زندگینامه ژول ورن و دستاوردهای ادبی او در ادبیات علمی تخیلی و پیشگویی علمی

ژول ورن از دوران کودکی بهطور آشکار شیفتۀ امریکای لاتین بود. خانوادۀ او ایام تعطیلات را در منزل عموی بزرگش پرودنت آلوته دو لا فیویی در نواحی روستایی خوش آب و هوای فرانسه بهسر میبردند. عمو پرودنت، یک بردهفروش بازنشسته بود که در بنادر ونزوئلا به تجارت اشتغال داشت، و پسر او را به خاطر سفر به نقاط دوردست تا حد پرستش دوست داشت. قدیمیترین اثر نثر منتشرشدۀ ژول ورن، یعنی: اولین کشتی نیروی دریایی مکزیکی نام داشت، و سومین اثر وی مارتین پاز در پرو روی داده بود.
زندگی ژول ورن از سال ۱۸۸۶ به بعد، زمانی که ناشر و مربی او فوت نمود و کوشش جنایی از پیش طراحی شده توسط خواهرزادۀ محبوبش او را تا آخر عمر از ناحیه پا لنگ کرد، با افزایش انزوا و تنهایی و کاهش محبوبیت وارد انبوه پیچ در پیچی از گرایشها گردید.
داستانسرای معروف به یک محافظه کار سرسخت تبدیل شد، و در مسائل سال ۱۸۹۶، به جنبش ضد دریفوس پیوست، و همان سال به خاطر هجو و افترا تحت پیگرد قضائی قرار گرفت (مسئله دریفوس، یک فساد سیاسی بود که باعث ایجاد دودستگی در دهۀ ۱۸۹۰ و اوایل دهۀ ۱۹۰۰، در فرانسه شد. این فساد سیاسی شامل طرح اعتقاد خیانت کاپیتان آلفرد دریفوس در نوامبر ۱۸۹۴ و دفاع بعضیها از وی به خاطر تحویل اسرار نظامی فرانسه به سفارت آلمان بود، دریفوس افسر توپخانۀ منطقۀ یهودینشین آلکاتاین بود، نامبرده به حبس ابد محکوم و به جزیرۀ شیطان در گونای فرانسه تبعید گردید، مترجم). معاصران وی: برادر جوانترش پائول در ۱۸۹۷؛ همسفر دائمی وی آرستید هیگنارد در ۱۸۹۸؛ خدمتکار خانوادگی آنها در ۱۹۰۰؛ عشق بزرگ و اولین دخترعمویش کارولین دزایونی در ۱۹۰۱، یکی پس از دیگری فوت نمودند.
آخرین سفر ژول ورن در سال ۱۸۹۹، به پتیت دالاس در ساحل نرماندی با پسرش میشل و خانوادۀ میشل (دیوسائو، ۴۸۳) بود. او از انجمن جغرافیایی پاریس استعفا و از شرکت در مجامع جهانی (۱۹۰۰) از جمله افتتاح اولین مترو دست کشید. همان سال، همراه همسرش از منزل اجارهای در شماره ۲ رو چارلز دیوبویس، شهر آمینز نقلمکان نمودند، و به ملک تاریک و کوچک خودشان در شماره ۴۴ بولوار دو لانگویل بازگشتند. اثاثیه در اتاقهای ناهارخوری و نشیمن رویهم تلنبار شده بود و گنجشکها باغ کوچک را غارت کرده بودند (ژول ورن، x). در طبقۀ همکف که مخصوص مطالعۀ ژول ورن بود: دو میز، یک مبل تشکچهدار، و یک تخت خواب سفری قرار داده شده بود (ژول ورن، x).
