زندگینامه هرمان هسه – نویسنده آلمانی- و دستاوردهای ادبی او

0

هرمان هسه Hermann Hesse نویسنده آلمانی (۱۹۶۲ _ ۱۸۷۷) در همه آثارش آگاهی های زخم خورده و از هم گسیخته را در جست وجوی هماهنگی به صحنه می آورد. داستان نویسی وسیله ای است که برمی گزیند تا فاجعه زندگی مدرن را بنمایاند، فاجعه ای که از نوجوانی با آن دست به گریبان بوده است و شرح مسیر زندگی قهرمانان آثارش چیزی جز پاسخ به دشواری های شخصی اش نیست. رمان  هایش از «پیتر کامن زیند» گرفته تا «بازی تیله ها»، بیان تمثیلی و بازتاب نمادین دنیای درونی خود نویسنده است. هسه جویای تعادل است و همزادهای خیالی اش را به کار می گیرد تا تضادهای نهفته در درون را بپذیرد. او در اواخر ۱۹۲۸ می نویسد: «یک اثر تازه هنگامی در ذهنم نطفه می بندد که پرسوناژی در برابرم ظاهر می شود، پرسوناژی که می تواند نماد و وسیله بیان دشواری ها، ایده ها و مشکلاتم باشد. ظهور این شخصیت اسطوره ای (پیتر کامن زیند، کنولپ، دامین، سیذارتا، هری هالترو غیره) لحظه آفرینش و سرچشمه تمامی رمان است.»زیرا در درون همه نظم و هرج و مرج، سرکشی و خرد، خشونت و صلح، زن و مرد، زندگی و مرگ، هم زمان وجود دارند و به یکدیگر تکامل می بخشند، چنانکه در کل جهان مشاهده می شود. آموزه هایی که در آنها پاسخی می جوید تا قربانی جنگ نیروهای متضاد درونی خود نشود، به او چنین می آموزند.

مثلاً از فلسفه نیچه چنانکه در پیتر کامن زیند مشاهده می شود، اشتیاق به مستی دیونیسوس (خداوند، شراب در یونان باستان) و حس رمز و رازی که به آیین های یونانی بخشید، نیرو گرفتن از ریتم طبیعت و هماهنگی با کائنات را برمی گیرد. سپس به تائوئیسم چینی و نظریه دو دم حیاتی یین و یانگ و تهی و پر، و همچنین ایده های روانکاوانه یونگ یا شاگرد او دکتر لانگ، که هرمان هسه در سال های ۱۹۱۷ _ ۱۹۱۶ به درمان می پردازد: این که هر انسان از ترکیب دو عنصر ماده و نر به وجود آمده، دو سویه مکمل آنیموس و آنیما را در درون دارد.کسی که یگانگی عناصر درونی خود را در نیابد، نه به هماهنگی با جامعه می رسد، نه می تواند به طور طبیعی به زندگی ادامه دهد و احتمالاً دست به خودکشی می زند. این سرنوشت کنولپ است که هرمان هسه در سال ۱۹۱۵ در رمانی شرح می دهد، سرگذشت شاعری بی دست و پا و بخت برگشته که قبلاً آیشندروف و دیگران نیز به آن پرداخته بودند. اما هسه از سنت رمانتیک پرسوناژ غیرعادی و حاشیه ای، شخصیتی نمادین می سازد. شخصیت هنرمندی که در آرمان خود محبوس است، کسی که در عین حال در جهان و بیرون از آن ایستاده است. کنولپ شاعر که مردی با فرهنگ و شکست خورده در عشق جوانی است، خانه به دوشی و آوارگی را به دنباله روی از دیگران ترجیح می دهد. به نظر او روابط میان انسان ها همواره سطحی باقی می ماند و وضعیت اصلی انسان در عمق وجودش تنهایی است. او در پی در به دری هایش عاقبت دچار بیماری و رنج زودرس می شود.

