‌ رهبری و رهبران در شاهنامه

دکتر محمّدرضا راشدمحصّل

پیشکشِ روان زنده‌یاد دکتر ابوالفضل خطیبی

چکیده

سخن از رهبری و چگونگی آن بحثی تازه نیست و از دیرباز در اندیشه دانایان و بزرگان هر قوم جایگاه ویژه داشته است. افلاطون بیشترین بخش کتاب جمهور را به بحث درباره حکومت‌ها و انواع آن اختصاص داده است. جهان‌بینی آرمانی او حکومتی است که آینده‌ای امیدبخش را نوید می‌دهد. در آیین‌های هندی و ایرانی هم سخن همین است و تفاوت‌ها بیشتر منشأ اقتصادی و اجتماعی دارد. گفتار حاضر می‌کوشد تا شیوه رهبری و وظایف رهبران در شاهنامه را مشخص کند.


سخن از رهبری و چگونگی آن بحثی تازه نیست، از دیرباز در میان ملت‌های مختلف موضوعیت داشته و در اندیشه دانشمندان و بزرگان هر قوم جایگاهی ویژه را دارا بوده است. افلاطون که آثارش کتاب‌های پایه در بخش عمده‌ای از جهان است و جمهور او از کهن‌ترین بیانیه‌های مکتوب کشورداری به شمار می‌آید، بخش بیشتر آن را به بحث درباره حکومت‌ها اختصاص داده است. آرمان فلسفی او حکومت ایدئالی است که آینده‌ای امیدبخش را نوید دهد و بر پایه رهبری فیلسوفانه استوار باشد (افلاطون، جمهور، کتاب 5). همو در قوانین که اثری از دوره سالخوردگی اوست، به اتکای دانسته‌های علمی و تجربه‌های عملی خود می‌نویسد: «در دولت آرمانی نیازی به قوانین جزئی نیست، زیرا نظام تربیتی کاملی که جمهوری بر آن استوار است، دولت کامل را از قوانینی که بار دوش دولت‌های زمان اوست، بی‌نیاز می‌سازد. در مکالمه (مرد سیاسی) نیز ارج‌گزاری سنتی یونانی را به قوانین به چشم انتقاد می‌نگرد و شاه کامل را بر بهترین قانونگذاران برتری می‌نهد، زیرا قوانین انعطاف‌ناپذیر نمی‌توانند با اوضاع و احوال متغی‍ّر به آسانی سازگار شوند و اقدامات ضروری و فوری را اجازه نمی‌دهند» (ورنریگر، 1376: 2/294 و 297) بر پایه این اعتقاد در اندیشه او نوعی حکومت فردی معتبر است که مجهز به یک نظام تربیتی خاصی در جهت انسان‌پروری باشد.

در شرق، قدیم‌ترین اندیشه شهریاری از آنِ کنفسیوس است که در هزاره اول پیش از تولد مسیح، خردمندانه به این موضوع می‌نگرد و آن را وسیله‌ای در جهت شکوفاکردن استعدادهای انسانی، اوج بخشیدن به شخصیت انسان و نگاهداشت حقوق آن‌ها می‌داند؛ چه، وقتی شاگردش دزوکونگ TZUKUNG از او درباره بنیادهای یک حکومت خوب می‌پرسد، پاسخ می‌دهد: «فراوانی خوراک، ارتش درست و اعتماد مردم» و از این میان، اعتماد را مهم‌ترین می‌داند (پادشاه یک ایالت نگران نداشتن ثروت نیست. او نگران توزیع عادلانهٔ ثروت است. او نگران فقر نیست ولی نگران ناامنی است، آنگاه که ثروت عادلانه توزیع شود، فقری پیدا نخواهد شد. آنگاه که هماهنگی باشد، شکایتی از فقر نخواهد بود. آنگاه که رضایت باشد، شورشی به‌پا نخواهد شد) (جوجای، 1345: 48). نظم اجتماعی در جهان‌بینی این فیلسوف جایی خاص دارد و رهبری با رعایت قوانین انسانی آرامش‌بخش و خوشنودی‌آور خواهد بود. (شون دزو) روشنگر اصلی اصول کنفسیوس آشکارتر و صریح‌تر همین مطلب را بیان می‌کند و می‌گوید: «انسان‌ها نمی‌توانند بی‌جامعه زندگی کنند، آنگاه که تقسیمی (از نظم اجتماعی) وجود نداشته باشد، ستیزه‌ها به‌پا خواهد شد؛ آنگاه که ستیزه باشد، بی‌نظمی هم هست؛ آنگاه که بی‌نظمی باشد، همه چیز پایان می‌یابد… . به زبان دیگر، تقسیم برای انسان سود بزرگی دارد، شهریار برای انجام دادن این تقسیم مرجعی‍ّت مرکزی است، پس آنچه را که او زیبا کند، بنیاد جهان را آرام می‌کند و آنچه را که او افتخار بخشد، بنیاد جهان را افتخار خواهد بخشید» (همو، 1345: 243).

