ناتانیل هاثورن -نویسندهٔ برجسته آمریکایی- شرح دیدگاه و آثار

0

محسن محمود روشن ضمیر

ناتانیل هاثورن به عنوان یکی از مشهورترین و تأثیرگذارترین نویسندگان اخلاق گرای قرن نوزدهم ادبیات آمریکا همواره از زاویه های متفاوت مورد بررسی و تحقیق قرار گرفته است. آنچه این مقاله سعی بر آن دارد این است که به رابطه بین علم و اخلاق از دیدگاه این نویسنده از فاصله نزدیک تری بنگرد. مباحث زیادی در ارتباط با اینکه آیا هاثورن در داستان هایش اخلاق فردی از قبیل رابطه انسان با خدا، توبه و بازگشت به من معنوی را بیشتر مد نظر داشته یا اینکه در یک سطح وسیع تر ریشه مشکلات جامعه بشری را در رعایت یا عدم رعایت اخلاق اجتماعی جستجو می کرده، صورت گرفته است. بررسی های زیاد نشان می دهند که هاثورن از مطرح کردن آنچه منتقدین آثار ادبی موارد اخلاق فردی می نامند، به تصویر کشیدن اهمیت اخلاق اجتماعی را در نظر داشته است. این مقاله سعی بر آن دارد که از میان موارد متعددی که هاثورن در ارتباط با اخلاق اجتماعی در آثارش مطرح نموده است، به رابطه بین علم و اخلاق اجتماعی بپردازد. این مقاله علم و استفاده نا صحیح از آن را در سه داستان کوتاه ” نشان مادر زاد”، ” دختر راپاچینی ” و ” اتان برند” به عنوان بخش مکملی از سبک ناتانیل هاثورن به تصویر می کشد و این انتقاد اجتماعی را از دیدگاه نویسنده مطرح می سازد.


در طول شصت سال عمر خود در نیمه اول قرن نوزدهم، هاثورن شاهد تغییرات سریع و عظیم سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، و علمی بود که هرکدام از این تغییرات به طور مستقیم یا غیرمستقیم بر آنچه او از آن ها هراس داشت و دغدغه های خود را از آن ها در آثارش نمایان کرده است، مؤثر بوده است. قرن نوزدهم آمریکا با رشد علم و اقبال عموم دانشمندان به پیشبرد علوم روز مصادف و همگام شد. توجه ناگهانی بیش ازپیش به علوم تجربی و تمایل به کمرنگ قلمداد کردن علوم انسانی و حتی علم اخلاق، زنگ خطری را برای آن دسته از اخلاق گرایان که رسیدن به رؤیای آمریکایی را از مسیر اخلاقیات می دانستند به صدا در آورد.

ناتانیل هاثورن نیز به عنوان یکی از پرچم داران تلفیق ادبیات و اخلاق، از داشتن این دغدغه که روز به روز بیشتر گریبان جامعه را می فشرد مستثنی نبود. وی در بیشتر آثارش، انواع متفاوتی از علم را به تصویر کشید که توسط دانشمندان غیر معمولی و عجیب به آن ها پرداخته می شد.

این به تصویر کشیدن های غیر معمول از دانشمندانی که نقش های کلیدی در برخی از داستان هایش بازی می کنند، به شدت تحت تأثیر شرایط اجتماعی فرهنگی زمان خود بوده است (بلوم، ۱۹۹۲). او به عنوان یک اخلاق گرای اجتماعی، از بهترین حربه جهت ارائه انتقاداتش به روند لجام گسیخته ای که می رفت تا اخلاقیات را به دست فراموشی بسپارد، استفاده کرده است.

مسئله بزرگ تر اینجاست که دانشمندان قرن نوزدهم آمریکا به شاخه هایی از علم رو آورده بودند که امروزه علم نوین از آن ها با عنوان شبه علم یاد می کند. این شاخه های شبه علم در فرایند تکاملی خود راه را برای تولد اقسام دیگری از دانش یا جنبش های اصلاح طلبانه ای گشودند که امروزه از آن ها با عناوین علوم اجتماعی، جمجمه شناسی، روان نگاری، آسیب شناسی در آب، دستخط شناسی، آسیب شناسی متجانس (homoeopathy)، تساوی حقوق زن و مرد، الغای برده داری، و جنبش ضد مصرف الکل یاد می شود (اشتور، ۱۹۷۸).

