محقق مغزی که سکته مغزی اش ریشه های جسمانی تجربه های عرفانی را نشانش داد

من نوروآناتومیست محققی با تألیفات متعددی هستم. در تِرِ هوت، ایندیانا[۶]، بزرگ شدم. یکی از برادرهای بزرگ‌ترم که فاصله‌ی سنی‌اش با من تنها هجده ماه است، به تشخیص پزشکان مبتلا به اختلال مغزی اسکیزوفرنی[۷]، یا همان روان‌گسیختگی، است. این بیماری رسماً در سی و یک سالگی او تشخیص داده شد، ولی سال‌های بسیاری قبل از آن، علائم واضح روان‌پریشی در او نمایان بود. در کودکی‌مان، برادرم به شیوه‌ای بسیار متفاوت از من واقعیت را درک می‌کرد و به دنیا واکنش نشان می‌داد. برای همین، من از همان کودکی به مغز انسان و عملکردش علاقه‌مند شدم. از خودم می‌پرسیدم چطور ممکن است من و بردارم تجربه‌ی مشترکی را پشت سر بگذاریم، ولی تفسیرهایی کاملاً متفاوت از آن داشته باشیم. این تفاوت در درک، در پردازش اطلاعات، و در برون‌داد الهام‌بخشم شد تا محقق مغز شوم.

سفر دانشگاهی دوره‌ی کارشناسی‌ام در دانشگاه ایندیانا[۸] در بلومینگتون[۹]، اواخر سال‌های ۱۹۷۰ شروع شد. به خاطر رابطه‌ی‌ نزدیکم با برادرم، تشنه‌ی فهمیدن این مسئله بودم که از لحاظ عصب‌شناختی چه چیزی «طبیعی» بود. در آن زمان، موضوع علوم اعصاب چنان شاخه‌ی نوپایی بود که هنوز رسماً به عنوان حوزه‌ا‌ی تخصصی در دانشگاه ایندیانا ارائه نشده بود. من هم با مطالعه‌‌ی روانشناسی فیزیولوژیی[۱۰] و هم زیست‌شناسیِ[۱۱] انسان تا جایی که می‌توانستم از عملکرد مغز انسان اطلاع یافتم.

اولین شغل واقعی‌ام در دنیای پزشکی نعمت بزرگی در زندگی‌ام شد. به عنوان تکنسین آزمایشگاه در مرکز آموزش پزشکی تِرِ هوت مشغول به کار شدم، که شعبه‌ای از دانشکده‌ی پزشکی دانشگاه ایندیانا است و در پردیس این دانشگاه واقع است. زمان من به طور مساوی بین لابراتور آناتومی ماکروسکوپی[۱۲] و لابراتور تحقیقاتی آناتومی عصب‌شناختی تقسیم شد. مدت دو سال، غرق در آموزش پزشکی شدم، و در کنار دکتر رابرت سی. مورفی[۱۳] که راهنمایم بود، عاشق تشریح بدن انسان شدم.

با کسب درجه‌ی کارشناسی ارشد، شش ماه بعد را رسماً در بخش دکتری علوم زیستی[۱۴] دانشگاه ایندیانا مشغول به کار شدم. اصل بار دوره‌‌ام برنامه‌ی سال اول دانشکده پزشکی بود، و کار تحقیقی تخصصی‌ام آناتومی عصبی تحت نظارت دکتر ویلیام جِی. آندرسون[۱۵] بود. در سال ۱۹۹۱، موفق به اخذ درجه‌ی دکترای خود شدم و احساس کردم توانایی تدریس آناتومی ماکروسکوپی،‌ آناتومی عصبی انسان، و بافت‌شناسی[۱۶] را در سطح دانشکده‌ی پزشکی دارم.

