ولفگانگ آمادئوس موتسارت: زندگینامه و کارنامه هنری

0

ولفگانگ آمادئوس موتسارت در ۲۷ ژانویهٔ ۱۷۵۶ در سالز برگ متولد شد. پدرش لئوپولد موتسارت، فرزند صحّافی بود از اهالی آلزبرگ. لئوپولد در سال ۱۷۶۲ نوازندهٔ بارگاه اسقف اعظم سالزبرگ شد، اما گذشته از اشتغالاتی که در این سمت و در کلیسای مترو پولیتن داشت، به تعلیم و یولن و تصنیف موسیقی می‌پرداخت. حاصل ازدواج او با ماریا آناپرتل، دختر اسقف سابق سالزبرگ، هفت فرزند بود که از آن میان تنها یک دختر -ماریاآنا-و یک پسر-ولفگانگ گوتلیب- زنده ماندند. بعدها، او بتدریج کار تعلیم و یولون و تصنیف موسیقی را کنار گذاشت و همهٔ وقتش را وقف اشتغالات بارگاه اسقف و تعلیم و تربیت فرزندانش کرد.

دختر هفت ساله بود که پدرش تعلیم پیانو را به او آغاز کرد. در آن زمان، پسر سه ساله بود و بزودی استعداد خارق‌العاده‌ای از خودش نشان داد. او از همان کودکی بیشتر وقتش را سر پیانو می‌گذراند؛ با شستی‌ها ورمی رفت و از صدای گوشنواز پیانو لذت می‌برد. از چهارسالگی، پدرش به تفنن قطعه‌هایی به او یاد می‌داد. این پسر با استعداد یک قطعه را به آسانی، ظرف یک ساعت، و یک «مینوئه» را ظرف نیم‌ساعت فرا می‌گرفت، به طوری که می‌توانست آن را بدون اشتباه و با لطافت بسیار بنوازد. او آن‌چنان پیشرفتی کرد که در پنج سالگی، خود قطعات کوچکی تصنیف می‌کرد: آنها را برای پدرش می‌نواخت و پدرش آنها را می‌نوشت. شش ساله بود که با خانواده-پدر، مادر و خواهرش-برای اولین بار به مونیخ سفر کرد و آنجا، دو فرزند در حضور شهردار برنامه‌ای اجرا کردند. سه هفته آنجا ماندند و به سالزبرگ برگشتند.

این دو فرزند با گذشت زمان در کار نواختن پیانو تبحّر بیشتری می‌یافتند. خانوادهٔ موتسارت، در سپتامبر ۱۷۶۲‌، از طریق پاسائو و لینتس به وین رفتند و چند روز پس از اقامت در آن شهر، این دو فرزند به دربار راه یافتند و بیش از سه ساعت در حضور امپراتور و همسرش و آرکدوک‌های عالی‌مقام و همسرانشان هنرنمایی کردند. در این مجلس، امپراتور فرانسیس به پسر گفت: «با همهٔ انگشتها نواختن چندان هنری نیست.» پسر آنگاه با یک انگشت شروع به نواختن کرد و مهارت زیادی از خودش نشان داد. خانوادهٔ موتسارت سفر کوتاهی به پرسبرگ کردند و در ژانویهٔ ۱۷۶۳ به سالزبرگ برگشتند. در ژوئن ۱۷۶۳‌، مسافرتهایی به شهرهای مونیخ، اگزبرگ، اولم، لودو یگزبرگ، شوتزینگن، هایدلبرگ، مانهایم، ماینز، فرانکفورت، بن، کلن، لیژ، تیلموند، بروکسل و پاریس داشتند.

در مونیخ، بچه‌ها بار دیگر در حضور فرماندار برنامه اجرا کردند. آنجا، ولفگانگ یک کنسرتوی ویولون هم اجرا کرد. آنان در منزل دوک کلمان هم برنامه اجرا کردند. در اگزبرگ، دو کنسرت دادند. در هایدلبرگ، ولفگانگ در کلیسای «روح القدس» ارگ نواخت. در مانهایم، برای فرماندار پالاتین برنامه اجرا کردند. در فرانکفورت، چهار کنسرت دادند. در ماینز، دو کنسرت دادند. فرماندار بیمار بود و به این جهت نتوانستند برای او برنامه‌ای اجرا کنند. در گوبلنز، در منزل فرماندار برنامه اجرا کردند. به کلن که رسیدند، فرماندار در وستفالیا بود و این بود که نتوانستند برای او برنامه‌ای اجرا کنند. در بروکسل یک کنسرت دادند. در شهرهای دیگر، به گشت و گذار و تفرّج پرداختند.

در ورسای، برای خانوادهٔ سلطنتی برنامه اجرا کردند. ولفگانگ، همچنین، در دربار ورسای ارگ نواخت و مورد تقدیر فراوان قرار گرفت. بیست و یک هفته در پاریس اقامت کردند و دو کنسرت در یک تالار خصوصی برگزار کردند. در پاریس بود که ولفگانگ اولین آثارش را نوشت. اولین اثرش را به مادام ویکتوار، دومین دختر پادشاه، تقدیم کرد و دومین اثرش را به کنتس تسه. او آن زمان هفت ساله بود.

خانوادهی موتسارت در آوریل ۱۷۶۴ به انگلستان عزیمت کردند و بچه‌ها برای پادشاه و ملکه برنامه اجرا کردند. ولفگانگ با ارگ پادشاه به نواختن پرداخت و همه متفق القول بودند که ارگ را از پیانو هم بهتر می‌نوازد. در ژوئن، یک برنامهٔ خصوصی اجرا کردند. در اوت، یک خانهٔ ییلاقی در چلسی، در خارج از شهر لندن، اجاره کردند تا پدر که از یک بیماری حلقوی خطرناک رنج می‌برد، بتواند جای مناسبی برای استراحت داشته باشد. این بیماری پدر را تا آستانهٔ مرگ کشانید. بیماری پدر برنامه‌های بچه‌ها را موقتا متوقف کرد. پس از دو ماه بهبود یافت و خانواده به لندن بازگشتند. در لندن، ولفگانگ ۶ سونات پیانو تصنیف کرد و آنها را به ملکه تقدیم داشت. آن زمان هشت ساله بود.

