کتاب اژدهای لایق خوبی – هارت استرایکرها ۲ – راشل آرون

بعد از فراری معجزه‌آسا از دسیسه‌های مادر وحشتناکش، دو پیشگوی همه‌چیزدان و خواهر برادرهای بی‌رحم بیشمارش، جولیوس اصلا دلش نمی‌خواهد با اژدهای دیگری روبرو شود. اما متاسفانه در دنیا فقط یک چیز خطرناک‌تر از یک هارت‌استرایکر به درد نخور بودن وجود دارد: این که هارت‌استرایکری به درد بخور باشد. حالا هم که سر و کارش با سه خواهر افتاده، تبدیل به مهره‌ای کلیدی در قمار بتزدا هارت‌استرایکر برای رساندن خانواده‌اش به اوج موفقیت شده است. خودداری از بازی کردن نقشی در برنامه‌های مادر به معنای مرگ است، ولی ماجرا حتی پیچیده‌تر از چیزی‌ست که بتزدا خبر دارد. بعد از این که استلا با کینه‌ی فراوان برمی‌گردد، آینده‌ی هارت‌استرایکر شروع به ناپدید شدن می‌کند و شکارچی آلگونکوئین در یک قدمی به چنگ آوردن جولیوس قرار می‌گیرد، معلوم می‌شود مخمصه‌ای که خانواده تویش افتاده حتی از توان مدیریت یک پیشگو هم فراتر است. اما وقتی قوی‌ترین اعضای خانواده یکی یکی از دور خارج می‌شوند، دفاع از خانواده‌ای که هرگز برای او احترامی قائل نشده بر عهده‌ی جولیوس قرار می‌گیرد تا ثابت کند که گاهی، بدترین اژدهای دنیا هم می‌تواند بهترین متحد ممکن باشد.


کتاب اژدهای لایق خوبی – هارت استرایکرها ۲
نویسنده: راشل آرون
مترجم: سهیلا سهرابی
ناشر: انتشارات کتابسرای تندیس


در گوشه‌ی تاریکی از شهر زیرین دیترویت که در آن مرکز تجاری پایینی دیترویت قدیم که توریستی و حسابی پرزرق‌وبرق بود، با کارخانه‌های سفالِ سقف در همسایگی آن با هم ترکیب می‌شدند، در طبقه‌ی اول یک آپارتمان در حال ویرانی که چنان بد ساخته شده بود که برای راست ماندن مجبور بود به نزدیک‌ترین ستون جاده‌های هوایی تکیه کند، جولیوس، جوان‌ترین پسر بتزدا هارت‌استرایکر و بزرگ‌ترین بازنده‌ی خانواده‌ی هارت‌استرایکر، مشغول عقب‌نشینی بود.

پشتش را به دیوار گچی نم‌دار تکیه داده بود و چشم‌های سبزش روی آشپزخانه‌ی پر از سایه قفل‌شده بود که در آن یک جفت چشم ـ گرد، براق و به رنگ نارنجی مخروط‌های ایمنی ـ از توی تاریکی او را تماشا می‌کرد. زیر چشم‌ها، فَک عظیمش به نشانه‌ی تهدید باز شده بود، با صدایی مثل یک اره‌برقی کوچک می‌غرید و دو ردیف دندان کوتاه و تیز کوسه مانند را نمایش می‌داد. این‌ها ترسناک‌ترین دندان‌هایی نبود که جولیوس در عمرش دیده بود، اما از روی تجربه‌ای تأسف‌بار می‌دانست که دندان‌ها با وجود داشتن اندازه‌ای کوچک، قدرت خالصی پشتشان نهفته دارند که نقص اندازه را جبران می‌کند. گورکن تانکی اگر به اندازه کافی عصبانی می‌شد می‌توانست دندان‌هایش را حتی از توی فولاد هم رد کند، این یکی هم که به نظر می‌رسید در حال نزدیک شدن به نقطه‌جوش باشد. حیوان پنجه‌های چاق و کوتاهش را که چنگال‌های درازی داشتند روی مشمع لکه‌دار کف اتاق می‌کوبید و عقب و جلو می‌رفت و دنبال راهی برای فرار از تله‌ی اژدها می‌گشت.

