معرفی کتاب پرواز شبانه، نوشته آنتوان دو سنت اگزوپری

مقدمه مترجم
موقعی که مقدمهٔ کم و بیش مفصلی دربارهٔ سنت اگزوپری و آثار و اندیشههایش بر کتاب «زمین آدم ها» نوشتم گمان میکردم همه چیز را گفتهام، یا تا اندازهای. اما در کتابهای به ظاهر کم حجم ولی درواقع دارای گفتنیها و خواندنیهای بسیار و در جملههای کوتاه، فشرده و گهگاه بسیار پر ابهامش آن قدر حرف برای گفتن و اندیشیدن وجود دارد که هرچه دربارهشان گفته شود کم است. آندره ژید در مقدمهاش بر این کتاب آن چه را باید گفته میشد آورده، من فقط میخواهم چند جملهای به یکی از اشارههایش بیفزایم. آن جا که میگوید: «هیچ صحنهای دراین داستان، تاثیر انگیرتر از دیدار ریوی یر با همسر خلبان از دست رفته نیست»، من بر این عقیدهام صحنهٔ دیگری به همان تاثیرانگیزی، شاید هم بیشتر وجود دارد و آن صحنه ایست که ریوی یر با سر مکانیسین سالخوردهاش گفت و گو دارد و تصمیم گرفته به خاطر خطایی که از او سرزده اخراجش کند و یا شغل پستتری را به او بدهد. ریوی یر میان عاطفه، انسانیت، وجدان، دوستی و ترحم از یک سو و سختگیری برای انجام وظیفه و قطع عضو بیمار پیش از آن که ترکیب کلی بنایی را که ساخته به هم بریزد از سوی دیگر سخت زیرفشار قرار گرفته. برای سرمکانیسین سالخورده که عمری را در تشکیلات خطوط پست هوایی کارکرده و افتخار میکند قطعات اولین هواپیما را در آرژانتین او بوده که سوار کرده، دشوارتر از بیکار و بیپول شدن، لطمه ایست که به غرور، عزت نفس و شرافتش وارد میشود، سرافکنده شدن در برابر زن و فرزندان و شرمساری در برابر همکاران جوانی که «به ریشش خواهند خندید».
برای او از اخراج شدن به علت خطایی که مرتکب شده تلختر و تحمل ناپذیرتر از مردن است. ریوی یر این را خوب درک میکند و به حال چهرهٔ چین و چروک برداشته با گذشته زمان و این دستهایی که از شدت اندوه و شرمندگی میلرزند، دل میسوزاند، اما از طرفی وظیفه چیز دیگری را به او حکم میکند، همان چیزی که توانسته خط هوایی و پرواز در شب را که کم و بیش همه با آن مخالف بوده و عیب و ایرادهای فراوانی (نه چندان نابه جا) بر آن گرفتهاند، پا بر جا نگه دارد. این چیز انضباط شدید و خدشه ناپذیری است که ریوی یر در کارش اعمال میکند، سختگیری و انضباطی که لازمهٔ این حرفه است و راه گشای گسترش هوانوردی به صورتی که امروز میبینیم. در این میان به یاد شعری از ویکتور هوگو افتادم دربارهٔ نوهاش که دخترکی ملوس و دوست داشتنی است. روزی به خاطر خطایی که مرتکب شده به دستور مادرش در اتاقکی که مخصوص همین تنبیه هاست زندانی و به خوردن آب و نان خالی محکوم میشود. ویکتور هوگو در برابر نگاه فرشته آسا و قیافهٔ اندوهگین و ملکوتی دخترک تاب نمیآورد و پنهانی ظرف مربای کوچکی به او میرساند، مادر میبیند و سخت اعتراض میکند: «همین چشم پوشیها و دلسوزیهای کوچک میتوانند ملت و مملکتی را بر باد دهند.» ریوی یر پیرو همین عقیده و طرز فکر است، او لازم میداند عضو بیمار را قطع کند تا قانقاریا به سایر اندامها سرایت نکند، پیشهٔ خلبانی در آن اوایل به ویژه پرواز در شب چنان خطرهای فراوانی همراه داشت که کوچکترین نقص، کوچکترین خطا و کمترین نادیده گرفتن و سهل انگاری میتوانست به بهای جان خدمه، خود هواپیما، محمولهاش و از همه بالاتر نابود شدن شهرت و اعتبار این کار تمام شود. هنگام خواندن این بخش از کتاب، بعد هم موقع ترجمه و سپس هنگام بازخوانی، همیشه با تمام وجودم آرزو میکردم ریوی یر گزارش خطای سرمکانیسین پیر را پاره کند و از تقصیرش درگذرد. اما ریوی یر مجسمهٔ عدالت است، چشمانش بسته است، در یک دست ترازو دارد و در دست دیگر شمشیر. تصمیمی که برای اخراج سرمکانیسین پیر گرفت مرا به گریه انداخت، شما را نمیدانم.