تمایل آمریکای قرن نوزدهم به این شاخه های شبه علم شدید بود و مردم از آن ها برای درک طبیعت، زندگی و طبیعت انسانی استفاده می کردند. انتشار کتاب طبیعت یکی از نشانه های این علاقه و عملکرد بود.

هاثورن به عنوان یکی از بانفوذترین ادبای قرن نوزدهم ادبیات امریکا به این شاخه های شبه علم علاقه مند بود. عضویت و ارتباطش با انجمن مزرعه بروک در بین سال های ۱۸۴۱-

۱۸۴۷‌ از این علاقه پرده بر می دارد. وی چندین ماه در این مزرعه زندگی کرد. تجربیات

حاصل شده از این زندگی، زیر بنای الهامی شد که او را به سمت نگارش رمان “بلایثدل رومنس ” هدایت نمود. رمانی که دران، او از خواب مصنوعی به عنوان یک شبه علم به شکل یک تم داستانی حاکم بر کل اثر استفاده کرده است. آن گونه که از این اثر بر می آید هاثورن علاقه خاصی به پدیده خواب مصنوعی داشته، و به آن بارها در آثار دیگرش ازجمله داستان های کوتاهی مانند ” نشان مادر زاد”، ” دختر راپاچینی “، و ” اتان برند” اشاره کرده است کرده است.

ساموئل چیس کول در کتابش ” خواب مصنوعی و هاثورن ” معتقد است که هاثورن از پدیده خواب مصنوعی به عنوان یک موضوع، یک تم و حتی ابزاری برای تمایز بخشیدن به آثارش استفاده کرده است. فرایندها و تکنیک های نگارش که هاثورن در خلق داستان هایش از آن ها مدد جسته است به عملکردها و شیوه های مرسوم در خواب مصنوعی شباهت زیادی دارند (کول، ۲۰۰۳).

این مقاله تأثیر پدیده خواب مصنوعی به عنوان بخش مکملی از سبک نگارش هاثورن را بر سه داستان کوتاه وی را مورد بررسی قرار می دهد. همچنین تأثیر فرهنگ حاکم قرن نوزدهم جامعه آمریکا بر این سه اثر مورد تحلیل قرار خواهد گرفت. به طور خلاصه این مقاله، از جنبه های جامعه شناختی و سبک شناسانه سه داستان کوتاه از آثار هاثورن که از نظر استفاده از عناصری همچون علم، خواب مصنوعی، و فرهنگ قرن نوزدهم آمریکا مشهور هستند را مورد مطالعه قرار می دهد.

خواب مصنوعی و آمریکای قرن نوزدهم

عبارت “خواب مصنوعی ” در اواخر قرن هیجدهم توسط پزشک اتریشی فرانتس مزمر در فرضیه ای به نام “مغناطیس حیوانی ” مطرح شد. خواب مصنوعی با دیگر انواع تجارب روحی ازجمله درمان از طریق هیپنوتیزم ارتباط عملی دارد. در فرضیهٔ مزمر بر وجود سیالی در بدن انسان تأکید شده است که مطابق با قانون مغناطیس عمل می کند. این سیال در بدن انسان می تواند به وسیله هر شی ء مغناطیسی و یا با آموزش توسط خود فرد فعال شود. مزمر بیماری را نتیجه ایستایی و سکون این سیال در بدن می دانست. وی چندین روش درمانی برای به تعادل رساندن حرکت این سیال در بدن انسان را ابداع و پیشنهاد نمود. (کین، ۱۹۹۶) تئوری خواب مصنوعی مدت ها از تولد هاثورن به آمریکا وارد شد. شهرت پدیده خواب مصنوعی در قرن نوزدهم در آمریکا، با اشتیاق برای علم و فن آوری همزمان شد. این پدیده در آمریکا نسبت به اروپا از اقبال بیشتری برخوردار شد. بسیاری از اصلاح گرایان، نویسندگان، و متفکرین ازجمله ویلیام لویید گری سون، جریان روح گرایی را جدی گرفته و برخی خود به مشاهده مستقیم و یا حتی حضور شخصی در جلسات تقویت روح و یا حتی احضار ارواح پرداختند. (کین، ۱۹۹۶)

