مردی که باید ابر باران‌زا می‌فرستاد – کارلوس فوئنتس

رجمه: اسدالله امرایی:

او را زیر درخت بلسان بزرگی پیدا کردند. بلوز و شلوار جینش رنگ باخته بود و به راحتی توانستند پیدایش کنند. درخت بلسان بزرگ به دور از بیشه سرمازده‌ای که در زمین شنی می‌رویید، قرار داشت. یکی دو روز از مرگش می‌گذشت و گوسفند‌ها در بالا و پایین رودخانه خشک پراکنده بودند. لئون و برادرزنش کِن گوسفند‌ها را جمع کردند و پیش از آنکه دوباره سر وقت جنازه بروند، آن‌ها را در آغل مرتع جا دادند. لئون زیر درخت منتظر ماند تا کِن وانت را از وسط ماسه‌های روان تا لبه رود خشک بیاورد. چشم تنگ کرد و به خورشید نگاه کرد و زیپ ژاکتش را باز کرد – ژاکتی که برای این موقع از سال گرم بود. اما کوه‌های کبود و بلند شمال غربی هنوز پر از برف بود. کِن با شن اسکی به پایین کناره رود سُرخورد و با خود پتویی قرمز آورد.

پیش از آنکه پیرمرد را لای پتو بپیچند، لئون نخی از جیبش درآورد و پری کوچک و خاکستری را به موی بلند و سفید مرد گره زد. کن به او رنگ داد. کن روی پیشانی پرچروک و قهوه‌ای او نوار سفیدی کشید و بر گونه استخوانی‌اش رنگ آبی زد. لئون ایستاد و کِن را تماشا کرد که مقداری آرد ذرت و گرده گل به هوا انداخت و باد پر خاکستری را تکان داد. لئون زیر بینی گنده او را زرد کرد و سرانجام وقتی رنگ سبز را به زیرچانه‌اش مالید، لبخندی زد. «پدربزرگ برای ما ابر باران بفرست. »

جسد را لای پتو پشت وانت گذاشتند و روی آن برزنت سنگینی انداختند و بعد راهی پوشبلو شدند.

از بزرگراه وارد جاده شوسه پوشبلو شدند. مدت زیادی نگذشت که از انبار و اداره پست رد شدند و ماشین پدر پل را دیدند که به طرف آن‌ها می‌آمد. وقتی آن‌ها را شناخت از سرعت ماشین خود کم کرد و دست تکان داد که بایستند کشیش جوان شیشه ماشین را پایین داد.

با صدای بلند پرسید: «تئوفیلو پیر را پیدا کردید؟ »

لئون ترمز کرد: «صبح بخیر، پدر، همین الان رفته بودیم به مرتع گوسفند‌ها، جای همه چیز مرتب است. »

«خدا را شکر. تئوفیلو خیلی پیر است. نباید بگذارید در آغل گوسفند‌ها تنها بماند. »

«نه از این به بعد دیگر این کار را نمی‌کند. »

«خوب خوشحال شدم که می‌بینم فهمیده‌اید. امیدوارم شما را این هفته در عشای ربانی ببینم. یکشنبه گذشته که ندیدم‌تان. اگر توانستید تئوفیلو پیر را هم با خودتان بیاورید. »

کشیش لبخندی زد و وقتی راه افتاد برایشان دست تکان داد.

لوئیز و ترسا منتظر بودند. میز ناهار را چیده بودند و قهوه روی اجاق آهنی سیاه غل می‌زد. لئون به لوئیز نگاه کرد و بعد به ترسا.

«زیر درخت بلسان پیدایش کردیم، توی بستر خشک رودخانه بزرگ، نزدیک پناهگاه گوسفند‌ها، فکر می‌کنم آنجا نشسته بود که استراحت کند و دیگر از جا بلند نشد. »

لئون به طرف تخت پیرمرد رفت. شال پیچازی را تکانده و با دقت روی تخت کشیده بودند. پیراهن فلانل قهوه‌ای نو و شلوار لی وایز آهارخورده و مرتب کنار بالش قرار داشت. لوئیز در تور سیمی را باز کرد و لئون و کِن پتوی قرمز را آوردند تو. پیرمرد کوچک و ریزنقش‌تر به نظر می‌آمد. بعد از آنکه پیراهن و شلوار تازه‌ای به تن او کردند انگار بیشتر آب رفت.

