن زندگی نامحدود است.

درست، در زمان مواجهه با شکست است که خصیصه اصلی نامحدود بودن نمایان می شود. افرادی که طرز فکر رشد دارند می توانند سراغ کارهای پیچیده زیادی بروند و موفق شوند؛ اما چنین طرز فکری در زمان شکست چه تفاوتی ایجاد می کند؟ برخی افراد شکست می خورند و ادامه می دهند، گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است. آنها زمین می خورند و دوباره برمی خیزند، با انتقاد روبه رو می شوند و آن را نشانهای مثبت قلمداد می کنند، مبنی بر اینکه در مسیری درست قرار دارند. تک تک این افراد به راستی انسان هایی نامحدودند. داشتن احساس خوب در زمانی که اوضاع بر وفق مراد است، کار سختی نیست. در حقیقت، زمانی که مشکلات سر بر می آورند و مخالفتها پدیدار می شوند، مهم ترین زمانی است که باید نامحدود بود.


فصل ۳: مغز خود را تغییر دهید تا واقعیت شما تغییر کند

طرز فکر شما درباره خودتان نحوه عملکرد مغز شما را تغییر می دهد. برای سالیان طولانی این باور مطرح بود که هیجانات منفک و مجزا از دانش و شناخت ماست؛ در حالی که چنین نیست و در حقیقت، این دو در هم تنیده شده است. در زمان ارتکاب اشتباه، افرادی که به قابلیت هایشان باور دارند، نسبت به کسانی که چنین باوری ندارند، فعالیت های مثبت مغزی بیشتری را تجربه می کنند.

اگر در خانه یا شغلمان با موقعیت دشوار یا مشکلی رو به رو شدیم، به خودمان باور داشته باشیم. به جای اینکه به توانمان شک کنیم، می توانیم با باورهایی مثبت با موقعیت های دشوار روبه رو شویم. در این صورت، مغز ما سازش و تاب آوری بیشتری در زمان بروز اشتباه از خود نشان می دهد. این تغییر در باورها، ساختار فیزیکی مغز ما را تغییر میدهد و راه های جدیدی برای تفکر سطح بالا و حل مسئله خلاقانه ایجاد می کند؛ درست، مثل وقتی که افراد فکر می کردند.

وقتی افراد از شواهد مرتبط با رشد مغزی و انعطاف پذیری عصبی آگاه می شوند، طرز فکرشان تغییر می کند. وقتی یادگیرندگان اطلاعاتی مبنی بر این نکته دریافت می کنند که مغز نیز مانند ماهیچه ها در اثر تلاش و فعالیت رشد می کند، سطح پیشرفتشان تغییر می کند.

آشنایی دانش آموزان با دانش جدید مغز و مفهوم طرز فکر، صرف نظر از اینکه در کدام مرحله یادگیری هستند، منجر به رشد، ارتقا و پیشرفت آنان خواهد شد.


فصل ۴: شیوه تدریس متفاوت

باید در کنار اطلاعاتی که درباره اهمیت تغییر طرز فکر به دانش آموزان میدهیم، شیوه تدریس متفاوتی نیز اتخاذ کنیم؛ شیوه ای که دانش آموزان را قادر سازد به طریقی متفاوت یاد بگیرند. گاه به دانش آموزان گفته می شود تلاش کنند؛ زیرا موفقیت با تلاش کردن فراوان حاصل می شود، اما معلمان هیچ ابزاری را برای یادگیری بهتر در اختیارشان قرار نمی دهند.

منصفانه نیست بدون اینکه سیستم آموزشی را تغییر دهیم، از دانش آموزان بخواهیم تغییر کنند و بیشتر تلاش نمایند.

معلمان باید با رویکرد رشد به آن ها تدریس کنند. به عبارتی، باید محتوای درسی را به شیوه هایی متفاوت عرضه کنند تا در آن میان، دانش آموزان بتوانند فرصت و امکان رشد و یادگیری بیشتری پیدا کنند. وقتی که محتوای یک درس به روشی تثبیت شده عرضه می شود، برای دانش آموز دشوار است که طرز فکر رشد را در یادگیری آن درس اتخاذ کند. منظور از روش تثبیت شده یک روش تدریس ثابت و مجموعه ای از سؤالاتی است که فقط یک جواب مشخص دارند. (یعنی، دقیقا همان چیزی که یادگیری فرد را محدود می کند.)