در آیین‌های ایرانی و هندی نیز سخن همین است و تفاوت‌ها بیشتر منشأ اجتماعی و اقتصادی دارد که امری کاملاً طبیعی است، زیرا ملتی در یک سرزمین گسترده و بلامنازع رهبری‌ای را می‌پذیرد که بتواند امنیت برقرار کند و روابط اجتماعی و عواطف انسانی را توسعه بخشد، امّا مردم در یک پهنه محدود و کوهستانی ناچار از پذیرش نوعی دیگر با هدف‌های خاص‌اند. به کوتاه‌تر سخن، لزوم رهبری مورد تأیید همه ملت‌هاست، اما نوع رهبری و شرایط شخص یا اشخاصی که باید این مهم را برعهده گیرند، متناسب با شکل زندگی، اندیشه انسان‌ها و نحوه برخورد آن‌ها با حکومتگران متفاوت است.

در آیین‌های کهن ایرانی، رهبری جنبه تقدّس دارد، زیرا نخستین پادشاهان، جنگاورانی بوده‌اند که با دیوان جنگیده‌اند. نیروهای پلید و اهریمنی را دور کرده‌اند و به پاداش آن از پشتیبانی خدایان برخوردار شده‌اند. کیومرث، هوشنگ، تهمورث، جمشید فریدون، کیخسرو و حتّی گشتاسب کسانی هستند که از یاری ایزدان بهره‌مند شده‌اند و اهورمزدا به چشم عنایت به آنان نگریسته است و یوسونت VĪVASVANT پدر جمشید در هند از نوعی الوهیت برخوردار است، نخستین مرد زمین و فرمانروای جهان مردگان است، فرزندش یمه YAMA همانند جم پسر ویوهونت در اسطوره‌های ایرانی است (بهار، 1352: 25).

در کهن‌ترین بخش‌های اوستا، از جمشید با صفت خشئیتَ Xšaēta «درخشان= خورشید» نام برده شده و این صفت، خاص‌ّ اوست. در شاهنامه هم چهره او چون خورشید می‌درخشد و اوست که مرگ را از آدمیان بازداشته است. پیش از آنکه بر خودخواهی دچار شود و غرور قدرت او را به گمراهی کشاند، موجودی برتر است که نخستین بار دین اهورایی بدو آموخته شده و یزدان با وی سخن گفته است.1

آرمان‌شهر، ناکجاآباد، جابلقا و جابرصا، نشان‌دهنده آرزوهای مردم در جهت یک حکومت خردورزانه است. همه رهبرانی که برای این اجتماعات درنظر گرفته شده‌اند، علاوه بر قدرت قانونی مسئولیت وجدانی دارند، فرمانبری از آنان لازم است و جهان‌بینی آنان آمیخته‌ای است از اندیشه‌های فلسفی و سنت‌های باورمندانه و اعتقادی، اما آنان اگرچه به‌نام خلیفه، امام یا رئیس مدینه نامیده می‌شوند و از قدرت فیزیکی برخورداری دارند امّا کارها و رای‌هایشان بر روال عقل و انصاف است (فارابی، 1361: 271 به بعد). اگر عنصرالمعالی کیکاوس بن اسکندر فرزندش را پند می‌دهد که: «بدان ای پسر که اگر پادشاه باشی، پارسا باش و چشم و دست از حرم مردمان دور دار و پاک شلوار باش … در همه کارها مدارا نگاه دار… و بیدادپسند مباش که پادشاه بیدادپسند را عاقبت وخیم باشد… همیشه راستگوی باش ولیکن کم‌گوی و کم‌خنده باش تا کهتران تو با تو دلیر نگردند … اگر پیر باشی یا جوان، وزیر پیر دار و جوان را وزارت مده… (کیکاوس بن اسکندر، 1366: 227-228)، نشانه‌ای از لزوم رهبری و شرایط رهبران است.

