پیشنهاد کتاب مغز پویا – پشت پرده تغییرات پیوسته ی مغز + داستان ماتیو: کودکی با نصف مغز

“کتاب مغز پویا” کتابی نوشته دیوید ایگلمن است. این کتاب که در سال 2020 منتشر شده، انعطافپذیری و سازگاری قابل توجه مغز انسان را بررسی میکند.
دیوید ایگلمن، به عنوان عصبشناس و نویسنده، به بررسی آخرین تحقیقات و اکتشافات در علوم اعصاب میپردازد تا توضیح دهد که چگونه مغز دائماً خود را در طول زندگی دوباره به اصطلاح «سیم کشی» میکند و با تجربیات و چالشهای جدید سازگار میشود. او موضوعاتی مانند ادراک حسی، رابطهای مغز و ماشین، و پتانسیل مهار سازگاری مغز برای کاربردهای مختلف را مورد بحث قرار میدهد.
“کتاب مغز پویا” یک کتاب علمی محبوب است که بینشهایی در مورد عملکرد مغز، توانایی آن برای انطباق با شرایط در حال تغییر و نقش آن در شکل دادن به ادراک و رفتار انسان ارائه میدهد و یک چشم انداز شگفتانگیز در مورد چگونگی انعطافپذیری مغز و تاثیر و پیامدهایش ارائه میدهد.
برخی از موضوعات و موضوعات کلیدی تحت پوشش کتاب آمده است:
Neuroplasticity یا انعطافپذیری مغز: این کتاب به بررسی مفهوم نوروپلاستیسیته میپردازد، که توانایی مغز برای سازماندهی مجدد خود با ایجاد اتصالات عصبی جدید در طول زندگی است. ایگلمن توضیح میدهد که چگونه این فرآیند به مغز اجازه میدهد تا با شرایط در حال تغییر سازگار شود، پس از آسیبها بهبود یابد و مهارتهای جدید بیاموزد.
ادراک حسی: ایگلمن بررسی میکند که مغز چگونه اطلاعات حسی را پردازش میکند و چگونه میتواند با تغییرات ورودی حسی سازگار شود. او مثالهایی از افرادی مطرح میکند که محرومیت حسی را تجربه کردهاند یا تواناییهای حسی منحصربهفردی را توسعه دادهاند.
رابطهای مغز و ماشین: این کتاب به حوزه نوظهور رابطهای مغز و ماشین (BMIs) و چگونگی برقراری ارتباط مستقیم بین مغز و دستگاههای خارجی میپردازد. ایگلمن کاربردهای بالقوه BMI را در کمک به افراد دارای معلولیت و افزایش تواناییهای انسانی مورد بحث قرار میدهد.
ایگلمن در مورد دیگر جنبههای فناوریهای مرتبط با مغز، مانند پروتزهای کنترل شده توسط مغز و واقعیت مجازی، حدس و گمانهایی در کتاب مطرح کرده. او تأثیر بالقوه این فناوریها را بر جامعه و تجربه انسانی در نظر میگیرد.
حسآمیزی یا Synesthesia: ایگلمن به بررسی حسآمیزی یا synesthesia میپردازد، وضعیتی که در آن تجربیات حسی در هم میآمیزند یا تلاقی میکنند، مانند دیدن رنگها هنگام شنیدن موسیقی. او بحث میکند که چگونه سیم کشی مغز میتواند منجر به این تجربیات ادراکی منحصر به فرد شود.
آینده علوم اعصاب: “کتاب مغز پویا” همچنین به آینده علوم اعصاب و فناوریهای مرتبط با مغز نگاه میکند. ایگلمن در مورد پتانسیل افزایش شناخت انسان، درمان اختلالات عصبی و ملاحظات اخلاقی پیرامون علم مغز حدس میزند.
حکایات جذاب: در سرتاسر کتاب، دیوید ایگلمن حکایات و داستانهای شخصی از تجربیات خود به عنوان یک متخصص علوم اعصاب را به اشتراک میگذارد و دیدگاهی مرتبط و جذاب در مورد موضوعاتی که مورد بحث قرار میدهد ارائه میدهد.