اما مسئله دیگر این است: آیا گناه کنولپ اطاعت از تمایل به آزادی و سر باز زدن از زندگی اجتماعی و آداب و قراردادهای آن است؟… هرهان هسه پاسخی می آفریند که جان پرسوناژش را نجات می دهد. کنولپ که دچار تب است، خود را در حضور خداوند می بیند و با او گفت وگو می کند. در برابر پشیمانی او که به جایی نرسیده، خدا پاسخ می دهد که هر چه باشد ساعت های خوشی نیز داشته، نباید از چیزی پشیمان باشد و بابت رفتارش بخشیده  شود: «می دانی، من تو را چنانکه بودی پذیرفتم. توبه نام من ولگردی می کردی و از این طریق اندکی از نیاز به آزادی را به آنان که زندگی ساکنی داشتند انتقال می دادی…» هرمان هسه از این طریق نحوه زندگی کنولپ را درست جلوه می دهد. چرا؟ آنچه را که درست می داند حق خود در انتخاب دوری گزیدن از ابتذال بورژوازی و مشغولیت های زندگی جمعی آنان است، اگرچه با احساس مبهمی از گناه توام باشد. هسه در اوایل جنگ جهانی اول، به رغم توجه نظری و عملی اش نسبت به سرنوشت مردم آلمان، گوشه نشینی را برگزید. کنولپ بخشی از وجود اوست که از خود می راند و از آن رنج می برد. هسه در همان دوران مجموعه اشعارش را زیر عنوان «موسیقی مرد تنها» منتشر کرد.

مرگ پدر در سال ۱۹۱۶، بیماری سخت پسر کوچکش مارتین، اسکیزوفرونی همسرش و چشم انداز طلاق: افزایش مشکلات خانوادگی بیشتر او را به گوشه  گیری، تحمل رنج در تنهایی و انزوای درونی می کشاند. به طوری که دیگر هیچ دستاویزی به جز اعصاب در هم ریخته اش ندارد و عاقبت نیازمند درمان می شود. در این هنگام اقامتی در آسایشگاه او را با دکتر لانگ آشنا می کند که ایده های کارل گوستاو یونگ را با او در میان می گذارد.علاوه بر عدم تعادل که به زحمت می کوشد تا برتابد و درگیری میان لزوم پیوستن به نظام اجتماعی از یک سو و تمایلات درونی اش از سوی دیگر، رنجی کهن که طی سال ها به وسیله نوشتن آن را از خود دور می کند، تراژدی دیگری نیز روانش را می فشارد: آگاهی از بحران ارزش ها در جامعه اروپایی در طول جنگ جهانی اول ارزش های انسانی ای که به آنها باور داشت، درهم ریختند.

در ۴ اوت ۱۹۱۷ به رومن رولان نوشت که اروپا دیگر برای او نماینده هیچ «ایده آلی» نیست و دیگر انسانیت «سرزمین جان بر روی زمین» را باور ندارد.در سال ۱۹۱۹، نگارش مقاله بازگشت زرتشت، در عین حال حاصل درگیری شخصی او و پریشانی ای است که جوانان عصر خود را دستخوش آن می یابد. در حالی که در آثار نیچه عناصر متضاد مشی دیونیسوس به یکدیگر می پیوندند و یگانه می شوند، در فراسوی نیک و بد هسه زرتشتی را مجسم می کند که به جوانان سرخورده تجربه پیری خردمند را می آموزد: زرتشتی که از خیر و شر گذشته است. اما او پیامبر قدیمی نیچه را در کجا به صحنه می آورد؟ در یک تظاهرات انقلابی. و زرتشت او به سخنورانی که با اشتیاق از جامعه ای نوین براساس آرمان کمونیسم داد سخن می دهند، چه پاسخ می گوید؟ این که پیش از هر چیز باید خودمان باشیم. تنها منفعت آنچه دیده و رنج هایی که کشیده این است: «او آموخت که زرتشت باشد.» زرتشت می گوید هر کسی باید شکست را به مثابه بخشی از وجود خود بپذیرد و با آن زندگی کند، تمایل به زدودن رنج فقط گریز از خود را نشان می  دهد، در حالی که رنج از کنش جدا شدنی نیست. آینده جمعی را تنها به وسیله رسیدن به بلوغ ذهنی فردی می توان ساخت: «آلمانی های جوان، هیچ چیز مشکل تر از این نیست. شما دائماً خداوند را جست وجو کرده اید، اما نه در وجود خودتان. در حالی که او هیچ جای دیگری نیست.»

