درباره رمان «حباب شیشه» – نوشته سیلویا پلات

حباب شیشه با ترجمه گلی امامی در تابستان ۱۳۸۴ منتشر شده است. گلی امامی پیش از انقلاب این کتاب را با نام «شیشه» ترجمه کرده بود. منظور از حباب شیشه جام واژگونی است که در آزمایشگاههای علمی بر روی اشیا یا مواد قرار میدهند. اما در رمان سیلویا پلات حباب شیشه به صورت سمبلیک به دیوانگی و انزوایی اشاره دارد که استر راوی و شخصیت اصلی رمان را در بر میگیرد و او را از ارتباط طبیعی با جهان پیرامونش باز میدارد. حباب شیشه نقل اتفاقی است که در اوایل دهه پنجاه بر سیلویا پلات گذشت و او را به خودکشی کردن سوق داد.
زندگی کوتاه و اندوهبار سیلویا پلات به طرزی تکاندهنده یادآور شیوه زیستن شخصیتهای سالینجر نویسنده معاصر او است. درگیریهای روشنفکرانه، زندگی پریشان خانوادگی، روان آشفته، رویای سرودن شعر ناب و سرانجام خودکشی. هولدن کالفیلد شخصیت اصلی ناتوردشت شوخ طبعانه زمانه خویش را وصف میکرد و سخت نگران از دست رفتن اخلاقیات صادقانهای بود که او را در تعارضی مستمر با اجتماع قرار میداد. بنابراین در پایان رمان به مخاطب فرضی خود پیشنهاد میکرد که هیچ وقت چیزی را برای کسی تعریف نکند چون حتماً دلش برای همه تنگ خواهد شد. دعوت صمیمانه هولدن به سکوت از سوی سیلویا پلات پذیرفته نشد. یک سال بعد از انتشار ناتوردشت سیلویا پلات نگارش حباب شیشه را به پایان رساند و در همان سال به زندگی خود پایان داد. در سال ۱۹۶۲ یک ناشر انگلیسی حباب شیشه را با نام مستعار ویکتوریا لوکاس منتشر کرد و چهار سال بعد انتشارات فابر و فابر برای اولین بار نام سیلویا پلات را روی جلد اثر ماندگارش درج کرد. سیلویا پلات حباب شیشه را تقریباً مو به مو براساس وقایعی که در ۱۹۵۳ بر او گذشت، نوشت.
استرگرینوود دختر نوزده ساله سختکوش و درسخوانی است که خیال دارد شاعر شود. استر و یازده دختر هم سن و سالش برنده مسابقه یک مجله مد روشنفکرانه میشوند و از شهرهای مختلف به دعوت مجله برای مدت یک ماه به نیویورک میآیند. «قرار بود مایه رشک هزاران دختر آمریکایی دیگر مثل خودم باشم.» اما حاصل این سفر آگاهی مصیبت باری است که استر را به دیوانگی میکشاند. استر خودکشی میکند اما زنده میماند و سرانجام بعد از تحمل مشقتهای بسیار در حالی بهبود مییابد که حباب شیشهای انزوا و دیوانگی را شناخته و نگران است که شاید روزی دوباره این حباب پایین بیاید و او را در خود محبوس کند.
آنچه استر را به جنون میکشاند آگاهی از دوگانگی آزاردهندهای است که زندگی شخصی و کاریاش را معلق نگه داشته است. رمان با تعادل لرزان اولیهای آغاز میشود که نتیجه سهل اندیشی و ناآگاهی قهرمان است. استر به نیروی ذهنی و استعداد خود ایمان دارد. از نوشتن یک تشبیه ساده احساس رضایت میکند و از آن سرکشی مداوم هنرمندانه به خویشتن که قوای آفرینندگی و خلاقیت را به پرسش میکشد سربلند بیرون میآید. روشن است که این آزمون شخصی هرچه قدر هم که سختگیرانه باشد قادر نیست تصویر بی کم و کاستی از آینده را بنمایاند. بکارت استر ورای معنایی اخلاقی و عرفیاش بر ناآگاهی و خیال پردازیاش صحه میگذارد. استر پیش از سفر به نیویورک باور دارد که سختکوشی و درسخوانی اجتماع را به پذیرش خواست او وادار میکند. استعدادهای روشنفکرانه او را به بورس دانشگاهی رسانده و احترام استادها را برانگیخته بنابراین چه بسا که برای احراز جایگاهی اعلا در جامعه بزرگسالان و در کانون قدرت نیز توشهای بسنده باشد.