تنوع سیم کشی مغز: ایگلمن تاکید میکند که مغز هر فرد منحصر به فرد است و سیم کشی متفاوتی دارد. او بررسی میکند که چگونه این تنوع فردی به استعدادها، مهارتها و شخصیتهای متنوع ما کمک میکند.
یادگیری و آموزش: این کتاب مفاهیم عصبی پلاستیسیته را برای آموزش و یادگیری مادام العمر مورد بحث قرار میدهد. ایگلمن استدلال میکند که درک چگونگی سازگاری مغز میتواند روشهای آموزشی و استراتژیهای بهتری را برای کسب مهارت ارائه دهد.
طبیعت در مقابل پرورش: ایگلمن به بحثهای جاری در مورد اهمیت نسبی ژنتیک (طبیعت) و تأثیرات محیطی (پرورش) در شکل دادن به مغز و رفتار افراد میپردازد. او استدلال میکند که سازگاری مغز خطوط بین این عوامل را محو میکند.
رشد مغز در کودکان: این کتاب به بررسی این موضوع میپردازد که چگونه مغز کودکان بهویژه سازگار است و چگونه تجربیات اولیه میتوانند تأثیر پایداری بر سیمکشی مغز داشته باشند. ایگلمن پیامدهای این امر را برای والدین و آموزش دوران کودکی مورد بحث قرار میدهد.
ملاحظات اخلاقی: در سراسر “کتاب مغز پویا”، سوالات اخلاقی مرتبط با علوم اعصاب و فناوری مغز مطرح میشود. ایگلمن چالشهای اخلاقی پیرامون موضوعاتی مانند تقویت مغز، حریم خصوصی و احتمال سوء استفاده از پیشرفتهای مرتبط با مغز را مورد بحث قرار میدهد.
پتانسیل مغز انسان: ایگلمن به پتانسیل عظیم مغز انسان و اینکه چگونه درک سازگاری آن ممکن است فرصتهای جدیدی را برای دستیابی انسان، خلاقیت و حل مسئله باز کند، میپردازد.
اختلالات عصبی: این کتاب به بررسی اختلالات عصبی مختلف، مانند اوتیسم، صرع، و سکته مغزی و چگونگی ارتباط آنها با سیم کشی و سازگاری مغز میپردازد. ایگلمن نمونههایی از چگونگی درک نوروپلاستیسیته میتواند به درمانها و مداخلات برای این شرایط کمک کند.
مغز و هویت: ایگلمن سوالاتی را در مورد رابطه بین سیم کشی مغز و هویت و احساس خود فرد مطرح میکند. او بررسی میکند که چگونه تغییرات در مغز میتواند بر شخصیت، حافظه و هویت تأثیر بگذارد و مفاهیم متعارف خود را به چالش بکشد.
خلاقیت: این کتاب به نقش نوروپلاستیسیته در خلاقیت و نوآوری میپردازد. ایگلمن بحث میکند که چگونه توانایی مغز در سیم کشی مجدد خود میتواند به ایدههای بدیع و بیان هنری منجر شود.
یادگیری از حیوانات: ایگلمن بینشهایی را از مطالعه حیوانات و سازگاری مغز آنها به دست میآورد و نشان میدهد که چگونه تحقیقات روی حیواناتی مانند اختاپوس، پرندگان و جوندگان به درک ما از نوروپلاستیسیته کمک کرده است.
رویکرد میان رشتهای: ایگلمن رویکردی بین رشتهای به علوم اعصاب دارد و بینشهایی را از زمینههایی مانند زیستشناسی، روانشناسی و فناوری میگیرد. این رویکرد به او اجازه میدهد تا دیدی جامع از سازگاری مغز ارائه دهد.
“کتاب مغز پویا” یک کاوش تفکر برانگیز در مورد توانایی قابل توجه مغز برای انطباق، سیم کشی مجدد و شکل دادن به تجربیات و ادراکات ما است. این کتاب نگاهی جامع و جذاب به ماهیت همیشه در حال تغییر مغز انسان و پیامدهای آن برای علم، پزشکی و آینده بشریت را به خوانندگان ارائه میدهد.
