خلاصه داستان کوتاه «نقاب سیاه کشیش» – نوشتهٔ ناتانیل هاوثورن | راز گناه پنهان در جامعه‌ای مذهبی

چرا انسان‌ها از دیدن چهرهٔ واقعی یکدیگر می‌ترسند؟

در یکی از روزهای آرام شهر کوچکی در نیو انگلند، مردم برای مراسم یکشنبه به کلیسا می‌روند. اما ناگهان، چهرهٔ آشنا و محترم کشیش آن‌ها، آقای هوپر (Reverend Hooper)، با پوششی سیاه بر چشمانش پدیدار می‌شود. نقابی ساده که تنها نیمهٔ بالای صورت را می‌پوشاند، اما چنان وحشتی در دل جماعت می‌افکند که گویی شیطان خود به میانشان آمده است. از آن لحظه، هیچ چیز در آن شهر مانند گذشته نمی‌ماند.

ناتانیل هاوثورن (Nathaniel Hawthorne) در داستان کوتاه «نقاب سیاه کشیش» تصویری تلخ از ترس، گناه و ریا در جامعهٔ مذهبی آمریکا در قرن نوزدهم ارائه می‌دهد. او با نگاهی نمادگرایانه، نشان می‌دهد چگونه مردم به‌جای روبه‌رو شدن با حقیقت درونی خویش، ترجیح می‌دهند چهره‌ای ظاهراً پاک ولی دروغین به دنیا نشان دهند.

این نقاب، نه تنها چهرهٔ کشیش را پنهان می‌کند، بلکه آینه‌ای است در برابر همگان تا رازهای تاریک خود را ببینند. اما همین حقیقتِ آشکار، آنان را از او دور می‌کند. چرا اعتراف به گناه، به‌جای رهایی، موجب طرد می‌شود؟ آیا انسان‌ها واقعاً می‌خواهند حقیقت را بدانند؟ یا ترجیح می‌دهند در آرامشِ دروغ زندگی کنند؟
هاوثورن با نثری سنگین و استعاری، این پرسش‌ها را به‌گونه‌ای مطرح می‌کند که پس از پایان داستان، هنوز در ذهن خواننده باقی می‌مانند؛ همان‌گونه که نقاب، هرگز از چهرهٔ کشیش کنار نمی‌رود.

معرفی ناتانیل هاوثورن، نویسندهٔ «نقاب سیاه کشیش»

ناتانیل هاوثورن (Nathaniel Hawthorne) در سال ۱۸۰۴ در شهر سیلم (Salem) در ایالت ماساچوست متولد شد؛ شهری که تاریخش با ماجرای معروف «محاکمات جادوگران» گره خورده است. او از نسل قاضیانی بود که در آن محاکم شرکت داشتند و همین احساس گناه خانوادگی بعدها به یکی از محورهای مهم آثارش بدل شد.

هاوثورن در جوانی علاقهٔ زیادی به تاریخ و فلسفه داشت، اما روحی منزوی و درون‌نگر او را به سوی نویسندگی سوق داد. نخستین مجموعهٔ داستان‌هایش با عنوان Twice-Told Tales (۱۸۳۷)، توجه منتقدان را جلب کرد. در این مجموعه، از جمله داستان معروف «نقاب سیاه کشیش» دیده می‌شود که مضامین اصلی آثار او را آشکار می‌کند: گناه موروثی، شر پنهان در انسان، و تضاد میان ظاهر و باطن.

او بعدها با نگارش رمان‌هایی چون The Scarlet Letter (۱۸۵۰) و The House of the Seven Gables (۱۸۵۱) جایگاهش را در ادبیات آمریکا تثبیت کرد. نثر او پیچیده، فلسفی و پر از نماد است، اما در پسِ این ظرافت زبانی، نگاهی عمیق به روان انسان و جامعهٔ puritan (پاک‌دین) آمریکا نهفته است.

هاوثورن تا پایان عمر، گرفتار مالیخولیای اخلاقی و شک در ماهیت خیر و شر باقی ماند. او در سال ۱۸۶۴ درگذشت، اما آثارش همچنان از مهم‌ترین منابع شناخت «ادبیات وجدان» در قرن نوزدهم محسوب می‌شوند.