در پاریس لندن، آثار مختلفی از باخ، هندل و استادان دیگر جلوی ولفگانگ می‌گذاشتند و او همهٔ آنها را با یک نگاه اجرا می‌کرد، و با چنان مهارتی که همه را به شگفتی وامی‌داشت.

در سپتامبر ۱۷۶۵، خانوادهٔ موتسارت به لاهه رفتند. آنجا خواهر ولفگانگ بسختی بیمار شد و ولفگانگ و پدرش بدون او برنامه‌هایی اجرا کردند. همین که خواهرش اندکی بهبود یافت، خود ولفگانگ بیمار شد و چهار هفته در بستر ماند. پس از بهبودی،۶ سونات پیانو تصنیف کرد و آنها را به پرنسس ناساویلبرگ تقدیم داشت، آن زمان، نه ساله بود.

پس از چهار ماه که بچه‌ها کاملا بهبود یافتند، خانوادهٔ موتسارت به آمستردام عزیمت کردند و یک ماه آنجا ماندگار شدند. در لاهه، ولفگانگ دو سلسله واریاسیون برای پیانو و چند آریا برای پرنسس تصنیف کرد. بچه‌ها اغلب در حضور پرنس برنامه اجرا می‌کردند. پنج هفته در لاهه ماندند و بعد، از طریق هارلم به آمستردام، روتردام، آنتورپ، بروکسل و پاریس عزیمت کردند.

در مدت اقامتشان در پاریس، بچه‌ها دو بار در ورسای برنامه داشتند. دو ماه در پاریس ماندند. در ژوئیهٔ ۱۷۶۶، پاریس را ترک کردند و به دیژون، لیون، ژنو، لوسان، برن، زوریخ، شافهاوزن و مونیخ رفتند. در مونیخ، فرماندار در منزل خودش آوازی برای آنها خواند و از ولفگانگ خواست که آن را پیاده و اجرا کند. او این کار را بدون استفاده از پیانویا و یولن انجام داد. و بعد، آن را با پیانو اجرا کرد و چنان مهارتی از خودش نشان داد که فرماندار و همهٔ حاضران شگفت‌زده شدند.

خانوادهٔ موتسارت در نوامبر ۱۷۶۶، پس از یک مسافرت سه سال و نیمه، به سالزبرگ بازگشتند.

در سپتامبر ۱۷۶۷، خانوادهٔ موتسارت به مناسبت جشنهایی که به افتخار ازدواج آرکدوشس ژوزفا با پادشاه ناپل برگزار می‌شد، به وین عزیمن کردند. در اثنای رسیدن آنان به آن شهر، آرکدوشس مرد. سوگواری برای مرگ او آغاز شد و آنان تصمیم گرفتند که همان زمان شهر را ترک کنند، اما چون امپراتور علاقهٔ زیادی به دیدن آنان داشت، به آنان اجازهٔ عزیمت داده نشده و معلوم هم نبود که او آنان را می‌پذیرد یا نه. همین که آرکدوشس الیزابت هم به بستر بیماری افتاد، آنان دیگر تأمل را جایز ‌ ندانستند و به برون و اولموتز عزیمت کردند. در ژانویهٔ ۱۷۶۸، به وین بازگشتند و در حضور امپراتور ژوزف برنامه اجرا کردند. در خانهٔ سفیر روسیه هم، ولفگانگ و خواهرش کنسرت باشکوهی دادند. امپراتور از ولفگانگ دعوت کرد اپرایی بسازد و با کلاوسن آن را اجرا کند. ولفگانگ اپرا را ساخت، ولی این اثر به علت مشکلاتی که وجود داشت به اجرا در نیامد. ولفگانگ توانست اپرت آلمانی‌اش-«باستیان و باستین»-را در یک تئاتر خصوصی اجرا کند. از طرف کلیسا به او سفارش ساختن یک «مس» و یک کنسرتوی ترومپت داده شد. این آثار در دسامبر ۱۷۶۸‌ با رهبری ولفگانگ و در حضور امپراتور اجرا شد. در دوران اقامتش در وین، ولفگانگ همچنین دو سنفونی تصنیف کرد.

پس از بازگشت به سالزبرگ، اسقف اعظم با اجرای اپرای او موافقت کرد و او را به سمت رهبر ارکستر منصوب داشت، البته بدون حقوق، ولفگانگ خودش را وقف کار کرد و دو «مس» یک «تدیوم» و یک «کاساسیون» ساخت.

پدرش تصیمیم گرفت که موتسارت کوچک را به ایتالیا، سرزمین طلایی موسیقی و اپرا، ببرد. آنان در دسامبر ۱۷۶۹ سالزبرگ را ترک گفتند و به اینسبروک، روورتو، ورونا، میلان، لودی- اینجا بود که موتسارت اولین کوارتت خودش را ساخت-، بولونیا، رم، فلورانس و ناپل رفتند و در راه بازگشت، از بولونیا، میلان و ونیز گذشتند. در ورونا، یکی از سمفونی‌های او به اجرا درآمد و مورد تحسین فراوان قرار گرفت. در بولونیا، استقبال درخشانی از آنان بعمل آمد. پدرش در نامه‌ای که در بولونیا نوشته است، می‌گوید: «هیچوقت ولفگانگ به این حد مورد تحسین قرار نگرفته بود.» و پیش‌بینی می‌کند که از این شهر که اقامتگاه هنرمندان و موسیقی‌دانان است، طلیعهٔ شهرت او سرخواهد زد و همهٔ ایتالیا را فرا خواهد گرفت.