ناشر ترجمه فارسی: انتشارات مازیار
تصور کنید که به جای اینکه مریخ نوردی صد و هشتاد کیلویی را به مریخ بفرستیم فقط کرهای را روانهی این سیاره کنیم که در سر یک سنجاق جا میشود.
این کره از منابع اطراف خود انرژی میگیرد و آنقدر تکثیر میشود که ارتشی از کرههای متنوع را پدید میآورد. کرهها دور هم جمع میشوند و اجزای مختلفی را ایجاد میکنند چرخ عدسی، حسگر دما، و سامانهی درونی کاملی برای مسیریابی اگر به راه افتادن چنین سیستمی را ببینید، قطعا مبهوت میشوید.
ولی کافی است به هر زایشگاهی بروید تا این رخداد را در عمل ببینید. بچههای گریانی را خواهید دید که ابتدا به صورت یک تخم میکروسکوپی گشنیده شروع شدهاند و اکنون در جریان تبدیل شدن به پیکر انسانی بزرگی هستند که شامل آشکارسازهای فوتونی، ضمایم چند مفصلی، حسگرهای فشار، پمپ خون و ماشین آلاتی برای متابولیزه کردن انرژی از اطراف خود هستند. و تازه این بهترین ویژگی ما انسانها نیست ما قابلیت شگفت انگیزتری نیز داریم. تجهیزاتی که در بدن ما هست از قبل به طور کامل برنامهنویسی نشده است، بلکه از طریق تعامل با جهان خود را مرتباً شکل میدهد به تدریج که بزرگ میشویم مدارهای مغز ما پیوسته بازنویسی میشود تا امکان رویارویی با چالشها بهرهگیری از فرصتها و فهمیدن ساختارهای اجتماعی اطراف ما را فراهم سازد.
گونه ما توانسته جای جای دنیا را به تسلط خود درآورد، زیرا ما عالیترین نمونهی ترفندی هستیم که مادر طبیعت کشف کرده است و آن این است که تمام مغز را از قبل برنامهنویسی نمیکند بلکه قطعات سازندهی اساسی را در آن قرار میدهد و آن را وارد دنیا میکند. کودک نالان نهایتاً دست از گریه کردن بر میدارد به اطراف خود نگاه میکند و جهان اطراف خود را جذب میکند. این کودک خود را براساس محیط اطراف قالبریزی میکند، همه چیز را از زبان محلی گرفته تا فرهنگ و سیاست جهانی فرامی گیرد، باورها و سوگیریهای افرادی را که پرورشاش میدهند اخذ میکند. تمام خاطرات خوبی که دارد و هر درسی که یاد میگیرد هر اطلاعاتی که به او میرسد، تمام اینها مدارهای او را شکل میدهند و نتیجهی آن چیزی میشود که از قبل برنامهریزی نشده بلکه منعکسکنندهی جهان اطراف او است.
در این کتاب خواهیم دید که چگونه مغز ما بی وقفه مدارهای خود را بازآرایی میکند و خواهیم دید که این پدیده برای زندگی و آیندهی ما چه تأثیری دارد. در طول این مسیر پرسشهای چندی داستان را برای ما روشن خواهد کرد چرا افراد در دههی ۱۹۸۰ و فقط در آن (دهه) صفحات کتابها را اندکی قرمز میدیدند؟ چرا بهترین کمانگیر دنیا بیدست است؟ چرا هر شب خواب میبینیم و این چه ارتباطی با چرخش زمین دارد؟ قطع داروی اعتیادآور چه ارتباطی با دل شکستگی دارد؟ چگونه است که دشمن خاطرات زمان نیست بلکه خاطرات دیگر است؟ چگونه یک انسان نابینا میتواند یاد بگیرد که با زبان خود ببیند یا یک آدم ناشنوا میتواند یاد بگیرد که با پوست خود بشنود؟ آیا روزی خواهیم توانست جزئیات تقریبی زندگی یک فرد را از ساختمان میکروسکوپی جای گرفته در جنگل سلولهای مغزی او بخوانیم؟
کودکی با نصف مغز
یک روز والری اس داشت برای رفتن به سر کار آماده میشد که پسر سه سالهاش ماتیو نقش زمین شد. او از جا بلند نمیشد لبهایش کبود شده بود. والری وحشتزده به شوهرش تلفن.کرد شوهرش فریاد زد: «چرا به من زنگ میزنی؟ به دکتر زنگ بزن!»