سفارش طراحی سایت در کارلنسر با قیمت توافقی
خرید ساعت سونتو و لوازم جانبی ساعت Suunto

به نظر هرمان هسه جنگ مولود فراموشی خویشتن است، اگر چه او ابتدا آن را می شنود و دارای نیرویی بالقوه برای دگرگونی جهان و تولد انسان نوین می شمرد. پرسوناژ امیل سینکلر در رمان دامین (۱۹۳۳) نمایانگر این نظر است. از دیدگاه او نابودی زندگی درونی بود که آلمانی ها را بر آن داشت تا دشمن را در خارج بیابند. همچنین برای مداوای ریشه های شر لازم است پویش هر فرد به سوی حداکثر تمرکز برخود باشد و انجام این کار فقط در تنهایی امکان پذیر است. شر و نیکی تغییرپذیر یا بهبودی پذیر نیستند، بلکه به حکم سرشت خود چنانکه هستند باقی می مانند. از این رو هدف هر کس باید این باشد که خود باشد، نه اینکه بهتر شود. آنچه اساسی است، تحقق خود است و این بیشتر با گونه ای از رفتار و روش زندگی میسر می شود تا به دست آوردن «دانش» یا «آموزش».امیل سینکلر در پیش درآمد قصه جوانی اش در رمان دامین، پیش از روایت زندگی خصوصی اش در سال های قبل از اعلام جنگ، حکایت می کند که «من آدم جست وجوگری بوده ام و هنوز هم هستم، ولی دیگر در میان ستارگان و کتاب ها نمی گردم. تازه دارم آنچه را که در خونم به صدا در می آید، می شنوم.»سپس با انکار همه چیزهای مصنوعی و کاذبی که او را در نمایاندن تصویر مناسب از خود، با تصویری که مورد پسند دیگران باشد، یاری می رساند، می افزاید: «زندگی هر انسان راهی به سوی خود است. با این هدف است که به کوره راه ها گام می نهیم. با این که تاکنون هیچ کس موفق نشده که کاملاً خودش باشد، همچنان همگی در این راه کوشش می کنیم، یکی در تاریکی، دیگری در اندکی نور، هر کس چنانکه می تواند.»

از دامین به سیذارتا و گرگ بیابان، چنین است راهی که هرمان هسه برمی گزیند و از طریق تخیل شاعرانه به «نابودی بت های کاذب میهن پرستانه» می رسد. در واقع برای او میهن همه چیزهایی است که خانواده، مدرسه، حکومت و دوران به ما القا کرده  اند: که همگی نداهایی برای دوری جستن از خود هستند. هسه برای یافتن پاسخ به پرسش هایش به خواندن آثار لائوتسو، کنفسیوس، مرشدان چینی آیین ذن، اپانیشادها و سخنان بودا مشغول می شود و به درک دیگری از جهان می رسد. رسیدن فرد به یگانگی به نظر او همچون گذار روح به ترکیبی متعالی است که به رغم حفظ تضادها از آن فراتر می رود.

کشف اصلی امیل سینکلر در رمان دامین دیدار با آبراکساس است. این خدای مرموز یونان باستان در یک رویا که پیش درآمد رسیدن او به بلوغ فکری است، ظاهر می شود. آبراکساس به او می گوید که همه انسان ها باید وجود این قطب های مخالف را در وجود خود بپذیرند و بدانند که از تضاد ساخته شده اند. هر انسان باید با پذیرش این ستیز در یکانگی حاصل از تضاد به سر برد.