گویند نادرشاه سربازی را می‌بیند که با وجود پیری با چابکی و دلاوری شمشیر می‌زند و با دشمن می‌ستیزد. از او می‌پرسد: قبل از این هنگامی که ایران دستخوش فتنه و آشوب شده بود و غارتگران یک تنه ده‌تن را سر می‌بریدند، تو کجا بودی که امروز دلیری می‌کنی؟ سرباز جواب داد: تو آن وقت کجا بودی؟ این تمثیل بازگوکننده همه پندارهای مربوط به رهبری و لزوم فرمانبری مردم از رهبران است که ریشه آن را باید در قدرت شیفتگی و قهرمان‌پروری دانست و این بحثی است درازدامن امّا مسل‍ّم که از آن درمی‌گذریم.

داستان‌های پهلوانی شاهنامه تجلیگاه اندیشه‌ها درباره رهبری و اهمیت فرمانبری است. دنیای داستان‌ها به‌ویژه در شرق، دنیایی منظ‍ّم امّا مبتنی بر رهبری فردی است. فرماندهی در داستان‌ها یک ضرورت است و سپاه بی‌سردار مردمانی دم‌کنده و دل‌مرده. پیران ویسه با همه بزرگی و غرور بیم دارد که اگر گیو و کیخسرو از جیحون بگذرند و به ایران برسند، زنان خوی شیران گیرند و خاک و آب ترکستان برجای نماند (شاهنامه، 1385: 1/542). فرزند ماهوی سوری چون جسارت پدر را در کشتن یزدگرد می‌بیند، می‌ترسد که به مجازات این تندخوی، خاندانشان بر باد رود و آواره جهان گردند:

تو این را چنین خردکاری مدانگر از دامن او درفشی کنند,, چو چیره شدی کام مردان برانتو را با سپاه از بنه برکنند

(شاهنامه، 2/2395)

این پندار بی‌شک از کهن‌ترین زمان مایه می‌گیرد، زیرا رهبری در اسطوره‌ها و حماسه‌های ایرانی از تقدس مایه‌ور است و داشتن فرّه لازمه آن است.

این تصور در سرتاسر تاریخ ایران ادامه داشته است و به گمان من تأکید فراوان حکومت ساسانی و قدرت موبدان آن را از شکل یک پندار به مرحله یک سن‍ّت، آن هم دینی رسانیده است، به‌ویژه که دریافت زردشتی را اگر به طبقه‌ای وابسته بدانیم، آن طبقه شاهان و ثروتمندانند، نه تهیدستان و تودل مردم.2

ستایش این افراد به‌همین علّت در اوستا و متون پهلوی زیاد است.3 متون حماسی هم متأثر از چنین سنت‌هایی است:

چنان دان که ریزنده خون شاه,, جز آتش نبیند به فرماجگاه

(همان، 2/1457)

گویی تصور برتری رهبران در آیین‌های کهن به‌صورت سنت دینی در زردشتی ادامه یافته است. در اندرزنامه‌ها که تعداد ‌ آن‌ها، به‌ویژه در زمان ساسانیان کم هم نیست، تقریباً همه‌جا زمام رهبری سیاسی هم  مستقیم یا غیرمستقیم  در دست موبدان است. آنانند که بر فرمانروایان و شاهان تسلط دارند. در همه این متون سخن از بزرگداشت شاهان، اختیارات نامحدود آنان و تسلط معنوی موبدان است 4 و اگر در داستان‌های حماسی نیز این فردیت را حتّی به‌صورت نوعی خدمتگزاری می‌بینیم، شگفت نیست که:

خردمند گوید که در یک سرای,, چو فرمان دو گردد نماند به جای

(شاهنامه، 2/1962)

و حتّی از این مهم‌تر:

چنین یافت پاسخ ز مرد گناهتو او را به دل ناهشیوار خوان,, که هر کس که گوید پر ستم دوشاهوگر ارجمندی شود، خوار دان 5

(همان، 2/2331)

به‌همین سبب با پادشاهانی که پرهیزکار و پارسایند نباید گستاخ بود، چه، خوشنودی آنان را جستن یک وظیفه است و به پیشگاه آنان تازه‌روی رفتن یک خویشکاری. آنگاه که خشم گیرند باید پوزش خواست و آفرین خواند و آنگه که به خویش خوانند باید به سر شتافت و از جان خدمت کرد، زیرا سرپیچی از فرمان پادشاه سرگشتگی و گمراهی را در پی دارد:

