چرا از چیزهایی بامزهای مانند بچهگربه یا نوزادها خوشمان میآید؟

جاشوآ پاول دیل
موجودی به این بامزهای ندیدهاید. شاید بخواهید موهای نرمش را نوازش کنید یا سر کوچکش را ببوسید. یا حتی این حس متناقض به شما دست دهد که آن را فشار دهید یا له کنید یا آن را بخورید. هرچند این کار را نمیکنید. احتمالاً از خودتان متنفر میشوید. این حس که روانشناسان آن را «خشم ناشی از دیدن پدیدههای بامزه» مینامند، به طرز عجیبی رایج است و طبق برآوردها نیمی از بزرگسالان به آن دچار هستند.
برای درک بهتر این پدیده، ابتدا باید بامزه بودن را تعریف کنیم. در سال ۱۹۴۳، دانشمندی یک طرحوارهی کودک ساخت و ویژگیهای بانمک را در آن مشخص کرد، مثل گونههای تپل، چشمان درشت و دست و پای کوچک. این ویژگیها که در بسیاری از حیوانات جوان نیز مشاهده میشوند، در مقابل ویژگیهایی قرار گرفتند که جذابیت کمتری داشتند.
نتایج چندین دهه تحقیق نشاندهندهی تطابق این طرحواره با چیزی است که انسانها بانمک تلقی میکنند. هنگامی که مشارکتکنندگان تصاویری را میبینند که ویژگیهای بامزهی بیشتری نسبت به طرحوارهی کودک دارند، مدت زمان و تعداد دفعات بیشتری به آنها نگاه میکنند. به نظر میرسد این تصاویر بخشهایی از مغز را که با احساس و پاداش در ارتباط هستند تحریک میکنند.
ظاهراً ویژگیهای بامزه رفتار را نیز تحت تأثیر قرار میدهند. در پژوهشی که در سال ۲۰۰۹ انجام شد، مشارکتکنندگانی که قبل از شروع بازی تصاویر بامزه دیدند، در بازی «اتاق عمل»، که مستلزم حرکات دقیق است، بهتر عمل کردند. نتایج تحقیق دیگری نشان میدهد افراد از سطل زبالههایی که عکسهای بامزه دارند بیشتر استفاده میکنند. این موضوع که بامزه بودن احساسات ما را تحت تأثیر قرار میدهد از دیدِ مقامات و تبلیغکنندگان هم پنهان نمانده است.
اما چرا در مقابل ویژگیهای بامزه ضعف نشان میدهیم؟ دلیل قطعی برای این حالت وجود ندارد. طبق یک نظریه، پدیدههای بامزه ما را به پرورششان ترغیب میکنند. از آنجا که نوزادان موجوادتی ناتوان هستند، فرض بر این است که در سیر تکامل، ارجحیت با نوزادنی بوده که بامزه تلقی میشدند و حس مراقبت و تعامل بیشتری بر میانگیختند.
از آنجاییکه ما به شدت نسبت به بامزه بودن حساس هستیم این ویژگیها را در موجوادت دیگر نیز جستوجو میکنیم. در واقع، همزمان با اهلی کردن حیوانات ظاهر آنها را نیز تغییر دادیم. برخی از دانشمندان از پدیدهای به نام «سندروم اهلیسازی» نام میبرند که در آن برخی حیوانات به تدریج هر چه که بیشتر اهلی میشوند خصیصههای بچگانهی بیشتری اتخاذ میکنند.
نظریه دیگری میگوید ساختار جنین که «ستیغ عصبی» نامیده میشود، این تغییرات فیزیکی را کنترل میکند. این ساختار نشان میدهد که چرا برخی از سلولهای جنینِ در حال رشد با هم فرق دارند و کجا قرار میگیرند. تأخیر یا ممانعت از ورود این سلولها به بخشهای خاصی از بدن منجر به رشد نیافتن غده هیپوفیز و غدد فوق کلیوی میشود که ترس و خشم را کنترل میکنند. در ضمن، این امر میتواند منجر به بروز ویژگیهای فیزیکی مثل گوشهای آویزان، پوزه کوتاهتر و فک کوچکتر شود. این امر نشان میدهد که چرا در هنگام انتخاب ویژگیهای رفتاری همانند مهربانی، ممکن است ویژگیهای فیزیکی مانند جوان بودن و بامزهتر را نیز در نظر بگیریم. اساساً از آنجاییکه انسانها سگها را پرورش میدهند و اهلی میکنند ممکن است باعث شده باشیم برخی نژادها بیشتر شبیه نوزاد انسان بشوند.
برخی دانشمندان بر این باورند که حتی شاید ما خودمان را هم اهلی کرده باشیم. باور آنها بر این است که انسانهای اولیه در هنگام تشکیل گروههای بزرگتر و مشارکتی افراد مهربانتر را انتخاب میکردند. این مورد بعدها منجر به بروز برخی ویژگیهای فیزیکی شد که ما را از بستگان تکاملی و نزدیک خودمان تفکیک کردند. مانند جمجمههای کوچکتر و گردتر و برآمدگی ظریفتر ابرو.
اما اگر بامزه بودن واقعا با پرورش دادن و کاهش خشم در اتباط است چرا افراد میخواهند پدیدههای بامزه را فشار دهند و یا گاز بگیرند؟ خب، «خشم ناشی از دیدن پدیدههای بامزه»، با آسیب رساندن به دیگران ارتباطی ندارد. در عوض، این حالت ناشی از سرریز احساسات است. برخی دانشمندان معتقدند پدیدههای بامزه احساسات مثبتی را در افراد بر میانگیزند، تا حدی که ممکن است این احساسات غیرقابلتحمل شوند. آنها بر این باورند که مغز به کمک این افکار نسبتاٌ خشن و ناسازگار به نوعی ترمز میگیرد و این احساسات شدید را کنترل میکند. نه اینکه شما واقعا قصد خوردن بچه گربه را داشته باشید.
بامزه بودن ممکن است ویژگی بیهوده و سادهای تلقی شود، اما قدرت بی حد و حصری دارد. گویی بامزه بودن حرف اول را در جهان میزند.