مثلاً عشق نه تنها پرواز درونی به سوی یک آرمان، بلکه غریزه جنسی نیز هست. این نکته ای است که باید پذیرفت و با آن سازش کرد. سینکلر در رویا با رفتاری ادیپ وار پدر را می کشد سپس عاشق حوا می شود که مادر شیطان درونی او دامین است. اما حوا نیز مانند آبراکساس نماد یگانگی است، نماد لیبیدو به تعریف یونگ روانکاو. حوا که در عین حال نمونه مادر و زن است، چشم انداز دیگری از زندگی را به او می نمایاند،تعبیر فوری خواب او شروع جنگ است، تجربه ای که موجب می شود وحدت زندگی خود را «در نشانه عشق و مرگ» ببیند و چهره واقعی خود را در سیمای دامین بیابد.

پس از پشت سرگذاشتن درگیری ها و از میان بردن سرشت نابودکننده دوگانگی و اضطراب، روح زندگی دوباره ای را آغاز می کند: پس از رسیدن به آگاهی وحدت، زندگی دیگری در درون شکل می گیرد. مسیر امیل سینکلر از آن کلینگ سور نقاش نیز هست. در داستان کوتاه «آخرین تابستان کلینگ سور»، نقاش موفق به استحاله شوق مرگ و تبدیل آن به لذت آفرینش می شود. زیرا برای خلق اثری کامل که حقیقت جهانی وضعیت انسان را بنمایاند، باید از جان گذشت: «حالا دیگر نه تشویشی بود نه گریزی، او پیش می رفت و ضربات قلم مو را فرود می آورد و پیروزی و مرگ در انتظارش بود. می رفت تا موفق شود و احساس می کرد محو می شود، در رنج از پیروزی قهقهه  می زد، به زور بازو راه را می گشود، می  کشت و کشته می شد، زندگی می بخشید و راه خود را می گشود.»

رمان سیذارتا نیز دارای همین تم است. سیذارتا پسر یک برهمن، فضای آئینی که در آن پرورش یافته را رها می کند، زیرا پاسخگوی نیازهای او نیست. پس از رهایی از دگم هایی که دیگر برایش مفهومی ندارند، در پی تسلط بر گرسنگی، تشنگی و رنج،  موفق می شود خود قدیمی اش را نابود کند تا در چهل سالگی دوباره زاده شود و از این طریق حرص و آز اشتیاق به لذت های واهی و زودگذر را در خود نابود سازد. ولی در انتهای راه هیچ آئینی نیست، نه هندوئیسم است، نه آئین بودا. هیچ آئین و مکتبی جوابگوی طلب معنوی او نیست. تنها دلزدگی، نا امیدی و مرگ دل است که در برابر گذر دائمی جریان زندگی، برای درک خرد حقیقی به او یاری می دهد: «هرچه بود، چیزی جز استعداد درون، گونه ای ظرفیت و هنر مرموز نبود: این که هر لحظه از زندگی با این وحدت یگانه شویم، آن را همه جا احساس کنیم و همچون هوا هنگام دمیدن به درون بریم.»

هری هالر، پرسوناژ اصلی گرگ بیابان نیز کسی است که از فضا و آدم های پیرامون خود بریده است. اماناراحتی او به روشنی از زندگی در دنیای مدرن غرب و دقیق تر از آن با توجه به کنایه های تاریخی، در آلمان دهه ۱۹۲۰ ناشی می شود. کسی که ظاهراً نوشته های او را دریافت کرده و خود را ناشر می نامد او را چنین معرفی می کند: «راه گم کرده ای در میان ما، در شهر و در زندگی گله ای.» هنگام دیدار با هری هالر، این پنجاه ساله سفیدمو، به نظرش آمد که بیماری پیش رو دارد، مردی دچار تنش ها و روان پریشی تمامی یک عصر و یک نسل. نسلی که چنان که روزی هالر برایش گفت: «میان دونوع زندگی گیر کرده است.» به طوری که «هرگونه سادگی، اخلاق و تازگی روح را باخته است.» و پرسوناژ ناشر در پیش گفتار «دست نوشته هری هالر» اضافه می کند «هالر از کسانی است که میان دو عصر گرفتار شده اند، کسانی که از پناهگاه و سادگی رانده شده اند و سرنوشت شان احساس ابهام زندگی انسان تا به حدی است که به شکنجه ای جهنمی تبدیل می شود.»