بچه را به اورژانس بردند و بعد از آن هم مدتها به مطب پزشک در رفت و آمد بود. متخصص اطفال توصیه کرد که قلب ماتیو معاینه شود. متخصص قلب برای او یک دستگاه پایش قلبی نصب کرد، ولی ماتیو مرتب آن را جدا میکرد. در تمام این ویزیتها چیز خاصی پیدا نشد. گویا آن واقعهی هراسانگیز فقط همان یک بار بود.
یعنی آنها این طور فکر میکردند ولی یک ماه بعد زمانی که ماتیو مشغول غذا خوردن بود، حالت عجیبی بر چهرهاش نقش بست چشمانش وحشتزده ،شد دست راستش سفت شد و روی سرش بلند شد و حدود یک دقیقه هیچ گونه پاسخی نمیداد. والری دوباره او را شتابان پیش دکتر برد. این بار هم تشخیص روشنی داده نشد.
آنگاه روز بعد هم این اتفاق تکرار شد. پزشک متخصص اعصاب کلاهی از الکترودها را روی سر ماتیو قرار داد تا فعالیت مغزی او را ثبت کند و با این کار بود که نشانهی مشخص صرع ظاهر شد.
برای ماتیو، داروهای تشنج شروع شد داروها تا حدودی مؤثر بود ولی این تأثیر دیری نپایید. خیلی زود ماتیو دچار یک رشته تشنجهای درمان ناپذیر شد که فاصلهی آنها از یکدیگر ابتدا یک ساعت بود، بعد چهل و پنج دقیقه و بعد سی دقیقه – مانند فاصلهی بین انقباضات زایمانی در زنها که مرتب کوتاهتر میشود.
پس از مدتی هر دو دقیقه یک بار دچار تشنج میشد هر بار این سلسلهی تشنجها شروع میشد، والری و شوهرش جیم ماتیو را سریعا به بیمارستان میبردند و او چند روز تا چند هفته در آنجا بستری میشد. پس از چند بار که این کار تکرار شد دیگر صبر میکردند که فاصلهی «انقباضات» او به بیست دقیقه برسد، بعد به بیمارستان زنگ میزدند .سوار ماشین میشدند و سر راه بیمارستان هم برای ماتیو ساندویچ میگرفتند. در این اثنا ماتیو هم سعی میکرد در فواصل بین تشنجها از زندگی خود لذت ببرد.
این خانواده هر سال ده بار به بیمارستان میرفتند این روال تا سه سال ادامه یافت کمکم والری و جیم برای از دست رفتن سلامتی فرزندشان عزا گرفتند نه اینکه او بخواهد بمیرد بلکه به خاطر اینکه امکان داشتن زندگی نرمال را از دست داده بود از مراحل خشم و انکار عبور کردند. زندگی عادیشان به هم خورد. سرانجام یک بار که ماتیو سه هفته در بیمارستان بستری بود متخصصان اعصاب مجبور به پذیرش این واقعیت شدند که این مشکل از حد توان آنها در بیمارستان محلی بالاتر است.