در فلورانس، آرکدوک لئوپولد که با آنان از وین سابقهٔ آشنایی داشت، استقبال گرمی از آنان کرد. ولفگانگ در دربار با ناردینی و یولونیست همنوازی داشت و همهٔ مسائل بغرنجی را که مدیر موسیقی دربار در مقابل او نهاد، به تعبیر حاضران، «به آسانی آب خوردن»، حل کرد، در این شهر، او با مانزولی، استاد آوازی که در لندن ملاقات کرده بود، دیدار کرد و نیز با توماس لینلی، آهنگساز چهارده ساله، دوستی یافت. این دو هنرمند جوان در چند روزهٔ آقامت موتسارت در آن شهر، از همدیگر جدا نمی‌شدند و با هم رقابت داشتند. جدایی بسیار سخت بود، ولی با این حال، آن دو هیچ‌گاه همدیگر را ندیدند: لینلی در ۱۷۷۸ غرق شد. بعدها، دروین موتسارت از او یاد می‌کرد و از مرگ زودرس او اندوهناک بود. آن زمان، در سراسر ایتالیا، سخن از این دو نابغهٔ جوان بود- موتسارت کوچولو و «توماسینو»-که آیندهٔ درخشانی برای هر دوی آنان پیش‌بینی می‌شد.

در رم، ولفگانگ برنامه‌های متعددی اجرا کرد و سه سمفونی و دو آریای سوپرانو ساخت.

در ناپل، ولفگانگ و پدرش را به دربار دعوت نکردند، ولی استقبال گرمی از آنان شد. ولفگانگ آنجا کنسرتی داد که مورد توجه شدید قرار گرفت و منفعت سرشاری هم داشت. هنگامی که در کنسرواتوار «پیتا» در حال نواختن بود، شنوندگان از هنرنمایی او چنان شگفت‌زده شدند که تصور کردند جاذبهٔ نواختن او بخاطر جادوی انگشتری‌ست که به انگشتش دارد. وقتی که انگشتر را درآورد، شگفتی همگان دیگر مرزی نمی‌شناخت.

در ژوئیه، به رم بازگشتند و پاپ در یک برنامهٔ خصوصی، نشان افتخاری به او اعطا کرد. لئوپولد در نامه‌هایش توصیف می‌کند که نگهبانهای و اتیکان به او و پسرش چه احترامی می‌گذاشتند: ولفگانگ را شاهزاده‌ای فرض کرده بودند و پدرش را آموزگار شاهزاده. اینک ولفگانگ به لقب «سینیور شوالیه آمادئو» مفتخر شده بود و پدرش اصرار داشت که این لقب را برای امضای آثارش به کار ببرد. ولی ولفگانگ در بند ظواهر نبود و این عنوان را بزودی کنار گذاشت.

از رم به بولونیا رفتند و آنجا آکادمی فیلارمونیک پس از آزمایش او، به درجهٔ «آهنگسازی» مفتخرش کرد-در حالی که یکی از شرایط این درجه در آن آکادمی داشتن حداقل بیست سال سن بود ولفگانگ هنوز بیست ساله نبود. در ژوئن ۱۷۷۱‌، به او عنوان «رهبر ارکستر» داده شد.

موفقیت موتسارت جوان در ایتالیا سبب شد که دو سفارش او داده شود: یکی از میلان برای اپرایی به مناسب کارناوال ۱۷۷۳‌ و دیگری از طرف ماریاترزا برای یک سرناتای نمایشی به مناسبت مراسم ازدواج آرکدوک فردیناند که قرار بود در اکتبر برگزار شود.

ولفگانگ و پدرش در مارس ۱۷۷۱ به سالزبرگ برگشتند و فقط پنج ماه آنجا ماندند، اما در همین مدت کوتاه، ولفگانگ اوراتوریوی ناتمامی را که در دست داشت تکمیل کرد و چهار سمفونی، یک سرود مذهبی و چند اثر کامل و ناتمام دیگر تصنیف کرد. پدر و پسر در اوت ۱۷۷۱، مجددا عازم میلان شدند.

متن سرناتا تا پایان این ماه حاضر نبود. ولفگانگ آن را در عرض چند هفته تکمیل کرد- کاری که فقط با سرعت عمل فوق‌العاده امکان‌پذیر بود. سرناتای موتسارت، به نام «اسکانیو در آلبا» در اکتبر با موفقیت اجرا شد. ماریا ترزا، گذشته از دستمزد، ساعت مطلایی با دورهٔ الماس به او هدیه کرد. موتسارت پس از این اپرا، دو سمفونی و یک دیورتیمنتو ساخت.

پدر و پسر در دسامبر به شهر خودشان برگشتند. در آخرین روز سال، ولفگانگ سمفونی دیگری ساخت و پس از آن بسختی بیمار شد. از فوریه تا اکتبر سال ۱۷۷۲، موتسارت هفت سمفونی، چهار دیورتیمنتو و چند اثر دیگر تصنیف کرد.

پدر و پسر در اکتبر ۱۷۷۲، بار دیگر عازم میلان شدند و در مارس ۱۷۷۳ به سالزبرگ برگشتند. ولفگانگ که در این زمان سخت تحت تأثیر هنر ایتالیا بود، پنج سمفونی، یک دیورتیمنتو برای سازهای بادی، یک کنسرتو برای دو و یولن و یک مس که در آن هیچ صدای سولویی بکار گرفته نمی‌شد، تصنیف کرد.

در تابستان ۱۷۷۳، آن دو سفری به وین کردند که چندان موفقیت‌آمیز نبود، اما تأثیر مهمی بر کار موتسارت داشت. یک بار دیگر با موسیقی آلمان برقرار می‌کرد. در این شهر، با چند کوارتت از هایدن آشنا شد-احتمالا کوارتت‌های اپوس ۱۷ و اپوس ۲۰ که کوارتت‌های اپوس ۲۰ به نام کوارتت‌های «خورشید هم معروفند. خود موتسارت همیشه از هایدن به عنوان استادش در این فرم از هنر موسیقی یاد می‌کرد و در ۶ کوارتتی که در ماه اوت نوشت، از کارهای هایدن تأثیر پذیرفته است. در مدت اقامتش در وین، سرنادی نوشت و یک کنسرتوی و یولن اجرا کرد. «مس» در «دو» ماژور در اوت در کلیسای ژزوئیت اجرا شد و مورد توجه فراوان قرار گرفت. آثار دیگر این دوره عبارتند از یک دیورتیمنتو و اریاسیون‌های پیانو.