در گرگ بیابان برخلاف سیذارتا که قصه ای فلسفی است، ابتدای رمان بی زمان نیست. هرمان هسه که پشت همزادش هری هالر پنهان است، رویکرد احتمالی مردان با فرهنگ را در برابر دگرگونی های جامعه اروپایی معاصر به زیر سئوال می برد. آنچه در رمان می نمایاند فضای جوامع کاپیتالیستی مدرن است که زیر سلطه فناوری و مدهای آمریکایی، نیروی خود را برای نابودی فردیت انسان ها به کار می گیرند. هری هالر «لذتی را که آدم ها در هتل ها و ترن های شلوغ، در کافه های پرازدحام، در صدای بلند موسیقی وحشیانه، در بارها و کاباره ها، در شهرهای لوکس، نمایشگاه های بین المللی، سخنرانی هایی که برای آدم های نادان و حریص ترتیب یافته، و در جشن ها و استادیوم ها می جویند درک نمی کند.» بنابراین خود را فردی عاصی و منزوی در میان مردمی می یابد که مدام در پی این گونه لذت ها به دیوانه ها می مانند «مثل حیوانی که در جهانی عجیب گم شده باشد.»

اما هری هالر نویسنده که اندیشه هایش را درباره متافیزیک هنری می نویسد، این شیفته فرهنگ کلاسیک، آیا می تواند بی آن که نیروی آفرینندگی را از دست بدهد، در میان اشتباهات دنیای بورژوا به استقلال مطلق برسد؟ آنچه باید فرا بگیرد این است که جهنمی که به شیطان نسبت می دهد، در وجود خودش نیز نهفته است. هرمین دلربا، زنی که دارای ویژگی های مردانه نیز هست، همچون آینه ای او را به این ادراک می رساند. هرمین او را به «آن دانسینگ های احمقانه مدرن با ارکسترهای جازشان» می برد، به او رقص می آموزد، دوست نوازنده ساکسیفونش پابلو را به او معرفی می کند و همراه او «اندکی تریاک دود می کند.»

هری همراه با پابلو به تئاتر جادویی راه می یابد که انعکاس منی مثله شده چندپاره را به او می نمایاند. آگاهی به لزوم پایان بخشیدن به جست وجوی آنچه مطلق است، و تسلیم شدن به سازش آنچه دردآور است! گوته، باخ و موزار و آنچه را که فرهنگ واقعی می خوانیم، با تمدن مصنوعی معاصر و تولیدات آن در تضاد دیدن، به حاشیه نشینی و خودکشی منتهی می شود. قهقهه موزار در گوش هری هالر طنین می اندازد و ناگهان به پابلو سرایت می کند: خنده آفرینندگان، خنده آنان که همیشه می دانستند در هر شرایطی چگونه از تضادهای درونی خود فراتر روند و با رسیدن به جاودانگی بر نشانه های جراحت های زمان چیره شوند.