اما معلمان، والدین و مدیران چگونه می توانند به روشی به افراد آموزش دهند که هم راستا با پیام های مثبت مرتبط با رشد و یادگیری باشد؟ راه حل، اتخاذ رویکردی چندبعدی در تدریس و یادگیری است.

اگر بستری مناسب برای تحول خلاقانه مغز فراهم نباشد، این پیام ها نمی توانند چنان که باید اثربخش باشند. وقتی که طرز فکر رشد با برخی محدودیت های جهان مملو از باور به مغز ثابت روبه رو می شود، برخی قابلیت هایش را برای تغییر از دست می دهد. راه حل این امر استفاده از رویکردی چند بعدی است. اتخاذ رویکردی چندبعدی به مسئله و موضوعی واحد یا به طور کلی جهان، توان ما را برای یادگیری گسترش می دهد. طرز فکر رشد، در کنار فرصت یادگیری چندبعدی، به یادگیرندگان در هر گروه سنی امکان میدهد از ترس ها و موانع رهایی یابند، از زاویه ای جدید به موضوع نگاه کنند و به توانایی های خود ایمان بیاورند؛ حتی زمانی که ما در بطن سیستم هایی خشک و تثبیت شده کار می کنیم که ارزشی برای رویکرد چندبعدی قائل نیست، خواه این سیستم ها مدارس آزمون محور باشد یا سازمان هایی که فقط دیدگاه هایی محدود را قبول می کند. در هر حال، بی شک، اتخاذ رویکردی چند بعدی به مسائلی که با آن روبه رو هستیم، تمام ابعاد یادگیری و زندگی ما را تحت الشعاع قرار خواهد داد.


فصل ۵: چرا سرعت جای خود را به انعطاف پذیری داده است

یک باور غلط دیگر این است که افراد فقط و فقط زمانی در حیطهای توانمند محسوب می شوند که سرعت بالایی در یادگیری و انجام دادن آن کار داشته باشند. وقتی می پذیریم که سرعت در یادگیری به هیچ وجه مهم نیست و یادگیری را فضایی برای تفکر عمیق و منعطف می بینیم، دیدگاه و رویکرد ما درباره جهان اطراف دگرگون می شود.

سرعت تفکر، ملاک برتری و توانایی نیست. در حقیقت، یادگیری زمانی در بهترین حالت خود رخ می دهد که ما با خلاقیت و انعطاف پذیری با زندگی و دیدگاه های گوناگون روبه رو شویم.

در ریاضیات، بیش از هر رشته دیگری، باوری آسیب زا رایج است: ملاک توانایی شما در هر موضوعی سرعت شماست! این مسئله تا حدی به دلیل سیستم های آموزشی غلط در مدارس است. اکثر افراد توانایی ریاضی را وابسته به سرعت می دانند و تصور می کنند اگر در کار با اعداد، سرعت کافی ندارند، بدان معناست که نمی توانند موفق باشند.

افراد با سرعت های متفاوتی می آموزند. این موضوع باعث می شود معلمان تصور کنند که آنها توانایی ها و قابلیت های متفاوتی دارند؛ این در حالی است که دو نوع یادگیری (آهسته و سریع) دو فعالیت متفاوت مغزی را در پس خود دارد و البته یادگیری آهسته و عمیق بسیار بهتر است. به طور عمده، مدارس برای یادگیری سریع تر و سطحی تری که بتوان از طریق آزمون و تست آن را سنجید، ارزش بیشتری قائل هستند. بدین ترتیب، دانش آموزانی که سریع تر مطالب را به خاطر می سپارند، در این سیستم ارزیابی موفق ترند. در مقابل، بر اساس یافته های تحقیقات، دانش آموزانی که بیشتر تلاش و تقلا می کنند و آهسته تر یاد می گیرند، در بلندمدت موفقیت و پیشرفت بیشتری به دست می آورند.

یکی از آسیب های این سبک تفکر زمانی آشکار می شود که افراد کندتر خود را با دیگرانی که سریع تر از آنان هستند مقایسه می کنند. چنین مقایسه هایی منجر به احساس بی کفایتی در فرد می شود. در مدارس و دانشگاه های سرتاسر دنیا هر زمان یادگیرندگان تصور کنند که دیگران از آنها سریع تر و در نتیجه بهتر) هستند، از خود ناامید و دلسرد می شوند.


فصل ۶:  مشارکت

ارتباط برقرار کردن با افراد دیگر و توجه به ایده ها و نظرات گوناگون، مسیرهای عصبی و یادگیری را در مغز ارتقا می بخشد.