بازگشت موتسارت به سالزبرگ، در اکتبر ۱۷۷۳، همزمان بود با اوج کار خلاقهٔ او. پیش از پایان سال، یک سمفونی و یک کنسوتر تصنیف کرد و یک کوینتت‌زهی را که چند سال پیش نوشته بود، بازنویسی کرد و برای یک نمایشنامهٔ حماسی میان‌پرده و آوازهای دسته‌جمعی ساخت، در ماه‌های اول سال ۱۷۷۸۴، چهار سمفونی ساخت. یک سونات برای دو پیانو، یک کنسرتوی باسون، دو «مس» در «فا» و «ر» دیکسیت و مگنیفیکات»، اولین سونات پیانوی تک و «واریاسون‌هایی برای پیانو روی مینوئهٔ فیشر» متعلق به همین دروهٔ انتقالی‌اند. سونات‌های پیانویی که در پاییز نوشت نشان می‌دهند که موتسارت بکلی به سبک تازه‌ای گراییده است.

در دسامبر، پدر و پسر عازم مونیخ شدند و آنجا ولفگانگ مأموریت یافت که به مناسبت کارناوال ۱۷۷۵ اپرایی تصیف کند. این اپراد در ژانویهٔ ۱۷۷۵‌ با موفقیت اجرا شد. شوبرت پس از شنیدن آن، «نبوغ شگفت‌آور» آهنگساز آن را ستود و پیش‌بینی کرد که «موتسارت احتمالا بزرگترین آهنگسازی خواهد شد که در دنیا وجود داشته است.»

سونات پیانو در «ر» هم که بخاطر آثار غیرمنتظرهٔ نفوذ موسیقی فرانسه قابل توجه است، در مونیخ نوشته شد.

پدر و پسر در مارس ۱۷۷۵ به سالزبرگ بازگشتند. تا پایان این سال، موتسارت دوآریا برای تنور، یک آریا برای سوپرانو، یک دیورتیمنتو، یک سرناد، یک سونات برای ارگ و سازهای زهی و چهار کنسرتوی و یولون ساخت. همهٔ این آثار نمونه‌های بارزی ‌ از سبک جدید موتسارت بودند.

پیداست که موتسارت بخاطر خوشایند پدرش با ویولن کار می‌کرده، چون او از نواختن ویولن خوشش نمی‌آمد. پدرش در نامه‌ای خطاب به او، در اکتبر ۱۷۷۷، می‌نویسد: «تو نمی‌دانی که چقدر خوب ویولون می‌نوازی. فقط باید در مورد خودت انصاف بخرج بدهی و با شهامت روح و حرارت بنوازی، به طوری که انگار برترین ویولون‌نواز اروپا هستی.» و باز می‌نویسد: «من تردید دارم که تو از وقتی که به مونیخ رفته‌ای، دست به ویولن زده باشی. اگر اینطور باشد، من خیلی متأسف خواهم شد».

همهٔ سال ۱۷۷۶‌ و بیشتر سال بعد، به آرامی سپری شد و موتسارت آثار متعددی در این مدت خلق کرد. این دوره را می‌توان به سه بخش اصلی تقسیم کرد: اول، از ژانویه تا سپتامبر ۱۷۷۶‌ که موتسارت به اعتلای سبک جدیدش پرداخت؛ دوم، از اکتبر تا دسامبر که خودش را منحصرا وقف موسیقی مذهبی کرد؛ سوم از ژانویه تا سپتامبر ۱۷۷۷‌ که با آثار آهنگسازان گذشته آشنا شد و خودش را برای سفر به پاریس آماده کرد.

موتسارت حالا بیست و یک ساله بود- هنرمندی ماهر و آهنگسازی قدرتمند. پدرش او را آگاهانه آموزش داده بود و از همهی تأثیرات مضر مصونش داشته بود و او را واداشته بود که همهٔ نیروی خودش را روی خلاقیت هنری‌اش متمرکز کند. او آنچه باید در سالزبرگ یاد می‌گرفت یاد گرفته بود و حالا وقت آن بود که به جهان خارج برود و بگذارد زندگی کارش را بارورتر و کامل کند. زندگی در سالزبرگ، از مدتها پیش، برای او غیر قابل تحمل شده بود. گذشته از چند دوست نزدیک، هیچکس را نداشت و در اجتماعات بندرت ظاهر می‌شد. هم خود او و هم پدرش نگران این وضعیت بودند و فکر می‌کردند که کاری باید انجام دهند. پدر که هنوز جرئت نمی‌کرد پسرش را بتنهایی روانهٔ سفر کند، تصمیم گرفت از اسقف اعظم اجازه بگیرد که هر دو یک سفر حرفه‌ای انجام دهند. این تقاضا مورد قبول واقع نشد. ولفگانگ که کاسهٔ صبرش لبریز شده بود، تقاضای مرخصی داد.

اسقف اعظم از این که ولفگانگ به مرخصی می‌رفت به خشم آمده بود، اما با تقاضای او موافقت کرد. در سپتامبر ۱۷۷۷، ولفگانگ و مادرش عازم سفر شدند. ولفگانگ از این که از آن شهر خارج شده بود به وجد آمده بود، هرچند جدایی از پدر و خواهرش برای او بسیار مشکل بود.

اولین شهری که در آن اقامت گزیدند، مونیخ بود. بعد، به آگزبرگ و مانهایم رفتند و در این شهر بیشتر از آنچه قرار بود ماندند. در این شهرها، موتسارت موفقیت چندانی بدست نیاورد. دوستانش پیشنهاد کردند به پاریس برود و در آنجا برنامه اجرا کند. اما موتسارت در آخرین لحظات با این پیشنهاد مخالفت کرد، چون دل به خوانندهٔ خوش صدای زیبایی به نام آلویسیاویر باخته بود که در کنسرتی با هنر فوق‌العاده‌اش او را سخت تحت تأثیر قرار داد. آلویسیا به او اجازه داد که معلم آوازش باشد. موتسارت که از فقر خانوادهٔ آلویسیا متأثر شده بود، تصمیم گرفت که او را با خودش به ایتالیا ببرد و اپرایی بنویسد که او در آن برای اولین بار ظاهر شود. خبر این پیشنهاد رمانتیک به گوش پدر رسید. پدر که این خبر سخت نگرانش کرده بود، همهٔ تلاشش را بکار برد تا پسرش را از این کار منصرف کند. در نامه‌ای به پسر نوشت:

«به پاریس برو! و هرچه زودتر! خودت را در میان کسانی جابده که براستی بزرگند! از پاریس نام انسانهای با استعداد در همه جای جهان زبانزد مردم خواهد شد!»