ظهر بود، چون ناقوس کلیسا نوای آنجلوس را می‌زد. لوبیا و نان داغ خوردند و هیچ کس حرفی نزد تا این که ترسا قهوه ریخت.

کِن بلند شد و ژاکت خود را پوشید و گفت: «می‌روم گورکن‌ها را ببینم. فقط لایه رویی خاک یخ‌زده. فکر می‌کنم قبل از غروب آفتاب حاضر شود. »

لئون سرش را تکان داد و قهوه‌اش را سرکشید، بعد از آنکه کِن رفت همسایه‌ها و افراد قبیله برای سر سلامتی آمدند و افراد خانواده تئوفیلو را بغل کردند و روی میز غذا گذاشتند، زیرا گورکن‌ها بعد از تمام شدن کارشان می‌آمدند که غذا بخورند.

آسمان غرب با نور کمرنگ زردی روشن بود. لوئیز بیرون خانه ایستاده و دست در جیب ژاکت سربازی لئون کرده بود که برای او خیلی گشاد بود. مراسم تمام شد و پیرمرد‌ها شمع‌ها و کیسه‌های داروی خود را بردند. لوئیز صبر کرد که جنازه را توی وانت بگذارند. بازوی او را گرفت و لئون متوجه شد که دست‌های او هنوز گرد آرد ذرتی را دارد که دور جنازه پیرمرد پاشیده بود. وقتی حرف می‌زد، لئون متوجه نشد.

«چی گفتی؟ نشنیدم. »

«گفتم فکر می‌کردم. »

«چی؟ »

«درباره کشیش که روی بابابزرگ آب مقدس بپاشد. تا او تشنه نماند. »

لئون به کفش‌های تازه چرم گوزن چشم دوخت که تئوفیلو برای رقص‌های مذهبی تابستانی درست کرده بود. آن‌ها تقریباً زیر پتوی قرمز گم شده بودند. هوا سردتر می‌شد و باد غبار خاکستری را بر جاده باریک پوشبلو فرو میریخت. خورشید به خط افقی می‌رسید که باید تمام زمستان در آن می‌ماند، لوئیز همان جا ایستاد و به او چشم دوخت و لرزید. زیپ کتش را بالا کشید و در وانت را باز کرد.

«بروم ببینم آنجاست یا نه. »

کِن ماشین را دم کلیسا نگه داشت و لئون پیاده شد. آن وقت کِن گاز ماشین را گرفت و به طرف پایین تپه به گورستان راند که مردم منتظر بودند. لئون بر در کنده کاری شده قدیمی که علامت بره داشت کوفت. دم در که منتظر بود سربلند کرد و ناقوس‌های دوقلو را دید که پادشاه اسپانیا وقف کرده بود و آخرین اشعه‌های خورشید آن‌ها را در برج ناقوس روشن می‌کرد.

کشیش در را که باز کرد و دید چه کسی دم در ایستاده، لبخندی زد و پرسید «بیا تو! سرشب چی شده یاد ما کرده‌ای؟ »

کشیش به طرف آشپزخانه رفت و لئون کلاه در دست ایستاد و با روگوشی‌های کلاه بازی بازی کرد و اتاق نشیمن را وارسی کرد. کاناپه قهوه‌ای، مبل سبز و چراغ برنجی که با زنجیری از سقف آویزان بود. کشیش از آشپزخانه صندلی کشید آورد و به لئون تعارف کرد.

«نه، پدر خیلی ممنون! من فقط آمده‌ام از شما خواهش کنم آب مقدس‌تان را به قبرستان بیاورید. »

کشیش از لئون رو برگرداند و از پنجره به ایوان پر از سایه و پنجره‌های غذاخوری راهبه‌ها چشم دوخت. پرده‌ها کلفت بود و نور داخل را رد نمی‌کرد. امکان نداشت راهبه‌ها را ببینی که شام می‌خوردند.

«چرا به من نگفتید که مرده؟ اقلاً می‌توانستم مراسم درست و حسابی برایش به جا بیاورم. »

لئون لبخندی زد و گفت: «لازم نبود پدر. »

کشیش سرش را پایین انداخت و به کفش‌های قهوه‌ای‌اش و لبه ردای کهنه‌اش چشم دوخت و گفت: «برای تدفین طبق آیین مسیحی لازم بود بیایم. »

صدایش انگار از ته چاه می‌آمد و لئون فکر کرد چشم‌های آبی او چقدر خسته به نظر می‌آید.