در ۱۹۸۸، در دوران حضورم در مرکز آموزش پزشکی تر هوت و دانشگاه ایندیانا، رسماً پزشکان اعلام کرده بودند برادرم مبتلا به اسکیزوفرنی است. از نظر بیولوژیکی، او نزدیک‌ترین موجود دنیا به من است. می‌خواستم بفهمم چرا من می‌توانستم رؤیاهایم را به واقعیت ربط دهم و محقق‌شان کنم ولی برادرم نمی‌توانست. مگر مغزش چه تفاوتی داشت که او نمی‌توانست رؤیاهایش را به واقعیتِ معمول پیوند بزند، و در عوض تبدیل به مشتی توهم می‌شدند؟ مشتاق بودم تحقیقاتم را در حوزه‌ی اسکیزوفرنی دنبال کنم.

به دنبال پایان تحصیلم از دانشگاه ایندیانا، فرصت مطالعاتی فوق‌دکتری در دانشکده‌ی پزشکی هاروارد در بخش عصب‌شناختی به من پیشنهاد شد. من دو سال با دکتر راجر توتل[۱۷] روی موضع‌یابی منطقه‌ی میانی گیجگاهی[۱۸] (بخشی از کورتکس بینایی مغز که مرتبط با درک حرکت است) کار کردیم. به این پروژه علاقه‌مند شدم چون درصد بالایی از افراد مبتلا به اسکیزوفرنی، به هنگامِ مشاهده‌ی اشیاء در حال حرکت، رفتار چشمی غیرمعمولی نشان می‌دادند. بعد از این‌که به راجر کمک کردم از جنبه‌ی کالبدشناسانه جای منطقه‌ی میانی گیجگاهی را در مغز انسان تعیین کند، به ندای دلم گوش دادم، و خود را به بخش روانپزشکی دانشکده‌ی پزشکی هاروارد منتقل کردم. هدفم این بود که در لابراتور دکتر فرانسین اِم. بینز[۱۹] در بیمارستان مک‌لین[۲۰] کار کنم. دکتر بینز متخصص و محقق بسیار مشهوری در سطح بین‌المللی در حوزه‌ی کالبدگشایی مغز انسان و رابطه‌ی این اندام با اسکیزوفرنی است. اعتقادم این بود که از این طریق می‌توانم در کمک به افرادی مشابه برادرم سهم داشته باشم.

هفته‌ی قبل از شروع کار جدیدم در بیمارستان مک‌لین، من و پدرم هَل[۲۱]، برای شرکت در کنفرانس سالانه‌ی نامی به میامی[۲۲] پرواز کردیم. هل، کشیش کلیسای اسقفی بازنشسته‌ای با مدرک دکترای روانشناسی مشاوره‌ای، همیشه حامی عدالت اجتماعی بود. ما هر دو مشتاق شرکت در این همایش بودیم، تا چیزهای بیشتری در مورد نامی، و این‌که چه کاری برای آمیختن توان‌مان با توان آن‌ها می‌توانیم انجام دهیم، بفهمیم. نامی بزرگ‌ترین سازمان مردمی است که خود را وقف بهتر کردن زندگی آدم‌هایی کرده که اختلالات مغزی حاد دارند. در آن زمان، نزدیک به ۴۰ هزار خانواده عضو نامی بودند ـ افرادی که یکی از عزیزانشان از نظر پزشکی دچار اختلال مغزی بود. در حال حاضر این انجمن نزدیک به ۲۲۰ هزار عضو دارد. حوزه‌ی فعالیت نامی در سطح کل کشور است، و نامی‌های ایالتی در سطح ایالت‌ها فعال هستند. به علاوه، بیش از ۱ هزار و ۱۰۰ عضو محلی وابسته به نامی در سطح کشور پخش هستند و حمایت، آموزش، و پشتیبانی‌های ممکن را برای خانواده‌ها در سطح اجتماع فراهم می‌آورند.

