فیلم فیلادلفیا – معرفی و بررسی و نقد – Philadelphia (1993)

0

کارگردان: جاناتان دمی

فیلمنامه‌نویس: ران نیزوانر

سال تولید: ۱۹۹۳

اندرو بکت یکی از همکاران ارشد در بزرگترین شرکت حقوقی شرکت در فیلادلفیا است. او همجنس گرایی و وضعیت خود را به عنوان یک بیمار ایدز از دیگر اعضای شرکت پنهان می‌کند. یکی از شرکای شرکت متوجه ضایعه‌ای در پیشانی بکت می‌شود. اگرچه بکت این ضایعه را به یک آسیب ورزشی نسبت می‌دهد، اما نشان‌دهنده سارکوم کاپوزی است که یک بیماری در سیر ایدز است.

بکت چندین روز از سر کار در خانه می‌ماند تا راهی برای پنهان کردن ضایعات خود بیابد. او مدارک پرونده‌ای را که به او محول شده است تمام می‌کند و به دفترش می‌آورد و دستوراتی را برای دستیارانش می‌گذارد که روز بعد مدارک را تشکیل دهند که پایان مدت محدودیت پرونده است. روز بعد با او تماسی دریافت می‌شود که مدارک را می‌خواهد، زیرا نسخه کاغذی پیدا نمی‌شود و هیچ کپی روی هارد کامپیوتر وجود ندارد. مدارک در نهایت در یک مکان جایگزین قرار گرفته و در آخرین لحظه در دادگاه ثبت می‌شود. بکت صبح روز بعد به جلسه‌ای فراخوانده می‌شود که شرکای شرکت او را اخراج می‌کنند.

بکت معتقد است که شخصی به عمد این اسناد را پنهان کرده است تا بهانه‌ای به شرکت بدهد تا او را اخراج کند و این فسخ به دلیل تشخیص بیماری ایدز و همچنین تمایلات جنسی او است. او از ده وکیل می‌خواهد که پرونده او را بررسی کنند که آخرین آن‌ها جو میلر وکیل آسیب‌های شخصی آفریقایی-آمریکایی است که بکت قبلاً در پرونده دیگری با او مخالفت کرده بود. میلر از اینکه مردی مبتلا به ایدز در دفترش است ناراحت به نظر می‌رسد. پس از امتناع از انجام این پرونده، میلر بلافاصله به پزشک خود مراجعه می‌کند تا بفهمد آیا ممکن است به این بیماری مبتلا شده باشد یا خیر. دکتر توضیح می‌دهد که راه‌های عفونت HIV شامل تماس اتفاقی نمی‌شود.

بکت که نمی‌تواند وکیلی را پیدا کند که بخواهد وکالت او را داشته باشد، مجبور می‌شود به عنوان وکیل خود عمل کند. میلر در حالی که در حال تحقیق در مورد دیگری در یک کتابخانه حقوقی است، بکت را پشت میز نزدیک می‌بیند. یک کتابدار به بکت نزدیک می‌شود و می‌گوید که یک مورد تبعیض‌آمیز ایدز برای او پیدا کرده است. در حالی که دیگران در کتابخانه با ناراحتی شروع به خیره شدن می‌کنند، کتابدار به بکت پیشنهاد می‌کند که به یک اتاق خصوصی برود. میلر با دیدن شباهت‌هایی که در نحوه مواجهه با تبعیض به دلیل نژادش وجود دارد، به بکت نزدیک می‌شود، مطالبی را که جمع‌آوری کرده است مرور می‌کند و موافقت می‌کند که پرونده را بپذیرد.