خلاصه کامل داستان کوتاه «نقاب سیاه کشیش»

شخصیت‌های اصلی

ریورند هوپر (Reverend Mr. Hooper): کشیشی آرام و مهربان که ناگهان تصمیم می‌گیرد همواره نقابی سیاه بر چهره داشته باشد.
الیزابت (Elizabeth): نامزد وفادار هوپر که می‌کوشد راز نقاب را درک کند اما سرانجام او را ترک می‌کند.
مردم دهکده میل‌فورد (Milford villagers): جماعتی مذهبی و کنجکاو که از نقاب هراس دارند و درباره‌اش شایعات می‌سازند.

آغاز داستان: ورود نقاب به کلیسا

روایت از صبح یکشنبه‌ای آغاز می‌شود که مردم دهکده میل‌فورد برای خطبهٔ هفتگی به کلیسا می‌روند. همه چیز طبق روال همیشگی است تا اینکه ریورند هوپر، مردی که به مهربانی و تواضع شهره است، وارد می‌شود. اما این بار، چیزی غیرعادی در چهرهٔ او دیده می‌شود: پارچه‌ای سیاه از پیشانی تا بالای دهانش را می‌پوشاند.

در ابتدا مردم تصور می‌کنند این شوخی یا نشانه‌ای از سوگواری است، اما وقتی خطبه آغاز می‌شود، سکوتی سنگین بر فضای کلیسا می‌نشیند. صدای کشیش آرام است، اما حضور نقاب آن را رمزآلود می‌کند. او دربارهٔ گناه پنهان (secret sin) سخن می‌گوید؛ گناهی که هر انسان در دل خود دارد و از چشم دیگران پنهان می‌کند.

پس از پایان مراسم، هیچ‌کس جرأت نزدیک شدن ندارد. حتی کودکان می‌گریزند. تنها چند پیرمرد شجاع دربارهٔ دلیل این کار بحث می‌کنند. مردم حس می‌کنند چشمان نقاب‌زده کشیش در عمق وجودشان می‌نگرد، گویی وجدان خودشان را آشکار کرده است.

هوپر با آرامش رفتار می‌کند، اما از آن روز، فاصله‌ای نامرئی بین او و مردم ایجاد می‌شود. در جشن‌ها دعوت نمی‌شود و اگر هم بیاید، شادی از فضا می‌رود. جامعهٔ کوچک میل‌فورد با مردی روبه‌روست که چهره ندارد، اما همه را به چهرهٔ واقعی‌شان آگاه می‌کند.

واکنش مردم و انزوای کشیش

روزهای بعد، نقاب به بخش جدایی‌ناپذیر ظاهر کشیش تبدیل می‌شود. هیچ‌کس دیگر چهرهٔ واقعی او را نمی‌بیند. حتی هنگام غذا خوردن در خانه، پارچه را کنار نمی‌زند. مردم کم‌کم او را از جمع خود طرد می‌کنند، اما در عین حال، نوعی احترام ترس‌آمیز نسبت به او دارند. گویی حضورش یادآور چیزی است که همه در درون خود پنهان کرده‌اند.

در یک صحنه، مراسم تشییع جنازه‌ای برگزار می‌شود و هوپر با نقاب سیاه سخنرانی می‌کند. حضار احساس می‌کنند که روح مرده و روح کشیش در نوعی ارتباط غریب قرار گرفته‌اند. برای نخستین بار، مردم می‌پذیرند که شاید نقاب او نماد سوگواری برای گناه همگانی باشد. بااین‌حال، همین برداشت باعث نمی‌شود از او دلگرم‌تر شوند. او برایشان به سایه‌ای از ترس و وجدان تبدیل شده است.

وقتی در عروسی یکی از اهالی شرکت می‌کند، فضای جشن بهت‌زده می‌شود. داماد نگاهش را از کشیش برنمی‌گیرد، و عروس دچار اضطرابی ناگهانی می‌شود. شادی جایش را به سکوت می‌دهد، و در نگاه مردم، حضور نقاب گویی نحسی می‌آورد. از آن پس، کشیش هوپر عملاً به موجودی تنها بدل می‌شود.