ولی قرار نبود پیدایش کند.

به محض اینکه گورکن به‌اندازه‌ی کافی نزدیک شد، جولیوس حمله کرد. میله‌ی فیبر کربنی توی دستش گرفته بود که وقتی به پهلو کجش کرد مثل چوب ماهیگیری پیچ خورد و او ماهرانه حلقه‌ی سیم فولادی که در انتهایش قرار داشت را دور سر زره‌دار گورکن لغزاند. وقتی بند سر جایش محکم شد، دوباره میله را چرخاند تا حلقه‌ی دور گردن حیوان را محکم کند و او را به حال خفگی بیندازد.

داد زد: «گرفتمت!» و میله را محکم گرفت تا حیوان را که به شدت دست‌وپا می‌زد تا جای ممکن از خودش دور نگه دارد. داشت پایش را دراز می‌کرد تا قفس حفاظ‌دار را در موقعیت مناسبی قرار دهد که دومین گورکن تانکی از توی کابینت شکسته‌ی بالای فریزر بیرون پرید و روی پشت گورکن اول فرود آمد. بعد هم شروع کرد به گاز گرفتن سیم فولادی‌ای که دور گردن اولی انداخته بود، انگار که سیم یک تکه پاستیل بوده باشد.

جولیوس داد زد: «اوه، لعنتی!» میله‌اش را که حالا دیگر به‌دردنخور بود عقب کشید و در همان حال هر دوی کورگن‌ها به طرفش غرش کردند. بدن‌های سنگین و خپلشان مثل دیواری از جنس ماهیچه‌های زره‌پوش و لجبازی محض، درگاه آشپزخانه را بسته بود. جولیوس ادامه داد: «من رو بگو که خیال می‌کردم شماها قلمروگرا[۱] هستین.»

گورکن‌ها همزمان با هم غریدند و فَک‌های قدرتمندشان را به هم کوبیدند. جولیوس در جواب دندان‌هایش را نشان داد و سعی کرد به یادشان بیاورد که او از آن‌ها موجود شکارچی بزرگ‌تری است، ولی فایده‌اش به همان اندازه بود که رو به یکی از خواهر برادرهایش غرش کند. گورکن‌های تانکی به سم و بیش‌تر انواع جادو ایمن بودند و پوست زره‌پوششان آن‌قدر ضخیم بود که حتی جلوی گلوله را هم می‌گرفت. به‌علاوه ضد آتش هم بودند، یعنی به اژدهایان فقط یک ذره بیش‌تر از انسان‌ها اهمیت می‌دادند که سرجمع اهمیت چندانی نمی‌شد. علاوه بر این‌ها، حالا دو تا شده بودند و این بیش‌تر از چیزی بود که جولیوس خودش را برای روبرو شدن با آن آماده کرده بود.

درحالی‌که میله‌ی شکسته را به کناری پرت می‌کرد، نگاهش را روی گورکن‌ها نگه داشت و صدا زد: «مارسی! اوضاع چطوره؟»

سکوتی طولانی و ناامیدانه برقرار شد. بعد مارسی جواب داد: «بهتر هم می‌تونست باشه.»

این جوابی نبود که جولیوس امیدوار بود بشنود. پرسید: «منظورت چه جور بهتریه؟» لحظه‌ای چشمش را از گورکن‌ها برداشت تا برگردد و به اتاق نشیمن نگاه کند که در آن مارسی بالای سر مشتری‌شان ایستاده بود؛ مرد جوانی که دراز به دراز روی زمین افتاده بود و یک گورکن تانکی به‌اندازه‌ی ماشین رویش سایه انداخته بود.