از این رو خانوادهی ماتیو او را با آمبولانس هوایی از خانهشان در آلبوکرکی، نیومکزیکو به بیمارستان جانز هاپکینز در بالتیمور بردند. در بخش مراقبتهای ویژهی کودکان در این بیمارستان بود که فهمیدند که ماتیو دچار آنسفالیت راسموسن است که نوعی بیماری التهابی مزمن نادر است. مشکل این بیماری آن است که فقط قطعهی کوچکی از مغز را درگیر نمیکند بلکه تمام یک نیمهی مغز را گرفتار میسازد والری و جیم دربارهی روشهای درمانی سوال کردند و بسیار شوکه شدند که به آنها گفته شد که برای بیماری ماتیو فقط یک راه درمان شناخته شده است و آن نیمکرهبرداری یعنی برداشتن یک نیمهی کامل مغز با عمل جراحی است والری به من گفت اصلا نفهمیدم بعد از آن دکترها چی گفتند ذهنم خاموش شده بود انگار همه داشتند به زبان خارجیحرف میزدند.»
والری و جیم گزینههای دیگری را امتحان کردند، ولی هیچ کدام فایدهای نبخشید. وقتی که چند ماه بعد والری به بیمارستان جانز هاپکینز زنگ زد تا برای نیمکرهبرداری وقت عمل بگیرد دکتر از او پرسید: «مطمئنید؟»
او گفت «بله»
میتوانید هر روز در آینه به خودتان نگاه کنید و بدانید کاری را که لازم بوده، انتخاب کردهاید؟
والری و جیم از شدت اضطراب نمیتوانستند بخوابند. آیا ماتیو از عمل زنده بیرون خواهد آمد؟ آیا اصلاً امکان زندگی بدون نصفی از مغز وجود دارد؟ و اگر هم این امکان وجود داشته باشد نکند برداشتن یک نیمکره از مغز به قدری ناتوانکننده باشد که شرایط زندگی برای ماتیو ارزش آن را نداشته باشد؟ ولی چارهی دیگری نبود نمیتوان زیر سایهی چند بار تشنج در روز، زندگی نرمال داشت. از یک طرف با مشکلات قطعی ماتیو روبه رو بودند و از طرف دیگر نتیجه جراحی با قطعیت معلوم نبود. والدین ماتیو او را با هواپیما به بیمارستان بالتیمور بردند. در آنجا ماسک کوچک سایز اطفال روی صورت ماتیو قرار داده شد و او را بیهوش کردند با تیغ جراحی به دقت شکافی را در پوست سرش که موهای آن تراشیده شده بود، بریدند. با استفاده از مته ،استخوان سوراخ مدوری را در جمجمهی او ایجاد کردند.
جراح با شکیبایی طی چند ساعت نیمی از مادهی صورتی ظریفی را که مسئول هوش، هیجان، گفتار ،شوخ طبعی، ترسها و آرزوهای ماتیو بود، خارج کرد. بافت خارج شدهی مغزی را که در خارج از محیط بیولوژیک آن به دردی نمیخورد داخل ظروف کوچکی قرار دادند نیمه خالی جمجمهی ماتیو به آهستگی از مادهی مغزی نخاعی پر شد که در تصویربرداری عصبی به صورت یک ناحیهی خالی سیاه رنگ دیده میشود.

در اتاق ریکاوری،بیمارستان والدین ماتیو در حالی که قهوه میخوردند منتظر بودند که ماتیو چشمانش را باز کند. متعجب بودند که پسرشان حالا چگونه خواهد بود؟ او با داشتن تنها نیمی از،مغزش، چه کسی خواهد بود؟
از میان تمام اشیایی که گونهی ما بر روی این زمین خاکی کشف کرده است، هیچ چیزی از نظر پیچیدگی به پای مغز خودمان نمیرسد مغز انسان متشکل از هشتاد و شش میلیارد سلول موسوم به نورون است سلولهایی که اطلاعات را با سرعت زیاد به صورت جهشهای سیار ولتاژ انتقال میدهد. نورونها اتصالات متراکمی به صورت شبکههای جنگل مانند ظریف با یکدیگر دارند، و تعداد کل اتصالات بین نورونها در سر شما به صدها تریلیون (حدود ۰/۲ کوادریلیون) میرسد برای اینکه دقیقتر بفهمید میتوانید این طور فکر کنید تعداد اتصالات موجود در یک میلیمتر مکعب از بافت قشر مغز بیشتر از تعداد تمام انسانهای روی زمین است. ولی آنچه مغز را جالب میکند تعداد اجزای سازندهی آن نیست؛ بلکه نحوهی تعامل آن اجزا است. معمولاً در کتابهای درسی رسانهها و فرهنگ عامه، مغز را به صورت عضوی نشان میدهند که مناطق مختلف آن به کارهای خاصی اختصاص داده شده .است یک ناحیهی خاص برای بینایی است، یک قطعهی معین برای یادگیری نحوهی استفاده از ابزارها ضروری است یک منطقه هنگام مقاومت در برابر آب نبات فعال میشود و یک لکهی خاص هنگام فکر کردن دربارهی یک معضل اخلاقی به فعالیت در میآید هر کدام از این نواحی را برچسبگذاری و دستهبندی کردهاند.