برای آمریکاییها در آن زمان خواب مصنوعی فقط یک نوع روح گرایی نبود بلکه روشی برای تفریح و تجارت نیز محسوب میگردید. بسیاری از متبحرین فن خواب مصنوعی نه تنها از آن به عنوان روشی برای درمان بیماریها، بلکه در جهت ایجاد سرگرمی و جلب مشتری نیز استفاده میکردند. آرام آرام عده ای به صحت ‌ و درستی این روش شک کردند و هاثورن هم یکی از این افراد بود. وی به امور علم و شبه علم، و خواب مصنوعی علاقه مند شد و این علاقه او را به شک نسبت به این مسائل رهنمون شد. آنچه وی را نسبت به این امور بدبین ساخته بود به دست گرفتن اراده و اختیار انسان توسط انسانی دیگر بود که از نظر او رابطه برده و ارباب را در ذهن متجلی میساخت. (۱۹۹۶) تحلیل

هاثورن مکرر با به تصویر کشیدن پایانی غم انگیز برای دانشمندانی که در علوم جدید تبحر داشتند، نسبت به درستی این علوم ابراز شک و تردید می کند. این دانشمندان که از احساسات انسانی عاری هستند، در پایان کار خود با شکست و تباهی روبرو می شوند. برای مثال در سه داستان کوتاهی که در ذیل مطرح می شوند نمونه هایی از شکست و ناکامی ازین

به وضوح دیده می شوند:

۱- نشان مادر زاد

داستان نشان مادر زاد برای اولین بار در سال ۱۸۴۳ در مجله پایونیر به چاپ رسید.

او آنچنان در زمینه اکتشاف قدرت های عنصری مواد به تبحر رسیده بود که تحسین تمام انجمن های علمی اروپا را برانگیخته بود. این دانشمند فیلسوف با رنگی پریده پس از اکتشاف رموز ابرهای آسمان و اعماق معادن به آرامی در آزمایشگاهش مینشست. وی از کشف اسرار شعله ور ماندن آتشفشان ها، جوشش چشمه ها، وزش بادها، و چگونگی خواص آب های آب ها، چه زلال و شفاف و چه سرشار از مواد داروئی و پزشکی از سینه تاریک زمین خرسند و راضی به نظر میرسید. مدت ها قبل، وی تمامی اسرار شگفت انگیز بدن انسان را مطالعه کرده بود و فرایندی که از طریق آن طبیعت تمامی تأثیرات با ارزش را از زمین و هوا شبه سازی میکند تا شاهکاری بنام انسان را خلق نماید را بررسی کرده بود. (هاثورن، ۱۹۷۶)

دانشی که آیملر از آن برخوردار بود از نوع شبه علم محسوب می شد مخصوصا در کیمیا گری که وی به دنبال کشف حلالی بود تا به کمک آن مواد پایه را طلا تبدیل کند. به تصویر کشیدن آیملر به عنوان یک دانشمند و فیلسوف، در همان راستای نشان دادن پیشگامان علم است که زمانی مردم ایشان را جادوگر می دانستند. از این میان می توان به آلبرتوس مگنوس، کرنلیوس آگریپا، و راجر بیکن نام برد. این شخصیت ها نیز مانند آیلمر بخاطر نوشته های مرموز و کار با ابزارهای جادویی در نزد مردم از شهرت زیادی برخوردار بودند (برادلی: ۱۹۶۲) آیلمر از جنبه های علمی از شهرتی خاص بر خوردار بود اما تمایل داشت تا آزمایشگاهش را ترک و زندگی جدیدی را با همسر تازه اش مانند یک شوهر فدا کار آغاز کند. با این وجود، راوی از همان ابتدای داستان قصد آیملر برای ترک علم را زیر سئوال برده بود.