هر آن کس که پیچد سر از شاه خویش,, به برخاستن گم کند راه خویش

(شاهنامه، 2/172)

علاوه بر امانتداری حکیم طوس در نقل این روایت‌ها، کلی‍ّت اندیشه او هم بر پایه تجربه‌های تاریخی و موقعیت‌های طبیعی و اجتماعی همسو با همین سنت‌هاست؛ درعین‌حال، از نظر او این امتیازها از آن شاهانی است که نیک‌اندیش باشند و پیماندار، رعیت را رعایت کنند و گوسپندان را شبان باشند وگرنه آنکه مردم را پاس ندارد و خویشکاری‌ها را کار نبندد، بیدادگری است که خشم عمومی به‌صورت نافرمانی رخ می‌نماید و شکوه شهریاری را از او بازمی‌گیرد. این خویشکاری‌ها در حکمت‌آموزی شاپور دوم به برادر چنین است:

42 پاژ, زمستان 1401 – شماره 48

بدان ای برادر که از شهریاریکی آن که پیروزگر باشد اویدگر آن که لشکر بدارد به دادکسی کز در پادشاهی بودسه دیگر که دارد به دل راستیچهارم که با زیردستان خویشندارد در گنج را بسته سخت,, بجوید خردمند هرگونه کارز دشمن نتابد گه جنگ رویبداند فزونی مرد نژادنخواهد که مهتر سپاهی بودنیارد به داد اندرون کاستیهمان با کهن درپرستان خویشهمی بارد از شاخ بار درخت

(شاهنامه، 2/1628)

آنان که این شرایط را در پیش چشم ندارند و رعایت نکنند، به بیدادگری شهره می‌شوند و مجازاتی سخت در انتظار آن‌هاست. رستم، پهلوان پیروزمند شاهنامه وقتی اسفندیار خودخواه و مغرور را بیم می‌دهد، اشاره می‌کند که:

دگر آن که اندر جهان سربه‌سرزمین را همه سربه سر گشته‌امچو من برگذشتم ز جیحون بر آب,, یلان راز من جست باید هنر…بسی شاه بیدادگر کشته‌امز توران به چین آمد افراسیاب

(شاهنامه، 1/129)

و گشتاسب را ناسزاوار شاهی می‌داند که به ناحق بر تخت نشسته و از دادگری بویی نبرده است. اندیشه ناسزاوار و رفتار نادرست او موجب شده است تا بزرگان مملکت هم مرگ اسفندیار را نتیجه آزمندی او بدانند:

بزرگان ایران گرفتند خشمبه آواز گفتند کای شوربختبه زابل فرستی به کشتن دهیسرت را ز تاج کیان شرم باد,, ز آزرم گشتاسب شستند چشمچو اسفندیاری تو از بهر تختتو برگاه تاج مهی برنهیبه رفتن پی اخترت نرم باد

(همان، 1/1336)

و دخترانش او را چنین سرزنش کنند:

نه سیمرغ کشتش نه رستم نه زالترا شرم بادا ز ریش سپیدجهاندار پیش از تو بسیار بود

43 پاژ, زمستان 1401 – شماره 48

بکشتن ندادند فرزند را,, تو کشتی مر او را چو کشتی منالکه فرزند کشتی ز بهر امیدکه بر تخت شاهی سزاوار بودنه از دوده خویش و پیوند را

(همان، 1/1338)

در یک سخن، برآیند اندیشه رهبری در داستان‌های حماسی این است که انسانیت ستوده است و آزادی محترم و مسلم، اگر آزادگان در مقام رهبری باشند، عزّت یابند و این نه گزافه است و نه نادرست  اگر چه آرمانی است و ناشدنی  آنچه جای انتقاد دارد، فرهنگ طبقاتی دنیای کهن است که متأسفانه جلوه‌های آن از طریق تلقین یا سنت‌گرایی چند هزارساله دست از دامن شرق برنمی‌دارد و پایبند قدرت است نه حقیقت و انسانیت و اینک مستمسک بی‌مهری به شاهنامه و استاد طوس هم شده است. گوهر یکدانه و انسان فرزانه‌ای که در قحط‌سالان انسانیت خردورزی و دادگری را سرفصل رهبری و حکومتگری دانسته و کتابش تجلیگاه این اندیشه است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]