کشمکش در نیویورک شکل میگیرد، تعادل لرزان اولیه برهمزده میشود و آوار واقعیت زمخت و نچسب بر سر استر میریزد. پیش از آن استر به دوگانگی آشکاری بین خواست خود و خواست اجتماع عقب مانده بوستون پی برده بود. مساعی دختری جوان برای شاعر شدن در نظر آشنایان استر غیرقابل باور و رویاپردازانه بود. اجتماع خیرخواهانه به او توصیه میکند که ازدواج کند. او موقعیت خوبی به دست آورده، بادی ویلارد دانشجوی پزشکی دانشگاه ییل به او پیشنهاد ازدواج کرده است. آینده روشنی در انتظارشان است، گرچه بادی اصلاً از شعر سردرنمی آورد و جدیت استر در شاعر شدن برایش شگفتآور است. بادی فکر میکند بعد از ازدواج و بچه دار شدن خیال شاعری هم از سر استر میافتد و بدبختانه پیشگوییاش چندان هم بی راه نیست.استر برای زن سختگیری به اسم جیسی کار میکند. جیسی یک روز او را به دفتر کارش دعوت میکند و به او هشدار میدهد که با این شیوه به هیچ جا نخواهد رسید. دخترهای لایق بسیاری رقیبش هستند. هرکدام از آنها چند زبان خارجی میدانند و به سرعت در مسیر پیشرفت قرار میگیرند. استر افسوس میخورد که چرا جیسی مادرش نیست. در فصل دیگری از رمان هم فکر میکند اگر پدرش ده سال قبل نمیمرد به او گیاهشناسی و زبان آلمانی میآموخت.دورین همسفر استر است. استر در ابتدا شیفته او میشود. لاقیدی، جسارت و طعنه زنی دورین او را به خود جذب میکند. دورین نماد پشت پا زدن و عصیان کردن است. همراهی دورین نوید زندگی فوقالعادهای را به استر میدهد که سراسرش را فسادی جذاب فرا گرفته است. دورین میتواند او را از بلندای شهرت و هنر، سختکوشی و روشنفکری به نوشخانههای زیرزمینی ببرد. استر از ایدهآلهایش چشم میپوشد تا دورین را همراهی کند. به بیان لوکاچی، استر درک میکند که نبردی نومیدانه در پیش دارد. انصراف دادن از آن هم نومیدانهتر است. شکستی تاسف بار را میپذیرد که بیانگر واقعیت انطباق با جهانی است که با تمام ایدهآلها بیگانه است. واضح است که شعر برای استر جایگاهی استعلایی دارد. چنان که در مجادلات ذهنی خود با بادی درباره شعر تصور میکند که در جواب بادی از جاودانگی شعر در قیاس با انسانها گفته است. بنابراین دست پوشی از هنر و نوشتن در نیویورک نمایشگر شکست او است. اما استر در مسیر آگاهی دیریابش درمی یابد که مذاقش با سرکشی و عصیانگری جنسی سازگار نیست. دورین با مجری یک برنامه رادیویی به اسم لنی شپارد آشنا میشود و دوستان لنی را به استر پیشنهاد میکند. در آخرین شب اقامت در نیویورک استر از دست یکی از آنها میگریزد و به پشت بام هتل پناه میبرد و لباسهای گرانقیمتش را به خیابان پرتاب میکند.«تکه تکه لباسهایم را به خورد باد شب دادم، بال و پر زنان، مثل خاکستر جسد سوخته عزیزی تکههای خاکستری رنگ پرواز میکردند، تا در اینجا یا آنجا هیچ وقت به طور دقیق نخواهم دانست در کجای قلب نیویورک فرود میآیند.»کنش شبه آیینی استر تداعیگر بصیرتی است که او در پی غور در تباهی به آن دست مییابد و سپس برای آن که روح خود را از پلیدی واقعیت نجات دهد به یک خودکشی نمادین دست میزند. شبه آیین تهذیب در طول رمان بارها تکرار میشود. در فصل دوم وقتی استر، دورین را در خانه لنی رها میکند و به هتل بازمی گردد، میگوید: «نزدیک یک ساعت توی آن وان، در طبقه هفتم این هتل زنانه، فرای تمام کش و قوسهای نیویورک دراز کشیدم، احساس کردم که بار دیگر طاهر و پاک میشوم.»
در فصلی دیگر بعد از آنکه استر و دختران دیگر به خاطر خوردن گوشت خرچنگ مسموم میشوند و هرچه خوردهاند استفراغ میکنند، میگوید: «احساس طهارت و تقدس میکردم. آمادگی برای یک زندگانی نو.»و سرانجام وقتی به یاد آورد که در پی اصرار بادی برای آنکه اسکی کردن یاد بگیرد پایش شکسته و نقش زمین شده، میگوید: «آفتاب بیحال از قله آسمان میتابید. دلم میخواست آنقدر خودم را با آن بسابم تا تقدیس شوم و به نازکی، تیزی و اصالت تیغه یک چاقو درآیم.»خواست تقدیس شدن در استر به اخلاقیات و مذهب مربوط نیست، بلکه اشاره به بیزاری او به در آمیختن با اجتماعی است که او را از یکه بودن بازمی دارد و موانعی بر سر راه تحقق اهدافش پیش میآورد.