آن سفر به میامی زندگی‌ام را عوض کرد. جماعتی هزار و پانصد نفری مرکب از والدین، خواهرها و برادرها، فرزندان، و خود افرادی که مبتلا به اختلالات حاد مغزی بودند برای حمایت، آموزش، پشتیبانی، و مسائل مربوط به تحقیقات در این حوزه دور هم جمع شده بودند. من تازه وقتی با آن خواهرها و برادرهای افرادی که اختلال ذهنی داشتند آشنا شدم، فهمیدم که بیماری برادرم چه تأثیر عمیقی بر زندگی‌ام گذاشته است. در آن چند روز، خانواده‌ای از آدم‌هایی یافتم که رنج مرا از دیدن درماندگی برادرم در برابر اسکیزوفرنی درک می‌کردند. آن‌ها تقلای خانواده‌‌ام را به منظور کمک به او برای دستیابی به درمانی عالی با تمام وجود می‌فهمیدند. آن‌ها، با هم، به عنوان صدایی واحد، علیه بی‌عدالتی و تحقیر اجتماعی نسبت به مبتلایان به اختلالات مغزی می‌جنگیدند. آن‌ها مجهز به برنامه‌های آموزشی برای خودشان، و همچنین برای عموم مردم جامعه، در مورد ماهیت بیولوژیکی این نوع اختلالات بودند. به همان جدیت، با محققان مغز برای کمک به یافتن راه ‌علاج هم‌داستان شده بودند. احساس می‌کردم در مکان درست، در زمان درست هستم. من خواهر، محقق، و فرد مشتاقی برای کمک به آدم‌هایی مثل برادرم بودم. در عمق وجودم احساس می‌کردم نه فقط دلیلی سزاوار تلاشم پیدا کرده بودم، که خانواده‌ی بزرگی هم نصیبم شده بود.

هفته‌ی بعد از همایش میامی، به بیمارستان مک‌لین وارد شدم ـ مصمم و مشتاق به شروع کار تازه‌ام در لابراتور در حوزه‌ی عصب‌شناختی ساختاری، حوزه‌ی مطالعاتی دکتر فرانسین بینز. تمام وجودم سرشار از شور و هیجان برای شروع تحقیقات کالبدگشایی‌ام در مورد ریشه‌ی بیولوژیکی اسکیزوفرنی بود. فرانسین که از روی احترم «ملکه‌ی اسکیزوفرنی» می‌خوانمش، دانشمند و محقق خارق‌العاده‌ای است. صِرف تماشایش که چطور فکر می‌کند، چطور جست‌وجو می‌کند، و چطور آنچه را که از داده‌ها فهمیده کنار هم می‌چیند، برایم لذت محض بود. افتخار بزرگی بود که شاهد خلاقیت او در طراحی آزمایش،‌ و پشتکار، دقت، و قابلیتش در اداره کردن لابراتوری تحقیقاتی بودم. این شغل رؤیایی بود که به واقعیت پیوسته بود. بررسی مغز افراد مبتلا به اسکیزوفرنی باعث شد احساس کنم هدفی در زندگی‌ام دارم.

با این حال،‌ در اولین روز کار تازه‌ام، فرانسین به من اطلاع داد پایین بودن میزان اهدای مغز از جانب خانواده‌های افرادی که دچار اختلالات مغزی بوده‌اند، موجب کمبود درازمدت بافت مغزیِ مورد نیاز برای تحقیقات کالبدشکافی شده است؛ حرفی که مرا شوکه کرد! باورم نمی‌شد گوشم درست شنیده باشد. من قسمت اعظم همین هفته‌ی پیش را در همایش ملی نامی، در کنار صدها خانواده‌ی دیگری گذرانده بودم که یکی از اعضایشان مبتلا به اختلال ذهنی حاد بود. دکتر لو جاد[۲۳]، رئیس سابق سازمان ملی بهداشت روانی، فرصت‌های بیشتری برای حوزه‌ی تحقیقات فراهم آورده بود و تعداد زیادی از محققان برجسته نتیجه‌ی تحقیقات خود را ارائه داده بودند. خانواده‌های نامی عاشق این بودند که در تحقیقات مغزی مشارکت کنند و در موردش بدانند، بنابراین داشتم شاخ درمی‌آوردم که با کمبود اهدای بافت مواجه‌ایم. من به این نتیجه رسیدم که مشکل فقط و فقط مربوط به اطلاع‌رسانی به عموم بود. باور داشتم اگر خانواده‌های نامی می‌دانستد کمبود بافت تحقیقاتی وجود دارد، در همایش‌ها و جلسات انجمن در مورد اهدای مغز تبلیغ می‌کردند و با همیاری همگانی مشکل را حل می‌نمودند.