گفت‌وگوی کشیش و الیزابت

تنها کسی که هنوز با او مهربان است، نامزدش الیزابت است. او در خانهٔ کشیش به دیدنش می‌رود تا دلیل این رفتار عجیب را بداند. در گفت‌وگویی صادقانه، از او می‌خواهد نقاب را کنار بگذارد، حتی برای چند لحظه. اما هوپر با اندوه پاسخ می‌دهد که نمی‌تواند. می‌گوید هر انسانی نقابی بر چهره دارد، فقط نقاب او آشکار است و دیگران پنهانش می‌کنند.

الیزابت از این حرف به لرزه می‌افتد. احساس می‌کند میان او و مردی که دوست دارد، پرده‌ای همیشگی افتاده است. با گریه التماس می‌کند که اجازه دهد لااقل هنگام تنهایی‌اش نقاب را بردارد، اما کشیش آرام تکرار می‌کند که چنین کاری ممکن نیست. او مأمور است تا نماد گناه پنهان بشر باشد.

الیزابت، ناامید و دلشکسته، خانه را ترک می‌کند. از آن پس، تنها رابطه‌شان به‌صورت مراقبتی از دور ادامه می‌یابد. حتی وقتی سال‌ها بعد، هوپر بیمار می‌شود، او همچنان پرستارش می‌ماند، بی‌آنکه دوباره چهره‌اش را ببیند.

سال‌های پایانی عمر

با گذشت زمان، کشیش هوپر پیر و ضعیف می‌شود. اما نقاب همچنان بر چهره دارد و مردم دیگر او را با همان تصویر می‌شناسند. حتی کودکان نسل جدید میل‌فورد از آغاز زندگی‌شان چهره‌ای بی‌نقاب از او ندیده‌اند.

در بستر مرگ، کشیش جوان‌تری از او می‌خواهد پیش از مرگ، پارچه را کنار بزند تا با چهرهٔ برهنه به دیدار خدا برود. جمعی از روحانیان نیز گرد آمده‌اند. اما هوپر با قدرتی ناگهانی برخاسته و فریاد می‌زند که هر انسانی نقاب خودش را دارد و هیچ‌کس نمی‌تواند از گناه پنهان درونش بگریزد. می‌گوید: «چرا از من می‌خواهید نقابم را بردارم، وقتی هیچ‌یک از شما جرأت ندارید نقاب خود را کنار بگذارید؟»

این سخنان بر همه تأثیر عمیقی می‌گذارد. کسی دیگر چیزی نمی‌گوید. او اندکی بعد، با همان نقاب بر چهره می‌میرد و در تابوتش نیز همان‌گونه دفن می‌شود.

معنای نهایی نقاب

داستان با تصویری از گور کشیش هوپر پایان می‌یابد؛ جایی که گفته می‌شود نقاب سیاه هرگز از چهره‌اش برداشته نشد. مردم تا سال‌ها دربارهٔ راز آن بحث می‌کنند، اما هیچ‌کس پاسخ قطعی نمی‌یابد. بااین‌حال، حضور او در حافظهٔ جمعی دهکده باقی می‌ماند؛ نمادی از گناه، شرم، و فاصله‌ای که انسان با حقیقت خود ایجاد می‌کند.


زمینهٔ تاریخی اثر و روح جامعهٔ پیوریتن

هاوثورن در «نقاب سیاه کشیش» جامعهٔ puritan (پاک‌دین) آمریکا را به نقد می‌کشد. این جامعه که بر آموزه‌های سخت‌گیرانهٔ مذهبی بنا شده بود، اعتقاد داشت هر گناه—even درونی و ناگفته—می‌تواند انسان را از فیض الهی محروم کند. در چنین فضایی، اعتراف عمومی به گناه نه نشانهٔ صداقت، بلکه دلیلی برای طرد شدن بود.

هاوثورن از طریق شخصیت هوپر، نشان می‌دهد که چگونه ترس از قضاوت دیگران، مردم را به ریا و پنهان‌کاری سوق می‌دهد. کشیشی که می‌خواهد یادآور گناه همگانی باشد، خود به قربانی همان ترس تبدیل می‌شود. در واقع، او نقش قربانی آیینی را ایفا می‌کند تا جامعه احساس پاکی کند.