محوری که نمایشگر عدم تعادل در موقعیت داستان است در بازگشت استر به بوستون به نقطه اوج خود میرسد. استر به محض بازگشت از مادرش میشنود که در دوره نویسندگی پذیرفته نشده است. او باید تمام تابستان را با مادرش بگذراند. او نقشههای شتابزدهای برای نوشتن رمان، یادگیری تندنویسی و دوره زبان آلمانی میریزد. اما بیماری امانش نمیدهد. استر نمیتواند بخواند، بنویسد و حتی بخوابد. بی خوابی یک هفتهای سبب میشود که به دیدن روانپزشکی به اسم گوردون برود. گوردون شوک الکتریکی را به او تجویز میکند. تجویز وحشتناک دکتر گوردون حال استر را آشفتهتر میکند و او مصمم میشود، خودکشی کند. سعی میکند رگهایش را بزند، اما نمیتواند. میخواهد خود را حلق آویز کند، اما سقف خانهشان کوتاه است. هنگام آبتنی میکوشد خود را به جریان آب بسپارد و غرق شود، اما هر چه میکند روی آب شناور میماند. سرانجام در زیرزمین پنهان میشود و پنجاه قرض خواب را میبلعد. استر بعد از بیدار شدن خود را در بیمارستان میبیند. بعد از بهبودی جسمی به آسایشگاه روانی فرستاده میشود و سپس با حمایت زن نویسنده متمولی که هزینه تحصیل او را هم تامین کرده به یک آسایشگاه خصوصی منتقل میشود. در این آسایشگاه دکتر نولان اعتماد استر را جلب میکند. حال استر آرام آرام پیشرفت میکند. جوان، معشوقه سابق بادی ویلارد را در آسایشگاه میبیند. استر احساس میکند بین او و جوان رقابتی برای بهتر شدن در جریان است. سرانجام اجازه خروج از آسایشگاه برای استر صادر میشود، اما جوان به شکلی غیرمنتظره خودکشی میکند.مبنای تعادل پایانی اثر بهبودی استر است. استر برای ترم زمستانی آسایشگاه را ترک خواهد کرد. اما آگاهی از واقعیت و جنون جهان رویاهایش را ویران کرده و او را با حقایق ملموس آشنا کرده است. ناهمسازی قهرمان و جهان به عنوان درونمایه کلاسیک رمان بر دوگانگی خواست و توان قهرمان ناظر است. از این منظر یافتن نشانههایی در حباب شیشه که بر دوگانگی تاکید میکنند، دشوار نیست.
در طول رمان هر بار که استر در آینه نگاه میکند، چهره ناشناس تازهای را کشف میکند. گاهی سرخپوست مریضی را به جای خود میگیرد. در بیمارستان با اصرار از پرستار آینه میخواهد و وقتی با چهره خود مواجه میشود، نمیتواند تشخیص دهد که این چهره مرد است یا زن. استر در آسایشگاه عکس چهره خود را حلقه جوانان سرمست و بی خیال روی جلد مجلهای میبیند. این همان عکسی است که در نیویورک از او برداشته شد، اما انکار میکند که این عکس او است. زیرا این تصاویر سیمایی را که او از خود میشناسد، نمینمایاند.راوی رمان استر است. گرچه رمان با فعل گذشته روایت میشود، اما خط اصلی روایت را میتوان از نیویورک آغاز کرد و در مرخص شدن از آسایشگاه در ماساچوست پایان داد. بخش عمدهای از رمان به خاطراتی اختصاص دارد که در زمانی قدیمیتر رخ دادهاند. شخصیت کلیدی چون بادی یک بار در برهه زمانی حقیقی در داستان حضور دارد، آن هم وقتی است که استر آخرین روزهای اقامتش را در آسایشگاه میگذراند. اما بادی عملاً با استفاده از تکنیک بازگشت به گذشته از صفحه اول در داستان حضور دارد و شخصیت او به دقت شناسانده شده. در حباب شیشه رفت و برگشتهای زمانی به سادهترین شکل صورت میگیرد.