قدرت بالای تعقل، تخیل، روح، و حتی احساس، رضایتمندی معنوی خود را در تعالی مرحله به مرحله هوشمندانه میجوید. این سیر صعودی تا آنجایی پیش میرود که فیلسوف به تمامی اسرار و رموز خلقت دست پیدا کند و حتی خود در این زمینه صاحب نظر شود. ما بدرستی نمیدانیم که آیا آیملر تا این حد به توانایی بشر در کنترل طبیعت ایمان داشت یا خیر؛ اما این مطلب کاملا آشکار است که لذت بی پایان او از سرچشمه های علم و معرفت مانع از هرگونه جدایی وی از علوم میشد. علاقه و عشق وی به همسر جوانش بسیاز قوی مینمود اما این عشق با علاقه زیادش به علم در هم آمیخته بود (هاثورن: ۱۹۷۶)

جورجیانا، همسر جوان و زیبای آیلمر، که تنها دلیل دانشمند برای رها کردن فعالیت های علمی است، تبدیل به عاملی برای جذب بیشتر وی به دانش و ادامه تلاش در جهت رسیدن به اهداف بیشتر علمی می شود. جورجیانا زن بسیار زیبای است که زیبایش برای آیلمر در حد کمال ستودنی است اما نکته ای بسیار کوچک درباره این زیبایی ذهن دانشمند را به خود مشغول کرده است. زن جوان بر روی گونه چپ نشان مادر زاد کوچکی به شکل یک دست دارد. این نشان آنقدر کوچک است که گاهی اوقات حتی به درستی دیده نمی شود. آیلمر قبل از ازدواج توجه زیادی به این نشان مادر زاد نداشت اما رفته رفته این توجه بیشتر و بیشتر شد.

کار بدانجایی رسید که هر بار بدان نشان می نگریست وحشت سراپای وجودش را می گرفت و همراه با این نگاه وحشت، کم کم به جورجیانا هم منتقل شد و هر بار نگاه آیلمر ذهن زن جوان رابیشتر بهم می ریخت. نشان مادر زاد روی گونه جورجیانا، روز و شب، ذهن دانشمند را به خود مشغول داشت. آنچه در ذهن آیلمر می گذشت او را به پروراندن رؤیایی در ذهنش ترغیب کرد. دانشمند روز به روز به انجام یک عمل جراحی ترسناک بر روی گونه همسرش برای برداشتن نشان به کمک دستیارش آمینادب متمایل تر می گشت. در کابوس می دید که نشان مادر زاد تا اعماق قلب همسرش ادامه دارد، اما او با توان بسیار آن را از جورجیانا جدا می کند و این رؤیایی بود که در خاطر دانشمند بگونه ای واضح و شفاف ماندگار بود.

نگاه های محاسبه گرانه و بررسی های نشان مادر زاد جورجیانا او را از خود بیخود می ساخت و وی را روز به روز به انجام عمل بیشتر ترغیب می نمود.

برای آیلمر آن نشان مادر زاد، یک ” نقص کشنده انسانی ” و ” علامت احتمال سقوط همسرش به گناه، غم، فساد و مرگ ” بود. این نشان، نقصی در زیبایی همسرش بحساب می آمد. تمام این موضوع، جورجیانا را آزار می داد اما وی خود با رضایت، آماده انجام عمل جراحی شد تا به کمال زیبایی برسد. آیلمر از شنیدن این آمادگی ضمن ابراز خورسندی، به همسرش قول داد که تمام تلاشش را در جهت هر چه بهتر و کامل تر برگزار شدن عمل جراحی بکار بندد زیرا او اعتقاد داشت که این عمل بسیار ساده است و از طرف دیگرنیز خود را دارای تمامی توان و دانش و تجربه لازم برای انجام آن می دانست.