آیا در رمان «نارسیس و گلدموند» که در سال ۱۹۳۰ نوشته شده تغییری مشاهده می شود؟ نخستین نکته این است که ظاهراً این کتاب پیامد لذت روایت یک داستان است، و حتماً به همین دلیل است که از سوی همان خوانندگان بورژوایی که از خواندن گرگ بیابان پریشان شده بودند، به گرمی استقبال می شود. در این رمان هسه ظاهراً به سنت رمانتیک به سبک نوالیس و تیک می پیوندد: ستایش طبیعت، سفر، آموزش هنری وتجربه کشیشان که در فضای فانتزی قرون وسطی می گذرد. اما این بار نیز اثر سمبولیک است. تضاد میان گلدموند هنرمند ونارسیس فکور، که دنباله رویارویی میان پرسوناژ هنری و پابلو در گرگ بیابان است، بیانگر تنشی است که خود هرمان هسه میان هنر و علم، احساس و منطق انتقادی می یابد و از یک سو از طریق گشت و گذار دل نبستن به جایی و از سوی دیگر به وسیله خلوت گزیدن در صومعه نمایان می شود. عاقبت هر یک از این «نخبگان» گامی به سوی دیگری بر می دارد، به طوری که سرانجام به یکدیگر می رسند.

برای گلدموند اثر هنری شی ای واقعی را نمایان نمی کند، بلکه خود از جنس ذهن است، ولی چنان که نارسیس به دوستش یادآوری می کند، «دنیای ذهن» مقوله ای است که در وهله نخست فیلسوفان و علمای دینی را به خود مشغول کرده است: «می بینی، همیشه، از وقتی هنوز بچه بودی و نزد من می آمدی، به ذهن و معنویتی که در تو هست می پرداختم. در مورد تو این ذهن نه از آن مردی متفکر، بلکه ذهن یک هنرمند است. با این همه فکر است و به تو راهی را می نمایاند که تو را از این توالی دائمی لذت و ناامیدی می رهاند.»

نارسیس سرانجام گلدموند را چنان که هست می پذیرد و «خود را به جریان سپردن و در بی نظمی ظالمانه غوطه خوردن» را به مراتب دلیرانه تر می یابد تا «در حاشیه جهان دست به سیاه و سفید نزدن و زندگی منزه در پیش گرفتن.» تا رمان گرگ بیابان درگیری ذهنی هرمان هسه مسیر فرد به سوی آشتی دادن قطب های مخالف، با یکدیگر، با هدف رسیدن به رشد درونی و بلوغ معنوی بود و رمان های او این روند را بیان می کرد. اما ازدهه ۱۹۳۰، تنها فرد و فردیت در اروپا مورد تحدید نبود، بلکه پایه های فرهنگ که در سراسر تاریخ بشر ثبات یافته بود، رو به نابودی می رفت. برای حفظ این فرهنگ چه باید کرد؟ در سال ۱۹۳۲ در سفر به شرق و سپس در بازی تیله ها که نگارش آن ده سال کاربرده است، هرمان هسه شرایطی را مجسم می کند که در آن نظامی معنوی می تواند به آرمان های خود نیرو بخشد و آنها را گسترش دهد. در سفر به شرق لزوم آفریدن برای یک هنرمند مطرح بود و در بازی تیله ها تفکر درباره چگونگی آموزش دانش و ارزش های واقعی بیان می شد.

هرمان هسه در بازی تیله ها این اثر پیچیده، کاتبی را شرح می دهدکه در ایالت خیالی کاستالی می خواهد اساس روش فرقه خود را دوام بخشد و از این رو داستان ژوزف واله، یکی از اعضای آن را نقل می کند. واله که به بالاترین مقامات نظام رسیده بود، تصمیم به ترک آن می گیرد. سپس نزد یکی از شاگردان سابقش می رود که از نظر فکری با او در تضاد بود. این مرد اکنون به سیاستمداری بسیار دنباله رو و بی ابتکار تبدیل شده و واله می خواهد مربی فرزند او باشد. اما در نخستین روز تدریس همراه با شاگردش به شنای صبحگاهی می رود و براثر سرمای آب نفسش می گیرد و سپس غرق می شود.