کشمکش دشواری برای موتسارت پیش آمده بود. علاقهٔ شدیدی که به پدرش داشت، او را بر سر عقل آورد و لحظهٔ جدایی فرا رسید. پیش از عزیمت از مانهایم، چند کنسرت داد و اهالی مانهایم تازه فهمیدند که چه گوهر ذیقیمتی را از دست می‌هند. در مانهایم، دو آریای سو پوانو، یکی برای آلویسیاوبر و دیگری برای دوروتاو- ندلینگ، دو کنسرتوی فلوت، یک آندانته برای فلوت، یک کوارتت برای فلوت و سازهای زهی، هفت سونات برای پیانو و ویولن که در پاریس تکمیلشان کرد و دو سونات پیانو که اولین کارهای مهمش برای پیانو بشمار می‌رفت، تصنیف کرد. در تمام این آثار به‌آسانی می‌توان تأثیر مکتب مانهایم را مشاهده کرد.

در مارس ۱۷۷۸، مسافرها به پاریس وارد شدند. پیش‌بینی پدر به این زودی‌ها به تحقق نپیوست. این جوان آنطور که پیشتر مورد استقبال قرار می‌گرفت، جلب‌توجه نکرد. گلوک و پیچینی دنیای موسیقی را قبضه کرده بودند. موتسارت یک بار دیگر با پیچینی ملاقات کرد (بار اول، در ایتالیا همدیگر را دیده بودند)، ولی آندو هیچگاه چیزی بیش از دو آشنای معمولی نبودند. سمفونی «پاریس» یا «فرانسوی» در سه موومان یادگار همین سفر است.

در این میان، مادرش بشدت بیمار شد و در ماه ژوئیه در آغوش موتسارت درگذشت. او دیگر نمی‌توانست در پاریس بماند. در سپتامبر، پاریس را ترک کرد، اما برای رسیدن به زادگاهش، شتاب چندانی بخرج نداد. در استراسبورگ، سه کنسرت داد که مورد توجه فراوان قرار گرفت، اما منفعت اندکی برایش داشت. در نوامبر، عازم مانهایم شد تا خاطرات گذشته‌اش را تجدید کند. می‌گفت: «من مانهایم را دوست دارم و مانهایم هم مرا دوست دارد.» اقامت او در مانهایم به طول انجامید و این تأخیر پدرش را که بخاطر غیبت او زیربار قرض رفته بود، سخت نگران کرد. برای او نامه نوشت و خواست که بسرعت برگردد.

موتسارت در ژانویهٔ ۱۷۷۹، در حالی که در سوگ مادرش بسر می‌برد، نخستین دلدادگی‌اش به ناکامی انجامیده بود و امیدهایش به یأس بدل شده بود، به شهر زادگاهش بازگشت. از او به گرمی استقبال شد و دوستان قدیمی‌اش دوره‌اش کردند. اما هیچ چیز نمی‌توانست مانع بیزاری او از سالزبرگ بشود. حتی مقام «رهبرار کستر» و «ارگ نواز کاتدرال» که به او تفویض شده بود، نمی‌توانست دلش را خوش کند.

در دوران اقامتش در سالزبرگ، در ۱۷۷۹ و ۱۷۸۰، دو «مس»، دو سمفونی، یک «اوورتور-سمفونی»، یک سرناد، یک دیورتیمنتو برای سازهای زهی و دو شیپور، یک کنسرتوی پیانو و سه سونات ارگ ساخت.

کار بعدی‌اش اپرایی بود که به مناسبت کارناوال ۱۷۸۱ تصنیف کرد این اپرا -«ایدومنئو»-در ژانویهٔ ۱۷۸۱ در مونیخ به اجرا درآمد و با شور و حرارت فراوان مورد استقبال قرار گرفت. این موفقیت درخشان موقعیت موتسارت را به عنوان آهنگساز صحنه تثبیت کرد. در دوران اقامتش در مونیخ، دو کنسرت آریا برای سوپرانو، دو آواز با همراهی ماندولین، و یک کوارتت برای ابوآ و سازهای زهی ساخت.

در جریان جشنهای کارناوال، ناگهان نامه‌ای از جانب اسقف اعظم دریافت کرد که او را به نزد خود فراخوانده بود. اسقف اعظم آن زمان در وین بود و موتسارت، در مارس ۱۷۸۱‌ عازم وین شد-شهری که مقدر بود تا پایان عمرش، گذشته از چند سفر کوتاه، اقامتگاهش باشد.

در وین، موتسارت باید در خانهٔ اسقف اعظم اقامت می‌گزید و سرمیز خدمتکاران غذا می‌خورد. اسقف اعظم به او اجازه نمی‌داد در خانهٔ دیگران برنامه‌ای اجرا کند یا کنسرت بدهد. در کنسرتهای خصوصی منزل اسقف اعظم، بخوبی می‌درخشید، اما از وضعیتی که داشت بشدت دلخور بود و دیگر نمی‌توانست محدودیتی را که به او تحمیل می‌شد بپذیرد. فرصت مناسب بزودی پیش آمد. اسقف اعظم که از طرف اشراف وین و امپراتور ژوزف طرد شده بود، تصمیم گرفت وین را ترک کند. موتسارت زودتر از دیگران وین را ترک کرد و بار دیگر از اسقف اعظم تقاضای مرخصی کرد. در ژوئن، پس از یک برخورد لفظی شدید با اسقف اعظم و بی‌آنکه منتظر جواب تقاضای مرخصی‌اش بماند، از خدمت اسقف کناره گرفت. به پدرش نوشت: «من دیگر هیچ کاری با سالزبرگ ‌ ندارم و از اسقف اعظم بشدت متنفرم.»