وقتی که آن ها وارد آزمایشگاه شدند، جورجیانا احساس سرما و لرزش داشت. آیلمر با دقت به صورت وی نگریست، میخواست او را اطمینان دهد اما با دیدن نشان مادر زاد، آنچه را در ذهن داشت از یاد برد. در همین حال جورجیانا از حال رفت. (هاثورن، ۱۹۷۶)

از همین قمست داستان مشخص می شود که هاثورن با توجه به نقش های جنسیتی تقسیم بندی دقیقی از فضاهای موجود در داستان ارائه می دهد. آیلمر با اطمینان همسرش را به آزمایشگاه هدایت می کند و این در حالی است که جورجیانا در ترس و اظطراب غوطه ور است و سرانجام از هوش می رود. او به این فضا تعلق ندارد و این در حالی است که آیلمر از تمان توان و مهارتش برای ایجاد یک فضای جادویی و اسرار آمیز و علمی برای آرام کردن اضطراب همسرش استفاده می کند.

دانشمند در کنار تخت همسرش زانو زد و با جدیت به او خیره شد. او به دانش خود اطمینان داشت و میدانست که میتواند با دانش و توان علمی خود بدور او دایرهٔ جادویی ترسیم کند که هیچ بدی نتواند از آن بگذرد… این صحنه و زندگی واقعی به طور کمال به تصویر کشیده شد اما با آن جادو، تصاویر غیر قابل توصیفی که همیشه صحنه ها را میسازد سایه ای جذاب تر از واقعیت ایجاد شد. وقتی از تماشای این صحنه خسته شد، آیلمر از او خواست تا نگاهش را متوجه ظرفی ‌ که حاوی مقداری خاک بود سازد. (هاثورن، ۱۹۷۳) هاثورن با دقت زیاد عمل به شبه علم را از طریق آنچه آیلمر با هیپنوتیزم، خواب مصنوعی، تأثیرات اسرار آمیز بر روی روح و روان انسان، و استفاده از ابزار اسرار آمیز را به تصویر می کشد. پرداختن به علم توسط آیلمر نه تنها موضوع اصلی این داستان کوتاه است، بلکه خود بخش مکملی از شیوه نگارش هاثورن به حساب می آید تا شخصیت آیلمر را آشکار سازد، نحوه شکل گیری داستان را روشن، و فضای داستان را مشخص می کند. در اصرارش برای انجام عمل جراحی بر گونه جورجیانا، آیلمر خود را کور کورانه گرفتار غروری معرفی می کند که از دانش و افزون خواهی هر چه بیشتر علمی ناشی شده است. او آنقدر در این پیش می رود که هیچ توجه اش را به نیازها و شرایط جورجیانا از دست می دهد. آیلمر با پرداختن به نشان مادر زاد گونه چپ جورجیانا و آرزویش برای برداشتن آن از طریق استفاده از علم، شخصیت و ماهیت واقعی اش را آشکار می سازد. او بیشتر از آنکه یک شوهر وفادار و عاشق پیشه باشد علی رغم قول و تعهدش برای کنار گذاشتن کارهای علمی، یک دانشمند معتقد به اصالت علم است. سرانجام نتیجه کشنده کار خود را نشان می دهد و جورجیانا بخاطر پوچی و خطای شوهر جان خود را از دست می دهد:

دانشمند فریاد کشید: آیلمر بیچاره … فقیر؟ نه. ثروتمند، شاد و سر بلند. مشهور. تو موفق شدی. تو بی عیب و نقصی. (هاثورن, ۱۹۷۶‌)

آیلمر آنقدر مغرور و شاد از انجام موفقیت آمیز عمل صورت جورجیاناست که همسرش را نادیده می گیردو غرور بی جایش داستان را تا سر انجام غم انگیز مرگ جورجیانا پیش می برد. فضای رؤیایی و خیالی داستان با شادی و شعف آیلمر در هم می آمیزد و جوی متناقض از شادی و غم توأم را برای خواننده ایجاد می کند. این داستان کوتاه در حالی به پایان می رسد که راوی از عدم توانایی آیلمر برای رسیدن به درکی کامل از علم که به مرگ جورجیانا، می انجامد پرده بر می دارد. در این داستان هاثورن استفاده از علم بدون توجه به ارزش های انسانی و اخلاقی را محکوم می کند. دیگر اینکه هاثورن بر این نکته تأکید می کند که علم نه تنها باید در جهت درمان دردهای فیزیکی، بلکه باید در راستای کاهش آلام اخلاقی جامعه نیز برآید.