درحالی‌که به حلقه‌های درخشان طلسمی که روی زمین پارکت‌پوش ارزان‌قیمت کشیده بود اخم می‌کرد، غرید: «تقصیر من نیست. شکستن نفرین مزخرفش باید حداکثر ده دقیقه وقت می‌گرفت، اما اون‌قدر مزخرف و افتضاح ساختنش که برداشتنش تقریباً غیرممکنه. انگار هرکس این نفرین رو درست کرده نودونه درصد نمی‌دونسته داره چه کار می‌کنه، از اون یه درصد باقی‌مونده هم شانسی شانسی یه چیز خفن در اومده.»

مشتری‌شان که صورت رنگ‌پریده‌اش از نگرانی محض خیس عرق شده بود و هر بار که یکی از گورکن‌ها صدایی از خودش درمی‌آورد بدتر هم می‌شد، قارقار کرد: «دارم بهتون می‌گم، این نفرین نیست. یه طلسم عشقه.»

طلسم عشقی که گورکن‌های تانکی نری را که دنبال جفت ماده می‌گشتند جذب می‌کرد به نظر جولیوس بیش‌تر یک نفرین به نظر می‌آمد، ولی دهانش را بسته نگه داشت. مخالفت کردن با مشتری هیچ فایده‌ای برایش نداشت، به‌خصوص وقتی مارسی داشت کار خودش را به این خوبی انجام می‌داد.

او درحالی‌که جادوی بیش‌تری به درون حلقه‌هایش می‌کشید و خطوط طلسمش مثل آتش شعله‌ور می‌شدند، گفت: «این فقط و فقط کلاه‌برداریه. گول خوردی و به یه شمن احمق و بدون مجوز پول دادی که برات احضار انجام بده و حالا روح یه گورکن تانکی ماده روی کله‌ت نشسته، انگار که تو لونه‌ی جدیدش باشی. شانس آوردی تنها کاری که انجام می‌ده جذب کردن نرهای بی‌کله‌س.»

مرد نفس‌نفس زد: «پس از سرش خلاص شو.»

مارسی پرخاش کرد: «دارم زورم رو می‌زنم! ولی وقتی اون روح به‌طور دائمی به بدنت چسبیده یه جورایی کار سختیه.» با خشونت به خالکوبی زمخت حلقه‌ی کج‌وکوله‌ای که مشخصاً به تازگی روی بازویش زده بود اشاره کرد. «آخه رفیق، چی با خودت فکر کردی؟ وقتی حتی خبر نداشتی کار طلسمه چیه، واسه چی دادی رو تنت خالکوبیش کنن؟»

مرد کم‌کم داشت وحشت‌زده می‌شد. «خب خالکوبی رو پاک کن!»

مارسی آستین‌هایش را بالا زد و گفت: «واسه این کار خیلی دیره. به نظر می‌آد طلسم توی جادوت نفوذ کرده که یعنی برای جدا کردنش، فقط برداشتن فیزیکی جوهر از توی پوستت کافی نیست.» سرش را تکان داد. «فایده‌ای نداره. مجبوریم گورکنه رو بسوزونیم.»

مرد شدیدتر از قبل عرق می‌ریخت. «بسوزونی؟ به نظر کار جالبی نمی‌آد. مطمئنی برای انجامش مدرک درست‌وحسابی داری؟»

جولیوس که کار غیررسمی‌اش نگه‌داشتن آرامش تیم بود، توضیح داد: «سوزوندن روح فقط یعنی مارسی می‌خواد جادو رو بیرون بِکشه تا مقدارش اون‌قدر کم بشه که روح رو تبعید کنه. فقط آروم باش. من بارها انجام شدنش رو دیدم. بهت اطمینان می‌دم که کاملاً بی‌خطره.»

مارسی در واکنش به قسمت آخر حرف او چشم‌هایش را در حدقه گرداند. خوشبختانه، مشتری او را نگاه نمی‌کرد. چشم‌هایش را بست و خرخرکنان گفت: «فقط زود باشین. داره لهم می‌کنه.»