متخصصان علوم اعصاب نیز به اهمیت مشارکت واقفاند. بر اساس نتایج تحقیقات، وقتی که افراد با یکدیگر مشارکت می کنند، کورتکس اوربیتو فرانتال میانی و شبکه آهیانهای قدامی در مغز آنان فعال می شود. این شبکه در گسترش و توسعه کارکردهای اجرایی کمک کننده است. عصب شناسان این مناطق گوناگون مغزی را «مغز اجتماعی» نام گذاری کرده اند. وقتی با دیگران همکاری و مشارکت می کنیم، مغز ما مسئولیت پیچیده ای را متقبل می شود که همانا درک معنای تفکر دیگران و نحوه تعامل با آنهاست.

مشارکت کردن برای یادگیری، کسب موفقیت در دانشگاه، رشد مغزی و رسیدن به دستاوردهای برابر با دیگران مباحثی ضروری و مهم است. علاوه بر این، مشارکت برای ایجاد ارتباطات و پیوندهای بین فردی، به ویژه در زمان تعارض و نیاز، بسیار مفید است.

کمتر از %۱۵ این زنان و مردان مشهور در خانواده ها و بستر مناسب و حمایتی بزرگ شده اند. %۷۵ آنها در خانواده هایی با مشکلات جدی همچون فقر، بدرفتاری، فقدان والدین، اعتیاد به الکل، ابتلا به بیماری های جدی و مسائلی از این قبیل رشد یافته بودند. این مطالعه در دهه ۱۹۶۰ صورت گرفت. روان شناس بالینی مگ جی مقاله ای جالب در خصوص تاب آوری در روزنامه وال استریت ژورنال مینویسد و عنوان می کند که در دنیای امروز نیز نتایج مشابهی را می توان مشاهده کرد. افرادی همچون اپرا وینفری ، هوارد شولتز ولبران نمونه هایی از افرادی هستند که در دل سختی ها و مشقت های بسیار زیاد بزرگ شده اند.

افرادی که از دل سختیها بیرون آمده اند، اغلب به این دلیل موفق ترند که فرایند بهبودی فرایندی زمان بر و مشابه مبارزه است؛ همچنین ذکر می کند در نهایت کسانی از سختیها سود می برند و قوی تر و تاب آورتر می شوند که به خود باور داشته باشد، جنگجوی درون خود را به رسمیت بشناسند و با سایر افراد مشارکت و ارتباط داشته باشند. تمام افرادی که بر سختیها و دشواری های زندگی غلبه می کنند و تسلیم آن نمی شوند نقطه اشتراکی با یکدیگر دارند: تک تک این افراد در زمان نیاز از کمک دیگران استفاده می کنند. منظور کمک گرفتن از یک دوست، عضوی از خانواده یا یکی از همکارانشان است. در حقیقت، ارتباطات است که به آنها کمک می کند در سختی ها و مشکلات دوام بیاورند و قوی تر شوند.

نظرات

  1. باید کتاب جالبی باشد و در لیست خواندن، قرار داده شود
    قطعا هم برای من مفید است البته در همین خلاصه، به دو نکته نقد دارم: یکی در فصل دو که با مطلب مربوط به میلین دار شدن نورون ها موافق نیستم و یکی در فصل پنج که آموزش و یادگیری کند تر ، قطعا بهتر و عمیقتر است از یادگیری سریع ؛مشکل دارم .

    هر چند، آدم که نباید با همه چیز های یک کناب خوب ، حتما موافق باشد؟ باید باشد ؟

  2. اواخر متن متوجه شدم این اصطلاح عجیب «انعطاف‌پذیری عصبی» همون نوروپلاستیسیتیه؛ گفتم بگم که شما هم یه لحظه فک نکنین چیز تازه و عجیب غریبیه

  3. سلام. ممنون از معرفی این کتاب. جالب بود که یک مثالش مریم میرزاخانی عزیز بود. هنوز هم وقتی توی کتاب یا فیلمی به ایران و ایرانی پرداخته بشه، دو برابر تشویق میشم که بخونمش! بخصوص بانو مریم که جای خود دارد. روحش شاد

  4. کتاب رو خریدم کتاب خیلی جالبی هستش ممنون که معرفی کردید در برنامه کتابراه هم موجوده کتاب میتونید بخرید
    من خودم بعد از چند سال که از دانشگاه فارغ تحصیل شدم دوباره شروع کردم به درس و مطالعه جدی و هر روز برای من چالشی شده برای یادگیری

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.