علاوه بر آنچه از هاثورن در مورد علم می دانیم، وی به طور غیرمستقیم در مورد اصلاحات اجتماعی مخصوصا در باره زنان نیز صاحب نظر است. به طور آشکار بنظر می رسد که هاثورن نسبت به جورجیانا احساس همدردی دارد و این حس را به خواننده نیز منتقل می کند. برای هاثورن، جورجیانا همسری مطیع، مهربان و دوست داشتنی بود که با مرگ غم انگیزش صدای اعتراض بر علیه ظلم به زنان را به گوش مخاطب خود رساند. به عنوان یک مرد نویسنده قرن نوزدهم آمریکا، هاثورن تا حد زیادی محصول شرایط زمان و مکان خود بود و نظراتش در باره نقش زنان در جامعه همواره تحت تأثیر ارزش ها و باورهای اجتماعی آن روز آمریکا شکل می گرفت. هاثورن در قالب یک نویسنده متفکر و صاحب نظر، به بسیاری از این نظرات و نقش های اجتماعی معترض بود. وی با توجه به تجارب شخصی و ارزش های اجتماعی فرهنگی جامعه و زمان خود، از احساس قوی همدردی، حمایت و همدلی نسبت به زنان و نقش ایشان در جامعه رو به تغییر آن زمان برخوردار بود. این داستان کوتاه بخوبی تردید وی نسبت به آنچه جامعه آن روز آمریکا به عنوان بدیهی مسلم می دانست را بیان می کند.

۲- دختر راپاچینی

داستان کوتاه دختر راپاچینی برای اولین بار در دسامبر ۱۸۴۴ منتشر شد. درست مانند داستان نشان مادر زاد، هاثورن دو باره یک دانشمند برجسته را به تصویر می کشد. در این داستان، خواننده با دکتر راپاچینی که دانشمندی به مراتب برجسته تر و بلند پرواز تر است آشنا می شود. درست مانند آیلمر، دکتر راپاچینی خود را کاملا وقف علم کرده است اما بر خلاف آیملر که از علمش در جهات شخصی و احساسی استفاده می کند، راپاچینی اهداف جهانی تری دارد. او می خواهد به کمک علمش به فرمولی دست یابد که که انسان را در مقابل بیماری و مرگ بیمه کند. آرزوی او خلق نسلی، فوق بشر است و برای رسیدن به این آرزو حاضر است از همه چیز بگذردو در این راه حتی دختر خویش را فدا می کند. وی دخترش را از خرد سالی در میان گیاهان سمی بزرگ کرده است و به همین دلیل این دختر که در مقابل بسیاری از بیماری ها مصون است، نیزتبدیل به موجودی سمی و خطرناک برای دیگران شده است (کول،. (۲۰۰۳‌

زندگی بئاتریش زمانی که مرد جوانی به نام جیووانی پس از دیداری کوتاه دل در گرو مهر او می بندد، دچار تغییر می شود. جیووانی در مکانی نزدیک به منزل راپاچینی زندگی می کند.

وی به باغی که در آن دکتر راپاچینی گیاهانش را پرورش می دهد و آزمایشاتش را انجام می دهد بسیار علاقه مند است و هر از پنجره اتاقش با نگاهی تحسین بر انگیز به باغ می نگرد.