زمان نگارش داستان، دههٔ ۱۸۳۰، مقطعی است که آمریکا هنوز درگیر تعارض میان ایمان و فردگرایی مدرن بود. در همین دوران، اصلاحات مذهبی، ظهور ایده‌های روشنگرانه و گسترش اندیشهٔ اخلاق فردی باعث شده بود مردم به ظاهر اخلاقی‌شان بیش از باطنشان اهمیت دهند. هاوثورن با دقت روان‌شناسانه‌اش، این تضاد را در قالب استعارهٔ «نقاب» جاودانه کرد.

مفهوم پنهان در داستان «نقاب سیاه کشیش»

نقاب در این داستان، تنها پارچه‌ای تیره نیست؛ بلکه نماد جدایی انسان از حقیقت درونی خویش است. هرکس که نقاب می‌بیند، اضطرابی پنهان در خود احساس می‌کند، زیرا نقاب یادآور چیزی درون خودش است. به تعبیر نمادگرایانه، نقاب هوپر همان وجدان عمومی جامعه است که همه می‌کوشند خاموشش کنند.

هاوثورن با هوشمندی نشان می‌دهد که حتی وقتی فردی تصمیم می‌گیرد صادقانه گناه را بپذیرد، نتیجه نه رهایی، بلکه انزواست. این تضاد، بنیان تراژدی داستان را شکل می‌دهد. هوپر نه شیطان است و نه قدیس، بلکه انسانی است که با دیدن گناه، راه سکوت را برگزیده است.

در نگاه منتقدان مدرن، نقاب می‌تواند استعاره‌ای از دوگانگی اخلاقی انسان باشد؛ همان دوگانگی که در آثار دیگر هاوثورن نیز تکرار می‌شود. او باور دارد هر فرد، نیمی روشن و نیمی تاریک دارد، و هر تلاشی برای پنهان کردن تاریکی، تنها آن را در چهرهٔ دیگری آشکار می‌کند.

اقتباس‌ها و بازخوانی‌ها

داستان «نقاب سیاه کشیش» بارها در تئاتر، رادیو و تلویزیون اقتباس شده است. یکی از نخستین اقتباس‌ها در دههٔ ۱۹۶۰ در برنامهٔ “The Alfred Hitchcock Hour” ساخته شد که در آن، فضای دلهره‌آور داستان به شکلی بصری بازسازی شد. در قرن بیستم، این داستان بارها در متون روان‌شناسی و الهیات مورد استناد قرار گرفت، زیرا از نخستین نمونه‌هایی است که مسئلهٔ «گناه درونی» را با زاویه‌ای نمادین بررسی می‌کند.

حتی در نقدهای معاصر، از هوپر به‌عنوان نماد انسان در عصر مدرن یاد می‌شود: انسانی که در میان شبکه‌های اجتماعی و قضاوت‌های همگانی، ناچار است نقابی از هویت مجازی بر چهره بزند. این بازخوانی، اثر را از مرز تاریخ عبور می‌دهد و نشان می‌دهد چگونه تمثیل هاوثورن هنوز معنا دارد.

تأملی بر روان‌شناسی گناه و وجدان در آثار هاوثورن

در جهان داستانی ناتانیل هاوثورن، گناه مفهومی فردی نیست، بلکه بخشی از ساختار وجود انسان است. او برخلاف نویسندگان هم‌عصر خود، باور ندارد که پاکی مطلق قابل دست‌یافتن باشد. در «نقاب سیاه کشیش»، کشیش هوپر نه‌تنها از گناه خویش نمی‌گریزد، بلکه آن را به شکلی نمادین بر چهره می‌نشاند. این انتخاب، جامعه را وادار می‌کند که چهرهٔ واقعی خود را ببیند، اما نتیجه، طرد و انزواست.

از نظر روان‌شناسی، رفتار هوپر به نوعی «پذیرش آگاهانهٔ سایه» شباهت دارد؛ اصطلاحی که بعدها کارل یونگ (Carl Jung) برای توصیف جنبهٔ تاریک شخصیت انسان به کار برد. او برخلاف اطرافیانش، از روبه‌رو شدن با تاریکی درون خود نمی‌هراسد. اما جامعهٔ پیرامون او، همانند ناخودآگاه جمعی، تلاش می‌کند این آینه را بشکند تا آرامش ظاهری‌اش حفظ شود.