در کاستالی حفظ زندگی معنوی از طریق انزوا صورت می گیرد. بریدن از جامعه پرتحرک از این رو انجام می گیرد که ارزش های مورد نظر نخبگانی که زندگی معنوی رابرگزیده اند بهتر حفظ شود. این ایده آل فرقه های معنوی است. درون فرقه زمان ابدی است و سنت ها در شکل های منجمد تا آینده ای نامعلوم ادامه می یابند. بیرون، جامعه دستخوش درگیری و دگرگونی های ادبی است. دو جهان بی ارتباط. این همان چیزی است که ژوزف واله نمی تواند بپذیرد. به گمان او باید دستاوردهای فکری زندگی معنوی به جامعه منتقل شود، ولو این که تنها گروهی کوچک و دانش آموخته از آن بهره مند گردند.

آنچه هرمان هسه در نظر دارد «رویایی افلاطونی است، ایده آلی که احتمالاً همیشه معتبر نخواهد بود، جهانی ممکن که از نسبی بودن خود آگاه است.» او یک «آرمانشهر» را در تضاد با وضعیتی ملموس قرار می دهد: فرآیند فسادی که کشورهای غربی در آن فرو رفته اند و تن دادن آنها به هرج ومرج. الگوی ویلهلم مایستر گوته، نماینده پیشرفت بورژوازی، از دیدگاه اجتماعی به شکست منتهی شد و جامعه ای به وجود آمد که در آن هویت خود را می باخت. پس بهتر آن بود که از این پس نه مانند مایستر، بلکه همچون واله رفتار شود.

هرمان هسه ایالت کاستالی را «جمهوری خردمندان و صومعه لائیک آرمانی» می نامید. پرسوناژ ژوزف واله نیز «قهرمان و شهیدی معنوی» بود. ولی آنچه گفتیم طرحی کلی بیش نیست و در خود اثر فشرده همه تضادها، در زمینه های فردی و اجتماعی به چشم می خورد. در حالی که «بازی» کاتبان کاستالی برپایه رسیدن فرد به مجموعه بالاترین دانش های انسانی، برای رسیدن به هماهنگی با جهان است، رمان بازی تیله ها مسئله تلفیق دو نحوه رفتار متفاوت را مطرح می کند: زندگی معنوی با زندگی فعال، مراقبه یا آفرینش. این رمان یادآور نارسیس و گلدموند نیز هست، زیرا ژوزف واله شاعر مانند گلدموند هوادار آفرینش هنری است، در حالی که جامعه کاستالی طالب ستایش سترون فرهنگ است.

با این حال ژوزف واله پس ازترک کاستالی با این قصد به جامعه باز نمی گردد که آن را بهبود بخشد، او خواستار فعالیت برای توده ها نیست، بلکه به خدمت یک فرد در می آید: فردی که از نخبگان است. شاگردش دز پگنوری نوجوان از نظر ذهنی و اخلاقی آدمی استثنایی است. از سازشکاری های سیاسی پدرش به تنگ آمده و نوع زندگی او را نمی پسندد. از طریق دز پگنوری است که ژوزف واله پس از مرگ آنچه را که از فرقه کاستالی آموخته انتقال می دهد. او بار دیگر در قالب دز پگنوری نوجوان، این بار نه در انزوا، به زندگی ادامه می دهد.

انتقال یک فرهنگ نخبه گرا برای روح دمیدن در جامعه ای در آستانه هرج و مرج به آنچه در بازی تیله ها به نظر می رسد همین است. جمع انزواطلبان کاستالی از آنجا توجیه می شود.

یادداشت های کاتب متعلق به قرن چهاردهم، زمانی است که بر هرج و مرج چیره شده اند. در این رمان از جهان فن و اختراعات تکنیکی خبری نیست، در عوض زبان لاتین عمومیت دارد.