در یک روز خوب آفتابی، جیووانی از پنجره نظاره گر باغ و دختر زیباییست که به گل ها رسیدگی می کند و این آغاز عشقی عمیق برای هر دو آنان است. هنگامی که جیووانی از حقیقت وجود سمی بئاتریس آگاه می شود، بسیار ناراحت و پریشان می گردد و تصمیم می گیرد تا به کمک دوست دانشمندش، دکتر پی یترو بگلیونی که خود رقیب علمی راپاچینی است، شرایط معمول زندگی را به او باز گرداند. با این حال بئاتریس دختری آرام و مطیع است، آزمایشات علمی پدر برای او رنج فراوان و گوشه گیری به ارمغان آورده است.

یک سرنوشت شوم بر زندگیام سایه افکنده است و آن عشق کشنده پدرم به علم است که مرا از تمام همنوعانم جدا کرده است. (هاثورن، ۱۹۷۶)

او دخترایست که به پدر و آزمایشات او وفادار است اما آنچه برایش تازگی جذابی دارد عشقی عمیق به جیووانی است. بئاتریس از تنهایی و حس درماندگی رنج می برد؛ اما برای پدر، موفقیت های علمی و پیروزی در مطالعات و اکتشافات علمی اش از هرچیز دیگری مهم تر است. بئاتریس آماده است تا با نوشیدن دارویی که جیووانی و بگلیونی برایش آماده کرده اند خود را از این تنهایی نجات دهد؛ اما نمی داند که این دارو زندگی اش را خواهد گرفت. با این که بئاتریس پس از نوشیدن داروی بگلیونی جان خود را از دست داد، اما وی دکتر راپاچینی را مقصر اصلی می داند. در پایان، مانند جورجیانا، بئاتریس هم قربانی زیاده خواهی و بلند پروازی های مردانی می شود که تنهابه تکامل علمی می اندیشند (فورد، ۱۹۹۵).

داستان دختر راپاچینی اگر چه در ایتالیا اتفاق می افتد، اما در واقع منعکس کننده طمع قرن نوزدهمی آمریکا به شبه علم و پرداختن به آن است. درست مانند داستان نشان مادر زاد، هاثورن از علم وخواب مصنوعی نه فقط به عنوان موضوع بلکه در قالب مکملی برای سبک نگارش خود استفاده می کند. هاثورن با به تصویر کشیدن مکان داستان و مخصوصا باغ راپاچینی، سعی در مجسم کردن فرایند خواب مصنوعی دارد. زیبایی باغ، بسیار جادویی و اسرار آمیز و درست مانند باغ بهشت برای خواننده مجسم می شود.

در وسط باغ، درست کنار ‌ چشمه آب، درختچه گل بسیار زیبایی قرار دارد که با گل های بنفش که تمام دور تا دور آن را فرا گرفته است زیر نور آفتاب خود نمایی میکند. نور آفتاب که تا اعماق حوضچه آب میتابد با انعکاسی زیبا، لطافت و درخشندگی دو چندانی را به تماشاچی خود بر میگرداند (هاثورن، ۱۹۷۷‌).

علاوه بر این، خود حضور بئاتریس زیبا به تاثیرات خیره کننده و مدهوش کننده باغ می افزاید. همین تأثیر خیره کننده، جیووانی را به سوی عشق بئاتریس و آزمایشات پدرش می کشاند. هاثورن با به تصویر کشیدن دو دانشمند زیاده خواه، راپاچینی و بگلیونی در داستان، که فقط به دنبال تکمیل علم خود هستند و انسانیت را قربانی مطامع خود می کنند، در حقیقت نسبت به طمع ورزی های علمی قرن نوزدهم آمریکا که به نابودی زندگی طبیعی و اخلاق اجتماعی می انجامد انتقاد می کند.