پیش گفتار از: آندره ژید
برای شرکتهای باربری هوایی چالش بر سر پیشی گرفتن از سایر وسایل حمل ونقل بود. این موضوعی است که «ریوی یر»، رئیس تحسین برانگیز شرکت دراین کتاب میگوید: «برای ما مسئله حیاتی است، چون مسافت و زمانی را که طی روز از خطوط راه آهن یا کشتی رانی پیشی گرفتهایم، شب هنگام از دست میدهیم.» این سرویس شبانه، که در آغاز سخت از آن انتقاد میشد و اکنون مورد تایید است، پس از اولین تجربههای آزمایشی خطرناکی که در زمان این داستان جا افتاده شده است. در این سفرها، به خطرهای گریزناپذیر پرواز در خطوط هوایی که سرشار از رویدادهای پیش بینی نشده بود، حوادث مرموز و خائنانهٔ پرواز در شب هم اضافه میشد. اگرچه خطرها هنوز هم بزرگ و فراوانند، اما باید بیدرنگ اضافه کنم که روز به روز کاهش مییابند و هر پرواز، پرواز بعدی را آسانتر و مطمئنتر میسازد. اما در هوانوردی، مانند سیاحت و کشف سرزمینهای ناشناخته، هنگام شروعش دوران قهرمانانهای وجود داشت و «پرواز شبانه» که ماجرای غم بار یکی از این پیشاهنگان خطوط هوایی را برایمان تعریف میکند، طبعا لحنی حماسی به خود میگیرد.
اولین کتاب سنت اگزوپری را دوست دارم، ولی این یکی را بیش تر. در «پیک جنوب» همراه با خاطرات خلبان، با دقتی چشمگیر و حیرت آور ماجرایی عاشقانه و احساساتی هم اضافه میشود که ما را به شخصیت اول داستان بیشتر نزدیک میکند. در مهرورزی چنان حساسیتی از خود نشان میدهد که کاملاً احساس میکنیم انسانی واقعی و آسیب پذیر است. شخصیت اول «پرواز شبانه، نه تنها انسان بودنش را از دست نمیدهد، بلکه فراتر از آن، به مرحلهٔ ابر انسان میرسد. گمان میکنم آن چه در این روایت تاثرانگیز بیشتر از همه مرا به خود جلب میکند، اصالت آن است. با ضعفها، بیقیدیها و انحطاط آدمها کاملاً آشنا هستیم، وانگهی ادبیات امروزیمان هم در فاش کردن این نقطه ضعفها مهارت زیادی از خود نشان میدهد، اما آن چه بیشتر از هر چیزی نیاز داریم نشانمان دهند، گاهی فراتر نهادن و پیشی گرفتن از خود است که با نیروی ارادهای استوار به دست میآید.
آن چه بیشتر از شخصیت خلبان به نظر من عجیب میآید، شخصیت «ریوی یر»، رئیسش است. خودش دست به کاری نمیزند؛ اما افرادش را برمی انگیزد، به تحرک وا میدارد، ویژگیهای انسانی خودش را در آنها میدمد، نهایت تلاش را از آنها مطالبه میکند و به ابراز جسارت وامی داردشان. اراده و قدرت تصمیمگیری خلل ناپذیرش، هیچ گونه ضعف از خود نشان دادنی را نمیپذیرد و کوچکترین خطا و کاستی را هم تنبیه میکند. سختگیریهایش شاید در وهلهٔ اول غیرانسانی و اغراق آمیز جلوه کند. ولی این سختگیری به خرج دادنهایش در مورد انجام کار است، نه به خاطر انسانهایی که در نظر دارد از افرادش بسازد. نویسنده از خلال تصویری که از او رسم میکند، میزان تحسینش را نسبت به او نشان میدهد. به ویژه به این خاطر از او سپاسگزارم که این حقیقت دو پهلو را که برای من اهمیت روانشناسانهٔ قابل توجهی دارد روشن میسازد: آن حقیقت این است که خوشبختی آدمها در آزادی نیست، بلکه در به عهده گرفتن یک وظیفه است. هریک از شخصیتهای این کتاب با شور و حرارت و به طور کامل سر سپردهٔ کاری است که «باید» انجام دهد، و دلبستهٔ این تلاش خطرناکی که فقط با انجام دادنش میتواند احساس رضایت و آسودگی خاطر بکند. به خوبی مشاهده میشود که «ریوی یر» آدم بیاحساسی نیست (هیچ صحنهای در این داستان، تاثرانگیزتر از دیدارش با همسر خلبان از دست رفته نیست)، برای دادن دستورهایی به خلبانهایش شهامت زیادی به خرج میدهد، درست به همان اندازهٔ خلبانهایش برای انجام دادن این دستورها.
خودش میگوید: «برای این که مورد خوشایند افراد واقع شوی، کافی است دل به حالشان بسوزانی، من هیچ وقت این کار را نمیکنم، اگر هم بکنم پنهانی است…گاه از قدرت نفوذی که دارم در شگفتم.» همچنین میگوید: «کسانی را که تحت فرماندهی هستند دوست بدارید؛ اما محبتتان را ابراز نکنید.»