هرمان هسه در شرح حالی کوتاه در سال ۱۹۲۵ چنین می نویسد: «من در پایان دوران مدرن به دنیا آمدم، درست پیش از بازگشت دوباره قرون وسطی.» او به روشنی از جامعه بورژوای کنونی انتقاد می کند، ولی دیدگاه دورانی تاریخ و آرمان زندگی پیش از رنسانس نیز در آن به چشم می خورد، رنسانسی که در آن نقطه شروع این عصر را می یابد. در واقع کاتب قرون وسطی یقین داشت و پرسش های معنوی را مطرح می کرد «در گفتار او معنا بیش از آنچه که امروز در ادبیات آلمان به چشم می خورد، وجود داشت.»

آیا هرمان هسه مردی واپس گرا بود؟ در واقع درگیری های ذهنی هسه حاشیه نشینی یا کنار آمدن با جامعه، شورش یا تسلیم به احساسات جمعی، فردگرایی یا جمع گرایی، سازش یا سر باز زدن، انزوا و تفکر یا فعالیت بود. پرسش هایی که می کوشید تا در ساخته های ادبی خود با اهدافی مثبت به آنها پاسخ گوید. چنان که یکی از خوانندگانش در سال ۱۹۳۱ در نامه ای به او نوشته بود، هسه برخلاف نهیلیست ها در همه آثارش «عناصر باورهایی را به دست می دهد که به ادامه زندگی کمک می کنند.» این روشی است که در همه رمان های خود از آن پیروی می کند، به طوری که به ژانر تازه ای دست می یابد: ژانری حاوی زندگینامه معنوی و مقاله فلسفی.

با این حال پس از این که رنج های کودکی و نوجوانی و درگیری های درونی را به رمان هایش منتقل می کند، رفته رفته نقش جامعه و فرهنگ مدرن را به زیر سئوال می برد و نمایندگان آن را بی نصیب نمی گذارد.

برخلاف ژولین بندا که در کتاب مشهور خود خیانت کاتبان (۱۹۲۷) نویسندگان را به جانبداری از باورهای سیاسی و نه ارزش های متعالی و «انتزاعی» مانند عدالت و حقیقت متهم می کرد، هرمان هسه به مسئله پذیرش هنجارها و مناسبات موجود از سوی روشنفکران می پردازد. به نظر هسه روشنفکران که از امتیازات جوامع خود بهره می برند و به آن حقانیت می بخشند، خاصیت آفرینش را از فرهنگ می زدایند و آن را تهی می سازند اما در چنین شرایطی آینده ادبیات چگونه خواهد بود؟ هسه در «سفر به نورنبرگ» می نویسد «وظیفه نویسنده است که به صورت اعترافات و با صداقت کامل پریشانی خود و نابسامانی عصر ما را بیان کند.»

از سوی دیگر نباید تصور کرد که از دیدگاه هسه الگوی فرهنگی شرق را می توان مخالف غرب قلمداد کرد. برای او این الگو تم دیگری است که دوگانگی جهان را می نمایاند.

شرق یک آرمانشهر رویایی شاعرانه نیز می تواند باشد. در رمان رز شالد (۱۹۱۴) وراگوت نقاش رویای گریز و رسیدن به آرامش به دور از رنج ها و نگرانی ها را در شرق می جوید. با این حال دوسال پیش از آن هرمان هسه در سفری به هندوستان با واقعیت مشرق زمین روبه رو شده و از آن ناامید گشته بود. کتاب بازگشت از هند (۱۹۱۳) این سرخوردگی را پنهان نمی کند. اگرچه حاصل سفرش به هند، مالزی، چین و ژاپن «احساس شدید یگانگی و خویشاوندی همه انسان ها» بود، ولی به این نتیجه رسیده بود که کلید خوشبختی را در کشورهای دوردست نمی توان یافت:«مدت هاست که بهشت را گم کرده ایم، و بهشت تازه ای که رویای آن را در سر داریم، در مناطق حاره یا کنار دریاهای گرم مشرق زمین یافت نمی شود؛ بهشت در درون ما و در آینده ما مردمان شمال است.»

منبع: مگزین لیته رر – شماره ۳۱۸

   

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.