تابستان بود. اشراف همگی به ییلاق می‌رفتند و برنامه‌ای در شهر اجرا نمی‌شد. تنها کاری که می‌ماند، تصنیف موسیقی بود و فرصت خوبی پیش آمده بود تا موتسارت برای اپراخانهٔ آلمان که در ۱۷۷۸ تأسیس شده بود، اپرایی بنویسد. امپراتور از فکر او استقبال کرد و بزودی متن اپرایی برای او فرستاده شد.

آن روزها گلوک و کلمانتی شهرت زیادی داشتند. در زمستان همین سال بود که موتسارت برای نخستین بارها با هایدن دیدار کرد. هایدن برای تدارک اجرای شش کوارتت اپوس ۳۳ خود به وین آمده بود و ملاقات او به یک دوستی ده ساله انجامید که با مرگ موتسارت پایان یافت. دوستی در کار هر دوی آنها تأثیر مثبت داشت. اتفاقی نیست که بزرگترین آثار این هر دو استاد پس از سال ۱۷۸۱ نوشته شده است. هایدن از موتسارت زبان لطیفتر، هارمونی غنی‌تر و تسلط بیشتری بر ارکستر را فرا گرفت؛ موتسارت از هایدن تنوع ساخت و بیان محکم و استواری را فرا گرفت که در آخرین سمفونی‌هایش بخوبی مشهود است.

از جمله آثاری که موتسارت پیش از اجرای اپرایش نوشت، می‌توان از چهار سونات و دو سلسله و اریاسیون، دوسرناد برای سازهای بادی، سونات برای دو پیانو، پرلود وفوگ برای پیانو در «دو» و دو سلسله واریاسیون پیانو نام برد.

در همین احوال، پدرش نامه‌ای برای او فرستاد و از او خواست هرچه زودتر سرنادی برای خانوادهٔ هافنر (اهل سالزبرگ) تصنیف کند. این همان اثری‌ست که بعدها موتسارت به سمفونی معروف در «ر» تبدیلش کرد. زمانی که به بازبینی آن نشست، بکلی از یادش برده بود و از این که آن را اثری چنین خوب یافته بود شگفت‌زده شده بود. در همان زمان، موتسارت دست به کار تصنیف سرنادی برای سازهای بادی در «دو» مینور بود که بعدها به «کوینتت‌زهی» تبدیل یافت و به همین اسم معروف شد.

موتسارت بار دیگر با خانوادهٔ وبر ارتباط برقرار کرد و شایع شد که قرار است با یکی از دختران این خانواده ازدواج کند. خبر به گوش پدر رسید و بشدت عصبانی شد. ولی موتسارت به او اطمینان داد که اصلا به این فکرها نیست. اما کمی بعد به پدرش نوشت. «بنظر من زندگی مجردی یک زندگی نیمه کاره است.» همهٔ تلاشهای پدر برای انصراف او از این کار بی‌ثمر ماند. در ماه اوت، یک ماه پس از اجرای اپرا، با کنستانس، دختر سوم خانوادهٔ وبر، ازدواج کرد. موتسارت گفته است: «به مجرد این که پیمان زناشویی بستیم، دست به گریه گذاشتیم؛ همهٔ حضار، حتی خود کشیش، تحت تأثیر احساسات ما قرار گرفتند و گریستند.»

ازدواج موتسارت را به دردسرهای متعدد انداخت. زن او با همهٔ خصوصیات خوبی که داشت، مدیر بسیار بدی بود و چون خود موتسارت هم طبعا به امور مالی بی‌توجه بود، آن دو با مشکلات فراوانی روبه‌رو شدند. زوج جوان با کیسهٔ تقریبا تهی زندگی مشترکشان را آغاز کردند و پس از شش ماه، دیگر چیزی برایشان باقی نمانده بود. دوستان نزدیکش حاضر بودند که به او کمک کنند، اما او بشدت خجالت می‌کشید و احساس حقارت می‌کرد. از روی اجبار، به کار تدریس پرداخت. شاگرد کم بود. بتدریج به کار کنسرت پرداخت و در خانه‌های اشراف برنامه اجرا کرد. امپراتور در برخی از برنامه‌ها حضور داشت و از هنر او تمجید فراوان می‌کرد. اما سفارشهای جدید به او نمی‌رسید و موتسارت که از این بابت دلخور بود، تصمیم گرفت به لندن و پاریس سفر کند. در تدارک این سفر بود که پدرش او را از این کار منصرف کرد. تصور این که مرد تازه ازدواج کرده‌ای بدون پول به دور دنیا سرگردان شود، پدر را به وحشت انداخته بود. سرانجام زن و شوهر جوان، در ژوئیهٔ ۱۷۸۳، به سالزبرگ رفتند.

پیش از ازدواج، موتسارت قول داده بود که اگر کنستانس را به زنی بگیرد، به افتخار او یک «مس» جدید از ساخته‌های خود را در سالزبرگ به اجرا درآورد. این اثر نزدیک به اتمام بود و باقی‌ماندهٔ آن با استفاده از «مس» های قدیمی تکمیل شد و این روایت بازبینی شده در ماه اوت در کلیسای سن‌پتر اجرا شد. خود کنستانس هم آواز سوپرانوی آن را می‌خواند.

موتسارت و همسرش در اکتبر سالزبرگ را ترک کردند. پدر در فوریهٔ سال ۱۷۸۵‌ به وین آمد. از این که خانه و زندگی پسرش روبه‌راه بود و می‌دید که مسائل مالی موقتا حل شده است، خوشحال شد. یک نوه هم پیدا کرده بود. با این که از پسر و همسرش چندان دل‌خوشی نداشت، از موفقیتهای درخشان موتسارت، به عنوان یک هنرمند، لذت فراوان برد و با علاقهٔ زیاد به اجرای آثار او گوش فرا داد. در آن زمان کنسرتهای متعددی از آثار موتسارت اجرا می‌شد و این اجراها پدرش را به‌وجد می‌آورد.

پس از یک وقفهٔ طولانی، موتسارت مجددا به نوشتن برای صحنه روآورد و اپرای «عروسی فیگارو» را ساخت. این اپرا اولین بار در مه ۱۷۸۶ اجرا شد. تئاتر از جمعیت انباشته بود و حاضران شدیدا تحت تأثیر قرار گرفتند. این اپرا بارها به اجرا درآمد و همهٔ اجراها با موفقیت همراه بود تا این که سرانجام امپراتور، بخاطر جهت‌گیری سیاسی متن اپرا، از اجرای آن جلوگیری کرد.