استر در حین روایت خط اصلی به یاد واقعه، موقعیت یا گفت وگویی در گذشته میافتد. سپس شرح اتفاقی متاخر متوقف میشود و استر خاطرهاش را باز میگوید و بعد از پایان خاطره داستان را از همان جایی که معلق مانده بود، پی میگیرد. اما این شیوه هزار و یک شبی در حباب شیشه به هزارتوی داستانکهای فرعی نمیانجامد. در واقع اگر داستانکها را به صورت سطوری تصور کنیم که در لحظه تداعی راوی روی هم قرار میگیرند، در طول این رمان ما همیشه با دو سطح روبه رو هستیم. تنها در فصل سه استر برای آنکه علت نرفتنش به نمایشگاه پالتوپوست را روشن کند، خاطره ملاقات با خانم جیسی را میگوید و آن وقت به یاد گریز موفقیت آمیزش از کلاس شیمی میافتد.اما شیوه دیگری که سیلویا پلات برای روایت رمان خود از آن استفاده میکند، تقطیعهای زمانی و مکانی است که تاثیرش را کم وبیش میتوان با فید در سینما قیاس کرد. ساختار رمان متشکل از قطعاتی است که با فاصله از هم جدا شدهاند. این قطعات غالباً از تداوم زمانی منطقی برخوردار هستند، یعنی حوادث به ترتیب رخدادگی در آن روایت میشوند. مثلاً یک قطعه با دیالوگ آینه میخواهم استر آغاز میشود. بعد از آن گفت وگوی استر و پرستار نقل میشود و سپس پرستار راضی میشود به استر آینه بدهد. استر با دیدن چهره خود آینه را میشکند و قطعه با گفت وگوی دو پرستار درباره استر به پایان میرسد. بعد از یک فاصله قطعه وقتی آغاز میشود که استر سوار بر آمبولانس خیابانهای آشنایش را توصیف میکند.
استر برای بیان وضعیت خود گاه از تشبیههایی استفاده میکند. در آغاز داستان برای آنکه ناهمخوانی خود را با جمع دختران در نیویورک نشان دهد، میگوید: «احساس میکردم بی تحرک و خالیام همان احساسی که مرکز گردباد چرخان و بی تفاوتی در میان محوطه پرهیاهویی دارد.»
در صحنه علاقهمند شدن لنی و دورین به همدیگر استر که شاهد آنان است، میگوید: «احساس کردم در حد یک نقطه سیاه در زمینه رنگهای قرمز و سفید گلیمها و روکشهای کاج آب رفتهام، حس کردم حفرهای در زمینم.»اما در توصیف و صحنه پردازی تشبیهات زیادی از این دست به چشم میخورد:«آرامش تابستانی، مثل مرگ دست تسلی بخش خود را بر همه جا گسترده بود.»،«صورتها مثل بشقاب خالی بود، انگار هیچ کدام نفس نمیکشیدند.»،«… کیفم، مثل یک پرنده شبانه، در پیچ و خم تاریکی شب پرتاب شده بود.»،«این دوره نویسندگی مثل یک پل مطمئن و روشن روی خلیج دلمرده تابستان، در مقابل من کشیده شده بود.»،«پرده سرخفام رگهای آن مثل زخمی جلوی چشمم آویخته بود.»
زبان استر زبان نکته سنجی است. این زبان با سنت مارک تواین شخصیت راوی خود را بازنمایی میکند. اما شاید بتوان شیوه نگارش حباب شیشه را از نظر استقلال تداوم گریزی که در هر جمله یا پاراگراف اثر به چشم میخورد با سرودن شعر مانند کرد، چنان که گاهی یک بند یا پاراگراف در ساخت رمان به مثابه یک مصرع شعر عمل میکند. یعنی میتواند از چارچوب متن خود بیرون بیاید و در بافت ارجاعی دیگر به ضرب المثل تبدیل شود یا به عنوان توصیفی زیرکانه و دور از ذهن در یاد مخاطب بماند. بدیهی است که در رمان به عنوان یک قالب کاملاً روایی امکان بروز چنین خاصیتی به دیالوگها یا تک گوییها محدود میشود. اما به نظر میرسد منش شاعرانه سیلویا پلات با جملههای ساده و پی درپی گزارشی سازگار نیست. او مصر است که کوچکترین اجزای روایتش نیز از ادبیات بی بهره نباشند.
امروز وقتی حباب شیشه را میخوانیم، نهیب یادآوریکنندهای میخواهد وادارمان کند، استر گرینوود را سیلویا پلات بدانیم. نمیتوانیم از شر کشف هویت آن شاعر معروف که با دستهایش برگهای کاهو را جدا میکند و میبلعد، راحت میشویم. انگار استر هنرپیشه جایگزینی باشد که در شبهای غیبت هنرپیشه اصلی به روی صحنه میآید و هر چقدر هم که ماهرانه نقشش را ایفا کند، حسرت میخوریم که هنرپیشه اصلی را ندیدهایم. موقعیت استر در مناسبات فرامتنی کتابی که خود شخصیت اصلی آن است هم بی شباهت به مرکز گردبادی چرخان و پرهیاهو نیست.
دوشنبه ۳۰ آبان ۱۳۸۴ – شرق