هاوثورن در بسیاری از آثارش—از «حرف سرخ» گرفته تا «جوان گودمن براون»—با همین تم از گناه و ریا دست‌وپنجه نرم می‌کند. اما در «نقاب سیاه کشیش»، این مضمون به خالص‌ترین شکل خود ظاهر می‌شود: چهره‌ای پنهان که در عین پنهانی، بیش از هر چیز دیگری حقیقت را آشکار می‌کند.

«نقاب» به عنوان استعاره‌ای از جامعهٔ مدرن

در جهان امروز، مفهوم نقاب هاوثورن معنایی تازه یافته است. انسان مدرن نیز نقاب‌هایی بر چهره دارد؛ نقاب‌های دیجیتال، اجتماعی یا حتی اخلاقی. در شبکه‌های اجتماعی، افراد چهره‌ای ساختگی از خویش ارائه می‌دهند، درست مانند اهالی میل‌فورد که از دیدن چهرهٔ واقعی خود در آینهٔ نقاب کشیش هراس داشتند.

در این بازخوانی معاصر، نقاب هوپر به نوعی پیش‌گوی فرهنگی تبدیل می‌شود. او نخستین کسی است که نشان می‌دهد جامعه نه از گناه، بلکه از آشکار شدن گناه می‌ترسد. حتی امروز نیز وقتی فردی به صداقت رفتار می‌کند یا از ضعف‌های خود سخن می‌گوید، با واکنشی مشابه مواجه می‌شود: قضاوت، فاصله، و گاه طرد شدن.

هاوثورن، بدون آنکه زمان خود را پیش‌بینی کند، روان انسان را چنان عمیق ترسیم کرده که می‌توان آثارش را به سادگی بر وضعیت معاصر تطبیق داد. نقاب کشیش هوپر، استعاره‌ای از فاصله‌ای است که بشر بین «منِ واقعی» و «منِ اجتماعی» خود ایجاد کرده است.

میراث ادبی و تأثیر بر نویسندگان بعدی

تأثیر «نقاب سیاه کشیش» در ادبیات آمریکا بسیار گسترده بود. ادگار آلن پو (Edgar Allan Poe) در نقدی از این داستان، آن را نمونه‌ای از «نمادپردازی کامل» دانست و نوشت که هاوثورن توانسته است در چند صفحه، روان انسان را در قالب استعاره‌ای ابدی فشرده کند.

در قرن بیستم، نویسندگانی چون هنری جیمز، ویلیام فاکنر و حتی فیتزجرالد از او تأثیر گرفتند. مضمون دوگانگی اخلاقی و جدال میان ظاهر و باطن در بسیاری از آثار آن‌ها دیده می‌شود. همچنین در سینما، فیلم‌سازانی که به مسئلهٔ «هویت پنهان» پرداخته‌اند—از برگمان تا رابرت اگرز—به‌طور غیرمستقیم میراث فکری هاوثورن را ادامه داده‌اند.

این داستان کوتاه، از نظر سبک نیز بر ادبیات نمادگرای قرن نوزدهم تأثیر گذاشت. نثر دقیق و کنترل‌شدهٔ هاوثورن، بعدها الگویی برای نویسندگانی شد که می‌خواستند میان داستان اخلاقی و تمثیل فلسفی پیوند برقرار کنند. در حقیقت، «نقاب سیاه کشیش» را می‌توان پلی میان داستان‌های مذهبی و روان‌شناسانهٔ مدرن دانست.

اهمیت امروز و نگاه فلسفی اثر

هاوثورن در «نقاب سیاه کشیش» نه تنها دربارهٔ ایمان و گناه سخن می‌گوید، بلکه دربارهٔ ماهیت شناخت انسان نیز تأمل می‌کند. نقاب، مانع دیدن چهرهٔ دیگران می‌شود، اما در عین حال، دیدی عمیق‌تر به درون انسان می‌بخشد. این تضاد، به یکی از بنیادین‌ترین سؤالات فلسفهٔ اخلاق نزدیک می‌شود: آیا انسان می‌تواند حقیقت را ببیند و همچنان در جامعه پذیرفته شود؟

در دنیای مدرن، پاسخ شاید همان باشد که هاوثورن پیش‌بینی کرده بود: جامعه تنها زمانی فرد را می‌پذیرد که دروغش را باور کند. نقاب هوپر، به جای نشانهٔ شر، به نشانه‌ای از صداقت تبدیل می‌شود. او حاضر است ظاهرش را قربانی کند تا درونی‌ترین لایهٔ وجود انسان را افشا نماید.