این همه موفقیت برای خود موتسارت منفعتی نداشت. او هنوز زندگی‌اش را با تدریس و نواختن در مجامع اشرافی تأمین می‌کرد. باز تصمیم گرفت به انگلستان برود و باز پدرش او را منصرف کرد. از او دعوت شد به پراگ برود و از نزدیک شاهد موفقیت درخشان «فیگارو» باشد که پس از اجرا در وین، بلافاصله در آن شهر به اجرا درآمده بود.

نخستین نامه‌ای که از پراگ فرستاده است تصویر روشنی از آنچه که آنجا مشاهده کرده به دست می‌دهد: «تنها موضوع مورد بحث در این شهر «فیگارو» ست؛ چیزی اجرا یا خوانده نمی‌شود مگر «فیگارو»؛ هیچکس به هیچ اپرایی نمی‌رود مگر «فیگارو»-«فیگاروی جاودانی!»

دو کنسرت هم آنجا اجرا کرد که هر دو بسیار موفق بود. در کنسرت اول، سمفونی جدیدش مورد ستایش شدید قرار گرفت. پشت پیانو نشست و به مدت نیم‌ساعت کامل بداهه‌نوازی کرد. به‌طوری که حاران از شدت شور و هیجان از خودبی‌خود شدند. برنامه‌های متعدد و شرکت در اجتماعات وقت او را کاملا می‌گرفت و تنها چیزی که در پراگ نوشت نه رقص محلی برای ارکستر و شش رقص آلمانی برای ارکستر کامل بود.

به وین بازگشت و باز، در سپتامبر ۱۷۸۷، همراه با همسرش به پراگ رفت. موفقیت «فیگارو» او را به فکر تصنیف اپرای دیگری براساس افسانهٔ دن‌ژوان انداخته بود. تا شب پیش از اجرای این اپرا، اوورتوش هنوز حاضر نبود. تمام شب را روی آن کار می‌کرد همسرش بزحمت او را بیدار نگه میداشت. سرانجام کار به پایان رسید و اپرای «دن‌ژوان» در اکتبر ۱۷۸۷ برای اولین بار اجرا شد.

همزمان با بازگشت او به وین، گلوک در گذشت و موتسارت امیدوار بود که اکنون امکانات بیشتری برای او به‌وجود آمده باشد. امپراتور شتابی به خرج نداد، اما بخاطر موفقیّت اخیرش در پراگ و برای این که در وین بماند، او را با حقوق ۸۰۰ فلورین (معادل ۸۰‌ پوند) به عنوان رهبر ارکستر مجلسی استخدام کرد. اپرای «دن‌ژوان» تا مه ۱۷۸۸ در وین به ‌ اجرا در نیامد و تازه در آن زمان هم چندان مورد توجه قرار نگرفت.

وضع مالی موتسارت همچنان بد بود، اما با همهٔ مشکلاتی که داشت، نیروی فوق‌العاده‌اش را حفظ کرده بود. در عرض شش هفته، گذشته از کارهای دیگر، آخرین و بهترین سمفونی‌هایش را، در «می» بمول (سمفونی شماره ۳۹‌)، در «سل» مینور (سمفونی شماره ۴۰) و در «دو»(سمفونی شماره ۴۱- «ژو پیتر») نوشت.

موتسارت از ابتدای زندگی‌اش در وین با مدیر کتابخانهٔ دربار دوستی یافته بود و از طریق این کتابخانه با آثار استادان بزرگ موسیقی آشنا شده بود. مطالعهٔ دقیق و موشکافانهٔ این آثار به کار او اعتلای بیشتری بخشید. تأثیر این مطالعه در تقریبا همهٔ قطعاتی که از ۱۷۸۲ تا زمان مرگش در ۱۷۹۱ تصنیف کرد بخوبی مشهود است.

این اشتغالات البته وضع مادی او را بهبود نمی‌بخشید. به این امید که مسافرت به نحوی برایش مفید واقع شود، دعوت یکی از شاگردانش را که به برلین می‌رفت پذیرفت و با او به آنجا رفت. سر راهشان به برلین، در درسدن توقف کردند و در آنجا موتسارت برنامه اجرا کرد و ستایش شد در لایپزیگ هم، در کلیسای سن‌توماس ارگ نواخت و حاضران را مجذوب خود کرد. به مجرد رسیدن به برلین، به دیدار پادشاه رفت که سخت مشتاق دیدن او بود. فردریک و یلیام دوم اهل موسیقی بود، و یولن‌سلن می‌نواخت و ارکستر دستچین شده‌ای داشت.

در ماه مه، موتسارت برای مدت کوتاهی به لایپزیگ رفت و آنجا کنسرت داد. برنامه فقط شامل ساخته‌های تازهٔ خودش بود و به درخواست حاضران، در پایان برنامه، مدتی به بداهه نوازی پرداخت. در بازگشت به برلین، در حضور ملکه برنامه اجرا کرد و پادشاه از او خواست چند کوارتت تصنیف کند. با این همه، مشکلات مالی همچنان به او فشار می‌آورد. در نامه‌ای به همسرش نوشت: «وقتی که برمی‌گردم، فقط خوشحال باش که پیش تو هستم و اصلا به پول فکر نکن.» از نظر کار خلاقه هم این سفر چندان حاصلی نداشت. تنها اثر مهمی که در این سفر ساخت واریاسیون‌هایی بود برای پیانو روی تمی از دپور.

به وین بازگشت و به مجرد رسیدن، دست به کار ساختن کوارتت‌هایی شد که به پادشاه پروس وعده داده بود. این کوارتت‌ها مورد پسند پادشاه واقع شد و مبلغی پول برای او فرستاد.