سال بعد (۱۹۹۴) به عضویت هیئت مدیره‌ی انجمن ملی نامی درآمدم. در خدمت این سازمان بودن افتخار و مسئولیت بزرگی بود و وجودم سرشار از شور و هیجان شده بود. صدالبته، اساس برنامه‌ی من تأکید بر ارزش اهدای مغز، و کمبود بافت‌های مورد نیازِ دانشمندان برای انجام تحقیقاتشان بود. من این مسئله را «معضل بافت» نامیدم. در آن زمان، متوسط سن هیئت مدیره‌ی نامی شصت و هفت سال بود. من فقط سی و پنج سال داشتم. از این‌که جوان‌ترین فردی بودم که تاکنون برای عضویت در هیئت مدیره انتخاب شده، به خودم می‌بالیدم. کلی انرژی داشتم و برای شروع کار لحظه‌شماری می‌کردم.

با موقعیت جدیدم در انجمن نامی، فوراً شروع به پرداختن به مسئله‌ی کمبود‌ بافت در همایش‌های ایالتی نامی در سرتاسر کشور کردم. قبل از این‌که این کار خطیر را شروع کنم، مرکز بافت مغزی هاروارد (بانک مغز)[۲۴] که درست سمت راست لابراتور بینز قرار داشت، کمتر از سه مغز در سال از سوی افراد مبتلا به اختلالات مغزی دریافت می‌کرد. این مقدار بافت به‌‌زورکار تحقیقاتی لابراتور فرانسین را راه می‌انداخت، چه برسد به بانک مغز که باید بافت‌های مورد نیاز برای سایر لابراتورهای معروف را هم فراهم می‌آورد. در عرض چند ماه از شروع سفرهایم به نقاط مختلف کشور و آموزش خانواده‌های نامی در مورد «معضل بافت»، تعداد مغزهای اهدایی رو به افزایش گذاشت. در حال حاضر، تعداد مغزهای اهدایی از جانب جمعیتِ مبتلا به اختلالات مغزی بین بیست و پنج تا سی و پنج مغز در سال است. جامعه‌‌ی علمی سالانه حداقل به صد مغز احتیاج دارد.

اوایل در سمینارهایم می‌دیدم که به محض پیش کشیدن موضوع اهدای مغز، برخی از حاضران با حالتی معذب چِند‌ش‌شان می‌شود. می‌شد حدس زد که مخاطبانم در دل می‌گفتند: «وای، خدای من! اون مغز من رو می‌‌خواد!» و من به آن‌ها می‌گفتم: «خوب، بله، بله، می‌خوام. ولی نگران نباشید؛ عجله‌ای ندارم!» برای از بین بردن آن تشویشی که از سر و روی‌شان می‌بارید، شعری با عنوان «۸۰۰ ـ ۱ بانک مغز!» برای معرفی بانک مغز سرودم و شروع به سفر با گیتارم به عنوان محقق آوازه‌خوان کردم. وقتی به موضوع اهدای مغز نزدیک می‌شدم، و تنش را کم‌کم در فضا احساس می‌کردم، گیتارم را درمی‌آودم و برای آن‌ها آواز می‌خواندم. شعر بانک مغز آن‌قدر بامزه و جالب بود که به‌خوبی تنش را بخواباند، قلب‌ها را بگشاید، و انتقال پیامم را برایم راحت کند.