مغز بسیار عجیبتر از تصویر آن در کتابهای درسی است و در واقع نوعی مادهی محاسباتی مرموز است، یک نسج سه بعدی زنده که واکنش نشان میدهد و خود را تغییر داده و تعدیل میکند تا کارایی خود را به حداکثر برساند. الگوی پیشرفتهی اتصالات مغز – یعنی مدارهای آن – سرشار از زندگی است اتصالات بین نورونها بی وقفه شکوفه میزنند، میمیرند و بازآرایی میشوند. شما امسال نسبت به سال گذشته شخص دیگری هستید زیرا مغز شما مانند تابلوفرش عظیمی است که دوباره به شکل جدیدی بافته شده است.
وقتی که چیز جدیدی یاد میگیرید مغز شما به طور فیزیکی تغییر میکند.تغییرات خاطرات ما است نتیجه زندگی کردن و دوست داشتنهای ما این تغییرات بیشمار مغز که طی دقیقهها و ماهها و دههها انباشته میشوند بر روی هم چیزی را میسازند که شما هستید …
ماتیو پس از برداشتن یک نیم کرهی کامل مغزش دچار بی اختیاری شد. نمیتوانست راه برود یا حرف بزند .بدترین هراسهای والدینش واقعیت پیدا کرده بود.
ولی با انجام فیزیوتراپی و گفتار درمانی روزانه، کم کم توانست دوباره زبان را یاد بگیرد. فراگیری او تابع همان مراحلی بود که در کودکان دیده میشود: اول یک کلمه بعد دو تا و بعد جملات کوتاه
سه ماه بعد از نظر تکاملی به سطح مناسب رسید – درست همان جایی که باید میبود. اکنون که سالها ،گذشته ماتیو نمیتواند از دست راستش خوب استفاده کند و موقع راه رفتن هم کمی میلنگد. ولی از سایر جهات زندگی نرمالی دارد و اصلاً معلوم نمیشود که چنین ماجرای خارق العادهای را پشت سر گذاشته است. حافظهی بلند مدت او عالی است. او سه ترم به کالج رفت، ولی به خاطر اینکه نوشتن با دست راست برایش مشکل بود دانشگاه را رها کرد و در یک رستوران مشغول کار شد در آنجا او تلفن جواب میدهد، خدمات مشتریان را به انجام میرساند غذاها را به سر میز میبرد، و تقریبا هر کاری را که لازم باشد انجام میدهد. افرادی که با او سر و کار دارند، اصلا متوجه نمیشوند که او نصف مغزش را ندارد به قول خود والری اگر کسی به آنها نگفته باشند هرگز متوجه نمیشوند.
چطور ممکن است چنین عمل عصبی بزرگی بدون نشانه باشد؟ علتش این است بقیهی مغز ماتیو به طور پویا مدارکشی شده تا کارکردهای از دست رفته را بر عهده گیرد. نقشه دستگاه عصبی او خود را تغییر داده تا در فضای کوچکتری جا شود – تا تمام کارکردهای زندگی را با نصف ماشین آلات به انجام برساندو در حالی که اگر شما نصف مدارهای الکترونیکی گوشی هوشمندتان را در بیاورید، دیگر نخواهید توانست با آن تلفن بزنید زیرا سختافزار شکننده است ولی پویاافزار مغز ماندگار است.