«پدر، هیچ ایرادی ندارد. فقط می‌خواهیم آب کافی با خودش داشته باشد؟ »

کشیش توی صندلی سبز خود فرو رفت و مجله رنگی گلاسه هیات مبلغین را برداشت. صفحات رنگی آن را که پر از عکس کافران بود بی آنکه نگاه کند ورق زد. «لئون می‌دانی که نمی‌توانم این کار را بکنم. باید می‌آمدم بالای سرش و دست کم برایش مراسم عشای ربانی می‌گرفتم. »

لئون کلاه سبزش را پوشید و لبه‌های آن را روی گوشش خواباند و گفت: «پدر. باید برگردم. »

وقتی لئون در را باز کرد، پدر پُل بلند شد و گفت: «صبر کن. »

از اتاق بیرون رفت و با پالتو قهوه‌ای بلندی که به تن داشت برگشت.

به دنبال لئون رفت و از حیاط نیمه تاریک کلیسا گذشت و به پله‌های خشتی جلو کلیسا رسید. دوتایی خم شدند تا از در ورودی با طاق فلزی کوتاه رد شوند. وقتی از تپه سرازیر شدند تا به گورستان برسند تنها نیمی از خورشید پیدا بود. کشیش به آرامی به گور نزدیک شد. تعجب کرده بود چه طور توانسته‌اند، زمین یخ‌زده را بکنند. بعد به یادآورد که اینجا نیومکزیکوست و کپه سرد و نرم خاکِ شنی کنار گودال را دید. آدم‌ها کنار قبر در سرما تنگ هم ایستاده بودند و نفسی که از دهان‌شان درمی آمد ابری می‌شد جلو چشم‌شان. کشیش به آن‌ها نگاه کرد و کپه‌ای کت و دستکش و روسری دید که لابه لای بوته‌های خشک و زرد گورستان پراکنده شده. به پتوی قرمز نگاه کرد، نمی‌دانست تئوفیلو این قدر کوچک است.

فکر می‌کرد شاید این هم از کلک‌های سرخپوست‌ها باشد، از آن کار‌هایی که در اول بهار می‌کنند تا محصول خوبی کنند. فکر می‌کرد تئوفیلو امشب در پناهگاه گوسفند‌ها باشد! نه، آنجا بود در مقابل باد سرد خشک و به آخرین پرتو‌های آفتات چشم دوخته و آماده بود که پتویی پشمین را به خاک بسپارد در حالی که چهره مومنین پشت به آفتاب بود و دیده نمی‌شد.

انگشت‌هایش به زحمت باز می‌شد و مدتی طول کشید تا بتواند در بطری آب مقدس را باز کند. قطره‌های آب روی پتوی قرمز ریخت و لکه‌های خیسی از آن به جا ماند. توی قبر آب پاشید و قطره‌های آب پیش از آنکه روی شن‌های تیره سرد فرو برود ناپدید شد، این قضیه او را یاد چیزی انداخت – سعی کرد به یاد بیاورد، زیرا فکر می‌کرد اگر به یاد بیاورد از آن سر درمی آورد. باز هم آب پاشید، بطری را تکان داد تا آخرین قطره‌های آن هم بچکد و تمام شود. قطره آب در آفتاب دم غروب مثل باران تابستانی که در هوای نیمه ابری نیمه آفتابی می‌بارید، پیش از رسیدن به گل‌های تشنه بوته‌های کدو بخار می‌شد.

باد به ردای قهوه‌ای فرانسیسکن کشیش افتاد و آرد ذرتی را که روی پتو پاشیده بودند به هوا بلند کرد. جنازه را توی قبر فرستادند و زحمت باز کردن گره‌های طنابی را که دور پتو پیچیده بودند به خود ندادند. آفتاب رفته بود و شاهراه شرقی پر از ماشین‌هایی بود که با نوربالا حرکت می‌کردند. کشیش به آرامی دور شد. لئون برگشت و چشم به او دوخت که از تپه‌ها بالا می‌رفت.

وقتی در میان درختان و پشت دیوار بلند گم شد، سر بلند کرد و به کوه‌های کبود چشم دوخت که قله‌های برف پوش آن نور بی رمق قرمزی را می‌پراکند که از غرب می‌تابید حالش خوب شد چون ماموریت انجام شد. و او خوشحال بود که آب مقدس پاشیده‌اند، حالا دیگر پیرمرد حتماً می‌توانست ابر باران‌زا و رعد و برق بفرستد.

پنجشنبه ۲۶ آبان ۱۳۸۴ – شرق

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]