این واقعیت را هم باید در نظر گرفت که وظیفهشناسی ریوی یر را سخت زیر سلطهٔ خود دارد؛ به نظر او «احساس گنگ وظیفهشناسی، بزرگتر از احساس دوست داشتن است.» امکان دارد که انسان هدفش را در خودش نیابد، اما میتواند خودش را برای نمیدانم چه چیزی که بر او سلطه دارد و در وجودش زندگی میکند، فدا سازد. دلم میخواهد این «احساس گنگی» را که به نحوی شگفت آور به «پرومته ام» میگوید: «آدمها را دوست ندارم. بلکه به آن چیزی علاقه مندم که آنها را یک لحظه آرام نمیگذارد» در این جا بیابم. سرچشمهٔ همهٔ دلاوریها در همین جمله نهفته است. ریوی یر فکر میکند: «ما طوری عمل میکنیم که انگار چیزی ارزشمندتر از جان انسان هم وجود دارد… اما چه چیزی؟ » و همچنین: «ممکن است چیزی پایدارتر برای نجات دادن وجود داشته باشد»، شاید هم ریوی یر برای نجات این بخش از انسان تلاش میکند. هیچ شکی نداشته باشیم.
در زمانی که مفهوم دلاوری گریختن از ارتش است، زیرا در جنگهای آینده امکان دارد فتوت و مردانگی مفهومش را از دست بدهد ــ جنگهایی که شیمی دان هامان از ما دعوت میکنند وحشت ناشی از آنها را پیشاپیش احساس کنیم ــ آیا در پیشهٔ هوانوردی نیست که میتوانیم شاهد ابراز تحسین برانگیزترین و موثرترین شهامتها باشیم؟ آن چه «جسارت» نامیده میشود، در ماموریتی فرمایشی مفهومش را از دست میدهد. خلبانی که مدام جانش در خطر است، حق دارد به برداشتی که ما به طور معمول از «وظیفه» داریم بخندد. نمیدانم اگزوپری به من اجازه میدهد متن نامهای را که در گذشته، هنگام پرواز برفراز موریتانی برای رساندن پست کازابلانکا به داکار نوشته در این جا بیاورم؟
«نمی دانم کی برخواهم گشت. از چند ماه پیش کارهای زیادی برای انجام دادن دارم: جست و جوی رفقای گم شده، رفع نقص هواپیماهایی که در سرزمین شورشیان ناچار شدهاند فرود آیند و بردن نامههایی به داکار.
«به تازگی به موفقیت کوچک مخاطره آمیزی دست یافتهام: دو روز و دو شب را با یازده عرب مغربی و یک مکانیسین برای نجات هواپیمایی آسیب دیده گذراندهام، شاهد اعلام خطرهایی گوناگون و مخاطره آمیز بودهام و برای اولین بار صدای گلولههایی را که سوت زنان از بالای سرم میگذشتند شنیدهام. همچنین دستگیرم شده که دراین وضعیت چند مرده حلاجم: خیلی آرامتر و خون سردتر از اعراب مغربی. به آن چه هم همیشه به شگفتیام وا داشته پی بردهام: چرا افلاطون (یا ارسطو) شهامت را در آخرین ردیف خصلَتهای ارزشمند انسان قرار میدهد: کمی خشم، اندکی خودخواهی همراه با سماجت بسیار و لذت ورزشکارانهای پیش پا افتاده. به ویژه به رخ کشیدن نیروی جسمانی که در عین حال هیچ نقشی در این قضیه ندارد. آدم دستهایش را از چاک پیراهن روی سینهاش میگذارد و عمیق نفس میکشد. کار لذت بخشی است. هنگامی که این کار شب هنگام صورت میگیرد، احساس ارتکاب حماقتی بزرگ هم با آن میآمیزد. دیگر هرگز آدمی را که فقط شهامت دارد تحسین نمیکنم.»
می توانم پیش گفتاری هم به عنوان خلاصهٔ کلام به این بخش از کتاب کینتون که نقل میکنم ــ که همهٔ مطالبش مورد تایید من نیست ــ اضافه کنم:
«فرد شجاعتش را مانند دوست داشتن، پنهان نگه میدارد»؛ یا به عبارت بهتر: «شجاعان کارهای دلاورانهشان را به رخ کسی نمیکشند، مانند انسانهای شریف که کمکشان را به فرودستان پنهان نگه میدارند. این افراد کارهاشان را به صورت دیگری جلوه میدهند یا به به خاطر انجامش پوزش میطلبند.»
هرچه را اگزوپزی تعریف میکند، «با شناخت کامل» دربارهشان حرف میزند. رو در رویی شخص با خطری دائمی، به کتابش طعم دلانگیز اصیل و تقلید ناپذیری میبخشد. داستانهای زیادی دربارهٔ جنگ یا ماجراهای تخیلی شنیدهایم که نویسندهگاه استعداد شایستهای در تعریف کردنشان از خود نشان میدهد، اما ماجراجویان واقعی یا جنگاورانی را که آنها را میخوانند، به لبخند وا میدارد. این داستانی که ارزش ادبیاش را بسیار تحسین میکنم، در عین حال ارزش یک سند را هم دارد و این دو ویژگی که به طرزی دور از انتظار درهم آمیختهاند، به «پرواز شبانه» اهمیتی استثنایی میبخشند.
آندره ژید