۳- اتان برند

داستان اتان برند برای اولین بار در سال ۱۸۵۰‌ چاپ شد؛ مانند دو داستان قبلی، نشان مادر زاد و دختر راپاچینی، هاثورن روایت گر طمع غیر منطقی به علم و دانستن بیش از حد در داستان اتان برند است؛ اما بر خلاف آیملر، راپاچینی و بلگیونی، اتان نوع دیگری از علم را در اختیار دارد؛ علمی که به او اجازه می دهد تا بوسیکه آن بتواند ذهن انسان را مورد مطالعه و تغییر قرار دهد. او سر انجام تصمیم می گیرد تا در مورد پلیدی مطلق و گناه غیر قابل بخشش تحقیق کند (الیوت، ۱۹۹۱). اتان که از دانش سرآمد خود نسبت به دیگر همنوعان، سرمست غرور است و احساس برتری دارد، می خواهد از دیگران جدا باشد تا بتواند از ایشان به عنوان موجودات آزمایشگاهیش استفاده کند و اذهان و روانشان را مورد مطالعه قرار دهد.

او زنجیره ارتباطات انسانی را از دست داده است. وی دیگر برای همنوعانش برادری که از روی همدردی درهای زندان غم را میگشاید تا در لذت آزادی ایشان سهیم باشد نیست. او اکنون فقط یک تماشاچی خونسرد است که به انسان ها به چشم موجودات آزمایشگاهی مینگرد. برای او مردان و زنان به عروسک هایی مانند هستند که او میتواند نخ هایشان را بکشد و ایشان را بسته به میزان تقاضای علمی مطالعاتش به درجات مختلف جرم وا میدارد.

(هاثورن، ۱۹۷۶)

شبیه به آزمایشاتی که آیلمر در نشان مادر زاد انجام داد و منجر به مرگ همسرش شدو تلاش های علمی راپاچینی و بگلیونی که بئاتریس را تا حد موجودی برای انجام آزمایشات علمی تنزل دادند، تحقیقات اتان نیز نتیجه ای جز مرگ و نیستی برای دختری بنام استر به همراه نداشت.

آن دختر که وی از او به یک سلام کوچک بسیار راغب بود، استر داستان ما بود. این همان دختری بود که اتان با خونسردی کامل وی را به یک موجود آزمایشگاهی تبدیل کرده بود و در طی فرایندهای علمیاش از روح و روان ساقط کرده بود (هاثورن، ۱۹۷۶)

اتان برند استر را تبدیل به ابزاری برای آزمایشاتش کرده بود تا بتواند از این طریق ذهن و روحش را مطالعه کند. این دختر در اثر آزمایشات علمی و مطالعات اتان جان خود را از دست می دهد. اتان برای استر اهمیتی قائل نیست؛ او فقط به نتیجه کارهایش می اندیشد. او می خواهد با پلیدی بیامیزد وبه گناه غیر قابل بخشش برسد و در پایان خود کشی می کند تا به آرزویش برسد (گرون، ۲۰۰۵).

نتیجه گیری

هاثورن در سه داستان کوتاه “نشان مادر زاد”، ” دختر راپاچینی “، و ” اتان برند” رنج و مشقتی را که دانشمندان بی اخلاق بر سر همنوعانشان می آورند به تصویر می کشد. آنچه وی در ذهن دارد این است که علم زمانی که عاری از اهداف انسانی و اخلاقی است، مخرب و کشنده است. هاثورن از علم و خواب مصنوعی به عنوان موضوع و شیوه ای برای تکمیل سبک نگارشش استفاده می کند تا نه تنها زمان، مکان و داستان را مشخص کند بلکه درون شخصیت ها را نیز برای خواننده آشکار سازد. او از تکنیک های خواب مصنوعی، همچون نگاه های پیوسته و ثابت، عطش شدید به دانستن و بلند پروازی های غیر انسانی استفاده می کند تا قربانی های انسانی را به خواننده بشناساند. تمام این موارد در نزد هاثورن ابزاری هستند تا وی بتواند صدای اعتراض خود را نسبت به فضای اجتماعی فرهنگی قرن نوزذهم آمریکا به گوش همه برساند. برای او نقش جدید زنان در جامعه، پرداختن به شبه علم، و زیر پا نهادن اخلاق برای رسیدن به دانش از موارد بسیار مهمی است که می بایستی در آن باره قلم فرسایی می کرد.

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.