سلامت داستانسرا رو به زوال نهاده بود. در پانزدهم ماه اکتبر سال ۱۸۹۸، به خواهرش چنین نوشت: “من بدون شیر و تخممرغ و پاهایم همراه با روماتیسم به موجودی بیفایده تبدیل شدهام.” با گرسنگی رو به افزایش همراه با درد ناشی از مرض قندی که او را بهتدریج میکشت، نمیتوانست تا وعدههای رسمی غذا صبر کند، بلکه به تنهایی غذا میخورد، درحالیکه روی چارپایه نشسته بود، تا “سریعتر بمیرد” (ژول ورن، x). آبمروارید علاوه بر چشم چپش به چشم راست او هم اضافه گردیده بود. حذف عملیات مورد نیاز در سال ۱۹۰۰، او را “بهشدت افسرده” کرد: “بهسختی میتوانم آنچه مینویسم را ببینم.”۱ در مارس ۱۹۰۱، یک آنفلوآنزای وحشتناک به مدت دو ماه او را در اتاقش حبس نمود؛ “خیلی، خیلی مریض” بود (خاطرات، ۱۴۶). به خاطر وضعیت حاضر خود به خلوت پناه برده بود، بهجز ایامی که با میشل پدر ژان (ژول ورن؛ x) با حرارت راجع به کتابهایش بحث مینمود، “جلوۀ پیرتر از سن واقعی” ژان ژول ورن نُه ساله نویسندۀ زندگی او در آینده را بهشدت وحشتزده میکرد. از ۱۹۰۲، وضعیتش بدتر شد، “کلمات از ذهنش فرار میکردند و دیگر نظریهای به ذهن وی خطور نمینمود”، بسیاری از روزنامهنگارها نومیدانه وی را ترک میکردند. در ۱۹۰۳، “تنها مدتی کوتاه برای انجام امور قانونی خود از منزل بیرون رفت.”۲
با وجود آنکه ژول ورن در افسردگی رو به گسترش دست و پا میزد، در انتخابات انجمن شهرداری شهر آمینز پیروزمندانه انتخاب شد، اگرچه در همایش فقط سر خود را تکان داد و خیلی کم صحبت نمود. در ۱۹۰۲، هنوز ساعت ۴ صبح از خواب بیدار میشد و به مدت ۷ ساعت نویسندگی میکرد.۳ در فاصلۀ مارس تا ماه مه ۱۹۰۱، نه فقط طرح اولیۀ فانوس دریایی را تألیف نمود، بلگه گاهی اوقات توانست مانند همان آقایی که هست… سر پا بایستد… و از درون چشمانش… نشاط منحصربهفردی تراوش نماید (خاطرات، ۱۴۶).
و هنوز کتابهایی به بیرون تراوش مینمودند: اورینوکوی قدرتمند (۱۸۹۸) راجع به پژوهشی درباره سرچشمۀ رودخانه؛ آرزوی غیرممکن (۱۸۹۹)، یک بازی تختهای در سرتاسر ایالات متحده که هنوز هم تا به امروز منتشر نشده است؛ وطن دوم (۱۹۰۰) ضد رابینسون؛ دهکدهای بر فراز درختان (۱۹۰۱) حلقۀ مفقوده؛ طنابهای ژان ماری کابیدولین (۱۹۰۱) هیولای دریا؛ برادران کیپ (۱۹۰۲) نزاع بر سر خطای دادگاه؛ فضل و کمال سفر (۱۹۰۳)؛ داستان غمانگیزی در لیوونیا (۱۹۰۴) دربارۀ سیر و سفر در هندوستان غربی، رقابت آیندۀ آلمان ـ اسلاو؛ آقای دنیا (۱۹۰۴)، که در آن روبر فاتح خودبزرگبین با ماشینی بازمیگردد که هم به هواپیما تبدیل میشود و هم به زیردریایی؛ هجوم دریا (۱۹۰۵)، داستانی دربارۀ سیل صحرا میباشد.
هنوز در حال تألیف کتابهای دیگری بود، خلق کارهای ناتمام، که فقط سالی یک یا دو کتاب میتوانست منتشر شود: ماژلانیا، که در آن قهرمان جستجوگر باید بر کشتی شکستهها حکومت نماید؛ “رازهای ویلهلم استوریتز” دربارۀ یک مرد نامرئی؛ “دانوب زرد زیبا” قایقرانی در سرتاسر اروپای مرکزی؛ شکار شهابسنگ، ترسیم یک سیارۀ کوچک حامل طلا؛ “کوه آتشفشان طلایی” که در کلوندیک روی میدهد؛ و چهار فصل و نیم از کتاب”ملاقات مطالعاتی” که در مستعمرۀ افریقایی فرانسه اتفاق میافتد.
در هفدهم ماه مارس ۱۹۰۵، تنها مرد جهانی فرانسه به بستر بیماری افتاد، و در بیست و چهارم مارس درحالیکه اطراف او را خانوادۀ گستردهاش گرفته بودند، بدرود حیات گفت. حکومت فرانسه در خاکسپاری شرکت نکرد.