گورکن تانکی ماده، انگار فهمیده باشد آن‌ها چه می‌گویند، هیسی کرد و بیش‌تر روی شکارش قوز کرد. صدایش توجه هر دو گورکن نر را جلب کرد و آن‌ها در جواب پارس کردند؛ دم‌های زبر و گرزمانندشان چنان با هیجان به زمین کوبیده می‌شد که داشت زمین آشپزخانه را سوراخ می‌کرد.

مارسی جولیوس را نگاه کرد و گفت: «می‌شه چند دقیقه دیگه هم اون دو تا گنده‌بک رو ازمون دور نگه‌داری؟ می‌خوام سعی‌ام رو بکنم که با یه حرکت کار رو تموم کنم.»

جولیوس قول داد: «تمام تلاشم رو می‌کنم.» شوکر سیخی قدرتمندی که به کمربندش آویزان کرده بود از آن جدا کرد. از این‌ها برای سیخونک زدن به گاوها و هدایتشان در جهت موردنظر استفاده می‌شد. ولتاژ آن به ‌اندازه‌ای تنظیم شده بود که می‌توانست یک بوفالو را گیج کند که یعنی برای یکی از گورکن‌ها کافی بود. از کار انداختن آن یکی به کلی ماجرای دیگری بود، اما جولیوس از شدت خیره ماندن هر دو گورکن به روح ماده، می‌دانست که مجبور می‌شود بداهه عمل کند. حالا که تعدادشان بیش‌تر شده بود، هر تردیدی که گورکن‌ها ممکن بود داشته باشند از بین رفته بود. می‌خواستند به گورکن ماده برسند و حاضر بودند سر راه، او را هم زیر پا له کنند. پس قبل از اینکه آن هیولاها بتوانند دیوانه‌وار از آشپزخانه بیرون بدوند مثل یک عروسک پارچه‌ای به گوشه‌ای پرتابش کنند، جولیوس یک‌راست به طرف کورگن اولی پرید و در هوا خیز برداشت تا شوکر سیخی را در عمق شکافی که زیر فک زره‌پوشش قرار داشت، فروکند.

صدای جیغ حیوان مثل آژیر بلند شد و جولیوس حس کرد گوش‌هایش سوراخ شده است. سپس بدن گورکن تانکی از شدت شوک سفت شد و لحظه‌ای بعد روی زمین افتاد، آن‌قدر گیج شده بود که انگار حتی نفس کشیدن هم یادش رفته بود. بااین‌حال اثر شوک مدت زیادی باقی نمی‌ماند، پس جولیوس وقت را هدر نداد. دور خودش چرخید و شوکر را که پنج ثانیه طول می‌کشید تا شارژش به میزان قابل‌استفاده برگردد، روی زمین انداخت تا قفس حفاظ‌دار را چنگ بزند که پنج طبقه با خودش بالا کشانده بود؛ تنها قفس حفاظ‌داری را که با خودشان آورده بودند، چون فکر می‌کردند فقط با یک گورکن تانکی سروکار دارند. کاملاً هم سروقت این کار را انجام داد. تازه انگشت‌هایش را دور میله‌های فلزی و طلسم‌کاری‌شده‌ی قفس بسته بود که دومین گورکن خودش را به طرف او پرتاب کرد.

برای حیوانی چنین خپل و سنگین، به طرز قابل‌توجهی سریع بود؛ اما جولیوس در همین یک‌چیز هم که شده، نسبت به او برتری داشت. پایش را روی زمین محکم کرد، با سرعتی ماورایی چرخید و قفس را مقابل خودش قرار داد. وقتی گورکن تانکی فهمید جریان از چه قرار است، دیگر خیلی دیر شده بود. قفس درست روبرویش قرار داشت و کاری نمی‌توانست بکند جز اینکه جیغ بزند و خودش را مثل توپی که صاف توی دروازه پرواز می‌کند، به سرعت توی قفس پرتاب کند. وقتی بدنش محکم به میله‌های داخل قفس کوبیده شد، اثر ضربه آن‌قدر شدید بود که نزدیک بود جولیوس از جا کنده شود، ولی درست به ‌موقع خودش را نگه داشت. چارچوب در را حائل کرد و در همان حال، در قفس را قفل کرد و گورکنی خشمگین و پنجاه کیلویی را پشت میله‌هایی پر از طلسم به قطر دو سانتیمتر گیر انداخت.