همانطور که پرونده به محاکمه می‌رود، شرکای شرکت موضع می‌گیرند و هر یک ادعا می‌کنند که بکت بی‌کفایت است و او عمداً سعی کرده است وضعیت خود را پنهان کند. دفاع مکرراً پیشنهاد می‌کند که بکت از طریق رابطه جنسی همجنس گرا، ایدز را بر سر خود آورده و بنابراین قربانی نیست. مشخص شده است که شریکی که متوجه ضایعه بکت شده، والتر کنتون، قبلاً با زنی کار می‌کرد که پس از تزریق خون به ایدز مبتلا شده بود و بنابراین باید ضایعه را به عنوان علامت بیماری مرتبط با ایدز تشخیص می‌داد. به گفته کنتون، این زن بر خلاف بکت یک قربانی بی‌گناه بود و او در ادامه شهادت می‌دهد که ضایعه بکت را نمی‌شناخت. میلر برای اثبات اینکه ضایعات قابل مشاهده بوده‌اند، از بکت می‌خواهد که دکمه‌های پیراهنش را در حالی که در جایگاه شاهد حضور دارد باز کند و نشان دهد که ضایعات او واقعاً قابل مشاهده و قابل تشخیص هستند. در طول محاکمه، همجنس گرا هراسی میلر به آرامی ناپدید می‌شود، زیرا او و بکت از همکاری با یکدیگر پیوند می‌خورند.

بکت پس از شهادت چارلز ویلر، شریکی که بیش از همه او را تحسین می‌کرد، سقوط می‌کند و در بیمارستان بستری می‌شود. شریک دیگر، باب سیدمن، اعتراف می‌کند که او مشکوک بود که بکت مبتلا به ایدز است، اما هرگز به کسی چیزی نگفت و به او اجازه نداد خودش را توضیح دهد، که او عمیقاً پشیمان است. در طول اقامت بکت در بیمارستان، هیئت منصفه به نفع او رأی می‌دهد و به او حقوق معوقه، غرامت ناشی از درد و رنج، و خسارات تنبیهی به مبلغ بیش از ۵ میلیون دلار به او تعلق می‌گیرد. میلر پس از صدور حکم، از بکت به‌طور مشهودی در بیمارستان دیدن می‌کند و آنقدر بر ترس خود غلبه می‌کند که صورت بکت را لمس می‌کند. پس از خروج خانواده از اتاق، بکت به معشوقش می‌گل آلوارز می‌گوید که او “آماده” است. در خانه میلر در اواخر همان شب، میلر و همسرش با تماس تلفنی آلوارز از خواب بیدار می‌شوند که به آن‌ها می‌گوید که بکت درگذشت. مراسم یادبودی در خانه بکت برگزار می‌شود، جایی که بسیاری از عزاداران، از جمله میلر و خانواده‌اش، فیلم‌های خانگی بکت را به عنوان یک کودک شاد تماشا می‌کنند.

دیالوگ

اندرو بکت (تام هنکس):

«اُپرا حیطه‌ی موردِ علاقه‌ی منه. این «ماریا کالاسِ» که داره می‌خونه، اثری از «آندریا شنی یر» … و اومبرتو جوردانو … قطعه‌ای به نامِ «مَدِلین» … داره می‌گه چطور در جریانِ انقلاب فرانسه یه عده خونه‌اش رو به آتش کشیدن … می‌گه چطور برای نجاتِ اون، مادرش می‌میره … “نگاه کنید، به جایی که گهواره‌ی من در حالِ سوختن است … من تنها هستم” … اندوه رو تو صداش می‌تونی تشخیص بدی؟ حس می‌کنی جو؟ (جو میلر باحرکتِ سر تأیید می‌کند) حالا طناب کشیده میشه و پرده می‌افته و در صحنه جدید همه چیز تغییر می‌کنه … تو موسیقی‌ش امید همه جا رو فرا می‌گیره … و حالا دوباره تغییر می‌کنه … گوش کن … “من اندوه را برای هرکس که مرا دوست داشت آوردم” … وای این تکنوازیِ ویولن‌سل … “در این غم و اندوه بود که عشق پیش آمد” هارمونی در جریان صداش جاریه … و حالا می‌گه “هنوز زنده‌ام، من خود معنای زندگی‌ام، بهشت در چشمانِ توست، آیا هرآنچه در اطرافِ توست فقط از خون و گل است؟ … پس به من نگاه کن … من آمرزشم، گمنام مانده‌ام … من خدا هستم … من خدایی هستم … که از بهشت آمده‌ام … تا از زمین بهشتی دیگر بسازم … نام من عشق است … من عشق‌ام”.

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.