اما وضعیت او هنوز غم‌انگیز بود و بیماری مداوم همسرش هم به مخارجش می‌افزود. در ماه اوت، «فیگارو» بعد از مدتها مجددا به روی صحنه آمد و موفقیت این اجرا، امپراتور را بر آن داشت سفارش اپرای تازه‌ای به او بدهد. این اپرا در ژانویهٔ ۱۷۹۰‌ اجرا شد، اما بزودی بیماری شدید امپراتور و مرگ او در فوریه اپرا را تحت‌الشعاع قرار داد و توجه مردم را از آن منحرف کرد. جانشین او-لئوپولد دوم-به موسیقی علاقهٔ چندانی نداشت و ابرهای تیره‌ای که آسمان زندگی موتسارت را پوشانیده بود هرچه بیشتر و فشرده‌تر شد.

تاجگذاری امپراتور لئوپولد در فرانکفورت به موتسارت فرصت داد آخرین سفر هنری‌اش را انجام دهد. در سپتامبر ۱۷۹۰، با جیب خالی، رهسپار فرانکفورت شد. در اکتبر، در تئاتر شهرداری، برنامه‌ای اجرا کرد که تماما شامل ساخته‌های خودش بود.

سال ۱۷۹۰ در زندگی موتسارت سالی بحرانی بود. نه سال گذشته، با وجود همهٔ دشواریها، برای او دورهٔ پرشوری از کار خلاقه بود: در این مدت، او نزدیک به دویست اثر متنوع خلق کرد. ذکر همهٔ این آثار در یک زندگینامهٔ کوتاه میسر نیست، و ما فقط به برخی از آثار او اشاره کردیم.

در مارس ۱۷۹۰، یک آشنای قدیمی موتسارت که حالا مدیر یک تئاتر کوچک شده بود، از او دعوت کرد یک اپرای خیالی براساس متنی که خودش نوشته بود بسازد. این همان «نی سحرآمیز» بود. موتسارت پس از کمی تأمل، سرانجام موافقت کرد و دست به کار شد.

در ژوئیه، در حالی که روی «نی سحرآمیز» کار می‌کرد، به او سفارش ساختن یک «رکوئیم» داده شد. در مورد دستمزد توافق شد و موتسارت با تمام توان خود به نوشتن آن پرداخت. اما یک بار دیگر از کار بازماند: این بار یک دعوت فوری از بوهمیا دریافت کرد و به او مأموریت داده شد که به مناسبت تاجگذاری لئوپولد دوم در پراگ اپرایی بسازد. در اثنای عزیمت به پراگ، از طرف سفارش دهندهٔ رکوئیم به او پیغام رسید که باید هرچه زودتر رکوئیم را حاضر کند. موتسارت اطمینان داد که پس از بازگشت از پراگ، همهٔ وقتش را روی آن خواهد گذاشت. در طول این سفر، بسختی روی اپرایش کار کرد. مراسم تاجگذاری در سپتامبر برگزار شد و اپرای موتسارت در تئاتر ملی پراگ، در حضور خانوادهٔ سلطنتی و شنوندگانی برگزیده به اجرا درآمد. اما حاضران چنان مجذوب مراسمی که برگزار می‌شد بودند که توجه اندکی به اپراد داشتند.

موتسارت، ناامید، اندوهگین و بیمار، از سفر بازگشت و بی‌معطلی به کارکردن روی اپرای «نی سحرآمیز» پرداخت. این اپرا در آخر سپتامبر اجرا شد. در این اجرا، خود موتسارت پیانو می‌نواخت. شنوندگان بسردی استقبال کردند و در پایان پرده‌ی اول، موتسارت در حالی که رنگ از رخسارش پریده بود و به هیجان آمده بود، از سر جایش پاشد و تلاش دوستانش برای آرام کردن او به جایی نرسید. حاضران در پایان اپرا، برای این که بی‌اعتنایی اولیه را جبران کنند، خواستند موتسارت روی صحنه ظاهر شود. دوستانش موتسارت را بزور مجبور به این کار کردند. ولی به هر حال، این اپرا با هر اجرا اقبال بیشتری می‌یافت و بزودی به یکی از مشهورترین اپراهای موتسارت تبدیل شد.

موتسارت اکنون امیدوار بود که بتواند همهٔ وقتش را وقف «رکوئیم» کند، اما هیجانات و فعالیتهای خسته کنندهٔ اخیر او را از پا انداخته بود. گاه‌وبی‌گاه حالت تشنج به او دست می‌داد و در افسردگی عمیقی فرو می‌رفت. همسرش بیهوده تلاش می‌کرد روحیهٔ او را بهتر کند. اغلب از مرگ حرف می‌زد و با چشمانی اشکبار می‌گفت می‌داند که این رکوئیم را دارد برای خودش می‌نویسد: «مطمئنم که دیگر چیزی به پایان کارم باقی نمانده. کسی مرا مسموم کرده. این را می‌دانم و از این فکر نمی‌توانم بیرون بیایم.»

به توصیهٔ پزشکان، همسرش متن «رکوئیم» را از دسترس او دور کرد و او به تصنیف یک «کانتاتا» پرداخت. حتی رهبری اجرا را خود به عهده گرفت. ولی بهبود حالش دیری نپایید و به بستر افتاد.

تازه حالا که دیگر خیلی دیر شده بود، در رحمت به روی او گشوده شد. به او خبر دادند که چندتن از اشراف مجارستان تصمیم گرفته‌اند سالانه مبلغی به او پرداخت کنند و در آمستردام هم کسی پیدا شده بود که حاضر بود در ازای تصنیف آثار به او مقرری بدهد.

وقتی که ساعت شروع برنامهٔ تئاتر سر می‌رسید، در رویا، اجرای «نی سحرآمیز» را دنبال می‌کرد. فکر «رکوئیم» به طور مداوم ذهن او را به خود مشغول کرده بود. روز ۴ دسامبر ۱۷۹۱، گفت متن «رکوئیم» را برایش بیاورند و مدتی روی آن کار کرد. اما در حین کار، به این فکر افتاد که هیچ گاه نمی‌تواند آن را تمام کند و از شدت خشم به گریه افتاد و متن را کنار گذاشت. ساعت یک بامداد ۵ دسامبر ۱۷۹۱‌، موتسارت با تب شدید تیفوس درگذشت. جسد این موسیقی‌دان بزرگ را در بعد از ظهر روز ششم دسامبر، طی مراسم بسیار ساده‌ای، در گورستان فقرا دفن کردند.

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.