تلاش‌هایم برای نامی معنایی عمیق به زندگی‌ام بخشید و کارم در لابراتور شکوفا شد. پروژه‌ی تحقیقاتی اولیه‌‌ام در لابراتور بینز شامل کار با فرانسین برای طراحی آزمایشی بود که با آن بتوانیم تصویری از سه سیستم ناقل عصبی را در یک تکه بافت واحد به دست آوریم. ناقل‌های عصبی، موادی شیمیایی هستند که سلول‌های مغزی از طریق آن‌ها با هم ارتباط برقرار می‌کنند. این کار مهمی بود، زیرا داروهای ضدروان‌پریشی جدیدتر طوری طراحی شده‌اند که ـ به جای تأثیرگذاری روی یک سیستم ـ روی سیستم‌های ناقلان شیمیایی متعدد تأثیر بگذارند. توانایی ما در به دست آوردن تصویری از سه سیستم متفاوت در یک تکه بافت واحد، باعث افزایش توانایی ما در درک تأثیر ظریف متقابلِ بین این سیستم‌ها می‌شد. هدف ما این بود که درک بهتری از ریزمدارهای مغز پیدا کنیم ـ یعنی بفهمیم کدام سلول‌ها در کدام نواحی مغز، با کدام مواد شیمیایی و با چه مقدار از این مواد، با سلول‌های دیگر مغز ارتباط برقرار می‌کنند. هر چه ـ در سطح سلولی ـ تفاوت بین مغز افرادی را که دچار اختلال ذهنی بودند، با مغزهایی که کنترل طبیعی داشتند بهتر می‌فهمیدیم، جامعه‌ی پزشکی به هدفش در کمک به افرادی که داروهای مناسب نیاز داشتند نزدیک‌تر می‌شد. در بهار ۱۹۹۵، این کار در مجله‌ی بیوتکنیکز ژورنال[۲۵] معرفی گردید و در ۱۹۹۶، برنده‌ی جایزه‌ی معتبر «مای‌سِل»[۲۶] از بخش روانپزشکی دانشکده‌ی پزشکی هاروارد شد. من عاشق کار کردن در لابراتور و عاشق در میان گذاشتن تجربیاتم در این حوزه با خانواده‌ی نامی‌ام بودم.

و بعد، آنچه که فکرش را هم نمی‌کردم اتفاق افتاد! من در اواسط دوران سی‌ سالگی‌ام بودم و هم در زندگی شخصی و هم کاری‌ام داشتم پیشرفت می‌کردم. ولی با حمله‌ای سهمگین، شور و نشاط زندگی‌ام و آینده‌ی درخشانم نابود شد. در ۱۰ دسامبر ۱۹۹۶، از خواب بیدار شدم و فهمیدم مغز خودم دچار اختلال شده است. من سکته کرده بودم! در عرض چهار ساعت کوتاه، مغزم را تماشا کردم که کاملاً توانایی‌اش را برای پردازش تمام تحریک‌هایی که از طریق حواسم می‌رسید، از دست داد. این نوعِ نادر از خونریزی کاملاً علیلم کرد، طوری که دیگر نمی‌توانستم راه بروم، حرف بزنم، بخوانم، بنویسم، یا جنبه‌ای از زندگی‌ام را به یاد بیاورم.

می‌دانم که مشتاقید هر چه زودتر ماجرای آن صبح سکته را بخوانید. با این حال، ‌برای این‌که درک روشن‌تری از آنچه در مغزم ‌گذشت پیدا کنید، تصمیم گرفته‌ام در فصل دو و سه چند توضیح علمی ساده ارائه دهم. لطفاً نگذارید این بخش‌ها شما را بترسانند و از خواندن‌شان فراری دهند. تمام تلاشم را کرده‌ام که با به کارگیری تعداد زیادی تصویر ساده، درکشان را برایتان راحت‌تر کنم تا بتوانید آناتومی زیرین تجربه‌های شناختی، فیزیکی، و معنوی‌ام را درک کنید. اگر مصمم هستید از این دو فصل نخوانده رد شوید، در این صورت خاطرجمع باشید این فصل‌ها همین جا هستند تا هر وقت خواستید، برای درک بهتر مطالبی که در ادامه خواهم گفت، به آن‌ها رجوع کنید. با این حال هنوز هم اصرار دارم که اول این دو فصل را بخوانید، چون معتقدم درک موضوع را برای شما فوق‌العاده راحت خواهند ساخت.

کتاب سفری استثنایی که با سکته آغاز شد!
شرح زندگی محقق مغزی که سکته مغزی اش ریشه های جسمانی تجربه های عرفانی را نشانش داد
نویسنده: جیل بولت تیلور
مترجم: فرخ بافنده
ناشر: انتشارات کتاب‌سرای نیک

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]