و به همین سادگی، یکی از تهدیدها حذف شد. گورکن توی قفس خرناس کشید و خودش را به دیواره قفس کوبید، اما شکاف بین میله‌ها آن‌قدر باریک بود که حتی نمی‌توانست دماغش را از میانشان رد کند، چه برسد به دندان‌هایش. جولیوس از اینکه حالا توی قفس می‌دیدش احساس رضایت کرد، بعد برگشت تا با گورکن بزرگ‌تر روبرو شود. حیوان بزرگ که گیجی ناشی از میله‌ی شوکر به همین زودی داشت از سرش می‌افتاد، سر پا شد و مثل گربه‌ای خشمگین هیس‌هیس کرد. جولیوس داشت سعی می‌کرد بفهمد با این یکی باید چه کار کند ـ چون فقط یک قفس با خودشان آورده بودند ـ که گلوله درخشانی از جنس هوای چرخان که به اندازه‌ی توپ بولینگ بود، از بالای شانه‌اش رد شد، خورد توی صورت گورکن و باعث شد کف آشپزخانه کله‌پا شود.

جانور تقریباً بلافاصله دوباره بالا پرید و طوری اثر جادو را از خودش تکاند که انگار باد هوا بوده است، ولی وقتی برگشت تا باز به طرف جولیوس غرش کند چشم‌های نارنجی‌اش دیگر آن درخشش دیوانه‌وار را نداشت. موجود بیچاره با آن پوزه‌ی تیزش در تاریکی نفس‌نفس می‌زد و به کلی گیج و سردرگم به نظر می‌رسید. بعد، تقریباً طوری که انگار دودوتاچهارتا کرده و تصمیمش را گرفته باشد که این آشفته‌بازار دیگر به دردسرش نمی‌ارزد، برگشت و از پنجره‌ی شکسته‌ی آشپزخانه بیرون پرید، از پله‌ی فرار فلزی زواردررفته پایین رفت و فرار کرد.

جولیوس چند ثانیه صبر کرد تا مطمئن شود حیوان واقعاً رفته است، بعد از روی شانه به مارسی نگاه کرد که با دست‌های دراز شده و دستبندش که مثل نورافکن می‌درخشید، پشت سرش ایستاده بود. «ممنون.»

مارسی لبخند درخشانی زد. «خوب شد که تونستم کمکی برسونم.» دستبندش سوسو زد و خاموش شد و مارسی طوری دستش را تکان داد که انگار دستبند آن را سوزانده است. «پسر، اون عوضی‌ها خیلی سفت و سختن. اون گلوله‌ی هوا باید چنان می‌زدش که تا اوهایو پرواز کنه.»

جولیوس نیشخندزنان جواب داد: «فقط خوشحالم که تصمیم گرفت احتیاط از جنگیدن براش بهتره. پس کار تو هم تموم شد، نه؟»

مارسی گفت: «آره.» بعد کنار رفت تا جولیوس مشتری‌شان را ببیند که دیگر زیر تصویر درخشان روح در حال له شدن نبود. جولیوس حس کرد که دیگر بوی گند گورکن تانکی

ماده هم نمی‌دهد. این برای همه‌شان پیشرفت خیلی خوبی بود، به‌خصوص برای گورکن توی قفس که حالا به نظر آرام‌تر می‌آمد.

مشتری زمزمه کرد: «رفته؟»

مارسی دست دراز کرد تا کمکش کند بلند شود و گفت: «واقعاً که نه، ولی فعلاً تبعیدش کردم.» …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]