همین نگاه فلسفی باعث شده است که داستان هنوز هم در دانشگاه‌ها تدریس شود و در حوزه‌هایی چون الهیات، فلسفهٔ اخلاق و روان‌کاوی، به عنوان متنی نمونه از «وجدان آمریکایی» مورد بحث قرار گیرد.

خلاصه نهایی

«نقاب سیاه کشیش» داستان مردی است که با پوشاندن چهرهٔ خود، حقیقت پنهان انسان را آشکار می‌کند. کشیش هوپر با انتخابی ساده اما تکان‌دهنده، جامعهٔ خود را مجبور می‌کند با گناه درونی خویش روبه‌رو شود. اما مردم به جای درک او، از حضورش می‌گریزند. هاوثورن نشان می‌دهد که بشر از گناه نمی‌ترسد، بلکه از دیده شدن گناه در وجودش هراس دارد.

نقاب به نمادی از وجدان جمعی تبدیل می‌شود؛ آینه‌ای که هیچ‌کس تاب دیدنش را ندارد. در پایان، هوپر در انزوا می‌میرد، اما پیام او زنده می‌ماند: تا زمانی که انسان‌ها نقاب‌های خود را پنهان نگاه دارند، حقیقت و عشق واقعی ممکن نخواهد بود.
این داستان، مرز میان ایمان و ریا، ظاهر و باطن، و پاکی و گناه را چنان باریک نشان می‌دهد که هنوز پس از نزدیک به دو قرن، خواننده را در اندیشه فرو می‌برد.

پرسش‌های رایج (FAQ)

۱. پیام اصلی داستان «نقاب سیاه کشیش» چیست؟
هاوثورن نشان می‌دهد که هر انسان در درون خود گناهی پنهان دارد و جامعه با ترس از اعتراف، چهرهٔ ریاکارانه‌ای از پاکی می‌سازد.

۲. چرا کشیش هوپر نقاب را از چهره‌اش برنمی‌دارد؟
او باور دارد که نقاب یادآور گناه همگانی است و با کنار زدن آن، دروغ جمعی جامعه فرو می‌پاشد. به همین دلیل تا مرگ آن را بر چهره نگه می‌دارد.

۳. آیا نقاب در این داستان فقط نشانهٔ گناه است؟
خیر. نقاب می‌تواند نماد جدایی انسان از حقیقت، نشانهٔ شرم، و حتی استعاره‌ای از فاصلهٔ میان ظاهر و باطن در روابط انسانی باشد.

۴. چرا مردم از کشیش می‌ترسند؟
زیرا در نگاه او وجدان خود را می‌بینند. نقاب باعث می‌شود احساس گناه در وجودشان بیدار شود و از رویارویی با آن بگریزند.

۵. رابطهٔ این داستان با آثار دیگر هاوثورن چیست؟
همانند «حرف سرخ»، این اثر نیز دربارهٔ گناه، قضاوت و ریا در جامعهٔ مذهبی است و از مهم‌ترین نمونه‌های «ادبیات اخلاقی آمریکایی» محسوب می‌شود.

۶. آیا این داستان در زمان انتشارش موفق بود؟
در ابتدا بسیاری از خوانندگان از مضمون تیره و نمادگرایی آن سردرگم شدند، اما بعدها منتقدان آن را یکی از شاهکارهای هاوثورن دانستند.

For international readers:

You are reading 1pezeshk.com, founded and written by Dr. Alireza Majidi -the oldest still-active Persian weblog- mainly written in Persian but sometimes visible in English search results by coincidence.

This post offers a summary and analysis of The Minister’s Black Veil, written by Nathaniel Hawthorne (1836). The story depicts a minister who suddenly starts wearing a black veil, symbolizing hidden sin and human hypocrisy. Through this haunting image, Hawthorne explores the conflict between private guilt and social judgment. It reflects how moral repression can isolate individuals even when their intentions are pure. The story remains a timeless meditation on truth, fear, and the masks people wear to survive.

You can use your preferred automatic translator or your browser’s built-in translation feature to read this article in English.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]